صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / روزان ابری
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 89 . 90 . >>
نویسنده پیام
# : 31 Dec 2007 18:57


Quoting: saedb

Ema87
هی بهت میگم یه شوهری مثله من انتخاب کن که لااقل اینجور مواقع بیاد پشتت وایسه

واه واه .چه از خود راضی.
خودم همینطوری همتونو حریفم .


Quoting: darvack
امشب حتما این کارو میکنم

فقط زودتر بذار که من آخر شب دارم میرم مسافرت .

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 31 Dec 2007 22:17


منم یه دونه از این شیرینا میخوام

زندگی آنچه زیسته ایم نیست.بلکه آن چیزیست که به یاد می آوریم تا روایت کنیم ((گابریل گارسیا مارکز))
# : 31 Dec 2007 22:51


Quoting: oonkareh
منم یه دونه از این شیرینا میخوام



چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 31 Dec 2007 23:52


داروک جان ردیف بود بالام جان.ادامه بده.

# : 1 Jan 2008 00:02


روزان ابری(قسمت دهم)


قلبم هنوز از شنیدن صدای شیرین بیقراری میکرد .آخ...آخ....دردآلتم داشت شدید تر میشد .نشستم نگاه کردم بهش دیدم تمومه دستمالها غرق خونه....یکی از دستمالها چسبیده بود به جای زخمش دلم براش سوخت بعد از این همه سال اسارت در بند مغزم یک مرتبه. خواست یه حالی بکنه اما نگون اقبال چی سرش اومد .!!!؟
هنوز اون احساس اینکه بند تمبونم شله و زود وا میدم رهام نکرده بود با انزجار از این وضعی که برا خودم درست کرده بودم . دستمالها رو از روش برداشتم . دیگه خون ریزی نداشت . نگاه کردم دیدم اندازه یه پشت ناخن پوست زیرش کنده شده با دیدن زخمش بیشتر دلم براش سوخت . شلوارمو پوشیدم از اتاق بیرون اومدم. رفتم تو آشپز خونه شاید بتادین و یا گاز استریل پیدا کنم . راه رفتن برام خیلی سخت بود .وقتی وارد آشپز خونه شدم . دیدم سهیلا نشست پشت میزو زار زار داره اشک میریزه البته بی صدا . مات متحیر موندم . اوتم یه نگاه به من کرد و بعد شروع کرد عین یه دختر بچه با پشت دستش اشکا شو پاک کردن . من با خودم گفتم : نگاه کن حتی این زنی که من فکر میکردم خیلی با اراده و مصممه هم به همین راحتی اشک میریزه و اینوبه نشانه قلب کوچک همهء زنها آموختم. شاید همین دیدن گریه سهیلا درس بزرگی به من داد که توی آینده از تجربه اش استفاده کنم . بی اختیار همونطور که مبهوت نگاهش میکردم گفتم : سهیلا جان منو ببخش اشتباه کردم من باید به تو میگفتم که نمی تونم ولی باور کن که درست وقتیکه شماره شیرینو رو صفحه گوشیم دیدم . متوجه شدم که واقعا نمیتونم. باور کن دلیلشو خودم هم نمیدونم . سهیلا در حال پاک کردن اشکاش گفت : من از دست تو ناراحت نیستم از دست خودم ناراحتم . که چقدر ساده غرورمو شکستم . من هیچ وقت به خودم اجازه نداده بودم که اینجوری در مقابل کسی رفتار کنم . گفتم : سهیلا منم بی تقصیر نبودم اما . دیگه هر چی بود گذشت دلم نمی خواد در موردش فکر کنی یا اینکه دیگه پیشت آدمی ....که چه میدونم ...قصد اذیت کردنتو داشت جلوه کنم . لبخند رو لبا سهیلا نشست . و گفت بد بخت از بس حرف نزده حرف زدنم یادش رفته خودممم خندم گرفت ....سهیلا از جاش پاشد. گفت نهار آمادست اگه میخوای بکشم . گفتم : نه هنوز گرسنم نیست و به سرعت به اتاق برگشتم . یادم رفته بود برای چی به آشپز خونه رفته بودم . عمرا هم روم نمیشددیگه جلو سهیلا بگردم تو آشپزخونه دنبالش بگردم . برا همین درو بستم بعد شاوارمو در آوردم سر کیرمو تا اونجا که زخم شده بود از شرتم بیرون گذاشتم . تصمیم داشتم تا اومدن شیرین صبر کنم و بعد که شیرین اومد .با ماشین برم تو ده گاز استریل و بتادین بگیرم . دردو سوزش هر دو با هم آلتمو گرفته بود . ناله کنان به خواب رفتم .



هنوز آفتاب نزده بود که عمو صدیق وارد اتاق شد نگاهی به زنک انداخت که در حال چرت زدن بود . منم تبم پایین اومده بود پیره مرد کنار من نشست دست چروکیدش رو به روی پیشونی من گذاشت بعد آهسته صدا زد ..گلرخ....گلرخ...
زن چشمانش پف کرده از بی خوابیش را گوشود . پیره مرد گفت : من دارم میرم آبادی حواست به پسره باشه بابا...
زن : خیالت راهت باشه عمو صدیق برو به امونه خدا....بقچتم بستم .....
عمو صدیق نگاهی به من کرد . و گفت : زود بر میگردم پسرم نارا حت نباش خوب میشی من تا ظهر با طبیب بر میگردم . واز جاش بلند شد و به بیرون رفت اون زن هم تا بیرون بدرقه اش کرد . ومن باز تو گذشته خود غرق شدم .



با صدای شیرین که داشت منو صدا میکرد و محکم به در میکوبید بیدار شدم . آهای پسر چرا درو باز نمیکنی...؟ علی...علی جان....جواب دادم :.صبر کن .... جای کیرمو که هنوز بیرون بود همراه با درد فراوون درست کردم بعد گفتم : چند لحظه صبر کن و بعد شلوارمو پوشیدم ...بعد درو باز کردم . شیرین باهام سینه به سینه شد . چند لحظه توچشمای هم خیره موندیم .یهو شیرین به خودش اومد و گفت : چرا در باز نمیکنی ترسیدم ؟
باصدایی لرزون جواب دادم ببخشید خوابم برده بود . نمیدنم چرا خودمو در برابرش مثه یه مجرم حس میکردم. دیگه حالا سعی میکردم تو چشماش نگاه نکنم . چون از نگاهش کاملا میشد فهمید که سهیلا همه چیزو بهش گفته. از این خاصیت زنا که به قول معروف نخود تو دهنشون نمی خیسه بدم میاد. شیرین در حالیکه ابروها شو تو هم میکشید که چین خوشگلی رو پشونیش میشست چشمای سیاه و درشتشو تنگ کرد و با حالتی نگران پرسید : خوبی....؟؟؟؟ با سر اشاره مثبت کردم . اما میدونستم منظورش چیه. از خجالت برافروخنه شدم . بعد گفت بیا کارت دارم و بعد به طرف آشپزخونه راه افتاد منم پشت سرش حرکت میکردم ولی راه رفتنم افتضاح بود چون کیرم با شرتم در تماس بود ومن از سوزشش ضعف میرفتم .تو یک لحظه ایستاد صورتشو به طرف من گردوند و گقت : ناهارم که نخوردی ...!!!!!؟؟؟....چشمش به راه رفتن من افتاد ته لبخندی که توی چهرش نشسته بود رو دیدم اما اون به سرعت روشو برگردوند تا من متوجه اون نشم . وقتی وارد آشپز خونه شدیم بلا فاصله روی اولین صندلی که دم دستم اومد نشستم . از سهیلا خبری نبود .
شیرین خودش گفت : سهیلا ده دقیقه پیش با آژانس رفت اصفهان خودمون باید غذارو آماده کنیم . بعد ادامه داد بیچاره ....اون از فرشید بدبخت که مجبور شد از خجالتش در بره اینم از سهیلا...بعد شروع کرد زیر زیری خندیدن و مشغول چیدن میز ..یه شلوار جین فاق کوتاه چسبون به رنگ آبی باز و یه تاپ سرمه ای تنش بود. موهاشم محکم از پشت به صورت گوجه ای بسته بود . وقتی دولا میشد تا از توی کابینتها چیزی برداره . تاپش بالا میرفت .و قسمتی از کمر ظریفش و شورت مشکی گیپورش پیدا. میشد . قلبم مثه مکینه صحراها میزد . وقتی به اندامش نگاه میکردم میدیدم که سهیلا در برابرش واقعا به حساب نمیاد . سپیدی پوستش چنان با اون قسمت از شورتش که پیدا بود در تضاد بود که هر چه تلاش میکردم نمی تونستم ازش چشم بردارم . ولی شیرین اصلا متوجه این حالتهای من نبود . وقتی میز رو چید درست روبه روی من نشست اون سینهای درشتشو در برابر چشمای من گذاشت و شروع به غذا خوردن کرد . کیر وقت نشناس من از دیدن این
صحنه ها شق شده بود . زخمم میمالید به شلوارم و من درد میکشیدم . شیرین گفت فردا با ماموره قرار دارم که اسلحه اش رو ببرم بدم . به شرط اینکه اونم دتباله اش رو نکشه . من پرسیدم چجوری پیداش کردی؟ شیرین خندید و گفت خیلی ساده . رفتم به همون تریا . به صاحب تریا خودمو معرفی کردم . اونهم کلی تحویلم گرفت . ازش پرسیدم اون ماموره اینجا نیومده ؟.جواب داد: چرا اتفاقا آدرسشو هم گذاشته تا اگه شما دوست داشتید باش تماس بگیرید . تلفنشم هست بعد آدرسو تلفنشو گرفتم و از تلفن عمومی بهش زنگ زدم ....کلی بدبخت خوشحال شد . کم مونده بود پشت تلفن گریه بیافته . التماس میکرد اسلحه ش رو بهش برگردونیم میگفت : به خدا فهمیدم که اون پسر خلافکار نیست و میگفت: من بی احترامی کردم اما نگذارید یه عمر بدبخت بشم . میگفت: امروز بیماری رو بهونه کردم نرفته ام سر کار . اما نهایتا تا فردا میتونم بپیچونمشون . تورو خدا اسلحه ام رو بهم بدید به خدا براتون تلافی میکنم . منم با هزار قول قرار که ازش گرفتم تا دنباله ماجرا رو نکشه . برا تحویل اسلحه قرار شد که فردا باش قرار بگذارم . ....حالا تصمیم دارم اسلحه رو یه جا جاسازی کنم و بعد به اون زنگ بزنم و بگم بره برداره .من ساکت بودم و به حرفهای شیرین گوش میدادم و هر وقت حواسش به من نبود دزدکی سینهاشو دید میزدم . شیرین بهم گفت : غذا تو بخور بچه سرد میشه . من از کارهایی که کرده بود تشکر کردم و مشغول غذا خوردن شدم .
بعد از ناهار رو مبل توی پذیرایی نشسته بودم . و داشتم یه فیلم سینمایی که از ماهواره پخش می شد رو میدیدم. که شیرین از آشپز خونه بیرون اومد تو دستش یه بتادین و چند تا گاز استریل بود روبه روم که رسید در حالی که سعی مسکرد نخنده بتادین و گازاستریلها رو دستم داد و گفت :عفونت میکنه.... . بدون اینکه به صورتم نگاه کنه به سمت آشپزخونه برگشت .از لذت و خجالت مردم و زنده شدم . لوازمو برداشتم و به اتاق خواب رفتم . نگاهی روی ساعت انداختم حدود چهار بعد از ظهر بود صدای شیرین از پشت در اتاق میاومد که میگفت : علی جان ... من میرم یه چرتی بزنم اگه بیدار بودی یک ساعت دیگه صدام بزن خیلی خستم.
من زخممو استریل کردم و باز به پذیرایی برگشتم . و مشغول دیدن فیلم . یه چند دقیقه که گذشت وسوسه دیدن شیرین توی خواب اومد سراغم . خیلی با خودم کلنجار رفتم .اما این میل خیلی قویتر از اونی بود که من بتونم در برابرش مقاومت کنم و کاملا کلافه ام کرده بود تا جایکه بی اختیار از جام بلند شدم و به پشت در اتاق شیرین رفتم. لای در باز بود آروم درو باز کردم دیدم شیرین روی تخت پشت به در خوابیده . همون لباس خواب دیشب ننش بود بازوهاش و ساق پاش لخت بود . رفتم بالای سرش . نگاهی به اون قد قواره کشیده انداختم. محشر بود این شعر اومد تو ذهنم .


قیامت قامت ای قامت قیامت
قیامت کرده ای با قد و قامت
موذن گر ببیند قامتت را
به قد قامت بماند تا قیامت

خودم هم نمیدونستم چرا اینجوری شدم . چجوری به خودم اجازه داده بودم که اینقدر به زیبایی شیرین توجه داشته باشم . هر چه نگاهش میکردم سیر نمیشدم . چیزیکه در دلم میگذشت به آغوش کشیدن این دختر زیبا بود اما وقتی بهش فکر میکردم مغزم از تمرکز کردن روی این موضوع تفره میرفت . اما توان من کم کم به انتها میرسید . چند دقیقه بالای سرش ایستاده بودم ونگاهش میکردم . موهای سیاهش رو باز کرده بود وبا حالتی کودکانه یک دستش را زیر صورتش قرار داده بود و مژه های بلند سیاهش روی هم افتاده بود . پوست صورتش رنگ مایل به قرمز شده بود و آروم بی صدا نفس میکشید . هوس بوئیدن موهاش تودلم غوغایی به پا کرده بود آروم خم شدم تا بنا گوش سپید و موهای سیاهشو بو بکشم . این تنها کاری بود که در برابر این شعله سرکشی که توی دلم زبونه میکشید میتونستم انجام بدم . وقتی دماغم رو به گردن و موهاش نزدیک کردم . یکدفعه شیرین یه تکون شدیدی خورد که برای لحظه ای انگار قلبم از کار افتاد . نمیدونم چرا حس کردم شیرین بیدار . اما من دیگه تقریبا کارمو کرده بودم و مشاممو از عطر دل انگیز بناگوش و موهاش پر کرده بودم . مست مست . تلو تلو خوران اتاق رو ترک کردم . دلم مشروب میخواست .
به آشپزخونه رفتم و بساط رو اماده کردم و شروع به خوردن

پرکن پیاله را کین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها کهدر پی هم میشود تهی ..
دریای آتشست که ریزم به کام خویش.
گرداب می رباید و آبم نمی برد .
پرکن پیاله را ....

دیگه داغ داغ توافکار شیرین غرق شده بودم که صداش به خودم آورد .
به به ....میبینم که برا خودت مهمونی گرفته ای...!!!؟
بهش لبخند زدم با همون لباس خوابش اومده بود تو آشپزخونه . و من محو تماشای این فرشتهء زیبا..
نشست روبه روم وبا لحن بچه گانه ای گفت آقا منم بازی......
براش ریختم اونم یه ضرب سر کشید.خودمو در برابر اینهمه جذبه وزیبایی خیلی ضعیف شده حس میکردم .توی چهرش یه سردی خاصی بود که جذابترش میکرد. و من دلشده حتی توان مستقیم نگاه کردن به اون چهر رو نداشتم . چند تا پیک مشروب که خورد گفتم: شیرین جون دیگه نخور میترسم مثه دیشب حالت بد بشه . با گونه های گل انداخت از حرارت الکل چشمای درشتشو مستونه رو هم گذاشت و گفت : خیالم راحته که تو هستی . با تو احساس امنیت میکنم .
نمیدونم این حرفها رو برای این میزد که از طرف من برای خودش امنیت بیشتری بخره یا واقعا با من احساس امنیت میکرد . ادامه داد علی جان بعد از مشروب میای بریم استخر ؟ من یک لحظه تو جواب دادن موندم آخه با کیری که گاز استریل بهش بود چطور میتونستم برم توی آب ... شیرین وقتی تردید منو دید مثه اینکه متوجه شده بود . خنده ای دزدانه کرد . و ادامه داد البته تو نمیخواد بیای تو آب فقط مواظب من باش آخه دوباره حس میکنم خیلی مستم .

امشب هم باز با همون لباس شنای دیشب داشت در برابر چشمای من فلک زده اون اندام خوشگلشو مثه ماهی توی آب میلغزوند. و من درحالی که روی یک صندلی کنار استخر نشسته بودم. سرمست تماشای او . بعد از حدود نیم ساعت توی آب غوطه ور بودن از آب بیرون اومد رو به روی من ایستاد وشروع به تخلیه گوشهاش از اب کرد دلم نمیخواست ازش چشم بردارم ولی وقتی نزدیکم بود واقعا احساس عجز میکردم و اونم خوب اینو میفهمید .

شیرین بعد از اینکه گوشهاشو تخلیه کرد گفت :آخیش...چه کیفی داشت بعد به طرف سونا راه افتاد و با دست اشاره کرد تا دنبالش بروم . مستانه و با پیچو خم راه میرفت و منو بیشتر مفتون خودش میکرد . وارد سونا که شدیم شیرین به صورت دمرو روی تختها دراز کشید و منم با لباس گو شه ای نشستم پیشونیشو روی دستاش گذاشت . از اینکه سخاوتمندانه اجازه میداد اون هیکل دروشتو زیباشو نگاه کنم در دلم ازش تشکر میکردم اما میدونستم که کوچکترین حرکت غیر متعارفی منجر به از بین بردن اعتمادش میشه به همین خاطر با احتیاط تمام به او نگاه میکردم . هیچگاه مستقیم وبدون پرده به اندامش نگاه نمیکردم و تمامی حرفهایم را مزه مزه میکردم تا مبادا ناراحتش کنم . بعد از چند دقیقه سکوت شیرین گفت : علی جان یکمی شونه هامو ماساز میدی؟ تو دلم یه چیزی فرو ریخت . با خودم گفتم : انگار این بابا اصلا تو باغ نیست و نمیدونه من دارم چه عذابی میکشم . ولی با لحن خواهشمندش دیگه خودمو به کنارش رسوندم . دستهامو آروم رو شونه هاش گذاشتم . حرارت پوست تنش لذت بخش بود .شروع به فشار دادن شونه هاش کردم . به نرمی از اولین فشار دستام . گفت : آخیش.... یکم محکمتر حس کردم پوست کیرم داره جر میخوره . یکم که گذشت جراتم بیشتر شد و پایینتر از شونه هاش و قسنتی از کمرش رو هم لمس کردم . توی یه خلسه سکر آوری فرو رفته بودم . جوریکه احساس میکردم که اگر فقط یکبار توی این حالت دستش به آلتم بخوره ارضا خواهم شد. دستای من کار خودشو کرده بود و شیرین هم در حال لذت بردن از فشار دستای من . قسم میخورم که شیرین هم حال احوال منو داشت ولی نمیدمنم چی باعث میشد که از یه حدی جلوتر نره . من که دیگه جسارتم بیشتر شده بود به بهانهء مزاحم بودن بند مایو اش اونهارو از روی شونه هاش رد کردم و باز شرو به لمس پوست تنش کردم دهانم خشک شده بود و ضربان قلبم به قدری سریع بود که خودم توی اون سکوت به وضوح صداشو میشنیدم .انگشتامو پشت گردنش کشیدم و اون آهی از اعماق وجودش بیرون کشید . این آه کشیدنهاش منو دیوونه تر میکرد کم کم از روی شونه هاش انگشتهامو به زیر بغل و پهلوهاش رسوندم و شیرین همچنان در حال آه کشیدن . اولین تماس سر انگشتام با گوشه های سینه هایش که قلمبه گی اونا کمی از زیر تنش زده بود بیرون باعث شد که همراه با آه بلند دیگری عضلاتشو منقبض کنه من که با نگاهم سانتر سانتر بدنشو میبلعیدم انگشتامو به سرعت عقب کشیدم میترسیدم که با ناراحت کردنش این لحظات رویایی رو از دست بدم . مدتی طول کشید تا من دوباره جراءت اینو پیدا کردم که با ز سر انگشتهامو به گوشهء سینه هاش برسونم . و ای کاش این کارو نکرده بودم . چون وقتی انگشتام با سینه اش تماس پیدا کرد یه جیغ کوتاه کشید . و مثه فنر از جا بلند شد بدون اینکه رو شو به من بکنه بندای لباسشو به روی شونهاش انداخت بعد با چهره ای برافروخته و در هم که نشانه ناراحتیش بود رو به من کرد و گفت ممنونم بریم و خودش به سرعت سونا رو ترک کرد من خیس از عرق شهوت و گرمای سونا با کیر شق بدون حرکت چند دقیقه دیگه همونجا نشستم و بعد که ورم کیرم کم شد بلند شدم و از سونا بیرون اومدم .
وقتی توی اتاق داشتم لباسم رو عوض میکردم شیرین از پشت در منو برای خوردن شام صدا میکرد . .
سر میز غذا تنها صحبت از طرف شیرین بود که میگفت: فردا صبح زود به اصفهان میریم و کارو با ماموره تموم میکنیم ...بعد از شام اینقدر آشفته و ناراحت بودم که خیلی زود به اتاق خواب پناه بردم و تا صبح خرغلت زدم و به لحظاتی رو که با شیرین گذرونده بودم . فکر کردم یعنی فردا همه چی تموم بود و من دو باره میشدم همون دانشجوی شیرین توی دانشگاه ؟ . قلبم از این فکر فشرده میشد . اما از اون طرف یه روزنهء امیدی برای نزدیک بودن به شیرین احساس میکردم به خصوص اینکه میدونستم حالا دیگه شیرین به من خیلی اعتماد داره و شاید به خاطر همین مو ضوع ارتباطش رو با من حفظ کنه...دم دمای صبح خوابم برد . مدت زیادی از خوابیدنم نگذشته بود که با نوازش پنجه های شیرین در لای موهام بیدار شدم ... شیرین بهم لبخند میزد و این زیباترین چیزی بود که میتونستم تو چشم گشودن صبگاهی به چشم ببینم

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که بدوست برگشایی.

در تموم طول راه برگشت من با چشمانی پف کرده که نشانه بی خوابی دیشب بود ساکت و غمین اما شیرین پر شور و سر حال....(ادامه دارد)

darvack
# : 1 Jan 2008 00:09


Quoting: Ema87
فقط زودتر بذار که من آخر شب دارم میرم مسافرت

از حالا بگم من باید با خانوادمم صحبت کنم اگه فکر کردی بیای اینجا زودتر جواب بگیری کور خوندی

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 1 Jan 2008 00:11


darvack
ایول دمت جیز
بخونم بیام نظر بدم

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 1 Jan 2008 01:52


عالی و بدون هیچ ایرادی مرسی

# : 1 Jan 2008 02:45


مثل همیشه عالی
البته اگه Ema دوباره گیر نده

L00L00
# : 1 Jan 2008 23:18


روزان ابری(قسمت یازدهم)

وقتی به اصفهان رسیدیم . شیرین گفت : خب پسر به نظرت کجا بریم اسلحه رو جا سازی کنیم ؟ بدون معطلی گفتم بریم کوه صفه .

اسلحه رو پای یکی از ماهورها چال کردم بعد یه پارچه قرمز دوز یه سنگ بستم و بعد روی مکان قرار دادم
بعد با شیرین اومدیم پایین کوه از تلفن عمومی شیرین با ماموره تماس گرفت . بعد از سلام .شیرین گفت : آقا ما اسلحه رو جاسازی کردیم میتونی بری برداری اما حرفهات که یادت نرفته .؟من گوشی رو از دست شیرین قاپیدم با لحن تند جدی گفتم : ببین مرتیکه .... اگه دنبال درد سر بگردی به خاک مادرم که اینبار قید همه چیو میزنم . یه گوشه نفلت میکنم . ماموره شروع کرد قسم خوردن ... نه به خدا ... من خودم تو دردسرم زنو بچه دارم اصلا ما یه غلتی کردیم .. بخدا نمیخوام دنبالشو بکشم .من دو روز سرکار نرفتم ...باید بعد هر گشت اسلحه رو تحویل بدم اما حالا دو روز.... پریدم وسط حرفش و گفتم : من نمیدونم ... فقط دنبال درد سر باشی منم پایم و گو شی رو دادم به شیرین ...اون داشت ادامه میداد که شیرین گفت : خب بابا بسه دیگه آدرسو یاداشت کن .....

دوباره باهم برگشتیم نزدیکای جایی که اسلحه رو چال کرده بودیم . و از دور مراقب بودیم . بالای یه تپه روی یه تخته سنگ نشسته بودیم هوا سرد بود سوز بدی میومد شیرین از سرما میلرزید و دندوناش به هم میخورد تقریبا به من تکیه داده بود .با اینکه آب دماغم راه افتاده و حس بویاییم از کار افتاده بود اما بخار نفسهای شیرینو که باد به صورتم میرسوند رو با تمام وجود استشمام میکردم لرزش تنش رو که بهم چسبیده بود احساس میکردم و از تماسش غرق در لذت بودم . یه جند بار به بهانه جابه جا شدن خودمو بیشتر به شیرین چسبوندم و یکی دو بارم پشت گردنش که از شالش بیرون بود رو بوییدم . کمکم جراءتم بیشتر شد ویک دستمو دور شونه هاش انداختم و بیشتر به خودم فشردمش . اونم مخالفتی نکرد سرشو به شونه ام تکیه داد . و آهسته گفت : میدونی علی ..؟ با اینکه نمیدونم این ماجرای اسلحه به خوبی تموم میشه یا نه اما از یه چیزی خوشحالم و اون اینکه توی این شهر غریب یه دوستی پیدا کردم که میتونم بهش اعتماد داشته باشم ...
بعد لرزون خندید گفت : البته درسته که از نظر سنی بچه ای اما بهم ثابت شد که مرد شدی ... و مردی به سن و سال نیست.... پریروز که با هم رفتیم توی ویلا راستش اول خیلی ترسیدم . حتی با خودم فکر کردم اگه این پسر یه بلایی سر من بیاره ....؟ بلند خندید ... و ادامه داد اما چقدر مسخره فکر میکردم . ..بعد دیگه ساکت شد .
حدود ده دقیقه بعد دیدم ماموره آروم آروم داره به طرف جای اسلحه میره با لباس نظامی بود با دست به شیرین نشونش دادم به ظاهر تنها بود . ..
وقتی به مکان رسید نگاهی به دورو برش انداخت بعد زانو زد و با عجله زمینو کند و اسلحه رو از زیر خاک بیرون کشید ما دیدیم که از خوشحالی اونو بوسید و بعد توی غلافش قرار داد و به سرعت به طرف پایین سرازیر شد منو شیرین از این حرکتش با هم خندیدیم . چند دقیقه ای نشستیم تا مطمئن بشیم که رفته و بعد آروم از سرازیری تپه در حالی که شیرین دست ظریفشو تو دست من قرار داده بود به طرف پایین راه افتادیم چون شیب تپه تند بود . اهسته حرکت میکردیم و جاهایکه شیرین تعادلش به هم میخورد دست من دور کمرش حلقه میشد . نمیتونم حالمو بیان کنم از این که میتونستم کمر باریک و خوش فرمشو بغل کنم تنها چیزیکه میتونم بگم اینکه تو تموم طول راه کیر من زیر کاپشن بلندم راست راست ایستاده بود و تو جابجایی هایکه در حال فرود میکردیم چند بار شد که کمر و یا باسن شیرین با اون تماس پیدا کرد . که تو این لحظه ها زانوهام قدرت خودشو از دست میداد...اما چون کاپشنم ضخیم بود به هیچ وجه شیرین از این حالتم بویی نبرد .

وقتی به دامنه رسیدیم شیرین که هنوز دستشو از تو دست من بیرون نکشیده بود گفت : علی جان درسته که اینجا چند تا شیر تو قفس نگهداری میکنند .؟ من با حرکت سر تایید کردم . و گفتم چند تا حیوون دیگه هم هست.
شیرین هیجانزده گفت: بریم ببینیم..!!!!؟؟؟؟
زمانهایکه با هیجان صحبت میکرد تو صورتش میشد دختر بچه ذوق زده ای رو دید . منم خندیدم و گفتم بریم
وقتی به قفس شیرها رسیدیم با هیجان آلوده به ترس گفت : وای...علی اینا چه بزرگند!!!!؟ ...پرسیدم . مگه تاحالا شیر ندیده بودی؟....گفت چرا هم باغ وحش تهران هم آلمان . ام اینا انگار بزرگترند...!!!؟؟؟
شیرها غرش کنان دور قفس میچرخیدند ... و شیرین مثه دختر بچه ها براشون صداهای عجیب غریب از خودش در میاورد...منم با لذت و خنده کاراشو نگاه میکردم ...

یهو تو همین لحظات ... یک شیر ماده دراز کش پا در هوا خوابید و یه شیر نر کاملا روش قرار گرفت و آلتش به سرعت بزرگ شد و داشت سعی میکرد که اونو به شیر ماده فرو کنه شیرین یکدفعه از سرو صدا افتاد . با چشمای دریده و شوکه شده. داشت کارای اونا رو نگاه میکرد بعد مثه اینکه به خودش اومده باشه بدون اینکه حرفی بزنه از کنار من دور شد و به طرف قفس خرسها رفت من که تو دلم از خنده داشتم میترکیدم ...و قتی به چهره شیرین نگاه کردم دیدم از اونیم که تو سرما سرخ شده بود حالا برافروخته تر شده ...وقتی به قفس خرسها رسیدیم من پشت سرش بودم خیلی نزدیک بهش اونقدر که کاپشنم با پالتوش در تماس بود ..حالم خیلی بد بود ... نفسهام تند ... قلبم به شدت میزد ...خیلی آروم از پشت بهش نزدیک شدم و دستامو بالای سرش به روی فنس قفسها قرار دادم جوریکه از تن و دستام براش یه قفس درست کردم . کاملا تو آغوشم بود و من هر لحظه خودمو بیشتر بهش نردیک میکردم . اون دوباره با دیدن خرسها دوباره ذق زده شده بود و شرو به تعریف از اونا و من هر لحظه نزدیک و نزدیکتز میشدم .زمانی که اخرین میلیمتر های فاصلمون تموم شد و تماس من با تنش بر قرار شد حس کردم شیرین لرزید .و یه نفس عمیق کشید . شیرین که از این حالت حول شده بود و معلوم بود در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بی جهت برای خرسها ذوق میکرد و مدام با لرزشی که توی صداش بود و معلوم بود که از شدت هیجانه .. میگفت : وای... خدا .. اینا چه خوشگلند ..هر چه جلوتر میرفتیم جسارت من بیشتر میشد و خودمو بیشتر بهش میفشردم تا جایکه شیرین کاملا به حصار قفسها چسبیده بود .و من از پشت پاها مو به رونهاش و کیرمو به باسنش فشار میدادم کاملا برجستگی و سفتی باسنشو حس میکردم ... احساس میکردم جونم از ترس و هیجان داره به لبم میرسه لذتش وصف نشدنیه شیرین همچنان به طرز مضحکی که حاکی از این بود که سعی کنه خوشو جوری نشون بده که نمیدونه داره چه اتفاقی میافته برای خرسها سرو صدا ره انداخته بود و میخندید وبه روی خود نمیآورد که در چه موقعیتی قرار گرفته اما از نفس نفس زدن و قورت دادن تند تند آب دهنش که معلوم بود از خشک شدن دهنشه پیدا بود که حال اونم دست کمی از احوال من نداره .. من که کمکم داشتم از شدت شهوت به جنون میرسیدم به سختی آب دهنمو قورت دادم یه دستمو از قفس جدا کردم و روی کمر شیرین قرار دادم و تموم نیرومو جمع کردم تا از لرزش صدام کم کنم . و گفتم : خوشگلند ...؟؟؟؟ شیرین که دیگه تقریبا بی اختیار شده بود و معلوم بود که توان ایستادن نداره کمی خودشو تو بغل من جابجا کرد که باعث شد حس کنم کیرم کاملا وسط باسنش قرار گرفته همراه با آهی عمیق .گفت :آره ... خیلی... اما صداش خیلی ضعیف بود ... من یکم دیگه فشارو به تنش زیاد کردم جوریکه سینه های درشتش هم به حصار قفس فشرده شد . یه آه دیگه کشید و یکدفعه با یکمی خوشونت خودشو از زیر تن و دستام بیرون کشید و گفت : وای.... علی جان خیلی سردمه بریم دیگه...اما به وضوح دروغ میگفت چون به قدری حرارت بدنش بالا رفته بود که چند قطره عرق لابه لای موهای نرمو زیبای شقیقه هاش برق میزد من نفس بریده و درمانده چند لحظه در حالیکه یک دستم رو به قفس تکیه داده بودم . سرم زیر و سعی میکردم خودمو پیدا کنم با راه افتادن شیرین منم به راه افتادم . اما شیرین دیگه دستشو بهم نداد منم سعی در گرفتنش نکردم...

وقتی سوار ماشین شدیم شیرین گفت: بریم خونه سهیلا ماشینتو برداریم ...من جوابی ندادم...
در تموم طول راه هر دو ساکت بودیم و به تجربه ای که چند دقیقه پیش کرده بودیم .می اندیشیدیم و اون رو تو دهن ذهنمون به نشخوار گرفته بودیم ...شاید هم از هم میترسیدیم من به این ترس که شاید درجواب یکی از این حرکتهام . شیرین برانگیخته یشه و منفعلانه یرخورد کنه .. و اون به ترس اینکه عاقبت این اتفاقات بین من و اون به کجا میکشه اما در حال لذت بردن...

وقتی به خودم اومدم . که پشت در خونهء سهیلا .شیرین ترمز کرد.....(ادامه دارد)

.

darvack
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 89 . 90 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB