صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
مهناز خانم
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
78
.
79
.
>>
نویسنده
پیام
robahogorbeh
اعضا
#
: 20 Dec 2007 16:15 | ویرایش بوسیله: robahogorbeh
دوستان خوش آمديد .
با درود به دوستان گرامي
قبلاً از اينكه اين داستان را ميخوانيد از شما تشكر مكنم.
اما چند نكته:
1-بهتر است دوستان تمامي داستانهاي اين سايت .از جمله اين داستان را تخيلي فرض كنند تا نه براي خودشان مشكل درست كنند نه ديگران(كم جنبه ها )
2- انتقاد آري تخريب هرگز
3-اين تقريباً جزو اولين داستانهاي من هست. اميدوارم زياد بد نباشد. با اجازه پيشكسوتها. دوستار همگي
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
Ema87
اعضا
#
: 20 Dec 2007 19:45
Quoting: robahogorbeh
بزودي ....
بزودی ...... هر هفته سه قسمت .... از شبکه ... سیما . منتظر اطلاعیه های بعدی ما باشید.
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
iraj1351
اعضا
#
: 20 Dec 2007 22:27
کس ننه جنده ادم دروغگو
azad
robahogorbeh
اعضا
#
: 21 Dec 2007 12:28
قسمت (1)
سال 77 بود؛ تازه از خدمت اومده بودم .خدايا بالاخره تمام شد.
توي يك كلوپ كه براي يكي از بچه ها بود كار ميكردم. اولاي دوران خاتمي بود، كمي اوظاع سينما و موسيقي خوب شده بود. ما هم خوب كاسب بوديم. ساعت 9:15 بود كه در مغازه
باز شد. سامان بود يكي از هم خدمتيهام . س: سلام نميياي
بريم باشگاه دير شد. من: الان نه تا 10 ميبندم. ما كه مثل تو
پولدار نيستيم هر روز با يكي باشيم .شبها هم براي تفريح بدنسازي كنيمو باشگاه بريم .خنديدو گفت : خفه بابا، زود باش .
با سامان از پادگان فسكني نزديك مراغه آشنا شده بودم.
14 ماه با هم بوديم و من 2 ماه زودتر از اون ترخيص شدم.
توي پادگان روزها توي دفتر با هم بوديم و غروبها بعد از شامگاه
توي سالن بدنسازي. شده بوديم رفيق و غم خوار همديگه . آخه
توي غربت كار ديگه اي كه نميشد كرد. مرخصيها هم با هم بوديم و تهران ميومديم .
توي سومين مرخصي كه اومديم سامان منو خونشون دعوت كرد،
غافل از اينكه آقا ميخواست ظبطش رو به ما غالب كنه.
سر منيريه با هم قرار گذاشتيمو رفتيم خونشون. يه خونه جنوبي توي يك كوچه 8متري بن بست.
رفتيم داخل. منم اون موقعها كمي بچه مثبت(شايد به خاطر خانواده نيمه مذهبي)وقتي داشتيم وارد حال ميشديم با يه صداي نكره 2،3 بار بلند گفتم يا الله، يا الله. سامان يكمرتبه داد زد سرمو گفت، خفه بابا، چته ؛ اينجا كاروونسرا كه نيست. كسي خونه نيست.منم خيالم راحت ،بلند داد زدم «سرش چپه»ما هر جا كه ميريم تشريف فرمائيمون رو اينجوري اعلام
مكنيم. سامان همينجوري كه به سمت دستشوئي ميرفت گفت :داره ميريزه برم به توالتمونم بگم كه تشريف آورديد. رفتو
درو بست. رفتم روي يكي از راحتيها نشستمو شروع كردم با چشمام ديد زدن خونه.هنوز چشمام به محيط اطرافم عادت نكرده بود كه؛ با يه صداي بلند 2متر از جام پرتاب شدم بالا.
.صدا از تو اطاق رو به كوجه ميومد كه ميگفت :« سامان چه خبره خونه رو گذاشتي رو سرت» ريدم به خودم صداي يه زن بود!!!!
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
robahogorbeh
اعضا
#
: 21 Dec 2007 16:25
قسمت (2)
مثل جن زده ها با ترس جهت صدا رو دنبال كردم. ناگهان در اطاق باز شد . اشتباه نميكردم ؛2تا چشم داشتند منو نگاه
ميكردند. سريع پا شدم وايستادم و گفتم ببخشيد من بودم
معذرت ميخواهم. يه نگاهي بهم كردو گفت دوست ساماني.
گفتم بله . لاي دز كمي بيشتر باز شد و خانم كمي سرش رو
بيشتر بيرون آورد و گفت :پس خودش كو. گفتم كي . گفت
با كي توي اين خراب شده اومدي . تازه دوزاريم افتاد. گفتم
: آهان ؛ داره ميشاشه. «اي واي چي گفتم» ببخشيد يعني
دستشوئيه . يك دفعه ديدم با يك قهقه منفجر شد و شروع كرد
به خنديدن. به خودم ميگفتم خدايا من چرا جلوي اين زنا اين قدر كم رو هستم. به خودم كه اومدم ديدم در كاملا باز شده و
خانمه رو توي چارچوب دارم ميبينم. واي خداي من چي ميديدم
يه زن از نظر من نيمه برهنه. موهاي مش شده ، گردن كشيده،
يه تاپ سرمه اي، دامن تا سر زانوي سفيد با پاهاي لخت. خدايا چي ميديدم يه زن حدوداً 35 ساله با سينه هائي
كه انگار ميخواست تاپشو پاره كنه.خيلي كم پيش اومده بود
زني رو اون هم به اين لوندي ميتونستم باهاش حرف بزنم.
تازه نديده و نشناخته چقدر جلوم راحت بود اونم با اون ارايش
نسبتاً غليظش .
خنده هاش كمي آرومتر شد و بعدش با يك لبخندي گفت:
اولاً عليك، «اي بابا تازه يادم اومد سلام يادم رفته» با تته پته
گفتم سلام از منه. گفت دوماً مطمئني سامان كوچيك داره!!!
ديگه موندم چي بگم .سرم رو انداختم پايين و دوباره با شرمي بيشتر نگاهش كردم .اخمكي كرد و گفت بعدشم ميگه اينجا
مسجد كه يا الله ياالله راه انداختي .صد رحمت به مومنهاي
قديم ،حداقل داد نميزدند سرش چپ يا راست . فكر كنم اين چپي ها اومدن سرش رو چپ كردند وگرنه اون قديما سرش راست بود ، نكنه سر چپ مد شده ما خبر نداريم. دروغ نميگم ،واللا ، به جون شما!!!! واقعاً ديگه داشتم از خجالت آب ميشدم. اين ديگه كي بود . كيه سامان ميشه . از شرم سرخ سرخ شده بودم .با خجالت گفتم ببخشيد .يه نگاهي بهم كرد و با يه عشوه اي گفت :بخشيدم همش مال تو!!!
در دستشوئي باز شد و سامان اومد بيرون .رو كرد به خانمه و گفت به به سلام مهناز مامي چطوري شما .چه خبره باز يكي از اين رفيقهاي ما رو ديدي معركه گرفتي . بعد روشو كرد سمت من و تا اومد حرفي بزنه زد زير خنده و گفت: مهناز مامي 2تا چنگال بيار .خانم كه حالا فهميده بودم اسمش مهناز هست ؛
اما به سنش نمي خورد مادر سامان 23 ساله باشه گفت چنگال واسه چي!!! سامان گفت اينو كي پختي ،تا حالا لبو به اين قرمزي نديده بودم. با اين حرف هر دوشون زدند زير خنده .
اگر استقبال شد ادامه ميدم . با تشكر
هميشه آزاد بينديش و انديشيدن را آزاد بدان
ir0nheart
اعضا
#
: 21 Dec 2007 18:17
موفق باشی.
.. امیدوارم که داستانت جزو داستانای خوب سایت باشه.
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ یبرنگم
hottttt
اعضا
#
: 21 Dec 2007 18:47
سلام
واسه شروعش كه هيجان برانگيزبود
لطف كن و زود تر ادامه بده
ميتوني اينجا رو با ادامش رونق بدي
سكس براي من يك مكاشفس ... هر كسي لايق تن تو نيست ، به پرواز درون هم آغوشي بينديش
My_Honey
اعضا
#
: 22 Dec 2007 01:17
خوب بود. خسته نباشی
mohsen_m275
اعضا
#
: 22 Dec 2007 10:28
robahogorbeh
جالب بود . ادمه بده . امیدوارم جزو داستانهای خوب سایت بشه
درود بی پایان بر تو
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
ashi1360fs
اعضا
#
: 22 Dec 2007 10:48
بنویس جیگر
چکار به استقبال داری
اگه خوب بود استقبال هم میشه
داستانهای ارا رو ببین . . .
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
78
.
79
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB