صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
:سایت های سکسی جدید و دیدنی ، موزیک ، چت ، دانلود ، فیلم ، دوست یابی
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / روزان ابری
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 85 . 86 . >>
نویسنده پیام
# : 25 Dec 2007 16:31


darvack

خیلی قشنگه.

« در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه »
# : 25 Dec 2007 16:32




<< تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم >>
# : 25 Dec 2007 16:44


darvack

ایول داره داستان جنایی میشه
دمت گرم
ادامه بده

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 25 Dec 2007 21:10


روزان ابری (قسمت ششم)

بعد از کلی دنبال آدرس گشتن بلاخره ویلا رو پیدا کردیم . وقتی به پشت در ویلا رسیدیم من روبه استاد کردم وگفتم : استاد. خود به خود خندم گرفت . ادامه دادم شما مجبور نیستی خودتونو تودرد سر بندازید. من این مشکلو حل میکنم . هموجور که به چشمام با اخم خیره شده بود عینکشو از چشمش برداشت که متوجه شدم چشمای استاد بی نظیزه انگار توی تخم چشماش قیر ریخته بودند و سفیدی اونام خیلی زیاد بود و وبعد با لحن استیضاح آمیزی گفت : بچه چی فکر کردی ؟ من درست زنم اما مرامو مسلک دارم . تو هم لازم نیست نگران من باشی. گفتم آخه شما ممکنه سر این کار شغلتونو از دست بدید . همسرتون جواب اونو چطور میدید؟ به هر حال دارید با یه جانی همکاری میکنید با کسیکه اسلحهءپلیسو ربوده .
درحالی که از ماشین پایین میرفت گفت : میخوام تاوانشو بدم .....
منم اومدم پایین . کنجکاو پرسیدم تاوان چیو ؟
استاد خندید و گفت : تاوان بابچه بیرون رفتنو.....
بعد کلید رو توی در ویلا چرخوند . در نرده ای بزرگ باز شد من دوباره پشت رول نشستم و اتو مبیلو بردم داخل.

جالب بود یک باغ بزرگ حدود دوهزار متر . پر از درختای میوه که البته به خاطر زمستون لخت لخت بودند انتهای باغ یک ساختمان دوبلکس شیک ساخته شده بود . تمام محیط باغ به زیبایی خیابون کشی شده بود و میشد به راحتی توی باغ راهپیمایی کرد. وقتی وارد ساختمان شدیم از اونهمه سلیقه کیف کردم هرچی توی این ساختمان زیبا قرار داشت به رنگ زرشکی ست شده بود هرچی هم که زرشکی نبود رنگش با زرشکی هارمونی داشت من با چشمام همه جارو جستجو میکردم . فقط خیلی سرد بود من شومینه رو روشن کردم . ناحودآگاه یاد شیوا افتادم . یاد اون روز سرد زمستونی تو آپارتمان بابا. ... ابخندی به یاد اون روزا رو لبم نشست استاد که منو متفکر دیده بود گفت اینجا مال سهیلاست اون دوست دوران دانشگاه من در آلمانه . پدرش یک بازرگانه که بیشتر وقتشو تو اروپا میگذرونه
سهیلا تنها بچهء اونه مادر سهیلا خیلی وقت پیش از باباش طلاق میگیره و اون تنها زندگی میکنه . دختر خوش قلبیه . خیلی هم شیطونه . اگه میخوای از دستش در امان باشی وقتی باش روبه رو شدی زیاد بهش رو نده . من همینطور که ویلا رو چک میکردم .به حرفهای استاد گوش میکردم . ویلا سه خواب بزرگ داشت با یک پذیرایی حدود صد متر توی هر اتاق خواب یک تخت دونفره شیک قرار داشت . توی هر اتاق خواب سزویس بهداشتی و حمام کامل جدا از هم ساخته بودند . پردهای زرشکی اتاقها و پذیرایی به قدری رویایی بودند که آدم این توهم بهش دست میداد که تو کاخهای سلطنتی بریتانیا به سر میبره . جلو پذیرایی یک بالکن بزرگ که کاملا روی رودخونه باز میشد قرار داشت به صورتی که وقتی میرفتی روی بالکن رودخونه از زیر پات رد میشد . من این منطقه زیاد اومده بودم . ویلاهای زیادی هم دیده بودم اما این چیز دیگه بود .

با صدای استاد به خودم اومدم که داشت میگفت : هی پسر .... بعد مکثی کرد و یک لحظه مثه اینکه چیزی رو فراموش کرده فکر کرد و بعد بالبخند گفت : اسم کوچیکت چی بود ؟. ...جواب دادم علی.... اما از این که استاد اسم کوچکمو نمیدونست دلخور شدم . استاد با صدای کشداری گفت خب علی اقا یادمون رفت خرید بکنیم . گفتم اشکالی نداره من میرم خرید میکنم .
استاد : اول ببینم چی هست چی نیست بعد به آشپزخونه رفت و تو یخچال رو شروع به وارسی کرد . بعد اومد کاغذ و قلم برداشت . و یک لیست بلند بالا برام نوشت و داد دستم . خواست از کیفش پول بهم بده که توجهی نکردم و برای خرید از در ساختمان بیرون اومدم . تا دم در دنبالم دوید که بهن پول بده ولی من خیلی جدی گفتم که پول نمیگیرم . و به طرف ماشین حرکت کردم .

تو تموم طول راه رفتن به شهرستان باغبهادران و برگشتن به ویلا به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم .لحظاتی میشد که از آینده ام به خاطر اتفاقی که افتاده بود . وخشت میکردم . زدن مامور .دزدیدن اسلحه .یاد اسلحه افتادم . اونو از کمرم بیرون کشیدم و انداختم تو داشبورد . خرید کردم و برگشتم ویلا.

وقتی وارد ویلا شدم دیدم استاد اشرفی بدون حجاب با بلوز و شلوار جلو شموینه ایستاده و داره موهای خیسشو که معلوم بود در نبودن من رفته حمام خشک میکنه .متوجه ورود من شد برگشت یه نیم نگاهی به من کرد و گفت : اومدی پسرم .؟ بعد یکدفعه کامل به طرفم چرخید توصورتم زل زد چند لخظه ساکت بود و ناگهان شروع کرد با صدای بلند خندیدن ودر بین خندهاش گفت :... تو....منو ..... روی این کلمه حساس کردی علی جان...و باز خندید . اینقدر که اشک تو چشماش جمع شد . وقتی میخندید واقعا زیبا میشد چون پوست سفید صوزتش گلگون میشد . خیلی سعی میکردم که بهش زل نزنم دلم نمیخواست . در موردم اشتباه فکر کنه که دارم زاغ سیاشو چوب میزنم . به اضافه اینکه حرمت استادو شاگردیم منو کنترول میکرد ولی واقعیت این بود که این زن همون استادیه که همه بچه های دانشکده تو (کفش ) بودند. و آرزو میکردند فقط بهشون یه لبخند بزنه .
اما حالا خیلی نزدیک به من بود جوریکه منو به اسم کوچک صدا میزد.

موهاشم مثه ظلمت شب و به رنگ چشماش بود با اینکه لباسهاش گشاد بودند ولی به راحتی میشد فهمید که چه اندام کشیده وزیبایی داره . قدش حدود صدو هفتاد پنج . دست وپایی بلند و کشیده و درشت هیکل اندامش بیشتر منو به یاد رقاصه های درشت هیکل هالیودی میانداخت . وقتی عینک به چشم نداشت چهرش کاملا دخترونه بود . ودر نهایت زیبایی.

به آشپز خونه رفتم در یخچالو باز کردم تا مواد غذایی رو درونش قرار بدم اولین چیزیکه توجهمو جاب کرد چند تا بطری مشروب (ابسلوت ) بود . از این موضو خوشحال شدم و با خودم قرار گذاشتم در نبودن استاد یه لبی تر کنم . بعد کبابهایی که گرفته بودمو روی میز گذاشتم شکمم از گرسنگی ضعف میرفت و به قارو قور افتاده بود . روبه استاد کردم و گفتم: استاد کبابها سرد میشند از دهن میافتند . به طرف آشپزخونه اومد .روی یک صندلی پشت میز نشست نگاهی به غذا کرد و گفت : وای...دارم از گرسنگی غش میکنم و بدون معطلی مشغول شد . زمانهایی که حواسش به من نبود صورت خوشگلشو نگاه میکردم . موهای سیاهش دوره صورت گردشو گرفته بود و هنوز از خیسی برق میزد بدون اینکه حس جنسی داشته باشم از اینهمه زیبایی لذت میبردم . یکی دوبار مچمو گرفت ولی فقط لبخند زد . تو یکی از این مچ گیریهاش دست از غذا خوردن کشید . مستقیما تو چشمام نگاه کرد و گفت: هی...پسرهء خیره... اگه بخوای اینجوری بهم نگاه کنی میترسم . ..خیلی هم جدی میگم . من به تو اعتماد دارم نکنه پشیمونم کنی...؟؟. یه وقت فکرای بدبد تو سرت راه ندی ؟.
من که از اینهمه رکی اون تا گردن سرخ شده بودم عذر خواهی کردم و گفتم : باور کنید منظور بدی نداشتم استاد . ابروهای خوشگلشو تو هم کشید وگفت: غلط کردی منظور بدی داشته باشی فکر نکن زنم از عهده ات بر نمیامو من اون ماموره زپرتی نیستما . در ضمن گفتم دیگه نگو استاد . اینجوریکه نمیتونیم اینجا با هم راحت باشیم از این به بعد شیرین صدام کن . منم با دست و پایی گم کرده گفتم چشم استاد... یعنی شیرین خانم ..... یهو پقی زد زیر خنده .. و گفت من هنوز نفهمیدم تو پرویی کم رویی .. ؟ اخلاقت عجیبه ...
خیلی هم کم حرفی ... راستی از خودت بگو ؟....
گفتم : چی بگم .؟ ...
شیرین خانم : از خونوادت . از آیندت البته اگه با گندی که امروز زدی آینده ای برات وجود داشته باشه!!!؟.
منم مختصری از خودم و خونوادم براش گفتم . اونم سرا پا گوش بود وقتی حرفای من تموم شد اون شروع کرد و گفت : که از یه خونواده متمول تهرونیه . وقتی دیپلم گرفته برا ادامه تحصیل رفته آلمان . اونجا دکترای
زبان انگلیسی گرفته .تو سن بیستو شش سالگی به ایران برگشته زبون آلمانی هم کامل میدونه و از همه مهمتر اینکه تا حالا ازدواج نکرده و قصد ازدواج هم نداره . البته اینهم اضافه کرد که تا به حال هیچ مردی هم تو زندگیش نبوده یا به عبارت دیگه حتی دوست پسر هم نداشته . و حالاهم چند ماهیه که از طرف سازمان آموزش عالی ماموریت یکساله برای دانشگاه اصفهان داره . الآن هم در آستانه سی و دو سالگیه
منکه از تعجب شاخ در اورده بودم . پرسیدم : پس اون حلقهء توی انگشتتون چیه ؟ گفت : رد گم کنیه . اخه حالو حوصله گیر بازار مردا رو ندارم یعنی از مردا خوشم نمیاد . البته فکر بد نکنی چون از زنها هم خوشم نمیاد ... میدونی که از چه نظر میگم ؟ با لبخندی بهش فهموندم که منظورشو گرفتم .

بعد از غذا جلوی شومینه دوتا بالش گذاشتیم و دراز کشیدیم با فاصله حدود یک متر رو به هم

شیرین خانم گفت : من بعد از ظهر میرم اصفهان تا هم یه سری برم خونه و هم برم پیش رییس دانشکده و چند روز مرخصی بگیرم . یه دوستیم دارم که شوهرش توی نیرو انتظامیه ببینم میتونم از طرف اون ماموره رو پیدا کنم شاید بتونیم باهاش معامله کنیم.
من خیلی قرص گفتم میتونیم من مطمئنم اون حالا خیلی بیشتر از ما ناراحته و حاضر هر کاری بکنه ولی کسی نفهمه که اسلحشو ربودند .

گرمای شومینه منو در ربود و نفهمیدم کی بخواب رفتم . وقتی بیدارشدم دیدم شیرین خانم بالای سرم ایستاده و داره منو آروم صدا میزنه . علی جان .....علی جان ...
دیدم لباس پوشیده و آماده حرکته از جام بلند شدم . گفت من دارم میرم حدودای ساعت هفت بر میگردم . رو ساعتم نگاه کردم دیدم چند دقیقه مونده به سه . گفتم به سلامت فقط توروخدا آروم برونید جادها ناجوره . گفت نگران نباش . تو چیزی نمی خوای گفتم : خواستن که چرا فقط میترسم تو زحمت بیافتید . با نوک پنجه پاش لگدی به ساق پام زد و گفت : خودتو لوس نکن بگو چکار داری ؟ گفتم : باید یکم لباس برام بیارید با لب لونچه اویزون گفت : چه جوری نابغه ؟
گوشیمو برداشتم زنگ زدم خونه . یه زنگ که خورد سریع یکی گوشیو برداشت دیدم صدای مریم بلند شد . پسره بی عقل تو نمی خوای آدم شی آخه چقدر منو حرص میدی انقدر بلند جیغ میزد که صداشو شیرین خانم هم که بالای سرم ایستاده بود می شنید لبخند به لب کنجکاوانه داشت به صدای مریم گوش میکرد مریم ادامه میداد از ظهر تا حالا دارم شمارتو میگیرم دائم میگه مشترک مورد نظر در دست رس نمیباشد معلوم هست کجایی ؟ آروم گفتم عزیز دلم تو که میدونی خطها خرابه مریم در حالی که بغضش ترکیده بود . گفت : اصلا به فکر منه بدبخت نیستی اخه منکه جز تو کسیو ندارم .... وآروم آروم گریه میکرد...لابه لای گریهاش گفت : دیشب یه خواب بدی دیدم از صبح تا حالا انگار دارند تو دلم رخت میشورند . دلداریش دادم که هیچ چیز مهمی نیست مگه همه خوابها درست از آب در میاند ..؟.
پرسید : حالا کجایی ؟ جواب دادم دانشگاه میخوام با بچه ها یه چند روزی برم اردو .یکی از دوستام میاد . دم خونه یه چندتا تیکه لباس بده برام بیاره و بعد آروم گفتم لباس زیر یادت نره یه چند تا چیزه دیگه هم سفرش دادم از جمته چند تا از کاستهای موسیقی مورد علاقه ام .(استاد شجریان)

وقتی سفارشهام تموم شد مریم با نگرانی گفت مواظب خودت باش قربونت برم .. بهم زنگ بزن فدات شم ..قول دادم وقطع کردم ...
بعد از اتمام صحبتم با مریم . استاد که همچنان بالای سرم ایستاده بود گفت : اوه اوه چقدرم دوستش داره این تحفه رو.... و خندید . بعد از رفتن شیرین خانم . من به طرف یخچال هجوم بردم ......

هنوز چندتا پیک بیشتر نخورده بودم که دیدم پکی داره زنگ ویلارو میسوزونه دستشو گذاشته بود رو زنگ و بر نمی داشت با عجله هر جور بود خودمو جمع جور کردمو و از در ساختمان رفتم بیرون ....وقتی به در
نرده ای ویلا رسیدم . دیدم سهیلا پشت در ایستاده تا چشمش به من افتاد با لوندی گفت به به آقای خوشتیپ سلام کردم .جوابمو خیلی کشدار بلند داد یک ماشینم بود که پشت فرمونش یه مرد نشسته بود من درو باز کردم اون مرده ام گاز داد اومد تو من دوباره در بستم وبرگشتم سهیلا هم شانه به شانه من راه افتاد . پرسید شیرین کجاست ؟ جواب دادم استاد رفتند اصفهان وبیاند . نیم خنده طعنه آمیزی کرد ... و زیر چشمی نگاهی به من . وقتی جلو ایوان ساختمان رسیدیم مردیکه همراه سهیلا اومده بود. منتظر ایستاده بود . سهیلا معرفی کرد این آقا فرشید دوست منه .این آقا هم از دانشجوهای شیرینه که البته من اسمشو نمیدونم من در حالی که با فرشید دست میدادم خودمو معرفی کردم . از همون لحظه اون آقاهه به دلم ننشست . حدود چهل سالش بود تقریبا هم قد خودم فقط هیکلش گوشتی تر و پر تر از من بود یا به عبارتی چاقتر..موهای مجعد مشکی که روبه بالا زده بود . سبیلی پر و مردونه بر عکس من که هیچ وقت سبیل نمی ذاشتم صورتی گردو تپل با چشمو ابرویی در هم و پر تکبر.هر سه وارد ساختمان شدیم . منکه انتظار اومدن اینهارو نداشتم بساط مشروبو همونطور روی میز آشپزخونه ول کرده بودم وقتی چشم سهیلا به بساط افتاد گفت :به به بزمم که به راه ...!!!؟
من کلی خجالت کشیدم ..سهیلا روبه فرشید کرد وگفت عزیزم میخوری..؟
فرشید اعلام موافقت کرد و نشست پشت میز.سهیلا دو تا استکان دیگه آورد هر سه رو پر کرد بعد پیکشو بلند کرد و گفت: سلامتی شیرین جونم که یه همچین تیکه ای تور کرده . ... یه لحظه چندشم شد و لی خودمو کنترل کردم . من چه جوری در مورد استادم فکر میکردم و این جنده خانوم چه جوری . ناراحت شدم دست به پیکم نزدم سهیلا و فرشید پیکهاشونو خالی کردند سهیلا در حالی که سعی میکرد آروقشو کنترول کنه با اشاره به پیک من گفت چرا نمیخوری خوشتیپ ؟ فقط نگاهش کردم اونقدر نگاهش کردم که از رو رفت و گفت هر جور میلته ...

من از پشت میز بلند شدم کاپشنمو پوشیدم. سهیلا همونطور که مشروب میخورد هوای منم داشت . بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: چیه؟ ناراحتت کردم .؟ جواب دادم نه ... میخوام یکمی برم لب رودخونه ... و از در زدم بیرون...(ادامه دارد)

darvack
# : 25 Dec 2007 21:15


درود بر شما

از همه دوستان ممنونم امید وارم که بتونم حق مطلب رو ادا کنم.:

:

darvack
# : 26 Dec 2007 02:56


خوبه اما ایراد داره گیر نمیدم چون میبینم خوب می نویسی حیفم میاد خراب بشه ( ادامه بده )

# : 26 Dec 2007 06:19


درود بر شما

خوشحال میشم ایراد ها رو بهم بگید . چون خودم رو موظف به صحیح نوشتن میدونم

darvack
# : 26 Dec 2007 10:12


darvack
عالیه پسر . همینطور با قدرت ادامه بده
درود بی پایان بر تو

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم .....
# : 26 Dec 2007 16:57


darvack
جالبه و داره جالبتر هم میشه !!


« در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه »
# : 26 Dec 2007 23:00


روزان ابری(قسمت هفتم)

از ویلا بیرون اومدم . هوا خیلی سر بود همه جا رو برف سفید پوشونده بود . کلاغها بالای سرم رو درختا
قار قار میکردند . خورشید روبه افول گذاشته بود ودر گوشه و کنار آفتاب رنگ پریده ای روی زمین پهن شده بود . با اینکه هوا سرد بود اما به خاطر مشروبی که خورده بودم تنم گرم بودم . ویلا رو دور زدم . وخودمو رسوندم به رود خونه وقتی بالای سر آب رسیدم. روی یک تخته سنگ نشستم ودر آب خیره شدم به یاد این قطعه افتادم .

نگاه کن چه بیگانه وار ساحل آرامش دستان شکسته موج نا آرام درونم را پس میزند .
و من راندهء مانده چگونه فریاد را در درون پیچیده ام به کام میکشم.

متوجه شدم موبایلم زنگ میخوره نگاهی به شماره روی ال سی دی انداختم .شماره برام قریب بود بی خیال جواب دادن شدم بعد از چند تا زنگ ساکت شد . چند لحظه بعد مسیج اومد از همون شماره بازش کردم نوشته بود

آقای گیج من شیرینم . چرا جواب گوشیتو نمیدی . تو که آدرس خونتونو ندادی به من نابغه.

خندم گرفت دوباره گوشی زنگ خورد خودش بود توی این مونده بودم که شمارمو از کجا گیر آورده ؟ ..
حوصله جواب دادن نداشتم آدرسو براش smsکردم . چند لحظه بعد جواب اومد . بچه پررو جواب گوشیو نمیدی . برام مسیج میفرسی بزار برگردم .

کرختی حاصل از مشروب توی اون هوای سرد برام لذتی وصف نشدنی ایجاد کرده بود اونقدر دم رودخونه نشستم وبه اینورو اونور فکر کردم که زمان از دستم در رفت یهو به خودم اومدم دیدم خیلی سردمه و انگار دیگه از مایع اکتشافی ذکریای رازی چیزی در تنم نمونده . صفحه موبایلو روشن کردم تا تو اون تاریکی بتونم ساعت رو ببینم . از جا پریدم ساعت هشت ونیم بود به سرعت به طرف ویلا برگشتم . یه ده دقیقه ای از ویلا دور شده بودم شروع به دویدن کردم وقتی نزدیک ویلا رسیدم استادو دیدم که داره تو تاریکی سعی میکنه منو بشناسه . رسیدم بهش سلام کردم . اما جوابمو نداد . وجلوتر از من راه افتاد . کمی سزیعتر قدم برداشتم تا رسیدم شانه به شانه اش. گفت خواهرت حق داشت از دستت گریه میکرد . جوابی ندادم . پرسید چرا جواب گوشیتو ندادی .؟ بازم ساکت موندم . یعنی چیزی نداشتم که بگم مثلا میگفتم حوصله نداشتم . .. ادامه داد من یک ساعته که توی این سرما منتظر توام . خجالت کشیدم ...گفتم : خوب زنگ میزدید . گفت شارژم تموم شده بود نمی خواستم با موبایل سهیلا هم زنگ بزنم . چون اینجوری شمارتو بر میداشت .لحنش دلخورانه بود . راستی با سهیلا مشکلی پیدا کردی ؟ خونسرد گفتم : نه چطور ؟..استاد گفت همینطوری پرسیدم آخه سهیلا در موردت جواب درست و حسابی بهم نداد ... بوی جوجه کباب محیط باغو پر کرده بود وصدای شوخی و خنده فرشید و سهیلا از دور به گوش میرسید . یهو استادم ایستاد . منم ایستادم تو تاریکی چهرش درست پیدا نبود گغت: علی اینارو خیلی جدی نگیر نه از دستشون برنج نه لازمه که خودتو باهاشون قاطی کنی اینا زیاد پیرو قائده خاصی زندگی نمی کنند. پرسیدم : منظورتون چیه استاد ؟ دوباره راه افتاد و گفت میفهمی خودت میفهمی.... وقتی به سهیلا فرشید رسیدیم دیدم هردو مست مستند سهیلا با دیدن ما گفت : شیرین جون دانشجوی خوشگلتو به منم قرض میدی ؟ با اینکه تو تاریکی بودم اما میخواستم از خجاتت آب بشم . فرشید با صدای بلند شروع کرد خندیدن . ودر ادامه حرفه سهیلا گفت : شیرین خانم که شده باکره مقدس .... دختر داری پیر میشی... آخه یه حالی یه حولی ...شیرین خانم که جلوتر از من حرکت میکرد زود تر از من رسید به اونا وبا خنده گفت : بچه ها دوباره زیاده روی کردیند دارید چرت و پرت میگید . منم دیگه رسیده بودم به اونها . کنار منقل ایستاده بودند و داشتند جوجه کباب میکردند فرشید با صدای بلند لحن مستانه گفت به به علی آقا پس کجا رفتی رفیق بیا بیا ... جوجه بزن حالشو ببر ... بیا بابا ... بعد یه تیکه جوجه داغ داغ از سیخ کشید بیرون وداد دست من . منم به آرومی شروع کردم به خوردن .سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود دلم چای داغ میخواست گوشه منقل چشمم به قوری و کتری افتاد . شیرین خانم خودش استکان برداشت و برام یه چای داغ ریخت .و داد دستم . سهیلا . دوباره گیر داد به من که علی جون چرا تو اینقدر کم حرفی؟...استاد پرید وسط حرفش و گفت : سهیلا با علی کاری نداشته باش اون حوصله نداره . سهیلا گفت : وا... مگه من چی گفتم ؟ نوبرشو آورده ...؟
استاد : سهیلا علی وضعیت روحی مناسبی نداره
سهیلا : جووووون .... خودم وضعیت روحیشو مناسب میکنم .... فرشید دوباره با صدای بلند خندید ...بعد رو کرد به سهیلا و گفت : پس من چی؟ سهیلا گفت ناراحت نباش عزیزم . ازتورو هم میکنم ...فرشید بازم خندید و گفت چیو .. میکنی ..؟ سهیلا دست انداخت دور کمر فرشید و جواب داد : وضعیتتو ...وباز شرو به خندیدن کرد . بعد یه پیک مشروب ریخت داد دست فرشید . یکی هم برا خودش ریخت . یکی هم برای شیرین خانوم که اولش نگرفت ولی با اسرار سهیلا گرفت خواست برا من بریزه که من مخالفت کردم .هر سه تایی پیکاشونو رفتند بالا.ومنم چایمو . بعد برای مزه ماستو موسیر و چیپس و پشت بندشم جوجه داغ. از اون به بعد شروع شد مشروب و جوجه. شیرین خانم هم پا به پای اونها میخورد . هوا سرد بود برای همین از خوردن مشروب داشتند لذت میبردند دیگه شیرین هم کم کم داشت مست میشد البته هیچ رفتار وگفتار بدی نداشت ولی به کارها و حرفهای سهیلا و فرشید مدام میخندید چهره اش از نور ذغالهای برافروخته یه حالت خاصی پیدا کرده بود چشماش از مستی دائم از حال میرفت یکمی تعادلش بهم خورده بود ولی حرف بی ربط نمیزد هر موقع هم سهیلا به من گیر میداد به سهیلا تشر میزد .
جوجه ها که تموم شد گفتند بریم داخل وقتی وارد شدیم سهیلا پالتو بلندی که تنش بودو کند و هیکل تپلو خوشگلشو که با یه مینی زوپ سفید و یه تاپ نیمتنه مشکی پوشونده بود رو به نمایش گذاشت برای چند ثانیه محو تماشاش شدم ام خیلی زود به خودم اومدم .اما احساس تورم در آلتم میکردم روی یک مبل لم دادم وسعی کردم نگاهم به سهیلا نیافته . استاد هم کاپشنشو از تنش کند . دیگه مثل ظهر لباس گشادی به تن نداشت حالا یه شلوار جین چسبون کوتاه که حدود ده سانتی از پایین زانوشو میپوشوند و ساقهای کشیده و گوشتالوش کاملا لخت بود . ویک تاپ جگری رنگ که بازوهای بلندو سپیدشو بیشتر جلوه میداد به تن داشت . دیگه سهیلا در برابر شیرین خانم جلوه ای نداشت .اما چیزیکه بود به خودم اجازه میدادم که به اندام سهیلا به دیده جنسی نگاه کنم اما در مورد استادم چنین حسی نداشتم . یعنی نمی خواستم که داشته باشم . باز هم جدال قلب و عقل شروع شده بود سهیلا به طرف دستگاه ضبط صوت رفت یه آهنگ شاد گذاشت بعد دست فر شید رو گرفت و اونو به رقص با خودش وارد کرد . . شیرین خانم هم اومد و روی مبل کنار من نشست وساقهای کشیده و سپیدشو رو هم انداخت چیزیکه جذابیت شیرین رو چند برابر میکرد سپیدی پوستش بود شفاف و براق بدونه هیچ نا خالصی . من به هیچ عنوان دلم نمیخواست که حتی لحظه ای به چشم شریک جنسی نگاهش کنم اما چیزی که باعث نگاه من به استادم بود زیبایی بی حدو حصرش بود . غیر از زیبایی او چیزی که برای من بی اندازه زیبا بود پختگی رفتار و گفتارش و معصومیت دخترانه اش بود . درسته که سی و یکی دو سال داشت . اما هنوز چهره اش دخترانه بود . تمومه تلاشم میکردم که در برابرش نهایت احترام و داشته باشم . چون بی اندازه در طول امروز از خودش معرفت نشون داده بود . وبا شفافیتی که از شخصیتش به من نشون داده بود میدونستم که آدم قرص محکمیه . البته منم عنان هوسمو در برابر اینهمه زیبایی از دست نداده بودم و کاملا روی خودم مسلط بودم . باصدای استاد به خودم اومدم . توی اون صدای موسیقی تقریبا داشت منو فریاد میکشید. به طرفش نگاه کردم. با دست اشاره کرد که برم پیشش بشینم . منم همین کارو کردم .
وقتی کنارش نشستم رایحه یه عطر ملایم که با بوی تنش مخلوت شده بود به مشامم خورد لذت بردم . با لبخند پرسید چیه؟ کشتیات غرق شده ؟ آرنجامو گذاشتم روی زانوهام دستامو فرو کردم لای موهام و سرمو بین دودست گرفتم و گفتم : کلافم .من نباید اون کارو میکردم اما......اما.... کردم .....حالا چیکار کنم....؟ .با کف دست محکم کوبید پشت سرم جوریکه سرم از بین دوتا دستم در رفت.شوکه سرمو بلند کردم تا نگاهشکنم تا چشمم بهش افتاد دیدم خیلی عصبانی گفت : این برای اینکه این کار اشتباه رو کردی.و دوباره خیز برداشت و یه پس گردنی دیگه زد پشت گردنم . وادامه داد اینم برا اینکه حالا داری فکر میکنی در مانده ای ... حالا دیگه حتی تنبیه بدنی هم شدی اما دیگه نمیخوام حتی به اون اتفاق یک لحظه هم فکر کنی . نمیدونستم در برابر این حرکت استاد چکار باید بکنم ... گیج شده بودم . این اتفاقات په حدی سریع بود که من حیرون مونده بودم . وقتی به صورت استاد نگاه میکردم چنان اونو جدی میدیدم که جای هیچ تفکری برام نمیگذاشت . تو این بلا تکلیفی تنها کاری که تونستم بکنم . خندیدن بود . خندیدم با صدای بلند استاد هم خندش گرفت . بعد درحالی که از جاش بلند میشد گفت : بچه تو مشروب نمی خوری؟.در حال خندیدن گفتم چرا نخورم وقتی استادم بگه بخور حتما باید بخورم و به دنبال این پریوش راه افتادم فرشید و سهیلا همچنان با هم در حال رقص بودند . سهیلا با دست یه بوس برا استاد فرستاد اونم با لبخند جوابشو داد نشستیم پشت میز آشپز خونه . شیرین خانم دستشو دراز کرد بطر مشروب رو بر داره که برا یه لحظه هوش از کلم پرید به قدری بازو وساعد دستش ظریف و خوشرنگ بود . که آدم دلش میخواست ساعتها اون دستای خوشگلو نگاه کنه . اما زود نگاهمو دزدیدم تویه یه لحظه به فرشید و سهیلا نگاه کردم . جا خوردم آخه اونا لب تو لب شده بودند فرشید هم داشت با دست چپش باسن سهیلا رو لمس میکرد . و همونجور نرم و آهسته در حال رقص تانگو بودند. وقتی صورتمو برگردوندم دیدم استاد در حالی که پیک مشروب رو به طرفم گرفته داره خط سیر نگاه منو دنبال میکنه یهو نگاهم تو نگاهش گره خورد . احساس کردم صورتم آتیش گرفت سرم زیر انداختم وپیک مشروب رو از دستش گرفتم . خیس عرق شدم . استاد که متوجه شرم من شد فریاد کشید : آهای اینجا اتاق خواب نیستا....!!!!؟. بعد از پشت میز بلند شد به طرف اون دوتا رفت بعد تو گوش سهیلا با اخم پچ پچی کرد سهیلا به علامت قبول چیزی سرشو تکون داد بعد دست فرشید و از روی باسنش بر داشت . استاد برگشت و دوباره پشت میز نشست . بعد مشروبشو بر داشت و سلام داد و رفت بالا بعدش چنان با مزه صورتشو از تیزی و تندی مشروب مچاله کرد . که من از قیافه مضحکی که گرفته بود به شدت خندم گرفت لبای گلی رنگشو روی هم با حرص فشار میداد و ناله های مسخره ای از گلوش بیرون میکشید . چشماشم به حالت مسخره ای لوچ کرده بود وبلا فاصله چند قاشق ماست وموسیر گذاشت دهنش بعد یک نفس عمیق کشید وگفت : اوه اوه ..تو دلم سوخت . منم پیکمو سر کشیدم و یه دونه چیپس با ماستو موسیر گذاشتم دهنم دوباره شروع کرد پیمونه هارو پر کردن. پرسید :نگفتی چرا تلفنتو جواب ندادی؟ گفتم : شما اول بگو تلفن منو چطور پیدا کردید.؟ خندید و جواب داد وقتی خواب بودی با گوشیت یه زنگ زدم رو گوشی خودم و بعد سیوش کردم ...بعدم زبونشو مثه بچه ها گوشهء دهنش گاز گرفت و گونه هاشو داد بالا تا چشمای سیاهش تنگ بشه و ریز خندید . و ادامه داد با خودم فکر کردم شاید لازم بشه ...که شد . !!!!

پیمونه ها بود که خالی میشد و دیگه کم کم مستی داشت روش تاثیر میگذاشت . کلماتش کشدار شده بود و معلوم بود خیلی اختیار فک و زبونشو نداره . سفیدی چشمای درشتش دیگه حالا کاملا سرخ شده بود لب و گونه هاش رو انگار با آب انار قرمز کرده بودند. گردی و سپیدی صورتش تو اون هاله سیاه موهاش مثه قرص ماه تو شبای بیابون بود . منم مست شده بودم ولی هنوز کاملا اختیارم دست خودم بود . یه نگاه دیگه به سهیلا و فرشید که خیلی وقت بود ازشون غافل شده بودم انداختم دیدم سهیلا روی کاناپه رو پاهای فرشید نشسته و مثه مار دارند به هم میپیچند صدای موسیقی هم ساختمانو جاکن کرده بود .وقتی دوباره به استاد نگاه کردم دیدم سرشو گذاشته رو میز فهمیدم داره با مستیش حال میکنه .من یه پیمونه پر کردم و رفتم بالا . بعد چند دقیقه سرشو بلند کرد و با لبخندی از رو مستی گفت : هی بچه نری تو دانشکده برام دست بگیری که فلانیو .... وای... چقدر مستم .....منم از مستی بلند خندیدم و گفتم : چه حرفا میزنید استاد . ؟ ..یعنی واقعا اینجوری فکر میکنید؟ در حالی که سعی میکرد از جاش بلند شه گفت : شوخی کردم پسر ....و در حالی که سعی میکرد تعادلشو حفظ کنه ادامه داد : بهت اعتماد دارم خیلی ام زیاد . اما خواهش میکنم منو فقط شیرین صدا بزن حتی شیرین خانوم هم نه.... شیرین خالی .... یا حد اقل شیرین جون ...چیه هی استاد استاد راه انداختی ؟ اینجا که دانشکده نیست. بعد یه پیک مشروب دیگه برا خودش ریخت و سر کشید و بعد به طرف ضبط صوت حرکت کرد تو تموم طول راه از دیوار کمک میگرفت و من غرق در تماشای اون اندام رویایی. وقتی به ضبط صوت رسید اونو خاموش کرد سهیلا و فرشید از هم جدا شدند و به شیرین نگاه کردند . شیرین که من از همان وقت تصمیم گرفتم برا رضایتش شرین جون صداش کنم . با همون لحن مستونش ولی خیلی شمرده و آروم گفت : یه بار گفتم عمل سکسی تو اتاق خواب . شما باید رعایت منو علی رو هم بکنید و گر نه مجبور میشیم از اینجا بریم . اصلا پاشید برقصیم . و بعد دباره ضبط صوت رو روشن کرد فرشید و سهیلا که ضد حال خورده بودند با بی میلی از هم جدا شدند . شیرین جون نرم نرم شروع به حرکت دادن اندام خوشگلش کرد زیاد تعادل نداشت چند باریم نزدیک بود بخور زمین . اما میخندید و خودشو کنترل میکرد. حتی توی رقصشم با اینکه مست بود هیچ نا هنجاری و یا جلف بودنی حس نمی شد از اون دسته زنهایی بود که مرد و مجبور میکرد با دیده احترام بهش نگاه کنه . فرشید که از دیدن اون قد و قامت . حیرون مونده بود با دهنی باز و فکی کش اومده شیرین جونو برانداز میکرد . انگار داشت با نگاش اونو میخورد نمیدونم چرا حس بدی از طرز نگاه فرشید بهم دست داد . کم کم سهیلا هم به شیرین ملحق شد و اونم شروع به رقصیدن کرد . شیرین به سمت من نگاه کرد و با سر اشاره کرد که منم برا رقص برم وسط ولی من نه رقص بلد بودم نه روی اینو که برم با اون برقصم برا همین با سرم علامت منفی دادم به جای من فرشید پرید وسط و دستشو جلو برد تا با شیرین هم رقص بشه شیرین دست چپشو به فرشید داد و دست راستشو روی بازوی چپ فرشید گذاشت. فرشید دست چپشو به پهلوی شیرین زیر بازوش قرار داد . شیرین نرم شروع به حرکت دادن کمرش کرد سهیلا هم برا خودش قر کمر میومد من همیشه از شادی دیگران لذت میبرم و هیچ وقت دیگرانو به خاطر داشتن سلیقه های متفاوت از من محکوم نکردم اما همیشه برای خودم قوانینی داشتم و یه چیزایی رو برای خودم هنجار نمی دونستم . یکی از اون چیزها رقص بود . ولی نمیدونستم چرا حالا از این که میدیدم دست فرشید داره تن شیرینو لمس میکنه حس خوبی نداشتم . یه پیمونه دیگه ریختم و یه ضرب رفتم بالا بعد نشستم به تماشای اونها فرشید سعی میکرد تو حرکتهاش بیشتر تنش با شیرین تماس داشته باشه . شیرین هم با تموم مستیش به فرشید اجازه نزدیک شدن بیش از اندازه را نمیداد. سهیلا که یهو متوجه من شد به طرفم اومد وقتی بهم رسید دستشو دراز کرد دستمو گرفت و گفت پاشو بیا عزیزم چرا غمبرک زدی . کاملا مست بود . تعادل نداشت . ادامه داد پاشو توهم با من برقص به ارومی طوریکه ناراحت نشه دستمو از دستش در اوردم وگفتم : ممنونم رقص بلد نیستم . سهیلا دوباره دست منو قاپ زد وگفت اشکال نداره یادت میدم . شیرین که حواسش به منو سهیلا بود با صدای بلند فریاد کشید سهیلا جان علی نمیرقصه ولش کن . سهیلا تو چشمای من زل زد عصبانیت و میشد از چشماش خوند . یکدفعه دستشو جلو اورد انگشتاشو تو موهام فرو کرد و گفت : جووون بچه خوشگل . اگه به خاطر شیرین نبود....... من فقط سرد نگاهش میکردم . وقتی پشتشو به من کرد که بره نگاهی به اون کون خوشگلش کردم یه حسی جنبشی وسط پام بهم دست داد . با خودم گفتم : اره واقعا اگه به خاطر شیرین جون نبود شاید فردا صبح باید میرفتی دکتر بخیه بزنی ....
سهیلا به طرف ضبط صوت رفت صداشو کم کرد بعد گفت بچه ها آب استخرو گرم کردم هرکی میاد بجنبه .فرشید که معلوم بود از همه خوشحالتره پرید لپ سهیلارو بوسید وگفت :خیلی میچسبه . سهیلا به شیرین گفت تو هم که میایی؟ . شیرین هم جواب مثبت داد . .. من با خودم فکر کردم یعنی قراره من شیرین جونو لخت ... فکرشم نمیتونستم تو وهمم بگنجونم. اما چه جاذبه ای داشت این اندام زیبا رو دیدن ......نا خودآکاه ضربان قلبم دوباره بعد از چند سال برای دیدن تن یک زن بالا رفته بود . داشتم تلاش میکردم که روی خودم مسلط باشم ولی چنان این زن برای من جذابیت داشت که تنم از تفکر برهنه دیدنش میلرزید. آشکارا شروع به لرزیدن کرده بودم .
صدای شیرین منو به خود آورد هی پسر پاشو بیا دیگه ... بدون اراده به دنبالش راه افتادم . .سهیلا و فرشید زود تر از ما رفته بودند . من پشت سر شیرین که تلو تلو میخورد راه افتادم تو دستش یه مایو شنای مشکی بود وسط پله های زیر زمین که رسیدیم شیرین ایستاد و گفت راستی لباساتو از مریم گرفتم آوردم اگه تو ساکت مایو شنا داری برو بیار ادامه داد اما خواهرتم مثه خودت خوشگله ها و خندید . من باز مسخ شده برگشتم ساکم رو گوشه یکی از اتاق خوابها پیدا کردم با عجله از توش مایوام را پیدا کردم و به طرف زیر زمین تقریبا دویدم . چنان هیجانی وجودمو گرفته بود که تو او.ن حال مستی نفس کشیدن برام سخت شده بود . وقتی به استخر رسیدم توی رختکن شیرینو دیدم در حالی که از در دوار رختکن گردن به بالا و از ساق پاش به پایین پیدا بود. خم شد در حال پوشیدن مایواش بود من به رخت کن روبه روی شیرین رفتم و در حالی که لباسامو در میاوردم زیر چشمی هم شیرینو داشتم تا وقتی از در رختکن بیرون میاد اونو ببینم . شیرین موهاشو بالای سرش با سنجاق بست و بلاخره از رختکن بیرون اومد . دیگه واقعا نفسم بالا نمی اومد. سریع بدون اینکه متوجه بشه سرتا پاشو نگاه کردم ... این همه زیبایی تو ذهنم نمیگنجید .. رفت روبه روی آینه روی دیوار و جلو آینه چرخی زد و اون اندام کشیده و گوشتالوشو برانداز کرد بعد لبخندی از رضایت رو لباش نقش بست و به طرف دوش رفت خیلی سریع دوش گرفت و به طرف استخر که صدای جیغ وداد سهیلا و فرشید همه جاشو پر کرده بود . حرکت کرد تن سپیدش با خیسی آبی که روش نشسته بود برق میزد و برجستگیهای اندامشو بیشتر به رخ میکشید و تا لحظه شیرجه زدنش چشمام حریصانه اون بدن مثه مرمر و دنبال میکرد بقدری بین اون کمر باریک واون باسن تپلو سفتش و اون پاهای کشیده و بلندش تناسب وجود داشت که دلم میخواست ساعتها فقط نگاهش کنم .. تمام سعیمو میکردم که از این لرزش بی حد تنم جلو گیری کنم اما هر لحظه لرزشم بیشتر میشد.....(ادامه دارد)

darvack@yahoo.com

darvack
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 85 . 86 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB