صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
تراژدی و عشق
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
14
.
15
.
>>
نویسنده
پیام
DavidLynch
اعضا
#
: 13 Jan 2008 23:35 | ویرایش بوسیله: DavidLynch
دوستان عزیز سلام
مدتهاست که می خواهم در این سایت چیزی بنویسم اما وقت اجازه نمی داد. اما امشب بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم. نوشته ای که بعد از این خواهید خواند فقط یک داستان است. شخصیتهایش هم واقعی اند و هم زاییده تخیلات من. آدمهای این قصه هر روز در کنار من و شما زندگی می کنند، عشق می ورزند، دوست می دارند، عاشق می شوند، عشق بازی می کنند و گاهی هم جنایت می کنند. امیدوارم نوشته ام باعث بشود اندکی هم به فضاهایی متفاوت تر فکر کنیم. این داستان یک زندگی است. داستانی که واقعی نیست اما چندان هم دور از واقعیت نخواهد بود.
امیدوارم که این نوشته مورد رضایت خاطر همه شما خوانندگان عزیز قرار بگیرد.
برگ سبزی است، تحفه درویش، تا چه مقبول افتد و چه در نظر آید.
مطمئم نظرات شما عزیزان راهگشای این نوشته خواهد بود. من هنوز به سطور بعدی این نوشته فکر نکرده ام و درحقیقت این نوشته به مرور، کامل خواهد شد، هنوز خودم هم نمی دانم پایانش چگونه رقم خواهد خورد.
منتظر نظرات و انتفاداتان هستم.
پیروز باشید.
قسمت اول:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_0.html
قسمت دوم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_0.html
قسمت سوم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_2.html
قسمت چهارم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_3.html
قسمت پنجم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_6.html
قسمت ششم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_6.html
قسمت هفتم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_7.html
قسمت هشتم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_8.html
قسمت نهم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_10.html
قسمت دهم:
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_11.html
قسمت یازدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_52768_13.html
تراژدی و عشق (اسم سابق: مرگ و شروع دوباره یک رابطه قدیمی)
تلفنم مدام زنگ می خورد، به ناچار مجبور شدم جلسه را ترک کنم. از اتاق کنفرانس بیرون آمدم و با بی میلی تمام دکمه پاسخ را زدم. هرچند شماره برایم ناشناس بود اما هرکسی ممکن بود تماس گرفته باشد. شاید یکی از شریکهای تجاری جدید بود و یا اینکه از یکی از شرکتها که توی مناقصه شان شرکت کرده بودیم تماس گرفته بودند، اما معلوم نبود این شماره مال کجاست، همه اینها به سرعت از ذهنم گذشت، صدای نرم و زنانه ای از آن طرف خط گفت: ببخشید آقای ساسانی؟
– بله بفرمایید ساسانی هستم.
– ببخشید من از بیمارستان سپاهان تماس می گیرم، متاسفانه برای خانم شما اتفاق بدی افتاده است که نیاز به عمل جراحی دارند، لطفا سریع به بیمارستان مراجعه کنید تا فرم مربوط را امضاء کنید.
تلفن را قطع کردم و خودم را دستپاچه به اتاق کنفرانس رساندم، از همه آدمهایی که توی جلسه بودند عذرخواهی کردم، موضوع را به سعید معاون کارخانه گفتم و با سراسیمگی هرچه تمام خودم را به ماشینم رساندم.
نمی دانم فاصله بین شهرک صنعتی تا خیابان میر را با چه سرعتی آمدم، یک لحظه صورت زیبای مینا از جلوی چشمانم دور نمی شد، داشت به من لبخند می زد. با همان عشوهایی که همیشه برایم می آمد با همان لوندی مخصوصی که داشت. با همان چشمان مسحور کننده اش، با همان لبهای برآمده و فوق العاده سرخش که به رزهای سرخ پهلو می زد.
ماشین را پارک کردم و به سمت بیمارستان رفتم. توی قسمت اطلاعات بیمارستان موضوع تلفن را با مسئول آن در میان گذاشتم. خانم مسئول اطلاعات با ابروی کشیده و چشمان عسلی اش نگاهی به من کرد و سرش را پایین انداخت.
- لطفا چند لحظه اجازه بدهید تا هماهنگ کنم.
دستی روی شانه هایم خورد. یک افسر نیروی انتظامی با قیافه ای گرفته و درهم درحالکیه سعی می کرد از نگاههای من فرار کند، گفت: ببخشید شما آقای ساسانی هستید؟
- بله من ساسانی هستم.
- ببخشید، متاسفم، باید خبر بسیار ناگواری را به اطلاعتان برسانم.
- خبر ناگوار؟ اتفاقی افتاده.
داشتم می لرزیدم، انتظار هیچ چیزی را نداشتم، چهره مینا هنوز جلوی چشمانم بود. صورتم مثل گچ سفید شده بود، دستهایم یخ کرده بودند. دندانهایم به هم می خورد.
- متاسفانه خانم شما مورد اصابت چندین ضربه چاقو قرار گرفته اند، قرار بود ایشان را عمل کنند اما متاسفانه شدت جراحات وارده آنقدر زیاد بوده است که به عمل نرسیدند و چند دقیقه قبل فوت کردند.
هیچ چیزی نمی شنیدم. مینای من از پیش من برای همیشه رفته بود. همیشه هر وقت از دوری و جدایی با هم حرف می زدیم هر دومان اشک در چشمانمان جمع می شد. یادم آمد توی این وقتها محکم بغلش می کردم. دستم را توی موهای بلوندش می بردم و درحالیکه سرش را بر روی سینه هایم فشار می دادم شروع می کردم به نوازش موهای طلایی رنگش و بعد دستم را روی پوست بلورین صورتش می کشیدم و در نهایت صورتش را به صورتم نزدیک می کردم و خوشمزه ترین شهد دنیا را که روی توت فرنگی رنگ ترین لب دنیا قرار داشت به کام می کشیدم.
- مینای من، من و تو هرگز از هم جدا نخواهیم شد، هر وقت موقع رقتن شد با هم می رویم.
ادامه دارد....
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
Faramarz Kir Tala
اعضا
#
: 14 Jan 2008 00:45
مردم میان این جا داستان سکسی بخونند نه داستان های جنایی بهتره یه web log درست کنی داستان هات رو اون جا بزاری . راستی از بابت همسرت هم متاسفم
DavidLynch
اعضا
#
: 14 Jan 2008 00:56
مرسی به خاطر این اظهار نظر نظر اما ین فقط یک داستان جنایی نیست. صرفا هم یک داستان سکسی نخواهد بود. اگر اجازه بدین تا قسمتهای بعدی حتما با جنبه های اروتیکی داستان هم مواجه خواهید شد.
اما به هر حال ابه خاطر نظری که دادین ممنونم.
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
saedb
اعضا
#
: 14 Jan 2008 00:57
استارتت عالی بود
ادامه بده تا تهش هستم
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
DavidLynch
اعضا
#
: 14 Jan 2008 01:01
مرسی saedb واقعا داری روحیه می دی.
دومین پست را هم سعی می کنم تا دقایق دیگه ارسال کنم.
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
daryush_alone
مدیر
#
: 14 Jan 2008 01:12
بسیار خوب شروع کردی دوست من .
امیدوارم بتونی خوب هم ادامش بدی .
آدم ها فقط در يك چيز مشتركند : متفاوت بودن .
Balam_jan
اعضا
#
: 14 Jan 2008 01:36
بنویس بالام جان.ادامه بده.
eternal_boy
اعضا
#
: 14 Jan 2008 01:38
خوب بود رفیق ادامه بده
DavidLynch
اعضا
#
: 14 Jan 2008 01:46
مرسی دم همتون گرم.
ادامه اش را الان می ذارم.
واقعا ممنونم.
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
DavidLynch
اعضا
#
: 14 Jan 2008 01:46
فسمت دوم
حالم هنوز بد بود اما حالا وقت ولو شدن کف بیمارستان و غش و ضعف نبود. افسر پلیس دستم را گرفت و من را که آرام کنار یکی از ستون های سالن انتظار بیمارستان تکیه داده بودم روی صندلی های بخش انتظار بیمارستان نشاند. سرش را به نشانه تاسف تکان می داد.
- واقعا شرمندم که من این خبر بد را به شما دادم. باور کنید که خودم هم خیلی ناراحت هست. ولی سئوالاتی هست که باید بنویسم و صورتجلسه کنم.
من هنوز منگ بودم. ماتم برده بود. حتی توان این را نداشتم که بپرسم برای فرشته زیبای زندگی من، آن مرغ مینای خوش الحان و زیبایم چه اتفاقی افتاده است.
- ببخشید همسر شما چند سالشون بود؟
- 27 سال جناب سروان.
- و خود شما چند سالتونه؟
- من 31 سالمه.
- شغلتون
- مدیر عامل نورد لوله و پرفیل سبا هستم.
- جدیدا با خانمتون مشکلی، دعوایی، چیزی نداشتین؟
و من حیرت زده به مامور پلیس نگاه می کردم.من و مینا با هم دعوا کرده بودیم؟ من مینا را ناراحت کرده بودم؟ توی این 2 سال هرگز حتی با صدای بلند هم با مینا حرف نزده بودم. بی اختیار یاد شب گذشته افتادم.
- مهرداد یالا بیا دیگه چقدر لفتش می دی، حموم زالون* رفتی؟
- خوشگل خانم الان میام صبر کن بذار خودمو خشک کنم.
- به به، چه به خودشم رسیده، صورتو صفا دادی مهرداد خوشگله؟ فردا منشیتو تو زحمت میندازی ها.
- اِ اِ اِ چقدر حسودی تو، حالا بنده خدا یه حالی می کنه، ضرری به تو می رسه؟
- الهی کوفتش بشه که تو بچه خوشگلو هر روز صبح کله سحر می بینه.
- بیخیال مینا جون، به جای حرف زدن پشت سر مردم بده اون لبای خوشگلتو که دارم می میرم.
و من آرام روی تنی سیمین دراز کشیده بودم و قطره های آب از نوک موهای خیسم داشت روی تن مینا چکه می کرد، لبم را روی لبهای مینا گذاشتم و او عاشقانه زبانش را توی دهانم می کرد و ریز ریز آهی از روی شهوت می کشید. تن لختش را به تن لختم می مالید و هی جان جان می کرد.
- آقا با شما هستم حالتون خوبه؟
- بله؟
- پرسیدم جدیدا مشکلی چیزی با خانمتون نداشتین؟
- نه جناب سروان ما هیچوقت هیچ مشکلی نداشتیم.
- با کسی مشکلی،دشمنی، چیزی ندارین؟
- نه آقا این حرف چیه، دشمن مشمن کجا بود.
- آخه نحوه قتل خانمتون شبیه انتقام گیری های ناموسیه، البته این نظر بنده است، باید بیشتر بررسی کنیم؟
- انتقام گیری ناموسی؟
- بله
- مگه چطوری بوده؟
- راستش ببخشید که این مسائل رو اینجا دارم براتون بازگو می کنم، همسر شما ظاهرا با شخص یا اشخاصی که باهاشون آشنایی داشتن در منزل بوده اند که با ضربات متعدد چاقو مصدوم می شوند. چون در محل حادثه هیچ موردی ناشی از درگیری یا به زور وارد شدن قاتل یا قاتلین دیده نشده.
- خوب چه کسی شما ها رو خبر کرده؟ چطوری اون آوردند بیمارستان؟
- ظاهرا خانمی با اورژانس تماس گرفته و اورژانس خانم شما را به بیمارستان منتقل کرده.
- یک خانم؟ معلوم هست کی بوده؟
- نه هنوز چیزی معلوم نیست.
سرم را میان دو دستم گرفتم و خودم را همانطور که روی صندلی نشسته بودم به طرف جلو خم کردم. قطرات اشک از چشمهایم بر روی گونه ام می لغزید. جرات بلند گریه کردن را نداشتم، نمی دانم با خودم رودربایستی داشتم یا نمی خواستم هیچکس از رفتن مینایم مطلع شود و یا شاید هنوز کوچ مینا را باور نداشتم.
ادامه دارد....
* اصفهانی ها به حمام زایمان می گویند حموم زالون
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
14
.
15
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB