صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
روزان ابری
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
89
.
90
.
>>
نویسنده
پیام
mohsen_m275
اعضا
#
: 24 Dec 2007 12:20
darvack
خیلی جالب مینویسی . دستت درد نکنه . خسته نباشی
درود بی پایان بر تو
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
darvack
اعضا
#
: 24 Dec 2007 18:40
درود بر شما
از نظرات دوستان ممنونم باعث دلگرمیه
darvack
darvack
اعضا
#
: 24 Dec 2007 18:44
درود بر شما
ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم
darvack
lavash
اعضا
#
: 24 Dec 2007 19:45
جالب بود دوست عزیز
ولی زود زود ادامش یده
ممنون
saedb
اعضا
#
: 24 Dec 2007 20:01
darvack
آفرین عالی بود
خیلی زیبا مینویسی
ادامشو بیا
موفق باشی
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
Ema87
اعضا
#
: 25 Dec 2007 01:52
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
darvack
اعضا
#
: 25 Dec 2007 07:25
درود بر شما
از لطف دوستان بار دیگه تشکر میکنم.
اما عذر خواهی میکنم که نمی تونم زود به زود آپ کنم. به علت مشکلات زندگی.
darvack
ali_B_kar
اعضا
#
: 25 Dec 2007 12:30
Quoting: darvack
اما عذر خواهی میکنم که نمی تونم زود به زود آپ کنم. به علت مشکلات زندگی.
خیلی خودت رو اذیت نکن....
هر وقت رسیدی بیا ادامه بده....
چه دردیست در میان جمع بودن.....
darvack
اعضا
#
: 25 Dec 2007 13:21
روزان ابری(قسمت پنجم)
آهسته روی برفها قدم بر میداشتم که هم لباسام کثیف نشه هم پاهام نلغزه . به چند متری استاد اشرفی که رسیدم چشمش به من افتاد ناخودآگاه از روی خوشحالی با چهرهء باز خندید و چند قدم به طرفم اومد . وبا صدای بلند گفت سلام پسرم نمیدونی چقدر خوشحال شدم دیدمت . منم سلام کردم . پرسیدم چی شده ؟ ابروهای باریک و بلندشو تو هم کشید چینی روی پیشونیش نشست و گفت: ماشین جلویی زد رو ترمز منم دیگه نتونستم کاری بکنم برا همین پامو بیشتر رو گاز فشار دادم چون با خودم گفتم حیف این تصادف دیدنی نباشه ....و شروع کرد ریز ریز خندیدن . شاید این اولین باری بود که میدیدم استاد اشرفی میخنده .
گفتم : ببخشید استاد اما خانمها راننده نمی شند
اشرفی هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: آقایونم آدم . ....بعد با خنده ادامه داد البته دوراز جون شما و جلوی دهانشو گرفت تا باز بخنده .منم از روی ادب ولی دلخور خندیدم
صورت سفیدش از سرما گل انداخته بود و جذابیت بیشتری بهش میداد . منکه از حاظر جوابی وراحت برخورد کردن استادم جا خورده بودم . پرسیدم حالا میخواهید چه کار کنید .؟
جواب داد : شما که مردی یه کاری بکن .
پرسیدم : اگه ماشینتونو بگسل کنم میتونید رانندگی کنید؟
استاد: اگه قول بدی آروم برونی آره...
من سریع وسایل بکسلو آماده کردم ماشینمو جاو ماشینش گذاشتم و اونو بکسل کردم .
استاد : منو ببخشید آقای فرهمند بد جور شما رو تو دردسر انداختم.
من : خواهش میکنم و ظیفه شاگردیه. حالا کجا بریم ؟
استاد : بریم تعمیرگاه.
من : تعمیر کارگاهتون کجاست ؟
استاد : من که توی این شهر شما غریبم خودتون هر جا میدونید ......
من : با لبخند و کنجکاو پرسیدم مگه اصفهانی نیستید ؟
استاد : نه من بچه تهرانم .
من: ok
از سرما تقریبا به نقطه انجماد رسیده بودیم . استاد اشرفی که دندونهاش به هم میخورد و اشکارا میلرزید.
گفتم لطفا برید سوار شید . استاد پشت رول قرار گرفت منم همینطور حدود یک ساعت بعد توی تعمیرگاه محسن دوست دوران مدرسه ام بودیم . اما محسن خودش هنوز به سر کار نیومده بود .
مهدی شاگردش که یه پسر چهارده یا پونزده ساله بود گفت : اوس محسن هنوز نیومده .
من به استاد گفتم : شما خیلی سردتونه برید خونه من کارتونو درست میکنم .اما استاد مخالفت کرد و گفت : نه پسرم یعنی میگی اینقدر بی معرفتم ؟
من : اختیار دارید استاد . در حالی که داشتم زیر زیری به اون کلمه پسرم میخندیدم گفتم : پس بیایید تا اقا محسن ما میادش بریم یکجا یکمی گرم بشیم .
استاد : اره بدم نمیگی...
سوار بر ماشین من رفتیم به یک تریا حوالی خیابون مطهری.
وقتی وارد تریا شدیم گرمای مطبوع با بوی قهوه مستم کرد . پشت یه میز روبه روی هم نشستیم .
پرسیدم چی میل دارید ؟
استاد جواب داد به شرطی که شما دست تو جیبت نکنی ....؟
من : اختیار دارید استاد ما مردای اصفهانی زشت میدونیم که خانمها دست تو کیفشون کنند.
استاد در حالی که میخندید .. گفت بهت نمیاد عصر حجری فکر کنی...
منم باز از روی ادب خندیدم .
استاد : خب بگو برا من یه کاپوچینو با شکر زیاد بیاره .
من گارسونو صدا زدم و سفارش دادم برای خودمم یک قهوه .
استاد گفت : شما توی دانشکده خیلی برا همه عزیزی تمام استادها از دستت راضیند. میدونم که دانشجوهام تورو خیلی دوست دارند . مخصوصا دختراشون و باز لبخند.
منکه از خجالت کمی برافروخته شده بودم . گفتم همه نسبت به من لطف دارند. اتفاقا دانشجوهای شما هم همه دوستون دارند . استاد زیرکانه به کلمات خارج شده از دهنم گوش میکرد بعد در حالی که متفکرانه چشماشو تنگ میکرد گفت : ولی بعضی وقتا میبینم که بچه ها به حرفهای من میخندند تو میدونی برا چیه؟...
من : با تته پته... نه فکر نمی کنم اینجوری باشه ..
استاد : با لبخندی که حاکی از اگاهی بود .گفت ولی من اینو بارها دیدم ومیدونم که تو هم میدونی....
من اومدم مخالفت کنم اما نگاه تیز استاد اجازه نداد دروغ بگم ... با ز با منو من گفتم چیز مهمی نیست .
استاد : اما من میخوام بدونم .
من با خجالت و چهره گلگون گفتم: به اینکه پسرا را پسرم صدا میزنید میخندند .
یدفعه استاد راست نشست اخمهاشو تو هم کشید و با لحن معترضی گفت : این کجاش خنده داره...؟
من ادامه دادم : آخه بجه ها معتقدند که شما خیلی جونتر از این هستید که ما پسرتون به حساب بیایم
استاد که از این تعریف غیر مستقیم من یه جورایی لذت برده بود و باز لبخند رو لبا ظریفش نشسته بود .
گفت : تو چی نظر تو هم همینه ؟
منم با لبخند سرمو به علامت تایید به طرف پایین اوردم .
سفارشمون اومد و دیگه بدون حرفی شروع به نوشیدن کردیم. هنوز فنجونامون به نصفه نرسیده بود که یدفعه در تریا باز شد و دوتا مامور انتظامی وارد تریا شدند نمی دونم چرا ولی یهو انگار بند دلم پاره شد . خواستم خودم خونسرد نشون بدم که استاد متوجه نشه اما انگار بخت ما بر گشته بود . مامورا صاف و مستقیم اومدند بالای سر ما .
یکی از مامورها قد بلند شکم بزرگ حدود 35 سال .با یه عالمه ریش که حال آدمو به هم میزد . آون یکی هم قد بلند بود ولی خداییش خوش هیکل بود . اولی در حالی که سعی میکرد صداشو به طور غیر عادی کلفت نشون بده . با یه لهجه غلیظ اصفهانی پرسید : خانوم چه نسبتی با شما دارند ؟
استاد قبل از اینکه من جوابی بدم خیلی قرص و جدی گفت من استادشون هستم .
مامور : لبخند طعنه آمیزی به لب آورد و گفت : اوقت استادی چی چی ؟
استاد اشرفی :من استاد دانشگاه هستم و ایشونم دانشجوی منه .
مامور که دیگه حالا کاملا داشت آروم آروم به تمسخر میخندید گفت : اوقت اوسا و شاگرد تو چای خونه چیکار دارند .؟
منکه از کلمه چایخونه خندم گرفته بود . چون فکر میکردم صاحب اینجا خودشو جر داده تا یه تریا برپا کنه حالا این بابا .....
ماموره نگاه تندی به من کرد وگفت : میخندی...؟ به گریاشم میرسی .
استاد : وسط حرفش پرید و گفت : اقای محترم مگه اشکالی پیش اومده ؟
مامور: بله .... شوما خونوادت میدونند که با یه نامحرم اومدی بیرون گشت گذارو ...عشق و صفا.
استاد یدفعه از کوره در رفت و گفت حرف دهنتو بفهم و از جاش بلند شد من نشسته بودم ونگاه میکردم و هر لحظه انتظار اینو میکشیدم که حالا استاد اشرفی یه چک افسری میزنه زیر گوش ماموره .
استاد با عصبانیت دست تو کیفش کرد کارت استادیشو بیرون آورد و جلوی چشمای ماموره گرفت و گفت چشمای کورتو باز کن ببین با کی حرف میزنی .
ماموره : جمعش کن بابا پتیاره ما مملکتمون از این استادا نمیخواد...
هنوز کاملا جملاتش تموم نشده بود که با مشتی که زیره چونش زدم مثه گه .. پهن زمین شد . وقتی که خورد زمین تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم اما دیگه شده بود و باید تا اخرش میرفتم مامور دومی خیز برداشت طرفم اما خودمو عقب کشیدم برا همین تعادلش بهم خورد و شروع گرد سکندری خوردن منم از فرست استفاده کردمو با لگد زدم به پهلوش به قدری محکم زدم که حس کردم دندهاش صدای شکستن داد اونم افتاد زمین و شروع به ناله کرد . چشمم به اولیه افتاد. دیدم داره کلتی که به کمرش بودو از جاش در میاره فرصت بهش ندادم . یه خیز بلند برداشتم و با تمام قدرت لگدی تو صورتش خوابوندم که خون از دهنو دماغش فوران کرد کسایی که تو تریا بودند هاج وواج منو نگاه میکردند . خم شدم اسلحه که دست ماموره روش بودو از تو جاش در آوردم .
یه کلت برتا بود مسلحش کردم . و گرفتم تو صورت ماموره البته به هیج عنوان قصد شلیک نداشتم . استاد اشرفی با دیدن این صحنه . یه جیغ بلند کشید و با لحن ملتمسانهای گفت ..خواهش میکنم پسرم خونسرد باش .
خواهش میکنم ... مبادا این کارو بکنی .....اونوقت به خاطر یه حیوون خودتو نا بود میکنی ....بذارش کنار عزیزم . بازم تو دلم با تمام عصبانیتم از کتمه پسرم استاد خندم گرفت... ماموره چشماش از حدقه زده بود بیرون و از ترس داشت سکته میکرد . من با فریاد گفتم میکشمش تا درس عبرتی باشه برا همه این آشغالای عوضی.
ماموره در حالی که خون از دهنو دماغش راه افتاده بود نیم خیز شد و با حالتی عاجزانه و نیمه گریه گفت بخدا من زنو بجه دارم ..... فریاد زدم خفه شو کثافت چندلحظه پیش که خیلی شجاع بودی و هرچی دلت میخواست گفتی ؟
ماموره با همون حالت نزار ادامه داد من غلط کردم .... توروخدا اشتباه نکنی یهو ماشه رو بکشی ...
بزار بریم منم قول میدم دنبالشو نکشم .
من دوباره با فریاد کشیدم :خفه شو مرتیکه بی همه چیز ..... حتما اسلحه ات رو هم بدم .... کثافت ...
بعد در حالی که به استاد اشاره میکردم که بریم .. گفتم : به خاک مادرم اگه دنبالشو بکشی پیدات میکنم و مثه سگ میکشمت . تو فکر کردی همهء آدما مثه همند ...؟ از جات تکون نمی خوری کثافت تا ما بریم ... بعد باز خم شدم بی سیمشم از توی کمریش ذر آوردم و به طرف در حرکت کردم استاد اشرفی هم به دنبال من راه افتاد . تمام این ماجرا چند لحظه بیشتر طول نکشیده بود . هنوز از در تریا بیرون نرفته بودم که صدای دست زدن کسایی که توی تریا حضور داشتند بلند شد...آفرین پسر .... درود به شرفت ... آفرین...
از در تریا که بیرون اومدیم استاد گفت : وای که بدبختمون کردی..
منم که خودم میدونستم چه گندی زدم جواب دادم میدونم استاد . ولی شرفم ارزشش بیشتره
سوار ماشین شدیم اسلحه و بیسیمو انداختم روی داشبورد ماشین. بعد لحظه ای فکر کردم دیدم بردن بیسیم مکافات داره آخه اینجوری حتما دیکه پی گیر میشدند ولی با بردن فقط اسلحه شاید بشه با مامورا معامله کرد.
برا همین بیسیمو از پنجره پرت کردم بیرون افتاد رو برفا . دیدم ماموره خودشو به دم در رسونده و همینطور که خونابه داره از دهانش بیرون میپاشه داد میزنه وایسا آقا تورو خدا .... بدبختم نکن .....و درست میگفت
بله اگه منو میگرفتند به خاطر ظرب و شتم ماموره و به دلیل ربودن اسلحه مجازات سنگینی میشدم اما مجازات از دست دادن اسلحه هم برای مامور... دست کمی از جرم من نداشت...
ماشینو به سرعت به حرکت انداختم.استاد پرسید حالا کجا میخوای بری ؟ جواب دادم نمیدونم یه جا که چند روز دست کسی بهم نرسه یه فکری دارم.
استاد : خوب چه فکری اقای متفکر ؟ ... هر دومونو بد بخت کردی رفت... و شروع کرد سرشو به چپ و راست حرکت دادن .
براش توضیح دادم که احتمال داره قضیه چه جوری بشه فقط یکی باید با این ماموره در تماس باشه
استاد فکری کرد وگفت خدا کنه اینجور که تو میگی باشه . اما از همه مهمتر فعلا امنیت تو هستش.
استاد موبایلشو از تو کیفش در اورد و شروع به گرفتن یه شماره کرد چند لحظه بعد با یکی در حال حرف زدن بود.
استاد : سلام سهیلا جون
از اونطرف جواب اومد. که من نشنیدم
استاد بعد از احوال پرسی گفت : سهیلا چند روز کلید اون ویلاتو میخوام کجا بود.....اسمش...آهان اره باغبهادران . ماشینتم میخوام ....اوکی پس من یک ربع دیگه دم خونتونم . ....باشه ...باشه ....عزیزم ...حتما
بعدا برات توضیح میدم . ...
یک ربع بعد دم یه خونه ویلایی بزرگ تو جنوب شهر بودیم . یه خانم خوشگل و تپل به استقبا لمون اومد با یه شلوار جین چسبون و یه پلیور صورتی شاد . تعارف کرد بهمون که بریم تو اما استاد اشرفی گفت فعلا نمیتونیم و عجله داریم . سهیلا مشکوکانه نگاهی به سر تا پای من انداخت .. و گفت : این اقای خوشتیپو معرفی نکردی شیرین جون . استاد در حالی که کلافه به نظر میومد گفت سهیلا جان این پسر خوشتیپ دانشجوی منه . یه اتفاقی افتاده که بعدا سر فرصت برات میگم . حالا زود باش.تورو خدا داره دیر میشه ...
سهیلا شونهاشو بالا انداخت . دست دراز کرد سویچ ماشین وکلید ویلارو دادبه استاد و گفت : سر راهتون یکمی خرید کنید چون ممکنه تو ویلا زیاد چیزی نباشه . بعد ادرس رو هم داد .. من ماشین سهیلا خانم که یه مینی پاترل مشکی بود رو از خونه آوردم بیرون و ماشین خودمو گذاشتم داخل و اسلحه رو زیر کاپشنم توی کمرم جاشو درست کردم و از ماشین پیاده شدم ولی سویچ شو ندادم . البته لازم هم نبود چون تو حیات خونشون چندتا ماشین دیگه هم بود . ...
منو استاد به طرف باغ بهادران راه افتادیم . مدتی از راه رو هر دو سکوت کرده بودیم ...
بلاخره خودم سکوتو شکستم وگفتم : استاد.....
که استاد با حالتی عصبانی پرید وسط حرفمو گفت اینقدر هم نگو استاد خستم کردی ....
من با خجالت ادامه دادم .. میدونم تو دردسرتون انداختم . ولی نتونستم توهین اون مرتیکه رو به شما تحمل کنم. بعد هم که زدمش دیدم دیگه آبیه که ریخته ... به هر حال ازتون معذرت میخوام ...استاد ساکت به حرفهام گوش میکرد وزل زده بود به جلو..(ادامه دارد)
darvck@yahoo.com
darvack
darvack
اعضا
#
: 25 Dec 2007 16:17
درود بر شما
دوستان چون زیاد وقت ویرایش ندارم اشتباهات متنی. غلطهای املایی و جمله بندی رو به بزرگی خودتون ببخشید
darvack
darvack
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
89
.
90
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB