| نویسنده |
پیام |
|
|
درود بر شما
از همه دوستانی که نظر میدند متشکرم .
darvack
|
|
|

<< تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم >>
|
|
|
darvack
هر روز بهتر از دیروز
درود بی پایان بر تو 
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
|
|
درود بی پایان بر تو
|
|
|
ممنون از ادامه..... 
چه دردیست در میان جمع بودن.....
|
|
|
روزان ابری (قسمت نهم)
تا سپیده صبح همونطور که دست شیرین تو دستم بود بیدار بودم و زیر نور کم ماه که از پنجره بزرگ اتاق میتابید داشتم نگاهش میکردم .با اینکه چهرش به خوبی پیدا نبود اما حتی یک لحظه ام چشم ازش بر نداشتم . یک لباس خواب نخی سفید که گلهای قر مز داشت تنش بود . بازوهاش و کمی از سینهء مرمریش لخت بود . از کمر به پایینشم با پتو پوشوند بودم . دم دمای صبح در حالی که به چهرش زل زده بودم و داشتم از اونهمه زیبایی . لذت میبردم . یکدفعه چشماشو تو نگاهم باز کرد . چند بار با وحشت پلک زد یهو یه جیغ بلند کشید و از جاش بلند شد . و به طرف کلید چراغ پرید . وقتی نور همه اتاق رو روشن کرد در حالی که سعی میکرد چشماشو که نور زده بود تنگ کنه تا بتونه بهتر منو ببینه . با عصبانیت گفت : تو رو تخت من چیکار داری؟ . منم که حالا از حولم رو تخت نیم خیز شده بودم خواستم جواب بدم که یکدفعه مثه اینکه همه چیز یادش اومد دستاشو فرو کرد لای موهاش سرشو بین اونها گرفت آهی کشید و بعد اومد جلو ونشست لب تخت و سرشو زیر انداخت . چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت : تو دیشب تا حالا بیداری .؟ فقط لبخند زدم . بعد پرسید چرا بر نگشتی تو اتاق خودت ؟ گفتم : خواستم برم اما خودت نگذاشتی و گفتی پیشم بمون میترسم . بعد در حالی که لبخند میزد دستشو دراز کرد و مثه کسایکه دارند با توله سگشون بازی میکنند با لبخند موهای منو بهم ریخت و گفت : پسر با معرفت . منم که بهم بر خورده بود گفتم : حضرت الیه مایلند براشون پارس کنم . و از جام بلند شدم و به طرف اتاقی که توش خوابیده بودم رفتم شیرین صدام کرد . علی....علی..... اما من بدون توجه وارد اتاق شدم و شیرجه رفتم روی تخت و دمرو دراز کشیدم . بعد چند لحظه صدای شیرینو شنیدم که از تو تاریکی در حالی که نفسهاش به گردنم میخورد اروم زیر گوشم گفت : پسرهء لوس ....اگه کاری کردم که باعث ناراحتیت شده معذرت میخوام بعد دوباره همون حرکتشو تکرار کرد موهامو بهم ریخت و اروم از اتاق بیرون رفت .
با صدای شیرین که کنارم روی تخت نشسته بود بیدار شدم . هی...پسر....پاشو ببینم .....لنگ ظهر... پاشو تنبل به هر زحمتی بود چشمامو باز کردم . دیدم رو صورتم خم شده . موهاش از دم طرف صورتش اویزون شده بود و از اون چهره جذاب تو عمق موهای شبق رنگش یک تابلو تمام عیار درست کرده بود . یک لحظه از اینکه میدیدم این پریوش دراه منو از خواب بیدار میکنه و منو صدا میزنه غرق در لذت شدم دوباره چشمامو بستم تا اون چهرهء خاستنی رو تو ذهنم حک کنم . اینبار انگشتای بلند و کشیده اش را تو موهام فرو کرد . وگفت : پاشو پسرم من باید برم ..... با شوهر همون دوستم که گفتم قرار دارم . از جام بلند شدم صبح بخیر گفتم . کیرم زود تر از خودم بیدار شده بود . و من نمیتونستم از جام بلند بشم حس کردم شیرین هم متوجه شده بود یعنی حتما دیده بود چون در آخرین لحظه که میخواست از اتاق بیرون بره در حالی که نیم نگاهی به جلو شلوارم انداخت . گفت پاشو ... پاشو...که سهیلا اگه تورو با این وضع ببینه....وای... چی میشه و از اتاق بیرون رفت . از خجالت داشتم اب میشدم ....
سر میز صبحونه همش سرم زیر بود که نگاهم به شیرین نیافته . از فرشید خبری نبود ظاهرا .. اون صبح زود قبل از اینکه کسی از خواب بیدار بشه ویلارو ترک کرده بود . ... سهیلا گفت : شیرین جون مگه دیشب چی شده که فرشید صبح زود رفت و گفت از شیرین عذر خواهی کن؟ ..از خودش هر چقدر سوال کردم که جواب نداد. !!!!؟؟ منو شیرین ناخودآگاه نگاهمون تو هم گره خورد . شیرین لبخندی تحویلم داد و در جواب سهیلا گفت بعد برات میگم . شیرین با عجله صبحونه میخورد وزودتر از ما از سر میز بلند شد و برای لباس پوشیدن به اتاق خودش رفت .
سهیلا از من پرسید علی جان تو نمیدونی چرا فرشید رفت ؟ منم دست و پا شکسته براش توضیح دادم . سهیلا که هیجانزده شده بود . گفت : بابا به خدا فرشید حق داره . آخه منکه زنم با دیدن شیرین یه حالی میشم وای به حال مردا ...و بلند خندید . من خیلی سرد نگاهش میکردم . سهیلا ادامه داد خب. اونوقت توهم فرشید بیچاره منو از رو شیرین بلند کردی که چی؟ فکر کردی از شیرین چیزی به تو میماسته ؟ ...نه عزیزم این شیرینو من میشناسم . فقط و فقط باید زوری ازش حال کشید وگر نه محاله به کسی حال بده ... آلمان که بودیم تو دانشگاه همه رو دیوونه کرده بود از همه گوشهء دنیا دانشجو بود و همه چشما دنبال شیرین ...از سرخ پوست گرفته تا پسرای جنوب شرقی آسیا ... خلاصه که معرکه ای گرفته بود اما بدبخت عقب موندهء امل میگفت: من با کسی میخوابم که دوستش داشته باشم ... همینطور که سهیلا داشت حرف میزد هر لحظه آلت من راست و راست تر میشد . ادامه میداد: اما هیچ وقت اون کس پیدا نشد تا حالا که دیگه سیو یکسالشه ... بعد در حالی که با لوندی میخندید .... گفت : بد مصب خیلی سفته .. هنوز مرد به خودش ندیده ...و بلند بلند میخندید.
صدای شیرین از اتاقش بلند شد. علی جان ....علی جان ....بیا عزیزم ... ای بخت کیری حالا چه وقت صدا زدنه .. با این دسته بیل.چکار کنم ... ؟ یه فکری به سرم زد از جام نیمه بلند شدم بعدوانمود کردم که پام خواب رفته دوباره سر جام نشستم و جواب دادم . شیرین جون من پام خواب رفته اگه میشه خودت بیا .. البته این کارو کردم که سهیلا شک نکنه . دیگه شیرین صدام نزذ منم جای کیر بیستو دو سانتیمو به سختی درست کردم تا اگه مجبور شدم از جا بلند بشم کمتر تابلو باشه . سهیلا از جاش بلند شد و مشغول جمع کردن میز شد هنوز با لباس خواب بود . یه لباس ساتن صورتی . که تا سر زانوهاش بود و هنگام راه رفتن کاملا روی برجستگیهای تنش می نشست و منظره شهوت انگیزی درست میکرد . توی یک لحظه که سهیلا حواسش به من نبود از جام بلند شدم و به دستشوی رفتم و شیر آب سردو باز کردم و گرفتم رو کیرم . اونقدر آب سرد بود که سریع کیرم خوابید . شلوارمو کشیدم بالا و اومدم بیرون . دیدم شیرین دم در دار کفشاشو میپوشه . به طرفش رفتم . با لبخند داشت بهم نگاه میکرد . وقتی بهش رسیدم . گفت امروز من سعی میکنم ماموره را گیرش بیارم . ...بعد خم شد تا کفششو تو پاش درست کنه از پایین نگاهی بهم کرد بعد خیلی آروم گفت : اگه سهیلا بهت گیر داد سخت نگیر .... خودتم عذاب نده .....مهم نیست ...از این فرصتها کم پیش میاد و یه چشمک با اون چشمای خوشگلش بهم زد منکه از حرف شیرین هم خندم گرفته بود هم خجالت کشیده بودم .گفتم : شیرین جون در مورد من چی فکر کردی ؟ ....شیرین خندید و گفت هیچی فقط اینکه یه الاغ دیگه مثه خودم وجود داره .... بعد دشتشو جلو آورد تا بام دست بده منم دست ظریفشو تو دست مثه بیل خودم گرفتم . صورتشو جلو آورد و گونم بوسید . انگار تو دلم چیزی فرو ریخت . جای لبش رو گونم شروع به سوختن کرد . گفت: خدا رحمت کنه با این دوست سکسی من ... اما تو صداش یه نگرانی خواصی بود ... که من اون وقت نفهمیدم چی بود. منم نگران شیرین بودم برا همین گفتم : مواظب خودت باش با من تماس داشضته باش ... شیرین خندیدو گفت : اگه حضرت آقا جوابمو بدند؟؟؟؟ بعد با صدای بلند گفت سهیلا من رفتم .. این بچه رو سپردم دستت میخوام وقتی برگشتم ازش یه مرد ساخته باشی . سهیلا از تو آشپزخونه جواب داد نه بابا این خبرا نیست این شاگردتم مثه خودته ... فکر نمی کنم هنری داشته باشه ....
شیرین که رفت منم رفتم لباسم رو عوض کردم تا از ویلا برم بیرون که هم یه دوری بزنم هم اینکه زیاد دم دست سهیلا نباشم .
حدود ساعت ده صبح وقتی داشتم توبیشه های کنار زاینده رود چرخ میزدم موبایلم زنگ خورد . به شماره که نگاهکردم دیدم از خونه است . مریم بود. که میخواست از حالم با خبر بشه . نزدیکای ظهر بود که به ویلا برگشتم تو این مدت به یه قهوه خونه رفته بودم و کلی برا خودم حال کرده بودم هوای سرد و پاک اون منطقه آدمو سرحال میکرد.
سهیلا در ویلا رو به روم باز کرد . در حالیکه سر تا پای منو برانداز میکرد گفت : بفرمایید بنده اینجا علاف شمام دیگه !!!!؟؟؟. دوست پسرمو که با همدستی استادت پروندید تو هم که صبح رفتی و حالا میای منمکه بوقم ....؟ از لحن مسخرش خندم گرفت ادامه داد . جووون چه خنده ایم تحویلم میده . با هم وارد ساختمون شدیم لباساشو عوض کرده بود . یه شلوارک کوتاه چسبون مشکی د ور دوزی قرمز با تاپ نیم تنه سرش تنش بود . وقتی مانتویکه برای باز کردن در پوشیده بود رو از تنش در آورد و چشم من به اون کون قلمبه و پهنش افتاد تمام اورگانیسم بدنم به هم ریخت برا چند لحظه حس کردم نمی تونم درست فکر کنم . به شدت تحریک شده بودم .جوریکه دیکه کیرم راست نمی شود و بیضه هام درد گرفته بود و مجبور بودم مرتب اونهارو فشار بدم . من روی یک مبل راحتی نشستم و داشتم سهیلا رو نگاه میکردم که سخاوتمندانه اون تن خوشگلشو جلوی چشمای من آزاد گذاشته بود . سهیلاهم در حالی که مرتب حرف میزد . به بهانه جابجایی اسبابها مرتب اون باسنهای گرد و درشتشو جلوی چشمای حریص من میچرخوند گاهی دولا میشد که تو این حالت اندازه کونش دوبرابر میشد وقتایی که حواسش به من نبود دستمو به بیضه هام میرسوندم و یکمی اونا رو فشار میدادم خیلی وضعیت بدی داشتم . رنجی که از شب گذشته تا اون وقت کشیده بودم وصف نشدنی بود . سهیلا به اشپزخونه رفت ودر حالی که ماجرای آشنایش با فرشید رو تعریف میکرد با سینی چایی به طرفم برگشت و سینی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست رونهای تپلو سفیدش بد جور چشمک میزد . وقتی کنارم نشست بدون مقدمه دستشو پشت گردنم انداخت . وتو چشمام نگاه کرد بعد صورتشو جلو آورد .من دیگه تحملم تموم شده بود . به سرعت لبام رو روی لباش گذاشتم .بعد دست انداختم دور کمرش اونو کشیدم تو بغلم .گرم نرم بود .بوی زن مشامم رو پر کرد . بوی دل انگیزیکه. سالها بود نبوییده بودم . مستم کرد . تنم میلرزید. سینه اش رو به سینه ام فشار میداد و در حالی که لباشو تو لبام قفل کرده بود مرتب آه میکشید .....یک لحظه دهنشو ازم جدا کرد .مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت : مهم نیست در موردم چی فکر میکنی . اما اینو بگم که من حالا چهار ساله که فقط با فرشیدم .اما از دیروز که تورو دیدم بد جوری چشممو گرفتی . دلم میخواد. .... دلم میخواد مزه سکس با تورو بچشم دلم میخواد ببینم یه پسر بیستو دوساله با یه زن سیو دوساله چکار میتونه بکنه و دوباره با تموم دهنش به دهن من حمله کرد . هر لحظه حریصتر میشدیم و من سهیلا رو بیشتر به خودم فشار میدادم . کیرم دیگه کاملا شق شده بود و جاش توی شلوارم تنگ . یک لحظه دست سهیلا رو روی کیرم حس کردم . ناخودآگاه آه بلندی کشیدم .سهیلا گفت :جوووووون چقدر شقه ....و فشارش داد . دردم اومد اما لذت بردم . سهیلا با لحنی شهوت الود گفت : این دختره دیوونه شیرین چقدر خره .... !!!! که قدر همچین نعمتی رو نمی دونه و دوباره لباشو گذاشت روی لبام. من با به میون اومدن اسم شیرین برا چند لحظه یه حس بدی پیدا کردم . اما با لمس دوباره کیرم توسط سهیلا از فکرش بیرون اومدم . لبای سهیلا شیرین و خوش حالت بود . سهیلا داشت بلوزمو از تنم در میاورد و ریز ریز به شکم وسینم بوسه میزد من نفسهام تند شده بود دیگه کمکم اختیارمو داشتم از دست میدادم و سهیلا داشت منو توداستاش بازی میداد . سهیلا همونجور که مشغول بوسیدن تن من بود پرسید . تاحالا با کسی خوابیدی ؟ من که حوصله جواب دادن نداشتم و دلم میخواست هر چه زودتر برم سر اصل قضیه با بی تفاوتی گفتم نه..... که یکدفعه سهیلا یه آهی عمیق کشید وگفت جوووووونم ... پس... خودم پسریتو بر میدارم . بعد زیپ شلوارمو باز کرد و به سختی کیر من که داشت میترکید رو از تو شرتم بیرون کشید . با دهان باز که حاکی از تعجب زیاد بود یه نگاه به کیرم انداخت و یه نگاهم به چشمام وگفت: این چیه پسر با خر پیوند زدی...؟ بعد دکمه شلوارمو باز کرد من کمرمو یک بلند کردم و اون شلوترمو تا سر زانوهام پایین کشید . بعد با یک دستش تخمهامو گرفت و با دست دیگش شروع به نوازش کیرم کرد .من دیگه حال خودمو نمی فهمیدم .سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و داشتم لذت میبردم و با یک دستمم داشتم سینه های سهیلا رو از روی لباس میمالیدم . چند بار چهره معصوم شیرین جلوی چشمام نقش بست . حس میکردم داره ملامت بار نگاهم میکنه ولی سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم و چون واقعا نیاز به سکس داشتم . تمام اندامم رعشه گرفته بود و تقریبا داشتم به اوج میرسیدم که یهو گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن . به سرعت گوشیمو از توی جیب شلوارم که به زانوهام آویزون بود رو بیرون کشیدم . وای ....خدای من ...شیرینه .....انگار از خواب بیدار شده بودم با خوشونت سهیلا رو کنار زدم از جام بلند شدم شلوارمو بالا کشیدم و زیپم رو بستم . اونقدر با عجله اینکارو کردم که پوست کیر شقم لای زیپم گیر کرد و درد تمام وجودمو گرفت نگاه کردم دیدم خون راه افتاده . گوشی هم مرتب زنگ میخورد من چنان دست و پام رو گم کرده بودم که انگارشیرین اونجا بود و داشت نگاهم میکرد . از اون طرفم خون داشت از کیرم میریخت .سهیلا هاج واج منو نگاه میکرد . پوست کیرمو به سختی از لای زیپ بیرون کشیدم که دیگه تقریبا داشتم از درد بیهوش میشدم بعد برای اینکه شلوارم خونی نشه اونو در آوردم . وبه طرف جعبه دستمال کاغذی روی میز رفتم. سریع چندتا دستمال از توی جعبه بیرون کشیدم زیر کیرم گذاشتم و بعد گوشی که همچنان زنگ میخورد را آن کردم و به طرف اتاق خواب رفتم . و درو بستم . صدای لطیف شیرین تو گوشی پیچید . هی.....بچه چرا جواب نمیدی ؟ سلام کردم . خندیدو گفت سلام ... علی آقا .... نکنه دستت به سهیلا بند بود ناقلا ....؟ با اینکه با خنده این حرفو زد اما توی صداش همون نگرانی صبح موج میزد . من در حالی که از درد کیر به خودم میپیچیدم در جواب حرف شیرین فقط خندیدم .شیرین مکثی کرد و گفت یه خبر خوش برات دارم . گفتم : بگو ...؟ شیرین ادامه داد خیالت راحت ماموره رو پیدا کردم . یعنی خونشو پیدا کردم ... .گفتم : ایول...چه جوری؟ خندید وگفت وقتی برگشتم برات میگم ....حالا برو با سهیلا خوش باش .... خجالت کشیدم . از خودم بدم اومد . حس کردم به شیرین خیانت کردم .... با صدای شیرین که میگفت تا ساعت سه خودمو میرسونم ب خودم اومدم .گفتم : منتظرم شیرین : خداحافظ من : خدا حافظ اما هیچ کدوم قطع نکردیم . شیرین : پس قطع کن بچه . من : تو زنگ زدی.... شیرین: ای ننر لوس . وبعد با اکراه قطع کرد . من بی حال روی تخت افتادم به فکر کاری که داشتم میکردم فرو رفتم . درد کیر امونمو بریده بود . با خودم فکر میکردم اگه من سهیلا رو کرده بودم حتما برا اینکه به رخ شیرین بکشه بهش میگفت .و من دیگه هیچ احترامی پیش شیرین نداشتم . خدارو شکر کردم که شیرین اینقدر به موقع زنگ زده بود . در همین وقت در اتاق باز شد سهیلا تو استانه در ایستاده بود . شلوارم هم دستش بود با تمسخر بهم لبخند میزد بعد شلوارمو به طرفم پرت کرد و رفت .....(ادامه دارد)
darvack
|
|
|
خوبه ادامش رو زودتر بنویس
|
|
|
darvack
 ممنون بابت ادامش eternal_boy

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
|
|
|
|
|
darvack ای ول ..... 
چه دردیست در میان جمع بودن.....
|
|
|
darvack مرررررررررررسی .

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|