صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
تراژدی و عشق
<<
1
...
9
.
10
.
11
.
12
.
13
.
14
.
15
.
>>
نویسنده
پیام
shalizar
اعضا
#
: 10 Aug 2008 02:25 | ویرایش بوسیله: shalizar
hatman dastan ro edame bede chon be nazare man khaste david ham hamin boode
shakiba56
اعضا
#
: 10 Aug 2008 03:22
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
SACRIFICE
اعضا
#
: 10 Aug 2008 08:49
خوشحالمون میکنی ادامه بدی
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
mohsen_m275
اعضا
#
: 10 Aug 2008 08:52
دوست دیوید!
ادامه بده رفیق ... داستان فوق العاده ای بود
... خدا رحمتش کنه
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
Idealist61
اعضا
#
: 10 Aug 2008 09:30
یادش زنده باد.
ادامه بده.
داستان هاي تصويري كارتوني - http://www.avizoon.com/forum/2_72326_0.html
kia_soosk
اعضا
#
: 10 Aug 2008 13:47
اگه فکر میکنی بتونی به زیبایی و روانی اون خدابیامرز بنویسی من که از خدامه ادامه بدی چون میدونم حداقل روحش شاد میشه .
موفق و پیروز باشی
در پناه حق
DavidLynch
اعضا
#
: 10 Aug 2008 16:33 | ویرایش بوسیله: DavidLynch
shalizar ، shakiba56 ، SACRIFICE ، mohsen_m275 ، Idealist61 ، kia_soosk
دوستان عزیز و گرامی واقعا ممنون که اومدین و نظر دادین مطمئنم که روح دیوید هم از شما تشکر می کنه.
چشم حتما ادامه می دهم.
البته همونجوری که قبلا هم گفته ام دو قسمت دیگه از این داستان رو دیوید برای من تعریف کرده و من ریکورد کردم که حتما متنش رو تایپ می کنم و به زودی اینجا می ذارم.
امیدوارم که بتونم داستان رو به نحوی جمع و جورش کنم.
اما مطمئنم که هرگز نخواهم توانست به زیبابی و روانی و تسلط دیوید عزیزم داستان را ادامه بدهم اما به هر ترتیب سعی خودم را خواهم کرد. پس مطمئن باشید که ادامه خواهم داد. امیدوارم که بیایید و بخوانید و اذت هم ببرید.
از همه تان متشکرم.
فعلا...
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
DavidLynch
اعضا
#
: 10 Aug 2008 22:32 | ویرایش بوسیله: DavidLynch
قسمت یازدهم
موقع برگشتن به خانه مثل برج زهر مار شده بودم. فقط زل زده بودم به خیابان و بدون اینکه بدانم کجا دارم می روم فقط دنده را عوض می کردم و رل را می گرداندم.
- آقا مهرداد چیزی شده, چرا از موقع شام تا حالا یک کلمه هم حرف نزدین؟ پدرت خیلی نگرانت شده بود همش از من می پرسید برای مهرداد اتفاقی افتاده؟
- نه اتفاقی نیافتاده.
- آها معلومه که اتفاقی نیافتاده, نه درست و حسابی شام خوردی و نه مثل یک آدم متشخص از مهمونها تشکر کردی. اصلا معلوم هست چت شده؟ نکنه باز هم یاد مینا و خاطراتش توی رستوران شهرزاد افتادی؟ آره؟
و من که اصلا صدای مونا را نمی شنیدم جواب های بی سر و ته به سئوال هایش می دادم. فاصله بین رستوران تا خانه خیلی بیش از حد معمول طولانی شده بود و دلیل اصلیش هم این بود که افکار مغشوش من اجازه فکر کردن برای انتخاب مسیر صحیح را نمی داد و از همین روی بود که چندین بار مجبور شدم با راهنمایی های مونا مسیرم را تصحیح کنم.
توی خانه همچنان سوت و کور بود. پدر و مادرم رفته بودند استراحت کنند تا صبح فردا به تهران برگردند. مادر مینا هم مثل همه چند روز گذشته کنار همان صندلی ای که مینا رویش می نشست نشسته بود و آرام اشک می ریخت.
با مونا وارد پذیرایی شدیم به مادر سلامی کردیم و هرکدام روی یکی از کاناپه ها نشستیم.
- مادر جان تو رو خدا بس کنید. این جوری خودتون رو داغون می کنید به خدا روح مینا هم از این که می بینه شما اینجوری ذره ذره دارین آب می شین در عذابه. خدا صبرتون بده ولی بهتره کم کم به فکر زندگی عادی خودتون باشید.
- ای. مهرداد جان تو خودتم دست کمی از من نداری که. یکی باید تو رو دلداری بده. الهی برای جفتتون بمیرم. مهرداد جان خدا به تو هم صبر بده عزیزم. ولی می دونی چیه؟ مادر نیستی تا این حس من رو بفهمی. به خدا مهرداد جان حناق گرفتم. چشمم به این خونه و این در و دیواراش که می افته همش مینا می آد جلوی چشمام. انگار هنوز همین جاست. هر لحظه انتظار می کشم تا از آشپزخونه صدامون بزنه واسه شام و یا ناهار.
- مادر جان می فهمم چی می گین به خدا. من هم نمی تونم جای خالیشو ببینم. من هم هنوز رفتنش رو باور نکردم.
مونا از روی کاناپه ای که رویش نشسته بود و درست روبروی من و کنار مادرش قرارداشت بلند شد. چرخی وسط سالن زد و آمد کنار من نشست.
- ای بابا مامان بس کنین دیگه. آقا مهرداد شما هم بس کنید. مینا رفته و ما هم باید این قضیه رو بپذیریم. تنها چیزی که الان مهمه این هست که مهرداد رو به زندگیش برگردونیم و یه جورایی هم با پلیس همکاری کنیم تا لا اقل قاتل مینا پیدا بشه. راستی مهرداد جان امشب چه خبر بود؟ چرا یهو رفتی تو خودت؟
تلنگری که مونا به من زد آتش انتقام را در من شعله ور ساخت. اما باید از چه کسی انتقام می گرفتم؟ هیچ چیزی مشخص نبود. هیچ ردی از قاتل و یا قاتلین مینا تا کنون پیدا نشده بود و واقعا چقدر سخت است که آدم عزیزی را به قهر از دست بدهد اما نداند که به کدامین گناه او را از دست داده و کدامین دست پلید و منحوس عزیزترین کس آدم را از او دور کرده است. هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر چیزی به ذهنم می رسید. هیچ نشانه ای در ذهنم تداعی کننده هیچ دشمنی ای نبود.
ادامه دارد....
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
SACRIFICE
اعضا
#
: 11 Aug 2008 09:53
DavidLynch
Quoting: DavidLynch
قسمت یازدهم
ممنون
ولی کم نبود به نظرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
mohsen_m275
اعضا
#
: 11 Aug 2008 12:33
DavidLynch
ممنون ..
فقط يه كم بيشتر بنويس
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
<<
1
...
9
.
10
.
11
.
12
.
13
.
14
.
15
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB