صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
:سایت های سکسی جدید و دیدنی ، موزیک ، چت ، دانلود ، فیلم ، دوست یابی
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
عشق ممنوع ( فهرست در صفحه اول )
<<
1
...
108
.
109
.
110
.
111
.
112
.
113
.
114
.
115
.
116
.
117
.
118
...
148
.
149
.
>>
نویسنده
پیام
Dele_Divooneh
اعضا
#
: 5 Jul 2008 20:21
katayoon_bahar
blackberry
saedb
mohsen_m275
نه پای رفتنم اکنون نه بال پروازاست....................... از این چه سود که بر من در قفس باز است
naazijoon
اعضا
#
: 6 Jul 2008 19:25
شور انقلابها فروکش میکند ولی بازهم مردها زنها را دوست خواهند داشت
shiva_modiri
اعضا
#
: 6 Jul 2008 20:02
قسمت سی و دوم: سکوت 3
بابام ساکت بود. همیشه. می گفت کسانی که کمتر حرف میزنن، کمتر اشتباه میکنن. سعی کن کمتر حرف بزنی و بیشتر فکر کنی.اما حالا، همه بهم میگفتن فکر نکن. حتی بابام.
ولی نمی تونستم. از موقعی که خودمو شناختم، برای هر چیزی فکر میکردم. توی فکرم ، یه دنیا بود ،که خیلی بزرگتر از دنیای بیرون بود. وقتی چشمامو می بستم ،و به دنیای فکرم می رفتم ،همه چیز عوض می شد. من ،صاحب دنیای بزرگی بودم که مال خودم بود. خیلی چیزها توی دنیای من ممکن می شدن. و خیلی چیزها ، بی جواب می موندن. و همون موقع بود که سیاهی می اومد. و حالم بد می شد. به همین سادگی بود. من میدونستم چه دردی دارم. می دونستم بیماری من چی هست. و اگه ازم سوال میکردن می تونستم بهشون بگم. سیاهی. و سکوت.
اما کسی نمی فهمید. و توی این دو هفته ،هر روز فمنو زیر یه دستگاه بزرگ خابوندن تا بفهمن. دکترها ،به عکسهایی که از سرم گرفته بودن نگاه میکردن . با هم حرف میزدن. لباشونو می جویدن و سرشونو تکون میدادن. هر روز منتظر بودم که یه اتفاق جدید توی سرم بیفته و اونها از توی عکسهایی که میگرفتن بتونن پیداش کنن. بعضی وقتها نگران می شدم. می ترسیدم. می ترسیدم از توی عکسها بفهمن ،که چی توی سرم میگذره. فکر میکردم ،یه گوشه ای توی مغزم، یه جای سیاه و تاریک هست ،که من همیشه توی فکرهام به اونجا می رسم. اونجا همه رازهای من پنهان بودن. همه رازهای ممنوع من، که هیچکس حق نداشت پیداشون کنه. اون وقتها که هنوز یاد نگرفته بودم فکر کنم ،حرفامو توی یه دفترچه می نوشتم. وقتی 12 یا 13 ساله بودم. و هر روز نگران بودم .می ترسیدم بابام ، یا مامیتا ، دفترچمو پیدا کنن. حالا همین نگرانی رو داشتم. و دلم می خواست هر چی زودتر از این بیمارستان لعنتی فرار کنم.
- بابایی...
- جونم..
- مگه نگفتین دو هفته؟
بابام سرشو تکیه میده به مبل. چشمای خسته شو آروم می چرخونه به طرف من.
- خسته شدی. نه؟
بعد پلکاشو به هم فشار میده.
- چند روز دیگه صبر کن عزیزم.
من ،یه مجله از روی میز کنار تختم برمیدارم. ورق میزنم.
- بابایی. یه دکتر اینجا هست. ایرانیه. دیروز اومد پیش من.
بابام پا میشه.
- آره. میشناسمش. آدم خیلی خوبیه.
بعد میاد و کنار تخت می شینه.
- شارون کی میاد؟
به ساعت روی دیوار نگاه میکنم.
- الان پیداش میشه.
بابام سرشو تکون میده.به ساعت روی دستش نگاه میکنه.
- یه دکتر خیلی خوب می شناسم. که امریکاس. از دوستای خودمه. عکسا و آزمایشهای سرتو براش می فرستم.
- یعنی اینجا نمی تونن بفهمن؟
- چرا. اما بهتره اون هم ببینه.
بعد دو طرف صورتمو می بوسه. راه میوفته به طرف در اطاق.
- بابایی...
بابام می ایسته. برمیگرده و نگاهم میکنه.
- منو ببر خونه.
بابام میاد به طرفم. می شینه روی لبه تخت. دستاشو از هم باز میکنه. من میرم توی بغلش.
- میخام برم خونه.
بابام فشارم میده توی بغلش.
- باشه عزیزم. چند روز دیگه.
صورتمو توی دستاش میگیره. نگاه میکنه توی چشمام.
- هر وقت از کنار اطاقت رد میشم، دلم آتیش میگیره. خونه بدون تو خونه نیست.
لباشو میذاره روی پیشونیم. همو نطور بی حرکت می مونه. من دستامو فشار میدم دور کمرش . بوی گردنشو فرو میبرم. و بعد ،یه حسی که مدتها نداشتم، توی دلم راه میوفته. مثل جریان آب گرم. چشمامو می بندم. لبامو از هم باز میکنم. آهسته نفس میکشم. داغ میشم. آروم از توی دستای بابام جدا میشم. سرمو روی بالش میذارم. انگشتای بابامو روی گردنم احساس میکنم.
- بابایی.
انگشتای بابام از کنار گردنم رد میشن. از کنار لبام رد میشن. از کنار پلکام رد میشن. می رن توی سرم. تمام تنم می سوزه.
- منو ببر....بابایی...
با چشمای بسته بابامو می بینم که دور میشه.
- دوستت دارم...بابام...
---------
--------
- دوستت دارم... بابام...
صدام در نمی اومد. توی دلم داد میزدم. زل زده بودم به بابام که توی اطاقش روی تخت خوابیده بود. و هر چه بیشتر نگاش میکردم ،احساس میکردم، تمام تنم، لحظه به لحظه، بیشتر سست می شد. تکیه داده بودم به در اطاق و نگاش میکردم. توی یه ظهر گرم . تابستان 19 سالگی.
- بابایی...
صدای خودمو توی دلم می شنیدم. توی اطاق خواب نیمه تاریک و ساکت بابام، انگار همه دنیا توقف کرده بود. فقط صدای نفسهای بابام بود. و چیزی که توی دلم فریاد میزد. رفتم جلو. بالای سر بابام ایستادم. به پلکای بسته ش نگاه کردم. به گردنش نگاه کردم. و احساس رخوت و خواستن ،مثل یه تب داغ توی تنم موج میزد.
- بابا...
آروم کنار بابام دراز کشیدم. سرمو چسبوندم به سینه لختش. چشمامو بستم. مثل سالهای کودکیم که هر وقت می ترسیدم ، میرفتم و توی بغل بابام دراز می کشیدم. اونقدر که احساس امنیت کنم. اونقدر که بیدار بشه. اونقدر که بغلم کنه، و منو برگردونه توی رختخوابم.
- بابایی...
با چشمهای بسته، نفسهای بابامو می شمردم. حالا گرمای بدنش ، توی تنم می نشست. و هر کجای تنم که بهش می چسبید، می سوخت. باهاش یکی می شد.چشمامو بسته بودم و با روحم نگاه میکردم. روحم سبک شده بود. بالای تخت موج میزد. و می دیدم.بابامو می دیدم که هیچ تکون نمی خورد. فقط نفس می کشید. آروم و منظم. و خودمو می دیدم. و هیکل نیمه لختم که توی بغلش گم شده بود. دستامو دور کمر لختش انداختم. سینه مو فشار دادم به سینه ش. پاهامو حلقه کردم توی پاهاش. و نفس هامو باهاش یکی کردم. و بعد، یکی شدیم. و من با چشمهای بسته، به نقطه هایی فکر میکردم که توی تنم اتش میگرفتن. و چیزی که اروم ، اوج میگرفت. توی تمام سلولهام می رفت.
- بابا...
و سر انگشتام توی کمر بابام بود. و مهره به مهره، پایین میرفت.
- بکش منو...بابایی..
و خودمو، با تمام قدرت بهش فشار میدادم. و چیزی گرم، از نوک سرم شروع شد، رفت پایین. رسید تا کنار نافم. احساس تب میکردم. عرق کرده بودم. نفسم بالا نمی اومد. وسط پاهام، چیزی قد می کشید. از روی شورتم حسش میکردم.کوسم می سوخت. پاهامو محکم به هم فشار میدادم. آه می کشیدم. تشنه بودم. توی اتیش بودم. و تنم می لرزید. و سکوت. و سکوت. و سکوت.
- بکش منو..
و بعد، بابام لرزید. و تمام اطاق لرزید.
- دوستت دارم...شیوا...
و دیدم، که پلکهای بسته چشماش، خیس شد.
--------
--------
- فکرشو بکن. اگه کچلت میکردن چی می شد..
شارون می خنده. من هم میخندم و توی آینه به خودم نگاه میکنم.
- آره. خیلی زشت می شدم.
شارون نشسته روی تخت و یه آینه کوچیک روبروم گرفته. من ابروهامو مرتب مبکنم.
- دستتو بیار بالاتر شری.
- خسته شدم.
- شری...
- هوم..
- میری پیش بابام؟
شارون دستاشو پایین میاره. نگاه میکنه به ابروهام.
- خوبه دیگه.
من نگاه میکنم توی آینه.
- هان؟ میری؟
- نه. نمی تونم.
من اخم میکنم. شارون با انگشتاش ابروهامو صاف میکنه.
- نمی تونم شیوا. چند بار بهش زنگ زدم. اما اصلن حوصله نداره. من هم ندارم. وقتی به تو فکر میکنم..اصلن حوصله هیچی رو ندارم.
پاهامو دراز میکنم. شارون از روی تخت بلند میشه .می ایسته روبروی پنجره ،و به بیرون نگاه میکنه.
- شری.
شارون سرشو برمیگردونه ونگاهم میکنه.
- هنوز فراموش نکردی؟ نه؟
شارون دوباره به بیرون نگاه میکنه.
- هنوز از دستم ناراحتی؟ آره؟
شارون میاد طرفم. می شینه روبروم.
- الان وقت این حرفا نیست . خواهش میکنم شیوا.
- شری.
- ها.
- میخام باهات حرف بزنم.
- اوکی. بگو.
دستمو دراز میکنم. یه دسته از موهای شارون رو توی انگشتام می گیرم ، و حلقه میکنم.
- به موهات حسودیم میشه. جنده.
شارون لبخند میزنه.
- قرار بود فراموشش کنیم شری. خودت گفتی. یادته؟
- آره.بادمه.
- اما فراموش نکردی.
شارون نگاه میکنه به طرف پنجره.
- تو بهترین دوست من هستی. شیوا...تو عشق من هستی. اما اون روز ، یه چیزی توی چشمات بود که هیچوقت یادم نمیره. من ازت میترسم. می فهمی؟
دستمو از توی موهای شارون در میارم. صورتشو برمیگردونم به طرف خودم.
- نه. نمی فهمم.
شارون دست میکشه به موهاش.
- تو همه چیزو خراب میکنی.
من دراز میکشم. دستامو میذارم زیر سرم ، و به سقف اطاق زل می زنم.
- اینجوری فکر میکنی؟
- آره شیوا. اینجوری فکر میکنم.
سرمو می چرخونم. زل میزنم توی صورت شارون.
- بگو.
شارون نگاه میکنه به در اطاق.
- میدونی کیو دیدم؟ پادر. بهش گفتم اینجا هستی. عصبانی نشو. خوبه که باهاش حرف بزنی.
توی جام تکون می خورم.
- پادر؟ نه. عصبانی نیستم. خوبه . بگو.
صدای شارون میلرزه. کلمه ها تند تند از دهنش بیرون میان. عصبانیه.
- چرا باید اینجا باشی؟ چرا شیوا؟ چرا میخای مثل چهل ساله ها فکر کنی؟ که همه بگن با هوش هستی؟ چرا اینقدر بیرحمی؟ چرا هر کی تو رو دوست داره باید نابود بشه؟ چرا از همه دنیا بدت میاد؟چرا مریض شدی؟
- بس کن شری.
شارون سرشو میاره جلو. صورتشو می چسبونه به صورتم. کنار گوشم زمزمه میکنه.
- بعضی وقتا دلم میخاد بکشمت.
- شری.
- هان؟
- نگام کن.
- نه.
دستامو دور گردن شارون میندازم.
- دوستت دارم شری.
شارون به سختی نفس میکشه.
- تو هیچکس رو دوست نداری.
زمزمه میکنم.
- چرا. دارم. تو میدونی.
شارون سرشو بلند میکنه. زل میزنه توی چشمام.
- کاشکی نداشتی. کاشکی دوستش نداشتی.
-------
-------
رفته بودیم باغ گلها. با مامانم و بابام. من اجازه رانندگی نداشتم. و همه سه ساعت ، بابام رانندگی میکرد. حوصله نداشت. توی فکر بود. و کمتر به حرفهای من و مامانم توجه میکرد. فکر میکردم مدتهاست، که بابام قلبشو به روی من بسته بود. مثل اطاق ممنوع ،که هنوز اجازه نداشتم واردش بشم. کمتر با من حرف میزد. کمتر نگاهم میکرد. ازم دور می شد. حتی چند روز قبل که قرار بود، با هم به خرید شنبه بریم ،درست وقتی که از خونه خارج شدیم، پشیمون شد. چرا؟ چرا از من فرار میکرد؟
- چرا بابایی؟
بابام یهو سرشو برگردوند طرف من.
- چی؟
هول شدم. زل زدم به جاده.
- چرا نمی ذارین من رانندگی کنم؟ خسته می شین.
بابام توی آینه نگاهم کرد.
- من حاضرم ده ساعت رانندگی کنم ، اما نریم توی دره.
خندید. مامانم نگاه کرد به دو طرف جاده. به دشتهای صاف و سبز.
- آره. چه دره های وحشتناکی هم دارین.
من خودمو لوس کردم.
- دیگه التماسم کنین رانندگی نمی کنم.
مامانم سعی کرد اشتیمون بده.
- بذارین برگشتنی من برونم.
بابام دوباره جدی شد.
- نه خانم. من خسته نمی شم.
و بعد ، رادیوی ماشینو روشن کرد. ساکت و اروم ، زل زدیم به جاده. من سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم. و تا وقتی برسیم، هیچکس حرف نزد.
- وای چه قشنگه اینجا.
چشمامو باز کردم. دو طرف جاده، تا دورها گلهای لاله بود ،که زیر نور خورشید می درخشیدن. در رنگهای مختلف. کنار میدان باغ ایستادیم. من و مامانم پیاده شدیم. بابام رفت به طرف پارکینگ. باغ گلها شلوغ بود. من از همون کنار در، شروع کردم به عکس گرفتن.
- اصلن عوض نشده. همونطور بد اخلاقه.
مامانم گفت. من اخم کردم.
- الان که قهوه بخوره، سر حال میشه.
بابام که اومد. رفتیم به طرف رستوران.
- اصلن هم بداخلاق نیست.
به مامانم گفتم. با عصبانیت. طوری که بابام نشنید.
وقتی نشستیم ، بابام رفت به طرف رستوران. مامانم ناراحت شده بود. می تونستم توی صورتش ببینم. سرمو بردم جلو و صورتشو بوسیدم.
- مامانی.
- هوم؟
- بابایی اصلن بد اخلاق نیست. برای من نیست.
مامانم نگاه کرد به بابام که توی صف بار ایستاده بود.
- مثل عاشق و معشوق ها ازش حرف میزنی.
یهو، یه لرزش سریع توی تنم افتاد. مثل کسی که راز دلش ،جایی که نباید ، فاش شده بود. سرمو برگردوندم و به بابام نگاه کردم.
- اشکالی هست؟ عاشقشم.
مامانم ، از پشت عینک آفتابیش زل زد توی صورتم.
- نه. اشکالی نداره. اما نه اینطوری.
نمی خاستم ادامه بدم. دوباره نگاه کردم به طرف بابام.
- مامانی.
- هان.
- اگه یه سوال بکنم راستشو میگین؟
نگاه کردم توی صورت مامانم ،و منتظر موندم.
- بگو.
- حاضرین دوباره باهاش زندگی کنین؟
- کی؟ بابات؟
- اوهوم.
مامانم عینک آفتابیشو بالا برد. گذاشت روی موهاش ، که بلوند کرده بود. بعد خندید. تلخ.
- نه. اصلن.
- چرا؟ شما که گفتین دوستش دارین؟
- کسی نمی تونه باهاش زندگی کنه.
من ، دوربینمو از روی میز برداشتم. روبروی صورت مامانم گرفتم.
- اما من دارم باهاش زندگی میکنم.
مامانم دوباره اخم کرد.
- تو دخترش هستی. فرق داره.
بعد، دستشو اورد جلو. دوربینو ، از روی صورتم کنار زد. زل زد توی چشماتم.
- شیوا.
- بله مامانی.
- برای بابات دختر باش. می فهمی؟ نه بیشتر. می فهمی؟
- نه نمی فهمم. یعنی چی؟
مامانم خودشو تکون داد. سرشو اورد جلو.
- شیوا. شاید خودت نفهمی. اما من می بینم. طوری که نگاهش میکنی. طوری که توی بغلش میری. طوری که ازش حرف میزنی..
صدای مامانم می لرزید.
- من می فهممم. من می فهمم شیوا.
-------
Dele_Divooneh
اعضا
#
: 6 Jul 2008 20:36
shiva_modiri
مرسی شیوای عزیز. مرسی به خاطر قسمت جدید
امیدوارم همیشه خوش و سالم باشی و عاشق
نه پای رفتنم اکنون نه بال پروازاست....................... از این چه سود که بر من در قفس باز است
kuheghoroor
اعضا
#
: 7 Jul 2008 01:10
[
Quoting: shiva_modiri
: 6 Jul 2008 20:02
این شد .ساعت ....................
Quoting: shiva_modiri
قسمت سی و دوم: سکوت 3
موفق باشی
paydar
blackberry
اعضا
#
: 7 Jul 2008 04:18
مرسی شیوا ....برات ارزوی سلامت می کنم
و این جهان پر از صدای حر کت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را می بوسند طناب دار ترا می بافند
nazjigili
اعضا
#
: 7 Jul 2008 08:49
Ema87
اعضا
#
: 7 Jul 2008 11:10
shiva_modiri
Quoting: shiva_modiri
قسمت سی و دوم: سکوت 3
مرسی شیوا جووونم .
« در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه »
ixir666
اعضا
#
: 7 Jul 2008 18:41
سلام شیوا. مرسی برای قسمت جدید. امیدوارم حالت بهتر از همیشه باشه.
iiiiiiiiiiii
اعضا
#
: 8 Jul 2008 13:37
شيوا جون من هنوز منتظر عكستون هستم عزيزم لطفآ اگه ممكنه برام ايميلش كن
ali_reza421@yahoo.com
<<
1
...
108
.
109
.
110
.
111
.
112
.
113
.
114
.
115
.
116
.
117
.
118
...
148
.
149
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB