صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
تراژدی و عشق
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
14
.
15
.
>>
نویسنده
پیام
DavidLynch
اعضا
#
: 15 Jan 2008 05:43
ظاهرا چون اسم تاپیک تغییر کرده است دوستان موفق به خواندن ادامه داستان نشده اند.؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
mard_bakereh
اعضا
#
: 15 Jan 2008 07:46
DavidLynch
خيلى مرسى واقعا قشنگ مى نويسى دمت گرم
هردم از اين باغ گلى مى رسد
اباد باش اى ايران ازاد باش اى ايران از ما فرزندان خود دلشاد باش اى ايران
kami danger
اعضا
#
: 15 Jan 2008 10:32
به قول خودتون ( منظورم اصفهانيهاست )
سلام دادا .
خوبي ؟
مرسي . خيلي خوبه .
منتظر باقيش هستيم .
ايشالا كه تا آخرش همين جور خوب بمونه و هر روز پيشرفت كني .
ممنون كه به تايپيك دوروي عشق سر زدي .
بازم بيا اونورا . خوشحال ميشم با نظراتت كمكم كني بهتر بنويسم .
هر گاه اینده را طاقت فرسا دیدی.به خاطر داشته باش که تنها دقیقه ای از عمر خواهد بود.
tty_aziz
اعضا
#
: 15 Jan 2008 14:49
مرسی
خیلی فلش بک های خوبی میزنی
ostad_tooraj --- (لولا خرکسون فهلک المفلسون)
King_PRS
اعضا
#
: 15 Jan 2008 15:30 | ویرایش بوسیله: King_PRS
فعلا قسمت اول رو خوندم....
جالبه رفيق....
ممنون كه سر زدي به تاپيكم....
هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود...
kia_soosk
اعضا
#
: 15 Jan 2008 17:30
سلام به شما
قلم بسیار زیبا و جذابی داری
امیدوارم تا به انتها همینگونه باشد
بی صبرانه منتظر ادامه داستانت هستم
موفق و پیروز باشی
در پناه حق
DavidLynch
اعضا
#
: 15 Jan 2008 17:48 | ویرایش بوسیله: DavidLynch
قسمت چهارم
- آقای ساسانی نمی خواهید از خانواده یا فامیل به کسی خبر بدهید؟
صدای افسر پلیس توی گوشم مثل صدای ویز بود. دستی به باندپیچی روی سرم کشیدم. تازه یادم افتاد که باید خیر رسانی این نحوست را نیز برعهده بگیرم.
- جناب سروان من حالم اصلا خوب نیست. لطف کنید من یک شماره به شما می دهم موضوع را به آنها اطلاع بدهید. عموی خانمم هستن، فقط اینها از فامیلهایشان توی اصفهان ساکن هستند.
افسر ، من و منی کرد و در حالیکه می خواست از این کار طفره برود با اصرار من مواجه شد. سرش را پایین انداخت و با میلی هرچه تمام تر گفت: اشکالی ندارد پس لطف کنید شماره تلفن را بدهید تا بهشان خبر بدهم.
****
سرتا پا مشکی پوش روی کاناپه وسط سالن نشسته بودم. سعید داشت توی خانه هی از این طرف به آن طرف می رفت و با تلفن حرف می زد. خبرش کرده بودم تا کارهای لازم مربوط به کفن و دفت و مقدمات و موخرات لازمه را انجام بدهد. بیچاره با دستپاچگی از کارخانه خودش را به بیمارستان رسانده بود و من را تا خانه آورد. عموی مینا با راحله همسرش آن طرف تر روی مبل های پذیرایی نشسته بودند و آرام گریه می کردند. چشمم به راه پله طبقه بالا افتاد، چشمهایم را تا بالای پله ها کشاندم، درست روبروی من نزدیک نرده های راهرو طبقه دوم، اتاق مینا قرارداشت. چند نوار سفید رنگ روی دیوار چسبانده بودند که با خط سبز پررنگی رویش نوشته شده بود: "محل وقوع جرم، ورود ممنوع".
- مهرداد من دارم میرم بخوابم کارات تموم شد بیا بالا پیش من بخواب.
- چشم عسلم، اجازه بده ایمیل هام رو چک کنم، بعد میام پیشت ، خوشگلم.
- پس منتظرتما، دیر نکنی، امروز زیاد توی استخر ورجه وورجه کردم خیلی خسته ام دیر بیایی خبری نیست و چیزی بهت می رسه ها.
- پس اگه اینجوری کمی صبر کن تا با هم بریم.
- باشه واسه تو آقا پسر گل صبر می کنم، زوووود باش دیگه.
صدای ممتد زنگ می آمد. به خودم آمدم. صدای زنگ داشت آزار دهنده می شد، بلندداد زدم.
- سعید کدوم گوری هستی این درو باز کن. یکی رو هم بفرست بیرون یه مقدار خرما بخره بیاره. راستی شمع مشکی و این جور چیزا هم یادت نره.
- چشم آقا مهرداد نمی خواد به این چیزها فکر کنین من خودم همه کار ها رو انجام می دهم.
- ممنونم، ببخشید هم اونجوری حرف زدم، می بینه که دست خودم نیست.
- نه آقا خواهش می کنم این چه حرفیه، اینقدرها شعور دارم، حالیمه.
- خوب پس بی زحمت این در را باز کن ببین کیه.
صدای ناله ای از توی حیات بلند شد. ناله ها به جیغ و ضجه تبدیل می شد و نزدیک و نزدیک تر می شد. دلم داشت از جایش کنده می شد. صدای مونا می آمد. مونا خواهر کوچکتر مینا بود و تهران زندگی می کرد. مهندس آرشیتکت و یک دختر فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود، تنها 1 سال از لحاظ سنی با مینا اختلاف داشت، همانقدر که مینا را دوست داشتم، مونا را هم. اصلا طاقت نداشتم که گریه و ناراحتی مونا را ببینم اما چه کنم که خودم هم دست کمی از مونا نداشتم. مونا وارد سالن شد، گریه می کرد، جیغ می کشید.
- آقا مهرداد مینای من کجاست؟ چی سرش اومده؟ کی این کارو کرده؟ تو رو خدا به من بگو که دروغه؟ بگو که اینا دارن بهم دروغ می گن. عمو صبحی زنگ زد گفت مینا رو کشتند، ای خدا مگه خواهر من چیکار کرده بود، آقا مهرداد بهم بگو.
مونا خودش را توی بغلم انداخته بود و داشت با دستهایش به سینه ام می کوبید. ماتم برده بود. دست راستم را انداختم پشت کمرش و اندکی به خودم فشارش دادم. اشک از چشمانم دوباره جاری شده بود.
- مونا جان گریه نکن، نکن این کارو با خودت، منم نمی دونم چی شده، آروم باش.
- آروم باشم؟ عزیز ترین کسم پرپر شده می خوای ساکت باشم؟
- عزیزم گریه نکن، مینا رفته ... مینا رفته... رفته...
عصبی داد و فریاد می کردم و توی صورت خودم می زدم. نشستم روی زمین و گریه می کردم، مونا هم جلوی من نشست روی زمین، روسریش ار سرش افتاده بود و داشت توی صورتش می زد و گریه می کرد، بی اختیار دستهایش را گرفتم و توی بغلم فشارش دادم.
عموی مینا و راحله خانم بالای سر ما ایستاده بودند و داشتند گریه می کردند.
ادامه دارد....
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
asal_nanaz
اعضا
#
: 15 Jan 2008 18:01
DavidLynch
ممنون از قسمت جدید
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
armin2007
اعضا
#
: 15 Jan 2008 18:42
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
.
.
.
این تنها چیزی بود که بعد از خواندن ادامه داستان به نظرم رسید
موفق باشی
mard_bakereh
اعضا
#
: 15 Jan 2008 19:09
DavidLynch
عزيز بازم گل کاشتی ولی چرا اینقدر كم
اباد باش اى ايران ازاد باش اى ايران از ما فرزندان خود دلشاد باش اى ايران
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
14
.
15
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB