صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / عشق ممنوع ( فهرست در صفحه اول )
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 194 . 195 . >>
نویسنده پیام
# : 26 Jan 2008 20:53


aly bod azizam

# : 26 Jan 2008 20:59


mesle hamishe shiva azizam...bejoz tashvigh chezy vasat nadaram.
akxat ayn sery aly bod.
ay kash man sorate maheto mididam.
ye emailam vasat zadam
ba arezoye behtarinha

# : 27 Jan 2008 01:12


amohandes
مرسی عزیزم. از نظرتون. و از اینکه می خونین.

# : 27 Jan 2008 01:13


behnam34
سلام بهنام عزیزم. مرسی که خوب هستی. و از ایمیلی که دادی.مرسی عزیزم.

# : 27 Jan 2008 01:15


love_loser
مرسی عزیزم. برای اینکه خوب و مهربان هستی.

# : 27 Jan 2008 01:16


سلام دوستان.
مرسی از همه که اینجا بودین. تمام هفته گذشته روزی 2 تا امتحان داشتم. برام دعا کنین لطفا. واقعا از همتون عذر میخوام . با اینکه قول داده بودم هفته ای یه بار حتما بنویسم و روی قول خودم هستم. مرسی از اینکه همیشه هستی و مرسی از همتون که خوب هستین.

# : 27 Jan 2008 11:06


شیوا جان مثل همیشه منتظر ادامه خاطرات زیبات هستم
ایشالا امتحانات رو خیلی خوب بدی سریع بیای اینجا
منتظرم
موفق و پیروز باشی

# : 27 Jan 2008 18:56


سلام شیـــــــوا
وای روزی 2 تا امتحان!!!!!
دلم برات تنگ شده
شیوا واست آرزوی موفقیت میکنم
ٍSee You


بــا مـــن بــــــد کـــردی زنــدگــی
# : 28 Jan 2008 02:03 | ویرایش بوسیله: shiva_modiri


قسمت هفتم: دانیل

با دانیل، شب دوم، توی خونه کریستل آشنا شدم. کریستل گفت:
- شیوا، از دانیل خواهش کردم بیاد پیش ما، که تو تنها نباشی.
همسن خودم بود. با موهای تیره بلوند. و چشمهای قهوه ای. به من و بابام دست داد و نشست کنار من.
- دانیل خواهر زاده منه. توی کالج ارتش درس می خونه. چه قسمتی بود دانی؟
دانیل گفت: جغرافیا و اکتشافات.
کریستل گفت: اوکی. بهتره خودتون برید بهتر با هم آشنا بشید. دانی، باید چهار چشمی مواظب شیوا باشی. وگرنه باباش به فرانسه اعلان جنگ میده. سر ساعت برگردین خونه لطفا.
دانیل پا شد. من هم پا شدم. رفتم و بابامو بوسیدم.
- ما دیرتر میایم شیوا. مراقب خودت باش.
- اوکی.
و رفتیم. بابام با کریستل. من با دانیل. اول رفتیم مک دونالد. بعد یه دیسکو توی مرکز شهر. دانیل زیاد حرف نمی زد. من از آدمایی که زیاد حرف میزدن خوشم نمی اومد. انگار می دونست.حتی توی دیسکو، برای خودش آبجو گرفت . و برای من کولا. حدس زدم کریستل بهش گفته، که چطوری با من رفتار کنه. یه بار هم جرات نکرد ماچم کنه. اما چند ساعت بعد، وقتی برگشتیم، توی باغ کریستل، یهو دست انداخت توی کمرم.
- شیوا؟
-ها.
- بهت خوش گذشت؟
- آره.
با هر جمله ای که می گفت، منو محکمتر می چسبوند به خودش.
- شیوا؟
- ها..
صورتشو نزدیک کرد و لبامو بوسید. بعد، دستشو از روی کمرم برد پایین گذاشت روی کونم. منتظر موند. من، با دو تا دستام ، صورتشو محکم گرفتم. دانیل، دستشو برد زیر دامن کوتاهم. از روی شورت، کوسمو مالید. داشتم داغ می شدم. صورتشو ول کردم.
- بریم دانی. اینجا نه.
وارد ساختمون شدیم. رفتیم به طرف اطاق من. یهو ایستادم. در اطاق بابامو باز کردم. رفتم نشستم روی تخت. قلبم تند تند میزد. دانیل ایستاد روبروم. پیرهنشو در اورد. من نگاش میکردم. شلوارشو در آورد. لخت ایستاد روبروم. من ، همینجور نگاش می کردم.
- دانی. این اولین بار منه.
دانیل لبخند زد. اومد و کنارم نشست. من، دزدکی کیرشو نگاه میکردم. شروع کرد به بوسیدنم. بعد، دگمه های پیرهنمو باز کرد. لختم کرد. آروم خوابوند روی تخت. من ، دامنمو در اوردم. بعد، دستامو از هم باز کردم. یه حال تازه و عجیب داشتم.
- واقعا اولین بارته؟
صداشو نمی شنیدم. داشتم سبک می شدم. توی هوا بودم.رسیده بودم به سقف اطاق. از اونجا، شیوا رو میدیدم. لخت مادر زاد. با دستای باز. با پاهای باز. و دانیل، داشت پستوناشو می خورد. شکمشو می خورد. کوسشو می خورد. شیوا می نالید.
- بابا. بابای من. کجایی؟
دانیل، با حرص و اشتیاق، مثل یه سرباز توی یه سرزمین بکر و جدید، تمام شیوا رو تصرف میکرد.
- چرا نیستی بابا؟ بیا…
از سقف اطاق میام پایین. پایین تر. یهو، سنگینی دانیل رو، روی خودم حس میکنم.
- خواهش میکنم شیوا.
پاهام به هم قفل شدن. دانیل، سعی میکنه پاهامو از هم باز کنه.
- پاهاتو باز کن. عزیزم…
- نو….نو…
دانیل، برمیگرده. با تعجب نگام میکنه.
- سوری شیوا. متاسفم.
می شینم. دستامو حلقه میکنم دور سینه ام.
- اشکالی نیست.مهم نیست.
- من فکر کردم..
- گفتم که. مهم نیست.
دانیل، آروم لباساشو میپوشه. می شینه روی تخت. سرشو میندازه پایین.
- برو دانی. لطفا برو.
پا میشه و از اطاق میره بیرون. نگاش نمی کنم. لباسامو می پوشم. دراز میکشم روی تخت. احساس سرما میکنم. جمع میشم توی خودم. می خوابم.
---------

شرح عکس: شری بلوند- شری مو مشکی
---------
- شیوا...
چشامو آروم باز میکنم. شارون، از پشت چسبیده بهم.
- شیوا... بیداری؟
برمیگردم طرف شارون. زیر لحاف، بوی عطر بابامو احساس میکنم. چشمام باز میشن. زل میزنم به شارون. توی تاریکی زیر لحاف، چشماش برق میزنه.
- خدای من..
دست میکشم به صورتش. خیس عرقه. تنش میلرزه.
- شری. چت شده؟
شارون، خودشو می چسبونه به من.
- وای خدا... شیوا..
احساس میکنم لرزش تنش ، به من هم منتقل شده. بغلش میکنم. بدنش داغ داغه.
- بابام؟
شارون سرشو تکون میده.
- ازت خجالت می کشم. وای خدا...
محکم تر بغلش میکنم.
- حرف نزن شری. بخواب.
شارون، با لرزش حرف میزنه.
- ازت خجالت می کشم ... شیوا...
- فردا. فردا همه چیزو بهم بگو. حالا بخواب.
- می خوابم.
- بخواب.
---------




شرح عکس: سکسی شری
---------
فردای اون روز، دانیل رفته بود.تمام روز، توی باغ کریستل قدم میزدم. حوصله حرف زدن با کسی رو نداشتم.
- جرا جلوشو گرفتم. چرا؟
یادم اومد، که تا اون لحظه، با هیچ کس، بطور جدی، راجب به سکس حرف نزده بودم.
- بابام چی فکر میکنه؟
فکر می کنم ، شاید دیشب، بابام میدونست چه اتفاقی قراره بیفته. شاید دانیل رو برای همین انتخاب کرده بود.
- چی شد یهو؟
دیشب، برای اولین بار ، با یه پسر می خوابیدم. اما چرا رفتم توی اطاق بابام؟ شاید اگه به اونجا نمی رفتم اون اتفاق نمی افتاد. حالا می فهمیدم. شاید هم نه. گیج بودم. شاید دلم می خواست ،دانیل، مثل بابام باهام رفتار کنه. شاید از رفتار حریصش بدم اومده بود. آره. شاید. نه. می شینم روی یه نیمکت وسط باغ.
صحنه های اتفاق دیشب، پشت سر هم، توی مغزم رژه میرن. چرا پاهام به هم قفل شدن؟ چرا بهش اجازه ندادم؟ چرا بابامو صدا میکردم؟
شاید فکر میکردم دارم به بابام خیانت میکنم؟ نه. بابام میدونست. حتما می دونست. شاید هم نه. شاید فکر نمی کرد دانیل زیاده روی کنه. اما.. من بودم که بهش اجازه دادم. من گفتم بریم توی اطاق. پس چرا؟ چی شد؟
- شیوا؟
کریستل از دور صدام میزنه. میاد طرفم.
- خلوت کردی؟
خودمو روی نیمکت جابجا میکنم.
- باغ قشنگی دارین خانم کریستل.
کریستل می شینه کنارم. به اطراف باغ نگاه می کنه.
- آره. قشنگه.
بعد می پرسه:
- دیشب خوش گذشت؟
_ آره. خوب بود.
- راستی. دانی زنگ زد. گفت امشب میاد سراغت که برید سینما.
- آره؟
- من و بابات امشب میریم خونه یکی از دوستان. شب می مونیم.
- آره؟
کریستل با تعجب زل میزنه به صورتم.
- شیوا؟
- بله؟
- حالت خوبه عزیزم؟
می خندم. یهو احساس خوشحالی میکنم. نمی دونم بخاطر دانیل هست یا نه. اما احساس می کنم خیالم راحت شده.
- من خوبم کریستل.
- اوکی.
- دانیل دیگه چیزی نگفت؟
کریستل پا میشه.
- قدم بزنیم؟
پا میشم. قدم میزنیم. کریستل، بازوشو حلقه میکنه توی دستم.
- شیوا. میدونی از چه چیز بابات خیلی خوشم میاد؟
- نه. از چه چیز؟
- از حرفایی که نمی زنه. بابات کم حرف میزنه. اما اگه خوب دقت کنی، حرفایی که نمی زنه، می تونی بشنوی.
- میدونم. اما چطوری؟
شن های سفید، زیر پامون خش خش میکنن. فکر میکنم به حرفهایی که بابام نمی زنه.
- چطوری باید گوش بدم؟
کریستل، سرشو میگیره بالا. نگاه میکنه به نوک یه درخت. برای اولین بار، توی صورتش دقت میکنم. فکر میکنم به اون شب که صدای عشقبازی کریستل و بابامو شنیدم.
- تو دختر باهوشی هستی شیوا. حتما میدونی.
فکر میکنم به چشمهای بابام ،که نمی تونستم توشون نگاه کنم. فکر میکنم به لباش ،که همیشه بسته بودن. فکر می کنم..
- شما بگین. لطفا.
کریستل، همونجور به نوک درخت نگاه می کنه.
- بابات با دستاش حرف میزنه. با انگشتاش.
می دونستم.
---------

---------
- انگشتاش شیوا...
شارون، سرشو کرده توی بالش. نگام نمی کنه. سرشو از توی بالش در میارم.
- شری؟
- ها؟
- آروم بگیر و همه چیزو تعریف کن. اوکی؟
دیشب، از همون موقع که شارون ، به سراغ بابام رفت. و تا همون وقت که برگشت. نتونسته بودم بخوابم.خسته و گیج بودم. حالا نزدیک یازده صبح بود.
- دیشب تونستی بخوابی؟
- آره. چند ساعتی خوابیدم. تو چطور؟
- من هم همینطور.
- حالا بگو شری. بگو.
شارون، لحاف رو می کشونه روی سرش.
- بیا زیر لحاف.
سرمو میبرم زیر لحاف. شارون، چشماشو می بنده.
- همه چیزو بگم؟
- آره شری. قول دادی.
- همه چیزو؟
- آره.
- وای خدا... باشه. میگم.
- بگو دیگه.
- نگام نکن شیوا. وای...
چشمامو می بندم.
- نگات نمی کنم. بگو. همه چیزو بهم بگو.
---------
توی سینما، دانیل دستامو سفت گرفته بود. صبح که دیدم رفته، ناراحت شده بودم. فکر میکردم حتما هر دومون یه کار احمقانه کردیم، و دیگه هیچوقت نباید همدیگه رو ببینیم. اما وقتی شب به خونه کریستل اومد، هر دومون، انگار برای اولین بار همدیگرو میدیدیم. اصلا حرفی از شب گذشته نزدیم. وقتی فیلم تموم شد، برگشتیم خونه. دانیل خیلی مودب رفتار میکرد. بهش گفتم:
- امشب اینجا امپراطوری منه.
خونه بزرگ کریستل، خلوت خلوت بود.فقط برای من.
- آقای دانیل، می تونی بیای تو.
خندید و خیالش راحت شد. اما انگار، از جریان دیشب ترسیده بود. جرات نمی کرد بهم نزدیک بشه. اما امشب، من بودم که می خواستم. آره. تازه داشتم خودمو می فهمیدم. من، مثل بابام بودم. همه چیز ، باید توی کنترل خودم بود.
- دانی. بیا اینجا.
دانیل، اومد و نزدیک من ایستاد.
- بغلم کن.
دانیل، دستاشو حلقه کرد دور کمرم. توی گوشش زمزمه کردم:
- مهربون باش. خوب باش. اوکی؟
- اوکی. شیوای عزیزم. اوکی.
صداش میلرزید. چشمامو بستم. دانیل، گردنمو بوسید. بعد، وسط سینه مو بوسید. دگمه پیرهنمو باز کردم.
دانیل، پستونامو بوسید. بعد، نوک پستونامو خورد. داغ شدم.
- می خوای منو؟
نفس نفس میزد.
- آره. میخوام.
دست گذاشتم روی شونه هاش.هولش دادم به طرف پایین. همونجور که ایستاده بودم. دانیل، زانو زد جلوی پاهام. سرشو اورد جلو، دامنو بالا زدم. دانیل کوسمو از روی شورت بوسید.
- می خوامت شیوا.
از بالا بهش نگاه کردم.
- پاشو دانی.
پا شد. مثل جادو شده ها نگام میکرد. هولش دادم طرف مبل. نشست و کمر بندشو باز کرد. رفتم جلو. نشستم روی پاهاش.
- لخت نشو. نه.
دستاشو گرفتم و گذاشتم دور کمرم. دامنمو زدم بالا. دستاشو گذاشتم روی کونم. کوسمو می مالیدم روی کیرش. که زیر شلوار سفت شده بود. دانیل، با دو تا دست کونمو می مالید. فشارم میداد به خودش.
- آروم باش. آروم.
نمی تونست آروم باشه.
- نمی تونم صبر کنم.
- حرف نزن.
- بذار شلوارمو در بیارم.
- صبر کن.
از هیجانش لذت می بردم. سرمو بردم کنار گوشش.
- دانی. کاری کن که هیچوقت فراموشت نکنم.
دانیل سرشو بالا گرفت. نگام کرد.
- بریم بالا دانی. بریم به اطاق من.
---------

# : 28 Jan 2008 03:43


shiva_modiri
شیوااا جان عالی بود....

امیدوارم امتحانات رو به خوبی بگذرونی...

شاداب باشی

♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 194 . 195 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB