صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / مهناز خانم
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 78 . 79 . >>
نویسنده پیام
# : 22 Dec 2007 14:32


تو می خوای خاطره تعریف کنی یا معرکه بگیری که میگی اگه استقبال شد تازشم چیزی ننوشتی که حالا استقبال بشه یا نشه حداقل دو سه تا خاطره بنویس پای چهارم پنجمیش انطوری طاقچه بالا بذار داش

# : 22 Dec 2007 16:10


امیدوارم قابل خوندن و حداقل! تصور کردن باشه

# : 22 Dec 2007 16:26


با تشكر از لطفتون بچه ها شرمنده كرديد .
انتقاد و پيشنهاد فراموش نشه .
اينم قسمت سوم.

هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
# : 22 Dec 2007 16:27


قسمت(3)


بعد از چند لحظه سامان رو كرد به سمت منو گفت :اين آقا همون آقا وحيدي بود كه برات ميگفتما؛ گل بچه هاي پادگان .
مهناز هم با يه حالتي گفت :آه پس وحيد و وحيد ميكردي ايشونند . چرا زودتر نگفتي .چند قدمي به سمت من امدو گفت
خوش آمدي و دستش رو به سمت من دراز كرد .منم مثل اين
خنگا گفتم خيلي ممنون لطف داريد شما .من وايستاده راحترم .باز جفتشون زدند زير خنده و مهناز در حالي كه از خنده به سمت پايين متمايل شده بود گفت سامان اين رفيقت ما را كلاً گرفته. «باز يه سوتي ديگه» مهناز ميخواست با من دست بده
نه اينكه تعارف بكنه بشينم . يهو چشام يك برقي زد .چي ميديدم ، مهناز در حالي كه كمي خم شده بود 4،5 سانتي خط سينه هاش معلوم شده بود .خدايا اين جقدر پوستش سفيد . داشتم ديوونه ميشدم .به خودم كه اومدم ديدم يكمي سيخ كردم.
تابرگشتم سمت سامان ديدم يك جوري داره نگاه ميكنه .فهميدم كه متوجه چشم چروني من شده .
باصداي يه زنگ بلبلي همگي به خودمون اومديم . سامان رفت سمت مهناز و گفت :ديگه دست از سر اين وحيد بيچاره بردار .
برو مشتري برات اومد . مهناز هم رو كرد به منو گفت من برم ديگه . اقا وحيد براي ناهار كه هستي ، گفتم نه ممنون من 5 دقيقه ديگه دارم ميرم .گفت كجا بابا ،از دست من ناراحت شدي .من هميشه اينجوريم .به دل نگير .و با يك چنتا بشكن گفت:
بخند به روي دنيا دنيا به روت بخنده .خنديدم و گفتم نه بابا اين چه حرفي استفاده كرديم. گفت هر جو راحتي ، باز هم اين ورا بيا، سلام به خانواده برسون و رفت به سمت اطاق. هنوز چند قدمي بر نداشته بود كه از پشت چشم به هيكلش افتاد.
نور ي كه از اون سمت ساختمون ميتابيد از اون ميگذشتو مرسيد به چشماي من .از رو اون دامن تقريبا نازك ميشد
تا حدودي اندامش رو تشخيص داد. ساقهاي لخت وكشيده اش رو به سمت بالا دنبال كردم.معلوم بود رونهاي بزرگي داره. اما حيرتم از باسن خيلي پهنش بود جوري كه اتگار شورتش از پوشوندنش نا اميد شده بود .صداي تلق تلق دمپائيش برام
لذت بخش به نظر ميرسيد .در اطاق بسته شد و با صداي سامان به خودم اومدم . كجائي تو ، بيا بريم اطاقم . با دستپاچگي گفتم: ها اومدم و رفتم دنبالش. رفت كنار تختش نشستم و شروع كردم دورو ورمو نگاه كردن . اطاق ريخت و پاش
بود .چشم افتاد به ديوار روبرو . خيلي حال كردم ، پوسترهاي ستار، ابي ، شهره ، گوگوش ، خودنمائي ميكردند. اما چيزي كه نظرم رو به خودش جلب كرد يك قاب عكس بود . سامان رو سريع توش تشخيص دادم ، اما 3 تا زن ديگه هم توي عكس بودند ،يكم دقت كردم . آره يكيشون مهناز بود ،چقدر خوشگل
بود . اما 2نفر ديگه كيا بودند .يكيشون حدود20ساله ميخورد و
يكيشون هم 30 تا 33 ساله . 20 ساله صورت كشيده و سبزه
اما اون يكي صورت پهن و سرخ سفيد .
سامان روش رو به من كرد و گفت : اين هم همون ظبطي
رو كه گفته بودم .آكبند آكبند .فقط يه ساعت باهاش آهنگ گوش
دادم و زد زير خنده . گفتم آره جون ننت . خيال كردي ما ببوئيم .
گفت اختيار داريد شما لبوئيد .ميگي نه برو از مهناز مامي بپرس.؟؟؟ حالا اين رو ميخواي يا نه . يه نگاه به ظبط كردم و گفتم چند .گفت براي شما 55000 تومن .داد زدم گفتم چه خبره
مگه ميخواي با پولش فرار كني . اخمشو تو هم كرد و گفت :
برو بابا تو خريذار نيستي ؛65000 دادند ؛ ندادم بهشون .
توي اون چكو چونه زدن با سامان همش به فكر صحنه هايي
بودم كه چند دقيقه پيش ديده بودم و اون نفرات تو قاب عكس
بد جو ري مخم رو به خودش مشغول كرده بود .سر همين هم
بهش گفتم : آخرش چند . كمي فكر كرد و گفت چون توئي وخاطرتو خيلي ميخواهم 50000 تومن .منم معطل نكردم وگفتم جهنم و ضرر ، باشه . فقط امتحاني 3،4 روز پيشم باشه .گفث حزفي نيست ، خيرش رو ببيني . با خوشحالي بلند شد و رفت از يخچال يه سبد ميوه آورد و شروع كرديم به خوردن .
منم با زيركي چاپلوسي از بابت اينكه بتونم ازش حرف بكشم
رو به عكس كردم و گفتم : سامان اون تو عكس توئي . چقدر خوش تيپ افتادي . نگاه كرد و گفت : آره 2 سال پيش انداختيم
؛ اون موقعها خيلي چاقتر بودم . با كمي ترس و يواش بهش گفتم اوني كه بقلت كرده كيه !؟!؟!!!!

هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
# : 22 Dec 2007 16:52




# : 22 Dec 2007 21:02


عاليه با حال مي نويسي

# : 22 Dec 2007 22:42


بامزه می نویسی . جالبه ادامه بده

پیله ات را بگشا تو به اندازه پروانه شدن زیبایی ...........
# : 23 Dec 2007 10:48


آفرین . خیلی با حال مینویسی . دمت گرم . ادامه بده . باهاتیم

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 23 Dec 2007 20:29


خوشحالم كه خوشتون اومده .از همتون كه بهم دلگرمي داديد ممنون .
به خصوص mohsen_m275 عزيز كه اولين كسي بود كه 2 بار نظر داد .
سعي ميكنم امشب بقيشو بزارم اگه نشد فردا صبح حتماً ميزارم.

هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
# : 24 Dec 2007 01:52




و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 78 . 79 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB