صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
مهناز خانم
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
78
.
79
.
>>
نویسنده
پیام
robahogorbeh
اعضا
#
: 26 Dec 2007 11:38
درود درود درود بر همه آقايون و خانمهاي گل آويزوني .
خوشحالم كه تا اينجا از داستان رازي بوديد. هر كسي هم كه خوشش نيومده
به بزرگواريش منو ببخشه .
از همه سرورام كه نظر دادن تشكر ميكنم . اميدوارم غره نشم .
تا 2 ساعت ديگه قسمت جديد و up ميكنم .
كوچيك همتون
robahogorbeh
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
robahogorbeh
اعضا
#
: 26 Dec 2007 13:12
قسمت (5)
كمي مكس كردم و گفتم ، مادرت ماشالله نميزاشت آدم حرفش و بزنه تا يه چيز ميخواستم بگم هزارتا چيز بارم ميكرد بعدش هم راستشو بخواي تو فاميلهاي ما زياد مد نيست زنا جلوي يه آدم غريبه اينجوري بگردند .
يه نگاه معني داري كرد و گفت تو بي زبوني به اون چه . بعدش هم ميگه مهناز مامي چش بود .اين واسه تو تازگي داره .... وگرنه توي خانواده ما يك چيز عادي هست . يه جور حرف ميزني انگار لخت جلوت اومده بود . تاپ و دامن كه پوشيده بود ، ديگه چي بايد مثلاً ميپوشيد . تو هم خيلي بي جنبه اي ها كه با ديدن يه زن بي روسري و جوراب هالي به هولي ميشيا .!!!!!!
تا اين حرف و زد تمام تنم يخ كرد . فهميدم زماني كه داشتم مهناز و ديد ميزدم و كمي سيخ كرده بودم متوجه شده بود .
سرم و به حالت شرمندگي پايين انداختم و گفتم به خدا دست خودم نبود .ببخش . خدايا يعني الان چيكار ميخواد بكنه . خودمو
براي يه چك حسابي آماده كرده بودم .
دستشو روي شونم گذاشت و گفت چيه بابا حالا ما يه چيزي گفتيم .نخواستيم ناراحتت كنيم .ببخشيد چيه . من ميگم نره تو ميگي بدوش . اصلاً ميخاي از اين به بعد كه خونمون اومدي به
مهناز مامي بگم يه مقنعه سرش كنه و پيرهن آستين بلند و يه جوراب زخيم هم بپوشه و زد زير خنده .
بعدش يك قبقبي توي صداش انداخت و گفت : نخير آقا جون مثل اينكه تو اينجوريها درست نميشي . بايد خودم دست به كار بشم
تا با ديدن سر و سينه و پر و پاچه زنا ديگه راست نكني .يه كار كنم دختر 20 ساله رو هم اگه ببيني ككتم ديگه نگزه ، چي برسه به مهناز مامان بيچاره 40 ساله من .
هاج و واج داشتم نگاش ميكردم .چقدر راحت داشت از هيكل مهناز جلوي من صحبت ميكرد و اصلاً براش مهم نبود كه من ننش ، حتي اگر نامادريش باشه رو ديد زده بودم .
توي پادگان ديده بودم يه بار وقتي از خونشون تلفن داشت ،
بعد از تموم شدن تلفن اپراتور كه از رفيقاي نزديكمون هم بود اومد توي آسايشگاه و بهش گفت : تلفنت تموم شد . به مامان جونت سلام ميرسوندي . سامان هم براش قاطي كرده بود و زده بود دهنشو سرويس كرده بود . اما فقط رو ننش تعصب
داشت و خيلي از وقتها به بچه ها عمه و خاله هاش و ميبست و خاله و عمه هاي اونا رو براي خودش ميگرفت . حتي يادم اينقدر سر به سر يكي از اين بچه اسگولاي پادگان گذاشته بود
كه هر وقت ميخواستيم دستش بندازيم كافي بود بگيم سامان بازم خواب اونو با خالش ديده .واي خدا اون هم بدو بدو ميرفت پيش سامان تا اينكه خواب و براش تعريف كنه . سامان هم بعد از كلي ناز يه خالي بندي سر هم ميكرد و هر دفعه هم كه به يه جاي خوب داستان ميرسيد اونو تو خماري ميزاشت و ميگفت : اينجاش و ديگه بيدار باش و زدن و نتونستم بقيه خواب و ببينم .
جاي باهالش اينجا بود كه همون خواب و با آب و تاب زياد ميومد
واسه ما تعريف ميكرد و ميگفت : من آخر سر يه كاري ميكنم كه ته اين خواب و يا سامان ببينه يا خودم ميبينم . چند بار هم به افسر نگهبانا التماس كرده بود كه نيم ساعت بيدار باشو ديرتر بزنند و به سامان هم شبها ميگفت زودتر بخواب . دير ميشه
تهشو آخر سر نميرسي ببينيا!!!! ما هم ديگه سرطان دل و روده گرفته بوديم از بس به اينها خنديده بوديم .بگذريم عجب دوران خوشي بود . خلاصه منظورم اين بود كه آدمي نبود كه خواهر و مادرشو ؛ چون ناتني هم بودند رو حراج كنه و براش مهم نباشه اما اين حرفهاش هم برام عجيب بود .اما انگار حس ميكردم با من يه جور ديگه بود .
اون روز گذشت و دو روز بعدش ما رفتيم پادگان ؛ اما من انگار جسمم بود كه داشت ميرفت و روح و جونم هنوز خونه سامان اينا جا مونده بود . نميدونم چم شده بود اما دوست داشتم دوباره مهناز رو ببينم . شبها قبل از خواب كلي بهش فكر ميكردم و با ياد آوردن اون صحنه ها بي تاب تر ميشدم . البته بعضي وقتها اين وجدان مزاحم ميومد به سراغم و ميگفت: آهاي وحيد
چي كار داري ميكني ، زشته ، قباحت داره . اون مادر دوستت هست .سنش دو برابر سن تو هستش . اين ديگه چه صيغه اي
كه راه انداختي !!!؟؟؟ اما خب از اون ور دلم محكم جلوش سينش و سپر ميكرد و ميگفت : به تو چه دلش ميخواد . دوست داره اونم جوونه و شهوت داره . چرا نبايد شيفته يه زن لوند و جذاب بشه . ميگه اين دل نداره يا مادر دوستش بي دله .
توي اون 2 ماه كم كم من و سامان بهم بدجوري نزديك شده بوديم . با همديگه از هر دري صحبت ميكرديم . سياسي ، هنري ، فرهنگي ، اما اوجش مسائل جنسي و سكسي بود .
يه شب توي آسايشگاه پادگان دراز كشيده بوديم .بچه ها داشتند تلويزيون نگاه ميكردند . ما هم اين ور آسايشگاه كنار
پنجره ها . سامان همونجوري كه بيرون رو تماشا ميكرد گفت:
وحيد تا حالا چند نفرو زدي زمين . نگاش كردم و گفتم : يعني چي .گفت منظورم اينكه تا حالا چند تا كس كردي ؟؟ اصلاً بگو ببينم تا حالا كس كردي يا نه ؟؟
من مني كردم و گفتم : آره خب تا حالا 4،5 تايي كردم . نمودونم چرا دروغ گفتم . شايد براي اينكه جلوي سامان زياد كم نيارم .تنها باري كه تونسته بودم يه تقه اي بزنم خونه پسر عموم بود اونم با 3 نفر ديگه كه يه جنده پيري رو پيدا كرده بودند . اونم از بس هول شده بودم به 2 دقيقه نكشيده بود . اما من به همونش هم افتخار ميكردم .
گفت كيا بودند . كمي من من كردم و گفتم : يكيشون دختر بود و سه تاشون هم زن بودند . گفت دختره «open» بود . گفتم نه بچه شهرك ....... بود . نگاهي بهم كرد و يهو با دست محكم زد تو سرم و گفت : كتلي . خاك بر سر « open » يعني بدون پرده . مي فهمي يا بدون پرده رو هم بهت توضيح بدم .
من كه تازه از گيجي ضربه سامان بيرون اومده بودم گفتم بابا چته چرا ميزني خودم ميدونستم . چرا قاطي ميكني خب .
گفت اره جون عمت . ميدونستي .
بعد رو كرد و گفت زنا چه طور بودند . منم كه ضربه مثل اينكه كارش وكرده بود هواسم جم شده بود گفتم اي بد نبودند .
رو كرد و گفت كلك نكنه از زناي فاميل بودند . راستشو بگو زن عمو رو سيخ زذي يا زن دائي ها رو
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
mohsen_m275
اعضا
#
: 26 Dec 2007 13:36
robahogorbeh
عالی بود سرباز فداکار . ادامه بده
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
kasra1500
اعضا
#
: 27 Dec 2007 11:40
خوب بود زودتر مرخصي بگير برگرد .
sexgaymom_25
اعضا
#
: 29 Dec 2007 03:17
kheili bahal minevisi zod tar up date kon.
horny
eternal_boy
اعضا
#
: 29 Dec 2007 04:24
ایوولا با حال مینویسی
ali26ali
اعضا
#
: 29 Dec 2007 11:59
ای کاش ادامه می دادید
ما همچنان منتظریم
Hamed_shirazi
اعضا
#
: 29 Dec 2007 13:14
ما هم همچنان منتظریم ادامه بده دیگه
robahogorbeh
اعضا
#
: 29 Dec 2007 16:13 | ویرایش بوسیله: robahogorbeh
باز هم درود به همه دوستان.
خوب و شاد كه هستيد . اميدوارم از خواندن اين داستان خسته نشده باشيد.
از نظر هاتون كه اين جور برداشت ميشه .
اما چنتا نكته :
1)اگر هر زماني احساس كرديد زيادي حاشيه ها رو توضيح ميدم لطف كنيد بگيد.نظر خودم
اينكه سريع نرم ته داستان و براتون بگم
2)گوش شيطون كر، اين داستان اگه شماها همراهي كنيد حالا حالا ها ادامه داره
3)عزيزان چون دم امتحانهاي ترم هست شايد كمتر تونستم upكنم
اما قول ميدم توي هر 2 هفته 5 قسمت و بزارم .
اينو اون بچه هائي كه استاد بد اخلاق نمره نده دارند بيشتر درك ميكنن.
دوستار همه منتظر قسمتهاي بعدي باشيد
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
robahogorbeh
اعضا
#
: 29 Dec 2007 16:18
قسمت (6)
رو كرد و گفت كلك نكنه از زناي فاميل بودند . راستشو بگو زن عمو رو سيخ زدي يا زن دائي ها رو . گفتم نه با غريبه بودند .
توي فاميل ما همه تقريباً حزب اللهي هستند .تو موي يه ننفر و
نميتوني ببيني چه برسه به اينكه چشم بد هم بهش داشته باشي . خنديد و در حالي كه سعي ميكرد سرشو از من به حالت فرار دور كنه گفت: پس خالت چرا ديشب داشت بهم حال ميداد و زد زير قهقهه... تا اينو شنيدم از رو غيرت شروع كردم به مشت زدن به سر و كلش .اونم همش ميخنديد و سرش رو سعي ميكرد زير پتو قايم كنه . منم كه آرومتر شده بودم كم كم خندم گرفته و بهش گفتم اون خاله خودت بوده ، متوجه نشدي از بس خنگ هستي .كلشو كمي بالاتر آورد و گفت : نه بابا حواسم هست خالم رو پريشب كردم .شايد ديشبيه عمت بوده؛ نميدونم . گفتم خفه بابا خاله و عمه خودت جندن .
گفت ميگه تو با خاله و عمه من شوخي داري . گفتم اولش تو شروع كردي . گفت خب من جنبم زياده اما تو توي شوخي كم مياري .گفتم مطمئني . گفت شرط ميبندي .با ترديد گفتم آخه چه جوراش . گفت من ازاين به بعد با فاميلهاي تو شوخي ميكنم و توهم با فاميلهاي من ، ببينيم كي كم مياره . با عصبانيت گفتم خيال نكن دارم كم ميارما اما من به ننه خدا بيامرزم تعصب
دارما . گفت من غلط بكنم با اون شوخي كنم منظورم فاميلهاي نزديك بود .
خلاصه از اون روز دهن من به شوخي با سامان باز شد و اون هم از خجالت ما در ميومد تا اينكه يك روز جمعه توي سالن ورزش داشتيم بدنسازي كار ميكرديم . سامان رو كرد به منو
گفت : پاشو بيا منو ماساژ بده ؛ تنم بد جور قفل كرده .
رفتم به سمتش و در حالي كه كنارش مينشستم گفتم مزد اين ماساژ ما چي ميشه . ما كه الاف نيستيم هر روز جنابعالي رو ماساژ بديم . در حالي كه دراز ميكشيد گفت : پولشو ميدم بابا .
گفتم تو اگه پول داشتي عمت كون نميداد . قسط خالت عقب نمي افتاد . گفت تو ديگه داري خيلي با خاله من شوخي ميكنيا.
ميدوني اگه اين حرفها رو به مهناز مامي بگم چي ميگه : من كه حالا براي اينكه مسلط به بدن سامان باشم روي كمرش نشسته بودم و داشتم شونه هاش رو ميماليدم تا اسم مهناز و شنيدم انگار يه نيروئي توم يهو جمع شد و با تمام قوا به سمت كيرم حركت كرد.
با يه حالت شهوتي گفتم : مثلاً چي ميگه ؟؟؟
گفت :اول بابت گائيدن عمم ازت تشكر ميكنه .بعدش بابت نگاه چپ كردن به خواهرش با قيچي آرايشگاه كونتو پاره ميكنه .
با شنيدن اين حرف بيشتر تحريك شدم و كيرم جون بيشتري گرفت . سامان كه انگار متوجه شق كردن من شده بود گفت :
او هوي اينو نگاه آقا مثله اينكه از كون دادن خوشش مياد .
كمي جابجا شدم و ازش فاصله گرفتم و گفتم : آره از كون دادن بابت خالت خيلي خوشم مياد .بعدش با مالوندن ظريف كمرش
گفتم حالا قيچي ننت خيلي كلفته يا نه!!!!!!
گفت بستگي به گشادي كون جنابعالي داره ؛ اگر نتونست خودم يه چيز كلفت ميدم بهش با اون كونتو پاره كنه . گفتم مثلاً
چي . گفت مثلاً اين كير كلفت رو . نميدونم اثر ماساژاي من بود يا اينكه سامان چت كرده بود . خيلي راحت ميگفت كيرشو ميده دست مامانش تا كون منو پاره كنه . يادم رفت بگم من استاد ماساژ و مالش بودم . يادش بخير از بچگي هر وقت آقام كمرش درد مي گرفت من براش با ويكس ماساژ ميدادم و كم كم براي
خودم يه حرفه اي شده بودم و آوازه ام توي فاميل پيچيده بود .
امكان نداشت كسي رو ماساژ بدم و اگه خواب نشه بتونه سريع
سرپا وايسه . رو كردم و به سامان گفتم : سامان زشته مثل اينكه ماساژ زيادي روت اثر كرده . بعد با زيركي گفتم اگه مهناز
خانم بفهمه تو اينجوري داري حرف ميزني كون تو رو پاره ميكنه نه منو . سامان كمي فكر كرد و بعد با يه حالتي گفت : اون كه
خيلي وقت كونه منو پاره كرده ، تو خبر نداري .
بعد در حالي كه پوزخندي ميزد رو كرد و به من گفت : بزغاله اون
براي پاره كردن كون تو لازم نيست چيز كلفتي دستش بگيره ،
يه قر كمر برات بياد كونت تا 2 سال پارست و زد زير خنده .
با يه حالت شاكي رو كردم بهش گفتم : الاغ جون خيال كردي
چي ما كه نديده و نكرده نيستيم ، تو هم هي اون روز رو به رخ ما بكش . اصلاً ميدوني چيه ايندفعه بزار بريم مرخصي . ميريم خونتون و اون موقع ببين من از حرف كم ميارم يا تو و مادرت .
نگاه معني داري كرد و گفت : زبونت كم نمياره ، چشات هم مطمئني كه كم نميارن ؟؟؟؟؟؟
خودم و زدم به نفهمي و با تعجب گفتم منظورت چيه .!!!!!!!!!
گفت منظور اينكه اگه مهناز مامي يه وقت دامنش 2 سانت رفت
بالاتر از زانوش اون موقع هم جنابعالي اين قدر با اطمينان حرف ميزني ، يا دوباره به تت پته ميوفتي .
تمام جراتم رو جمع كردم و گفتم : آقا رو ؛ ببخشيدا ولي اگه 50 سانت هم بالا بره واسه من خيالي نيست .
خنديد و گفت آره . اون كه ديگه دامن نيست بهش ميگن شورت . نكنه خاله جونت رو هر روز اون جوري ميبيني كه الان ديگه سيخ نميكني . با تاني رو كردم بهش و گفتم : آره يه عكس 2نفره از خالم و مادر تو دارم كه جفتشون با شرت هستند .
از وقتي كه اونو ميبينم ديگه زياد سيخ نميكنم .
انتظار هر عكس العملي رو داشتم به غير از قهقهه هاي سامان رو . خودم هم خندم گرفته بود . كمي كه آروم شد گفت ااااااااي
ول بابا . خوشم اومد تو هم راه افتاديا . شاگرد كم كم داره از اوسا سر ميشه .بعد گفت ناقلا پس عكس مهناز مامي رو با شرت هم ديدي ؟؟؟؟؟ چرا به ما نگفتي . راستي اينجوري نامرديه . عكس و لااقل نصف كن ، نصفه اي كه خالت توشه رو بده به من . بزار 2 نفري حال كنيم . گفتم نميشه نصفش كرد
خالمو مامانت ناراحت ميشن عكس بدون شلوارشون رو كسي ببينه . سامان اوهي كرد و گفت نه بابا ؟ مهناز مامي چه جوري
عكس لختشو داده دست تو اما ناراحت ميشه كه من نگاهش
كنم !!!!!! بابا ما كه هر روز اونو اون جوري داريم ميبينيم . ديگه واسه ما عادي شده . نكنه خالت بدش مياد . اون كه هر شب موقع كس دادن قربون صدقم ميره چه جوره عكسشو از ما مخفي ميكنه !!!!! بايد به اين مهناز مامي بگم ديگه با اين خالت نگرده ؛ ميترسم خالت مامانم و خرابش كنه . با نيشخندي
گفتم خاله من يه تف هم سمت امثال تو نميندازه چه برسه بخواد باهات بخوابه . مثل مامان تو كه نيست كه همچيشو ميريزه بيرون . داد ميزنه آي ملت بياد منو .............. !!؟؟!!
ته حرفم و خوردم و رو مو بر گردوندم به سمت در سالن .
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
78
.
79
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB