| نویسنده |
پیام |
|
|
# : 24 Dec 2007 10:17 | ویرایش بوسیله: robahogorbeh
قسمت (4)
يه نگاه سنگين بهم كرد و گفت :يعني نشناختي!!!؟؟ خودمو به خنگي زدمو گفتم : بابا تو كه ميدوني من چشمام ضعيفه سامان ؛ تازه من زياد به قيافه زنها توجه نميكنم . يه پوزخنذي زدو گفت : يه تو خوب توجه نميكني يه من . فهميدم داره چشم چروني رو به رخم ميكشه . بابا اين مهناز مامي هست ديگه . سامان كارم رو راحت كرد و گفت : اون يكي خواهرم بهنازه «20 ساله رو ميگفت» اون يكي هم خالم پريناز ، ما بهش ميگيم پري جون . توي دلم گفتم منهاي سامان عجب نازايي اين تو هستند . رو كردم به سامان و گفتم سامان تو خجالت نميكشي با اين سنت به مامانت ميگي ، مهناز مامي ، ميگه تو بچه سوسولي. يه آهي كشيد و گفت وحيد تو كه از زندگي من چيز زيادي نميدوني .قول مردونه ميدي حرفم پيش خودت بمونه ؟؟ گفتم داداش همين جا خاك شد خيالت راحت، حرفتو بزن . وقتي 3 سالم بود بابام عملش رفت بالا و ديگه سرش به زندگي نبود .مادرم هم كه ميبينه اينجوريه پي خوشگذرونيش ميزنه با يكي از رفيقهاي بابام در ميرن وان تو تركيه. بابام هم تا چشاش رو باز كرد كار از كار گذشته بود. من هم پيش ننش بزرگ ميشدم .2سال بعد براي بابام خبر آوردند ننم توي سواحل تركيه زماني كه ميخواستند برن بلغار غرق ميشه .حتي جسدش هم به دست ما نرسيد . خدا بيامرزدش. اگه آقام ترياكي نبود شايد مادرم هم فراري نميشد . تا اينكه 6 ماه بعد ننه بزرگم سكته ميكنه و آقام ناچاراً يكي از فاميلهاي دورشو كه همين مامي مهناز باشه رو ميگيره . مهناز مامي يك زن بيوه 22 ساله بود كه شوهرش توي معدن كشته شده بود .16 سالگي ازدواج كرده بود و همين بهناز و كه 2 سال از من كوچيكتره رو داشت . اين آخريشو هم كه خودت ميدوني .آقام 2سال پيش موقع فروش مواد گير مامورا ميوفته و يكيشون رو با چاقو فجيع زخمي ميكنه . حالا هم 7سال ديگه بايد آب خنك بخوره . اين هم سياهنامه زندگي ما .من مهناز مامي رو به خاطر اين زياد دوست دارم كه هيچ فرقي بين منو دخترش برام نذاشت. پدر و مادر درست حسابي كه نداشتيم .هم پدر برامون بود و هم مادر .من پشت اون هستم و اون هم پشت من .زياد نميزاريم بهمون سخت بگذره . كمي ديگه با هم حرف زديم و بعدش از خونه بيرون زديم . وقتي از خونه داشتيم مييومديم بيرون همش چشم به اون اطاقه بود كه درش بسته بود . دلم ميخواست يه بار ديگه مهناز رو بينم . اما حيف كه آرزو به دل موندم و نشد . با نااميدي زدم بيرون . سر كوچه رو كردم و به سامان و گفتم تو چه قدر تو زندگيت زجر كشيدي پسر . گفت آره وحيد زندگي سختي داشتم ، اما بي خيال . 2،3 ساليه كه با حال زندگي مي كنم ، اون طوري كه دلم ميخواد . اين جمله رو با يك حالت شهوتناكي گفت و خنديد . بهش گفتم چه طوري زندگي ميكني كه اين همه مشكلات رو فراموش كردي . من اگه جاي تو بودم تا حالا يا معتاد شده بودم يا از قصه دق ميكردم . گفت بستگي هم به خودت داره هم به دور و ريات . گفتم يعني چي ؟؟؟ گفت حالا .ديگه سه پيچش نشدم اما گفتم سامان يه سوال ازت بپرسم ناراحت ميشي . گفت نه . گفتم جريان مشتري تو خونتون چي بود .گفت خيال كردم چي داري ميپرسي . مغازه بغل درمون رو كه ديدي . آرايشگاه مهناز ماميه . همون اطاقي بود كه رفتش توش . بعد رو كرد به منو گفت وحيد يه چيزي بگم ناراحت نشيا اما تو ديگه واقعاً شورشو در آوردي . دلم هوري ريخت پايين و با ترس ترس گفتم منظوري نداشتم . باز زد زير خنده و گفت : خنگه منظورم اينه كه زيادي بچه مثبتيها .خيلي توي قيد و بند مذهبي ها .سامان راست ميگفت در كل آدم كم رو و خجالتي بودم . در ظاهر كمي خودمو مذهبي نشون ميدادم ولي زير زيركي اهل حال بودم . سامان ادامه داد : ببين وحيد تو كه ميدوني من از اين آخوند بازيها بدم مياد . دلم ميخواد رفيقم هم مثل خودم هم پرو باشه هم اهل حال .بابا بشه باهاش چهارتا جا رفت با چهار نفر چرخيد .اين كه نشد . بابا آبروي ما رو جلوي مهناز مامي بردي كه تو . حالا ميگه اين پسره با چه بي زبونائي ميگرده ، يكم ريعكس باش . خندم گرفت گفتم ريلكس بابا . گفت حالا هموني كه تو ميگي .چت بود خونه ما ؟؟؟ من مني كردم و گفتم من هميشه تو برخورد با زنا و دخترا اينجوري ميشم . خنديد و گفت چه جوري مثلاً ؟؟!! گفتم خفه بابا . آب از لب و لوچت چي راه افتاد .منظورم اينه كه نميتونم راحت باهاشون باشم . كمي مكس كردم و گفتم ، مادرت ماشالله نميزاشت آدم حرفش و بزنه تا يه چيز ميخواستم بگم هزارتا چيز بارم ميكرد بعدش هم راستشو بخواي تو فاميلهاي ما زياد مد نيست زنا جلوي يه آدم غريبه اينجوري بگردند .
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
|
|
|
آفرین ، قشنگ می نویسی
|
|
|
Quoting: robahogorbeh خوشحالم كه خوشتون اومده .از همتون كه بهم دلگرمي داديد ممنون . به خصوص mohsen_m275 عزيز كه اولين كسي بود كه 2 بار نظر داد . سعي ميكنم امشب بقيشو بزارم اگه نشد فردا صبح حتماً ميزارم عزیز شما بنویس . عوضش ما روزی سه وعده بعد از صبحانه و نهار و شام به اندازه یه قاشق چایخوری میایم نظر میدیم بازم ادامه بده 
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
|
|
با حال مينوسي. تا اينجاش و خوشم اومد . ادامه بده ناناز.
|
|
|
salam.khob edameh dadi.ema ehsas mikonam keh bedon inkeh dakhl mesail esli beshi kotahi yaft
|
|
|
Quoting: My_Honey قشنگ می نویسی موافقم 
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
# : 25 Dec 2007 16:35 | ویرایش بوسیله: davoodkhan
خیلی با حال بود ادامشو بنویس
|
|
|
منتظریم....
|
|
|
|
|
دوست عزیزم تا اینجا که قشنگ نوشتی . امیدوارم موفق باشی.
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ یبرنگم
|
|
|
aga pas bagiyesh ko ma mordim ke montazare mondim
horny
|