صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / تراژدی و عشق
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 14 . 15 . >>
نویسنده پیام
# : 14 Jan 2008 14:05


به به. عالی نوشتی.
هم قشنگ هم هیجان داره.
منتظر ادامشم.

موفق باشی.

Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
# : 14 Jan 2008 14:08


Quoting: DavidLynch
آیا کسی می دونه چطوری می شود این کار را کرد؟

به مدیر بگو برات تغییرش میده

چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 14 Jan 2008 15:12


از همه شما عزیزان متشکرم تا ساعاتی دیگر قسمت بعدی را پابلیش می کنم.
ali_B_kar جان مرسی ار راهنماییت به مدیر موضوع را اطلاع دادم و توی بخش مربوطه هم کامنت گذاشتم تا اسم تاپیک را تغییر بدهند.
امیدوارم اینبار که آپ می کنم اسم تاپیکم توسط مدیر عزیز تغییر کرده باشد.
ممنون.

فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
# : 14 Jan 2008 17:14


با سلام خدمت دوست عزیز تازه وارد
راستش از اول شورو کنم
ای دیت , اسمه یکی از کارگردانای مورد علاقه ی منه, یعنی دیوید لینچ و یه سری فیلم 35 میلیمتری کوتاه که ساخته خیلی وختا بهترین لحظات فیلم دیدنه منو شکل میده
دوم اینکه آواتورت خیلی جالبه, چون اگه بخوایم یه ذره بسطش بدیم به روابط خودمون, من از نزدیک این جوری زمین زدن دوستا توسط همرو دیدم
سوم, داستانت
اولا که من موندم چرا فک میکنی تو این تالار باید تو داستانها و خاطرات فقط سکس وجود داشته باشه, یه ذره دستانای پرطرفدار سایت رو نگاه کن دوست عزیز, 90 درصدشون حتی خالی از سکس واقعی اند, نمونه ی بارزش داستان بهناس تورووحیییی که یکی از پرطرفدار ترین خاطرات تالاره
اصلا به حرفه بعضی از افرادی که چشم دیدنه نویسنده های تازه وارد به سایت رو که دارن داستان خوبی رو به نگارش در میارن ندارد, گوش نکن
سبک نوشتاریت یه چیزی بین خاطرات ارا و فرهاد عزیز
یعنی صبر کردم چند قسمت بزاری, بعد به این نتیجه رسیدم
قشنگ می نویسی, جزئیات رو هم خوب و عالی بیان می کنی
مطلب بعدی اینکه از همون قسمت اول حس کردم با داستان قوی و نویسنده ی خوبی طرفم ( مثه فیلما که می گن فیلمنامه ی قوی و کارگردان عالی ) , واسه همین سخت منتظر ادامه ی داستانم
بازم بهت می گم که اصلا به این که جای این داستان این جا نیستو این حرفا فک نکن, دیگه گذشته اون زمانی که یکی میومد یه داستان سراسر سکس میذاشت که فقط می گفت این دو تا چه جوری با هم آشنا شدنو بعد هم باهم سکس رفتنو خلاص, الان داستانایی که بیشتر به جزئیات رابطه ی افراد مربوطه و عشق رو به معنی واقعی کلمه به بچه ها نشون می ده طرفدار زیادی داره
ضمنا این نکته رو هم بت بگم که اکثر کسایی که دیدی تو همین مدت کمی که از نوشتن قسمت اولت می گذره و برات پست زدن که داستان قشنگی داری و منتظر ادامشن, از دوستداران درجه یکه ارا (reload) هستن, فک کنم برای معرفی هم که شده بت بگم بری چند تا از داستاناشو از آرشیو داستانهای سکسی سایت پیدا کنی و بخونی, متوجه می شی که چه نویسنده و دوست عالی ای برا سایت هستش, پس بدون و برات اهمیت داشته باشه که کیا برات پست خوب و انتقاد سالم می زارن


همیشه موفق باشی دوست عزیز
راستی اسمتم به بچه ها بگی بد نیست

غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 14 Jan 2008 17:41 | ویرایش بوسیله: DavidLynch


سلام دوست منn1m4
علاقه وافر من به دیوید لینچ باعث شد که وقتی می خوام بعد از مدتها توی این سایت ثبت نام کنم اسم ایدیم رو به اسم ایشون انتخاب کنم.
اما من قبلا داستان های reload رو خوندم و ازش خوشم هم اومده. بقیه داستانای پرطرفدار را هم خوندم و می دونم که چه جور داستانایی مورد پسند داستان خوانهای واقعی هستش پس به همین دلیل این نوع سبک کار را برای درج توی این سایت انتخاب کردم.
واقعا ممنونم که منو دلگرمی دادی چون واقعا توی این نزدیک به 24 ساعت داشتم فکر می کردم که چگونه می تونم از این بن بستی که با ارسال چند تا پیام خصوصی برام ایجاد شده بود رهایی پیدا کنم و نوشته تو واقعا منو آروم کرد.
اما در مورد اسم و نشانی خودم اجازه بده که من با همون آیدیم شناخته بشم دلایلی داره که حتما توی یک پیام خصوصی برات خواهم نوشت.
بسیار ممنونم که نوشته ام رو خوندی و نظرات به این خوبی و قشنگی رو برام پست کردی.
امیدوارم که بتونم داستان خوبی ارائه کنم.
در ضمن جک نیکلسونو عشقه با نقش بسیار خوبش در پستچی فقط دوبار زنگ می زند ;)
ممنونم.

موفق باشی.

فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
# : 14 Jan 2008 22:50 | ویرایش بوسیله: DavidLynch


قسمت سوم

افسر پلیس که جلوی من ایستاده بود ، من و منی کرد و شانه هایم را تکان داد.
- آقای ساسانی لطف کنید همراه من بیایید.
سرم را از میان دستهایم بیرون کشید و اشکهای روی گونه هایم را با آستین پیراهنم پاک کردم. دستی به کمرم زدم و مات و حیرت زده از جایم بلند شدم.
- ببخشید کجا باید بیایم؟
- باید آخرین کار را هم انجام بدهید تا من صورتجلسه را کامل کنم.
- آخرین کار؟ چه کاری؟
- باید جسد را شناسایی کنید.
اسم جسد را که شنیدم منقلب شدم. واقعا مینا از دنیا رفته بود؟ دیگر برای من مینایی در کار نبود؟
غرق در فکر و خیال خودم بودم که با افسر پلیس وارد یک اتاق شدیم. یک تخت وسط اتاق بود، ملحفه سفیدی بر روی یک بدن ظریف کشیده بودند. خانمی با روپوش سفید کنار تخت ایستاده بود. افسر پلیس دم در ایستاد و دستش را به طرف آن خانم دراز کرد و سرش را اندکی پایین آورد. من قدمهایم را به آهستگی بر می داشتم. انگار وزنه ای چند صد کیلویی به هر کدام از پاهایم بسته بودند، توان قدم برداشتن نداشتم. ناگهان خودم را کنار تخت دیدم. خانم سفید پوش اندکی ملحفه را کنار زد. مینا چشمهایش را بسته بود و آرام در خوابی ناز فرو رفته بود. خوابی که هیچگاه از آن برنمی خواست. موهای طلایی رنگش اندکی روی صورتش پخش شده بود. دستپاچه ملحفه را بیشتر کنار زدم. بدن برنزه مینا لخت جلوی چشمانم خودنمایی کرد. اندکی تا زیر سینه هایش را می دیدم. گردن بلورین. سینه های گرد و متوازن با سرسینه هایی به رنگ صورتی و هاله ای خوشرنگ به دور آن که اندکی به قهوه ای می زد ، سربالا، درست مثل دوتا لیموی تازه و خوشمزه، دقت که کردم بازوی دست چپش را هم دیدم جای زخمی عمیق روی آن دیده می شد، سرخی غلیظ خون با مسگونی رنگ برنزه شده تنش یکی شده بود. چشمهایش بسته بود، مژه های بلندش برای همیشه روی هم مانده بودند، ابروهای کمانش آرام گرفته بودند و گونه های برآمده و سرخگونش برای همیشه آرام گرفته بود. لب های سرخ و خوش رنگش آرام روی هم آرمیده بودن و چال میان چانه اش بیشتر از هر زمان دیگری خود نمایی می کرد. معصومیت صورتش بیش تر از هر زمان دیگری شده بود، مثل دختر بچه ای شوخ و شنگ در خواب ناز فرو رفته بود، انگار که صدها سال خوابیده است، خواب خواب.

- مهرداد برام دستگاه سولاریوم می خری؟
- سولاریوم؟ شیطون می خوای حمومه آفتابو با خودت بیاری خونه؟
- آره بابا حوصله ندارم برم آرایشگاه دوساعت بشینم اونجا، بعدشم به مزخرفای این سولماز گوش کنم، وای وای نمی دونی مهرداد چقدر وراجی می کنه، پشت سر همه حرف می زنه، مریم نانازش اونجوریه، سارا شب عروسیش خونریزیش شدید بوده، مریلا با دوست شوهرش ریخته رو هم، هی ور ور ور سرمو می بره زنیکه پتیاره...
- خب بابا چه خبرته تو هم که شدی مثل اون، بی خیال عزیز دلم تو دیگه نمی خواد عین اون بشی و خزعبلاتش رو واگویه کنی.
- وا مهرداد یعنی منم مثل اون وراجی دارم می کنم؟
- نه عزیزم شما وراجی نمی کنین، شما دارین پرحرفی می کنید به همراه سس غیبت.
- چشم دیگه هیچی نمی گم، حالا کی میگی این سولاریوم رو بیارن نصب کنند توی سونا؟
- سولاریم می خوای چیکار؟
- حالا بیا و خوبی کن. تو تن و پوست برنزه دوست داری، مثلا می خوام امر آقا رو اطاعت کنم بعد می گی سولاریوم می خوام چیکار؟ تو دوست داری پوست برنزه لخت منو بگیری توی بغلت، گلم.
- الهی قربون اون پوست خوشگلت برم، چشم، رو گولیای چشام* همین امروز سفارش می دم، فکر کنم تا پنج شنبه بیان نصب کنند.
- ای جان پس جمعه چه حالی می کنی تو.

- آقای ساسانی، آقای ساسانی، حالتون بهتره؟

چشمهایم را به آرامی باز کردم. روی یک تخت دراز کشیده بودم و افسر پلیس با یک خانم بالای سرم ایستاده بودند. دستم را به طرف سرم بردم و سوزشی را توی دستم احساس کردم و تازه فهمیدم که نمی توانم دستم را زیاد تکان بدهم. اسکالپ سرم را پشت دستم دیدم، ظاهرا از حال رفته بودم و برای اینکه به وضعیت طبیعی برگردم بستری ام کرده بودند و سرم بهم وصل کرده بودند افسر پلیس دهانش را به گوشم نزدیک کرد.
- حالتون بهتر شد آقای ساسانی؟
و من چشمهایم را به نشانه تایید روی هم گذاشت و بعد از ثنایه ای به آرامی باز کردم.

- شما تایید می کنید که جنازه ای که دیدید متعلق به همسر شما خانم مینا کلباسی بوده است؟
اشک توی چشمانم جمع شده بود، احساس می کردم خودم تنها آنجا هستم، با صدایی که خشم و ناراحتی از آن هویدا بود، با ناله و ضجه فریاد زدم بله... بله... بله ...
سرم را به میله کنار تخت می کوبیدم و با صدای بلند گریه می کردم. گرمای خون را روی صورتم احساس کردم و دوباره از حال رفتم.

ادامه دارد....

* گولیای چشام: تخم چشمهایم در زبان اصفهانی ها

فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
# : 14 Jan 2008 23:18


مثل هميشه عالى
very good

اباد باش اى ايران ازاد باش اى ايران از ما فرزندان خود دلشاد باش اى ايران
# : 14 Jan 2008 23:19


DavidLynch
سلام.ممنون واسه داستانتون

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 14 Jan 2008 23:24


خواهش می کنم امیدوارم که خوشتون بیاد.

فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
# : 15 Jan 2008 00:01


از مدیر محترم متشکرم که اسم تاپیک را تغییر دادند.

فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 14 . 15 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB