صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
خط خطی های من....*فهرست در صفحه اول*
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
434
.
435
.
>>
نویسنده
پیام
tina_sadr
اعضا
#
: 22 Jan 2008 11:44 | ویرایش بوسیله: tina_sadr
این نوشته های کسی هست که این اولین تجربه نوشتنشه ولی فکر میکنه حرف هایی واسه گفتن داره.
لینک فهرست قسمتهای داستان:
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم
قسمت نهم
قسمت دهم
قسمت یازدهم
قسمت دوازدهم
قسمت سیزدهم
قسمت چهاردهم
قسمت پانزدهم
قسمت شانزدهم
قسمت هفدهم
قسمت هجدهم
قسمت نوزدهم
قسمت بیستم
قسمت بیست ویکم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و سوم
قسمت بیست و چهارم
قسمت بیست و پنجم
قسمت بیست و ششم
قسمت بیست و هفتم
قسمت بیست و هشتم
قسمت بیست و نهم
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
KORN_JD
اعضا
#
: 22 Jan 2008 12:22
حتماً حرفهای عالی و شنيدنی هم برای گفتن داره...
Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
rahamatt
اعضا
#
: 22 Jan 2008 12:23
بیا بینیم تو چی میکنی...
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
tina_sadr
اعضا
#
: 22 Jan 2008 13:14 | ویرایش بوسیله: tina_sadr
قسمت اول
من دختر 22 ساله یک خانواده پر جمعیت هستم.پدرم یکی از حجره داران سرشناس بازار فرش تهرانه.بابا مرد مومن و محترمیه که ابرو وناموسش واسش از همه چیز مهم تره.(البته قبل از همه اینا مامانه که فکر میکنم باارزشترین دارایی بابا تو دنیاست)با توجه به اعتقاداتی که بابا داره شاید به نظر برسه که من توی یک خانواده سخت گیر وتعصبی بزرگ شدم اما بابا هیچ وقت اعتقاداتشو به ما تحمیل نکرده و ما اون جوری که خودمون می خواستیم زندگی میکردیم البته سعی میکردیم پامونو از خط قرمز هایی که بابا واسمون کشیده بود اون ورتر نزاریم.مامان و بابا بعد از یه عشق شورانگیز و داغ به هم رسیده بودن و به جرات میتونم بگم هر روز این عشقو علاقه بیشتر میشه.اون موقع ها بابا توی یه فرش فروشی کار میکرده در حقیقت شاگرد اون مغازه بوده که پدر و مادرش واسه زن گرفتن بهش گیر میدن . بابا که اون موقع کسی رو زیر سر نداشته این کارو به اونا واگذار میکنه و خودش از زیرش در میره. مادر بزرگ خدا بیامرزم هم دست رو دختر یکی از اشناها میزاره که بر حسب اتفاق بابا نه تنها اونو دوست نداشته بلکه از اون بدش هم میومده.بابا هیچ جوری نمیتونه به اینا بفهمونه که به این خانم (اسمش مهناز بود)علاقه ای نداره .اونا معتقد بودن که بعد از ازدواج عشقو علاقه به وجود میاد.خلاصه که این ازدواج صورت میگیره و بر خلاف تصورات بابا این مهناز خانم خیلی زن خوب و فهمیده ای بوده ولی بابا چون علاقه ای بهش نداشته هیچ رقمه دلش به این زندگی گرم نمیشده تا این که بابا میفهمه که مهناز حامله ست به همین خاطرسعی میکنه بیخیال عشقو علاقه بشه و بچسبه به زندگیش.بعد از 9 ماه خدا به اونا یه دختر ناز و ملوس هدیه میکنه که به پیشنهاد بابا اسمشو میزارن طناز.
دیگه کم کم زندگی داشت روی خوششو به بابا نشون میداد .بعد از تولد طناز وضع مالی بابا از این رو به اون رو میشه و یه مقدار به مهناز علاقه مند میشه.
ادامه داستان را در قسمت بعد بخونید.خواهش میکنم نظر فراموش نشه نظرات همه شما واسه من مهمه.
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
tina_sadr
اعضا
#
: 22 Jan 2008 13:23
از KORN_JD وrahamatt عزیز تشکر میکنم شما اولین کسایی بودین که به من سر زدین ازتون ممنونم.
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
dariushagha
مدیر
#
: 22 Jan 2008 13:23
Quoting: tina_sadr
ادامه داستان را در قسمت بعد بخونید.خواهش میکنم نظر فراموش نشه نظرات همه شما واسه من مهمه.
بنظر داستان قشنگی میاد....فقط قول بده نصفه کاره نگذاری...قول میدی؟؟طناز جون؟
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
tina_sadr
اعضا
#
: 22 Jan 2008 13:24
از KORN_JD وrahamatt عزیز تشکر میکنم شما اولین کسایی بودین که به من سر زدین ازتون ممنونم.
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
shahin_terrorist
اعضا
#
: 22 Jan 2008 13:28
pas edamash kooo?
edame bede tina khanoom
bayad ghashang bashe
tina_sadr
اعضا
#
: 22 Jan 2008 13:36
یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
Delwaz
اعضا
#
: 22 Jan 2008 13:36
حتما ادامه بده
نکته های کوچک زندگی http://avizoon.com/forum/1_53112_0.html
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
434
.
435
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB