صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
عشق ممنوع ( فهرست در صفحه اول )
<<
1
...
144
.
145
.
146
.
147
.
148
.
149
.
150
.
151
.
152
.
153
.
154
...
194
.
195
.
>>
نویسنده
پیام
dokhtareaftab
اعضا
#
: 30 Aug 2008 02:34
Quoting: shiva_modiri
سلام عزیزم. خوشحالم که هستین. همیشه شاد و خوب باشی
سلام خانومی.مرسی عزیزم.توام همینطور
ز مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد...از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوید!!!
shiva_modiri
اعضا
#
: 30 Aug 2008 02:35
Ema87
shiva_modiri
اعضا
#
: 30 Aug 2008 02:45
babak_9
مرسی عزیزم. خوشحالم که داستانمو می خونین. حتمن شما هم می تونین بهتر از من بنویسین. برای من این تجربه خیلی خوب بود. شاید باز هم نوشتم. و قول میدم اگه به جایی رسیدم دوستامو فراموش نکنم. من هم شما رو دوست دارم. مرسی.
shiva_modiri
اعضا
#
: 30 Aug 2008 03:10 | ویرایش بوسیله: shiva_modiri
سلام دوستان عزیزم.
من در روزهای گذشته نتونستم به اینجا بیام. برای اینکه درسهام شروع شده. امیدوارم منو ببخشین.و از همه شما ممنون هستم. برای اینکه به یاد من بودین. همیشه خوب و شاد باشین. شیوا
قسمت سی و نهم : سفر
- حالا وارد چک شدیم.
من ،روی صندلی عقب ماشین نشستم ، و از پشت پنجره ، به کوه های دو طرف جاده ، نگاه میکنم. صبح زود راه افتادیم و حالا که نزدیک 4 عصر بود، از مرز آلمان رد شدیم. من ، تمام مدت ، توی خواب و بیداری بودم، و توی سرم، فقط صدای موزیک ، و پچ پچ بابام و شارون بود.
- کی میرسیم اسلواکی بابایی؟
بابام، سرشو برمی گردونه و به من نگاه میکنه.
- به به. بیدار شدی خانوم؟
من ، توی جام می شینم. نگاه میکنم به شارون، که پشت رل نشسته. احساس میکنم سرم گیج میره. بطری آب رو برمیدارم ، و کمی آب میخورم.
- چند دقیقه دیگه می ایستیم.
ده دقیقه بعد، توی یه پمپ بنزین می ایستیم. بابام میره قهوه بگیره. من و شارون ، راه میوفتیم به طرف دستشویی.
- چیزی از دست دادم؟
- نه عزیزم. هنوز چیزی شروع نشده.
می ایستم. شارون وارد دستشویی میشه. صبر میکنم تا بیرون بیاد. میرم و صورتمو می شورم. توی آینه، به خودم نگاه میکنم. اخم دارم. و عصبانی ام. قیافه یه دختر بچه احمق رو گرفتم، که با مامان و باباش قهر کرده. میام بیرون. بابام و شارون، بیرون ، کنار ماشین ایستادن. بابام قهوه میخوره، و شارون ، داره سیگار می کشه.
من، بین قفسه های فروشگاه می چرخم ، و زیر چشمی نگاهشون میکنم. اونقدر صبر میکنم تا سوار ماشین می شن. بعد میرم و سوار میشم. بابام ، پشت رل نشسته و شارون ، داره رژلب می ماله. و قتی می شینم ، هر دو با هم، سرشونو بر میگردونن و نگاهم میکنن. بعد ، هردو با هم، لبخند میزنن. مثل یه زن و شوهر خوشبخت. من مسخره شون میکنم.
- وای....همینطور بمونین من یه عکس ازتون بگیرم.
بابام برمیگرده. ماشینو روشن میکنه. راه می افتیم. شارون ، هنوز به من نگاه میکنه. من ، سرمو می چرخونم به طرف پنجره. شارون برمیگرده ، و زل میزنه به روبروش. فکر میکنم. از دیشب تا حالا، یه فاصله خیلی بزرگ، بین من و شارون، ایجاد شده. انگار هیچوقت با هم دوست نبودیم. انگار شارون، یهو وارد زندگی من شده ، و کنار بابام نشسته. از پشت سر، نگاهشون میکنم. فکر میکنم، این دو تا آدم ، که تا دیروز، عاشقشون بودم، حالا، دو تا غریبه هستن، که نمی شناسم. دوباره دراز میکشم. و از پشت پنجره ماشین ، به نوک کوه ها ، و ابرهای توی آسمون نگاه میکنم، که از جلوی چشمم رد می شن.
- کی میرسیم بابایی؟
صدای بابامو می شنوم.
- نزدیکای نصف شب می رسیم. خسته شدی؟
چیزی نمی گم. چشمامو می بندم. فکر میکنم، به همه ساعتهایی، که توی این فضای کوچیک، باید تحمل کنم. دلم میخاد زودتر برسیم. دلم میخاد تنها باشم. هیچوقت ، من و بابام و شارون، اینطور کنار هم نبودیم. صدای نفس ها، و کوچکترین حرکتشون، توی گوشم می پیچه. بوی عطرشون، خفم میکنه. فکر میکنم ، این بزرگترین اشتباه، توی زندگی همه ما بود. ما. سه نفر، که با سرعت، از همدیگه فاصله می گرفتیم. ما. که هر کدوم ، توی ذهن و فکر دیگری، جای زیادی گرفته بودیم. من به بابام فکر میکردم. بابام به شارون فکر میکرد. شارون به من فکر میکرد. و از همدیگه فرار میکردیم.
یه چیزی ،حتمن اشتباه بود. من احساس میکردم. می دونستم، یه چیزی داره اتفاق میوفته. اما نمی دونستم چی هست. نمی دونستم شارون چه نقشه ای داره؟ چطور میتونه با این همه نفرت، کنار بابام بشینه و بهش لبخند بزنه؟ چرا بابام به شارون گفته که دوستش داره؟ مگه بابام میتونه کسی رو دوست داشته باشه؟ معنی این سفر چی بود؟ آخر این سفر کجا بود؟
- می دونستین زیباترین زنان اروپا اینجا هستن؟
من چشامو باز میکنم. می شینم. شارون می خنده.
- کجا؟ اسلواکی؟
بابام، به شارون نگاه میکنه.
- بله. اینجا. در اسلواکی.
من تکیه میدم به صندلی.
- از نظر شما، که همه زنها زیبا هستن.
شارون ، سرشو برمیگردونه و به من نگاه میکنه. بابام میخنده.
- درسته. همه زنها زیبا هستن.
من ، زل میزنم توی چشمهای شارون. عصبانی و تلخ هستم.
- اما خیلی هاشون بدجنس هستن.
شارون، نگاهشو از من میگیره. بابام، توی آینه روبروش ، به من نگاه میکنه.
- چرا اینقدر بد اخلاق شدین خانوم؟
شارون ، به جای من جواب میده.
- برای اینکه دیشب ، یه خواب خیلی بد دیده. برای همینه.
و بعد ، سرشو برمیگردونه به طرف من. روی لباش، یه لبخند شیطانی می بینم. فکر میکنم بهتره که ادامه ندم.
- شماها گرسنه نیستین؟
من می گم. بابام ، به تام تام روبروش ، نگاه میکنه.روی یکی از دگمه ها فشار میده. چند لحظه بعد، صدای زنانه تام تام بلند میشه.
- نزدیکترین رستوران، پس از 150 کیلومتر... نزدیکترین پمپ بنزین ، پس از 150 کیلومتر...
بابام ، دوباره روی دگمه فشار میده. نگاه میکنه به شارون.
- میشه لطفن یه سی دی به من بدی؟
بعد، توی آینه به من نگاه میکنه.
- 150 کیلومتر عزیزم.
من به زور لبخند میزنم.
- بله. شنیدم.
بعد ، به شارون نگاه میکنم ، که چند تا سی دی ، به طرف بابام گرفته. بابام ،به یکی از سی دی ها اشاره میکنه. و چند لحظه بعد، صدای موزیک ،بالا می یاد. من ،نگاه میکنم به کوههای پر از درخت و سبز. دوربینومو، از روی صندلی برمیدارم، و عکس میگیرم. صدای موزیک، آرومم میکنه. کلمه های آهنگ ، یکی یکی ، توی سرم تکرار میشن. آروم میشم. اونقدر آروم میشم ، که می فهمم این انتخاب بابام، و این آهنگ، فقط برای این بوده، که منو آروم کنه. از پشت سر به بابام نگاه میکنم. خم میشم به طرفش. مهربون می شم.
- خسته شدین بابایی؟
شارون ، سرشو می چرخونه. نگاه میکنه به دست من، که روی شونه بابام گذاشتم. من ، سرمو می برم جلوتر. کنار گوش بابام. به فارسی حرف می زنم.
- خودم توی اسلواکی، یه زن خوشگل واستون پیدا میکنم.
نگاه میکنم به شارون. بابام، سریع سرشو برمی گردونه ، و با تعجب نگاهم میکنه.
- شیوا؟
- بله.
- چرا فارسی حرف میزنی؟
- نمی خام این بفهمه.
بابام نگاه میکنه به شارون.
- شری. میبخشی ما به زبون خودمون حرف میزنیم.
شارون لبخند میزنه و به روبروش نگاه میکنه.
- نه. اشکالی نیست. راحت باشین.
بابام، سعی میکنه ناراحتیشو پنهون کنه.
- چرا اینجوری میکنی بچه؟ چیزی شده؟
من به هلندی جواب میدم.
- نه. چیزی نیست. واو...رستوران...
کفشامو پام میکنم. چند لحظه بعد ، کنار رستوران می ایستیم.می ریم داخل. من، می شینم کنار بابام. روبروی شارون. و بعد، احساس بدی پیدا میکنم. فکر میکنم نباید اینقدر بد بشم. پا می شم ، و روی یه صندلی دیگه می شینم. وسط بابام و شارون. هر سه ، ساکت غذا می خوریم. بابام ، به من و شارون نگاه می کنه.
- چی شده؟ شما چرا با هم حرف نمی زنین؟
من ، نگاه می کنم به شارون. و بعد ، هر دومون نگاه می کنیم به بابام.
- نه. چیزی نیست.
بابام، تکیه میده به صندلیش.
- اوکی. حتمن خسته هستین. آره؟
من ، نگاه می کنم به اطراف رستوران. به نوشته های روی دیوار نگاه می کنم ، که چیزی ازشون نمی فهمم.
- آره. من که خیلی خسته هستم.
بابام نگاه می کنه به شارون.
- شارون رانندگی هم کرده. حتمن بیشتر خسته شده.
شارون ، سرشو بالا می گیره ، و زل میزنه توی چشمای بابام.
- نه اصلن. من با شما خسته نمی شم.
بعد ، به من نگاه می کنه. من ، ابروهامو بالا می برم ، و گردنمو کج می کنم. میدونم این حرفها رو، برای عصبانی کردن من می زنه.
- حالا قرار ه کجا بریم؟ برنامه چی هست؟
بابام می خنده.
- خیالتون راحت باشه. حتمن بهتون خوش میگذره.
بعد، دستاشو پشت سرش حلقه می کنه. یه نفس عمیق می کشه.
- میخام ...خونه مو بهتون نشون بدم.
من ، توی جای خودم، صاف می شم. شارون ، خم می شه به طرف بابام.
- خونه تون؟
بابام، آه می کشه.
- آره. خونه آخر من.
----------
----------
16 ساله بودم. و عصر یه روز تابستون بود. از مدرسه که برگشتم، مثل بیشتر روزها، من بودم، و ساعتهای دراز تنهاییم. بابام، تا ساعت 10 شب ، بیرون خونه می موند.
نشستم روبروی تلویزیون. به کانال موزیک نگاه کردم. مثل هر روز. بعد، رفتم توی آشپزخونه. در یخچال رو باز کردم، و چند دقیقه به داخل یخچال نگاه کردم. یه لیوان شیر کاکایو پر کردم ، و برگشتم روبروی تلویزیون. یه ساعت گذشته بود.
رفتم بالا. توی اطاقم. دراز کشیدم روی تخت ،و دفتر خاطراتمو باز کردم. مثل همیشه. مثل هر روز. اتفاقایی که توی مدرسه افتاده بود نوشتم. بعد یه کاغذ برداشتم ، و چیزهایی که آخر هفته باید می خریدم، یکی یکی نوشتم. به ساعت نگاه کردم. دو ساعت گذشته بود.
پا شدم. از اطاقم اومدم بیرون. با قدمهای آهسته و چسبیده به هم. رفتم به طرف حموم. مثل همیشه. برای اینکه فاصله اطاقم تا حموم طولانی تر بشه. توی حموم، لخت شدم. دستامو جلوی آینه ، بالا بردم. به زیر بغلم نگاه کردم. صاف بود. رفتم زیر دوش. بعد ، حوله رو دور خودم گرفتم و از حموم اومدم بیرون. رفتم توی اطاقم. ایستادم روبروی آینه. لخت مادرزاد. به خودم نگاه کردم. مثل همیشه. همه جامو نگاه کردم. اما از دیروز تا حالا چاق نشده بودم.
با خیال راحت ،خودمو انداختم روی تخت. چشمامو بستم. و مثل هر روز، فکر کردم به یه دست نامریی، که روی تن لختم کشیده می شد.
- مثل همیشه...مثل هر روز...
یهو پا شدم. فکر کردم، امروز باید کاری بکنم که مثل هر روز نباشه. چکار کنم؟ در کمدمو باز کردم. اما مثل همیشه لباس نپوشیدم. از اطاق اومدم بیرون. لخت ایستادم روی پله ها. به دور و بر خودم نگاه کردم. احساس میکردم خونه، بزرگتر از همیشه شده. اومدم پایین. به ساعت روی دیوار نگاه کردم. سه ساعت گذشته بود.
فکر کردم توی این سه ساعت ،حتی یه کلمه حرف نزدم. تلفن رو برداشتم.زنگ زدم به لیلا. یکی از دوستای همکلاسیم که از بوسنیا بود. فکر میکردم ،حتمن لیلا هم، مثل من الان تنها بود. لیلا با مامانش زندگی میکرد. پدر نداشت.
- های لیلا.
- های شیوا.
- چه کار میکنی؟
- هیچی. دارم غذا می خورم.
- لیلا. تنها هستی؟
- آره. تنها هستم.
- میدونستم. من هم تنها هستم.
- خوب. تو چه کار میکنی؟
- من ایستادم با تو حرف میزنم.
- هه هه.
- توی طبقه پایین. لخت هم هستم.
- لخت؟ چطوری لخت؟
- لخت دیگه. لخت لخت.
- هیچی نپوشیدی؟
- نه. هیچی نپوشیدم.
- وای...دیوونه. برای چی؟
- همینطوری. تا حالا لخت نیومدم طبقه پایین.
- وای...چطوره؟ خوبه؟
- آره. خیلی خوبه.
- شیوا..
- ها..
- من الان میرم توی اطاقم.
- اوکی.
- اوکی.
- تو هیچی نپوشیدی؟
- نه. لخت مادرزاد.
- اوکی. من هم دارم لخت می شم.
- هه هه هه.
- حالا چه کار کنیم؟
- حالا میریم طبقه بالا.
- من نمی تونم.
- چرا؟
- ما طبقه بالا نداریم.
- اوکی. از اطاقت بیا بیرون.
- نه. می ترسم.
- من الان دراز می کشم روبروی تلویزیون.
- وای... دیوونه.. دارم از خنده می میرم.
- هنور توی اطاق هستی؟
- الان میام بیرون. میترسم کسی ببینه.
- نترس. برو روبروی تلویزیون.
- اوکی. روبروی تلویزیون دراز کشیدم.
- چشماتو ببند لیلا.
- اوکی.
- به چی فکر میکنی؟
- خیلی خوبه.هه هه. خیلی..
- آره. خیلی خوبه..
خوب بود. چشمامو بسته بودم. و دراز کشیده بودم روی مبل. روبروی تلویزیون. لخت مادرزاد. و احساس خوبی داشتم. توی یه خونه بزرگ. تنهای تنها. و فکر میکردم. مثل تنهاترین آدمی بودم، که توی یه جزیره افتاده بود. برای همیشه.
- خداحافظ لیلا.
- خداحافظ شیوا.
و من، وسط جزیره خودم بودم. و به جزیره لیلا نگاه میکردم. و جلوی چشمم، لیلا، با موهای قهوه ای ، و لخت مادرزاد، می رقصید. و دور می شد. و دور می شد. و هیچ چیز، مثل هر روز نبود. هیچ چیز مثل همیشه نبود.
- اینجا جزیره منه.
16 ساله بودم. و عصر یه روز تابستون بود. من، لخت مادرزاد، روی مبل، از خواب پریدم. و بابام، بالای سرم ایستاده بود.
----------
---------
- بعضی خونه ها ،مثل یه جزیره هستن.
من می گم. و نگاه می کنم به خونه بابام.
- آره. بعضی خونه ها، مثل یه جزیره هستن.
بابام، تکیه داده به ماشین ،و دستاشو حلقه کرده دور سینه ش. شارون، کنارش ایستاده. من جلوتر ایستادم. و هر سه، نگاه می کنیم به خونه نیمه ساخته ای ،که روبرومون هست.
- کی تموم میشه؟
شارون می پرسه. بابام راه میوفته به طرف خونه.
- تموم میشه. بیاین نشونتون بدم.
من و شارون، پشت سر بابام راه میوفتیم. وارد خونه می شیم. از طبقه پایین شروع می کنیم، و به طبقه سوم می رسیم.
- طبقه اول پذیراییه. دومی برای کار هست. سومی خوابه. زیرزمین هم داره.
- خوب؟
بابام نگاهم میکنه.
- خوب.
- یعنی واقعن میخاین اینجا زندگی کنین؟
بابام، در بالکن رو باز میکنه.اشاره میکنه به کوه های سبز روبرو.
- می بینی؟ خیلی قشنگه. خیلی آرومه.
شارون می خنده.
- حتمن برای سالهای پیری تون هست.
بابام ، نگاه میکنه توی صورت شارون. زل میزنه توی چشماش.
- من پیر نمی شم. شری.
بعد نگاه میکنه به من.
- یه روز میام. نمی دونم کی؟ اما یه روز می یام اینجا. برای همیشه.
من، از نگاه بابام فرار میکنم. نگاه میکنم به شارون. و توی صورتش غم می بینم.
- شری. تا آفتاب هست بریم شنا.
برای اولین بار، از دیروز که حرکت کردیم، با شارون حرف میزنم.منتظر نمی مونم. راه میوفتم . بابام و شارون ، پشت سرم میان.
توی ماشین، هر سه، ساکت هستیم. من ، نگاهم به جاده ، و کوه های دو طرف هست. فکر میکنم، چه چیزی بابامو به این شهر کوچیک کوهستانی ، در مرز اسلواکی و لهستان کشونده؟ جایی که بابام ، حتمن تنها خارجی اونجا بود. جایی که زبون مردمش رو نمی فهمید.
- حالا چرا اینجا. بابایی؟
- یعنی چی؟
- یعنی چرا اسلواکی؟ چرا این شهر کوچیک؟
به محل استراحتمون می رسیم. یه کلبه چوبی دو طبقه، وسط یه باغ بزرگ. مال دوست بابام هست. دیشب که رسیدیم، منتظرمون بود. یه مرد قوی هیکل اسلواکی ، که بین هر چند کلمه، با صدای بلند می خندید. بعدن ، فهمیدم که یه کارخونه سرامیک داره. و همکار بابام هست.
- حتمن به خاطر این آقای سرامیک اومدین اینجا.
بابام، ماشینو رویروی کلبه پارک میکنه.
- آره. یکی از دلایلش اینه. اما چه فرقی میکنه؟ همیشه یه جایی هست.
بعد پیاده میشه. من و شارون هم پیاده می شیم. بابام میره توی اشپزخونه طبقه پایین، و مشغول ساختن قهوه می شه. من و شارون به طبقه بالا میریم. توی اطاق ، از نکاه همدیگه فرار می کنیم. من ، می ایستم توی بالکن ،و به باغ نگاه می کنم. شارون دراز می کشه روی تخت.
- هنوز میخای با هم بریم شنا؟
برمیگردم و نگاهش میکنم.
- بهت گفتم که بعضی وقتا دوست دارم بکشمت؟
شارون می شینه.
- نه. یادمه که من اینو بهت گفتم.
برمیگردم ، و می شینم روی تخت خودم. ساکمو باز میکنم. لباس شنا و حوله مو در میارم.
- بعضی وقتا دوست دارم بکشمت.
شارون می خنده. ساکشو باز میکنه. من با اخم نگاهش میکنم.
- جنده.
خنده شارون بالا می ره. می افته روی تخت و با صدای بلند می خنده. من هم خنده ام میگیره.
- واقعن جنده ای.
شارون می شینه. اشکاشو پاک میکنه.
- فکرشو بکن. من زن بابات بشم. اونوقت تو میشی مادر جنده.
دوباره با صدای بلند می خنده. من نگاه میکنم به در اطاق.
- خفه شو.
پا می شم. صدامو آهسته میکنم.
- می تونی زن یه نفر بشی که ازش نفرت داری؟
شارون پا میشه. میاد و روبروم می ایسته. صورتشو میاره جلوی صورتم.
- من، به خاطر تو، زن شیطون میشم. بابات که فرشته س.
راه میوفته به طرف در اطاق.
- اشتباه میکنی شری. من نمی ذارم.
صدام می لرزه. عصبانی ام. شارون برمیگرده. با لبخند، توی چشمام نگاه میکنه.
- عزیزم. دیگه دیر شده. خیلی.
و از پله ها پایین میره. من برمیگردم و روی تخت می شینم. از توی ساکم ،یه قرص آرام بخش در میارم. تمام تنم می لرزه. یه نفس عمیق می کشم. قرص رو نگاه میکنم ، و برمیگردونم توی ساک. پا می شم. کنار در بالکن می ایستم و به نوک کوهها نگاه میکنم. اونقدر تا آروم می شم.
- نمی ذارم. من نمی ذارم.
میرم پایین. بابام وشارون ، توی ماشین نشستن. از باغ که خارج می شیم، دوست بابام رو می بینم ، که توی ماشینش منتظره. جلوی ما حرکت میکنه. می ریم به یه ساحل کوچیک وزیبا ، که برای توریست ها ساختن. اما خلوته.
بابام و دوستش ، توی رستوران می شینن. من و شارون می ریم به طرف دریا. اما زیاد حوصله ندارم. زود از آب میام بیرون. و تا موقع شام، کنار ساحل دراز میکشم.
هوا که تاریک می شه برمیگردیم. دوست بابام ،یه آبجو میخوره ، و خداحافظی میکنه. من، احساس خستگی میکنم و غم دارم. پا می شم. بابامو می بوسم ، و به اطاق بالا میرم.
توی تاریکی ، دراز می کشم روی تخت. سعی میکنم به اتفاقات خوب گذشته فکر کنم. سعی میکنم خودمو آروم کنم. صدای خنده بابام و شارون، از توی باغ به گوشم میرسه. پا می شم. می ایستم کنار در بالکن ، و نگاهشون می کنم. مشروب می خورن و دست به سر و صورت همدیگه می کشن.
- بابام دوستش داره.
نگاه میکنم به شارون، که خودشو به بابام می چسبونه، و زیر گردنشو می بوسه.
- واقعن ازش نفرت داره؟
زیر نور ماه ، و فانوس روی میز، شارون رو می بینم ، که روی پاهای بابام می شینه. بابام پیرهن شارون رو بالا میزنه. سرشو میذاره وسط پستوناش.
- نه. نمی ذارم.
زانوهام می لرزن. می شینم . صدای ناله های شارون، توی سرم میکوبه. پا می شم. نگاه میکنم به شارون ، که روی میز دراز کشیده. بابام ، وسط پاهاش ایستاده. کمربند شلوارشو باز میکنه. شلوارشو پایین می کشه. می بینم که کیر بابام، توی کوس شارون میره. شارون ، آه و ناله می کنه. زیر نور ماه ، هیکل سفیدشو می بینم ، که تند و تند تکون میخوره. من ، خودمو می چسبونم به در بالکن . گلوم خشک شده. فکر می کنم ، هر دوشون می دونن که دارم نگاهشون می کنم. لرزش تنم بیشتر می شه.
- نه. نمی ذارم.
دلم میخاد جیغ بکشم. دلم میخاد کاری بکنم ، که از همدیگه جدا بشن. نمی تونم. سر جام خشکم زده. و جلوی چشمام برای اولین بار، بابامو می بینم، که با بیرحمی و شدت، همه جای شارون رو ، می ماله و گاز میگیره. شارون ، روی میز پیچ و تاب می خوره. شاید اگه نزدیکتر بودم، لرزش تنش رو میدیدم.و اشکاشو می دیدم.
بابام، شونه های شارون رو محکم می گیره، و با تمام قدرت ، کیرشو می کوبه توی کوس شارون. و هر بار، شارون از جاش کنده می شه. سرشو می کوبه به میز. و من، با دردی که می کشه، می لرزم.
- آرومتر. آروم بگیرین.
و زیر نور ماه، می بینم که بابام و شارون، توی همدیگه می پیچن. و پشت پرده اشکهام، محو می شن.
- یکی فرشته بود. یکی شیطان.
---------
mazdakk
اعضا
#
: 30 Aug 2008 03:22
سلام شیوا جان
برات ایمیل فرستادم ولی فکر نکنم خونده باشیش
خوشحالم از اینکه 10 دقیقه بعد داستانت نفر اولم که پیام میذارم
قربونت برم
haleh1989
اعضا
#
: 30 Aug 2008 03:42
ممنون شیوا جان
sasuke.nnj@gmail.com
babak_9
اعضا
#
: 30 Aug 2008 03:42
شيوا جان سلام من حرفمو بهت جدي زدم و اين كه دارم رو خاطراته خودم كار مي كنم ولي قبل اين كه كسي بخونتش دوست دارم تو بخونيش و نظرتو بهم بگي اگه ايرادامو بگيري بزرگترين لطفو در حقم ميكني برات آرزوي شبهاي پر از ستاره مي كنم اميدوارم هميشه مثل الان بدرخشي و همه با روشنايي تو شاد باشن
اگه روزگار بی رحمه تو مهربون باش ...........اگه آفتاب می سوزونه تو سایبون باش
shany
اعضا
#
: 30 Aug 2008 03:59
شيوا صفحه اول و خواهشاً update كن من خيلى عقب موندم مرسى
با كدام دست ميتوان عشق را به بند جاودان كشيد، با كدام بوسه با كدام لب، در كدام لحظه در كدام شب،،،
shiva_modiri
اعضا
#
: 30 Aug 2008 04:37
Quoting: mazdakk
سلام شیوا جان
برات ایمیل فرستادم ولی فکر نکنم خونده باشیش
مرسی دوست عزیزم. من ایمیل شما رو ندیدم. به کجا فرستادین؟
shiva_modiri
اعضا
#
: 30 Aug 2008 04:37
haleh1989
مرسی عزیزم. ممنون از شما. همیشه خوب باشی.
<<
1
...
144
.
145
.
146
.
147
.
148
.
149
.
150
.
151
.
152
.
153
.
154
...
194
.
195
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB