صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
:سایت های سکسی جدید و دیدنی ، موزیک ، چت ، دانلود ، فیلم ، دوست یابی
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / روزان ابری
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 85 . 86 . >>
نویسنده پیام
# : 22 Dec 2007 14:26


روزان ابری (قسمت سوم)

آپارتمان مهتاب خیلی شیک و تمام وسائل نو بود یعنی خونه عروس بود دیگه . شیوا جلوتر رفت کلید چراغو زد ونور لوستر که چند شاخه بزرگ بود تمام پذیرایی را روشن کرد شیوا به طرف من که هنوز از شدت هیجان میلرزیدم ومتحیر اونو نگاه میکردم برگشت با لوندی دوباره خودشو از گردنم آویزون کرد مستقیما به چشمام خیره شد و گفت : کاشکی میشد برم تو چشمات . زانوهام توان ایستادن نداشتند . شیوا شکمشو به کیر من که میخواست پوست خودشو جر بده فشار داد و لبای صورتیشو گذاشت رولبام . بازم همون حالت سر گیجه گی بهم دست داد . تمام تلاشمو میکردم که خودمو کنترل کنم . نمیخواستم که من باعث اتفاقی باشم . بیشتر می خواستم به خودم بقبولونم که دارم مجبور به اینکار میشم از طرفی هم چنان امیال خفته ام بیدار شده بود . که از این حالت خود داری در نهایت لذت بودم . واقعا که انسان موجود موجود عجیبیست !....(قلب میخواهدو عقل میراند . و چه کوته فکر است عقل که ذن پیروزی بر قلب میبرد . ) دستای کوچولوی شیوا دوتا از دکمه های پیرهنمو باز کرد . نگاهی به موهای کم پشت و تازه رسته سینم انداخت .انگشتای ظریف و گوشتالوشو همراه با آهی عمیق بر روی سینم کشید و یکدفعه صورتشو چسبوند به سینم و شروع کرد به
بوسه های ریز ریز زدن به روی سینمو موهاش . چشماشو بسته بود و با تمام قدرت مشامشو شو از بوی تن من پر میکرد آروم نالید : قربون بوی سینه ات برم و باز به بوسه هاش ادامه داد دستاشم بیکار نبودند و در حال لمس یکی یکی اجزاء صورتم و با لا تنه ام بود. من هر لحظه عنان اختیارمو بیشتر از کف میدادم هوس درونم به اوج خود رسیده بود . خودمو شکست خورده در برابر ایمان سستم میدیدم .شیوا عاشقانه مرا لمس میکرد و مدام جملات محرک به زبون میاورد . من درحال باختن ایمان خدای ندیده ام به یک موجود سرو پا لطافت دیدنی بودم . من ..من ... آخ که براستی چیست این من ؟

نفسهای تند و گرم شیوا بروی سینه ام بیداد میکرد . صورتشو بین دستام گرفتم و به آرومی با نگاه تو چشماش لبای خشک شده از حرارت شهوتمو روی لبای نرم سرخش گذاشتم . دیدم که لرزید . دیدم که چون من توان ایستادن ندارد . با ولع لبامو به دندون گرفت و شرو به لیسیدن کرد و دستاشو به دور کمرم حلقه کرد ومجکم خودشو به من فشرد جوریکه تعادلم به هم خورد و به شدت با پشت به در اپارتمان خوردم صدای مهیبی در کل ساختمان پیچید . دیگه جنون هوس مجال تفکر را از من گرفته بود با تمام نیرو شیوا را که به من چون ماری پیچیده بود از خودم جدا کردم . و یکدفه اونو از زمین بلند کردم و به طرف کاناپه گوشه پذیرایی بردم خوشونت زیادی در خودم حس میکردم همونطور که شیوا بروی دستام بود صورت و گردنشو محکم میبوسیدم و گاها زبونمو به روی پوستش میکشیدم . روسری شیوا آویزون شده بود و گردن و قسمتی از سینه سفیدش از گشادی یقه مانتوش بیرون افتاده بود و من با تمام قدرت اون گردنو سینه را میلیسدم . وقتی به کاناپه رسیدم شیوارو پرت کردم روش و پیرهن خودم با سرعت در آوردم واقعا جدی و مصر شده بودم خوشونت وحشیگری تو نگاهو رفتارم هر لحظه بیشتر جلوه میکرد شیوا خواست نیم خیز شود که با تحکم فشاری به سینه اش وارد کردم و اجازه ندادم از جاش بلنبشه و با سرعت شروع به در آوردن مانتوش کردم شیوا که از رفتار جدی من هم خوشحال شده بود هم متعجب گفت فدات بشم الهی... من که دارم برات میمیرم . بی توجه به حرفش مانتوشو به یه سمت پرت کردم . و بلوزشو تا روی صورتش کشیدم بالا جوریکه دستاشم بالای سرش تولباسش گیرکرده بود .اما چون گوشه کاناپه گیر افتاده بود نمی تونست خودشو از اون وضعیت رها کنه. منم که حالت جنون بهم دست داده بود از این گرفتاری شیوا بیشتر لذت میبردم و دلم نمی خواست اونو از اون وضع خارج کنم . وقتی چشمم به اون دوتا سینه تپل و سفید که توی یک سوتین تیمویی تنگ بسته شده بودند افتاد دردی رو در تخمهام احساس کردم . و حالت توحشم بیشتر شد ناخودآگاه با صدای بلند گفتم جون.....
صدای خنده شیوا در زیر بلوزش به گوش می رسید و لابه لای خندهاش گفت فدای اون جون گفتنت شم و باز خنده ...... به طرف سینه هاش حمله کردم اونارو به دندون کشیدم شیوا از شدت درت ناله ای کرد و گفت : وویی ... علی جونم یواش عزیزم اما من بدون توجه همچنان اونارو میمکیدم گاز میگرفتم . شیوا که از این وضعیت گیز اوفتادنش کلافه شده بود گفت : وای.... علی جون خفه شدم . ولی منکه دلم نم خواست اونو نجات بدم ودر واقع داشتم لذت میبردم . اهمیتی به حرفش ندادم هرچه جلوتر میرفتیم من حریصتر و وحشیتر میشدم یکدفعه دست بردم طرف شلوارش و دکمه شلوار جینشو باز کردم . شیوا که احساس خطر کرد گفت : چه کار می کنی علی؟ بذار بلوزمو در بیارم من زیپ شلوارشو تا ته باز کردم و دستم به زیز باسناش بردم و با یه حرکت شلوارشو تا زیره زانو پایین کشیدم. شیوا که دیگه ترسیده بود با لحن ملتمسانه ای گقت :علی جونم ...میخوای چکار کنی . غلط کردم دیگه بات کاری ندارم به جون مامانم راست میگم .من از این حرفهای شیوا بیشتر حشری میشدم و لذت میبردم . مخصوصا که تو اون لحظه چشمام داشت اون رونای تپل و سفید شیوا رو نظاره میکرد و اون کس کوچولوش که کیپ تو اون شرت تنگ همرنگ با سوتینش جا افتاده بود به آرومی خم شدم لبامو روی کسش گذاشتم و محکم بوسیدم بوی کسش توی مشامم پیچید خوش بو نبود ولی شاید بهترین رایحه عمرمو استشمام کردم شیوا از هیجانو ترس به خودش پیچید و همچنان در حال التماس کردن بود . علی جونم فدات شم من دخترما . میخوای چکار کنی؟ بذار بلوزم در بیارم . خواهش میکنم... من بی توجه به اون یه بوس دیگه به روی کسش زدم و پاهاشو گرفتم و با یه حرکت اونو چرخوندم تا به روی شکم خوابید کمی برا دمرو شدن مقاومت کرد ولی من به راحتی پیروز شدم وقتی اون کون قلمبه و گوشتالوشو دیدم انگار یه چیزی تو دلم فرو ریخت این همون دوتا باسن خوشگلیه که من ساعتها میشسمو حرکت کردنشو نگاه میکردم حالا فقط با یه شورت خوشگل جلو چشامو دستام بود . همچنان شیوا در حال اعتراض و یا قربون صدقه رفتن تمام تلا ششو میکرد که یا منو منصرف کنه و یا حداقل از اون وضعیت نجاتش بدم ول من فقط هوس جلوی چشامو گرفته بود .دست بردم و دو طرف شرتشو گرفتم و آروم آروم به پایین کشیدم . دلم نمی خواست یک دفعه اون کون زیبا رو ببینم میخواستم ذره ذره زیبایی اون تو ذهنم نقش ببنده هرچه شورت پایینتر می اومد ظربان قلب من تندتر میشد و نفس بیشتر تو سینم گره میخورد . وقتی شورتشو تا زیر کونش پایین کشیدم دستمو آروم روی باسناش کشیدم و برای اولین بار پوست نرم یک کون زیبارو لمس کردم . شیوا آهی کشید و باسنشو سفت به هم چسبوند من سعی کردم انگشتمو به سوراخ کونش که هنوز ندیده بودم برسونم اما شیوا خودشو محکمتر میگرفت یک دستمو گذاشتم روی کمرش که از جا بلند نشه بعد خودم بلند شدم و با یک دست کمربندمو باز کردم و شلوارمو در آوردم کیرم به قدر بزرگ شده بود که با یک دست به سختی شلوترمو در آوردم . دوباره کناره شیوا که مدام میپرسید چه کار میخوای بکنی؟ نشستم صورتمو وسط دوتاباسنش گذاشتم و بو کشیدم و لذت بردم و یکدفعه زبونمو لای اونا کشیدم شیوا دوباره به خودش لرزید و آهی عمیق کشید و یکمی خودشو شل کرد من لای کونشو باز کردم وای خدا... چقدر خوشگل بود اون سوراخ کوچولوش . تمام حرکاتم غریزی و بدون آگاهی بود دوباره لبامو جمع کردم و اینبار درست گذاشتم روی سوراخ داغش . شیوا بلند گفت وایییی..... علی تورو خدا ..... علی جونم منو آزاد کن ..من دوباره سوراخشو بوسیدم شیوا دیگه کاملا خودشو ول کرد و من تو اون لحظه یک دفعه کس کوچولوشو از بین روناش دیدم یکم آب از اون تراوش کرده بود که یه بوی خاص و ملایمی میداد . این صحنه منو دیونه تر کرد با تمام دهنم کسشو فرو دادم. شیوا از این حرکت من شکه شد و یک جیغ کوتاهی از روی لذت کشید و کمرو کونشو پیچو تاب داد و با صدایی لرزون از شهوت و ترس گفت : واییییی... علی جونم فدات شم .... نکن ... حالم بده ..... میترسم ..ولی من تموم کوسشو تو دهنم کرده بودم و میمکیدم و شیوا هی پیچو تاب میخورد و قربون صدقم میرفت یکی دو دقیقه کوسشو تیسیدم ومکیدم. کیرم داشت شرتمو جر میداد سریع خودمو بروی کمرش کشیدم همونجورکه روی شیوا خوابیده کمرمو کمی دادم بالا و شرتمو دراوردم و کیرمو اروم سروندم لای کونش . شیوا شروع کرد تقلا کردن و غرغر کردن که علی جون تورو خدا پاشو آب داغ کسشو رو کیرم حس کردم هنوز خودشو داشت پیچو تاب میداد و کیر من بیشتر با کسش تماس پیدا میکرد.و بیشتر میرفت لای کسش . شیوا نالید وایییی.... چقدر داغه ...مردم .....واییی وایییی .جووووون .... نکن علی حالم بده ....وایییییی ...من بیشتر فشار میدادم حس میکردم تخمهام داره از درد و فشار میترکه . یکمی کمرمو بلند کردم کیرم لای رونها و کس شیوا کاملا خیس شده بود با کمی جا بجا شدن کیرم افتاد دم سوراخ کونش یکمی فشار دادم شیوا که متوجه منظور من شده بود اومد بگه نه نکن که من با تمام قدرت به کیرم فشار اوردم حس کردم کیرم به سختی داره سوراخ کونشو باز میکنه شیوا از درد جیغ بلندی کشید و به دنبالش شرو کرد فحش دادن . و گریه کردن احمق بیشعور جرم دادی نامرد .... خیلی پستی ... آخخخ..... خدا مردم ..... ووییی . توروخدا درش بیار منکه از فشار حلقه سوراخش وداغی اون رو سر کیرم دیگه اختیاری نداشتم یه فشار محکم دیگه دادم که حس کردم تا انتها توی کون گرمش فرورفته شیوا سعی میکرد از زیر من در بره اما من دستامو انتهای کمرش گذاشتم و اجازه ندادم کوچکترین حرکتی بکنه شیوا همچنان از درد گریه میکرد و بدو بیراه میگفت . این حالت سکون حدود دو یا سه دقیقه ای طول کشید . و نا آرومی شیوا هم رو به کاستن گذاشت من تموم گرمای درون بدن شیوارو با تموم وجودم حس میکردم بعد شروع کردم به کمر زدن تو جند حرکت اول باز شروع به ناراحتی و گلایه کرد : مگه من چه کارت کردم علی که با من اینجوری میکنی . ... ولی من داشتم لذت میبردم . پشت گردنشو گاز گرفتم و آروم در بین نفسهام گفتم : جووووون چه کون تنگی داری شیوا جونم . و حدود یکی دو دقیقه از تلمبه زدنم میگذشت که دیدم شیوا دیگه گریه نمیکنه . و انگار داره اروم اروم لذت میبره چون یکدفه گفت فدات شم که اینقدر وحشی هستی ..و دوباره آروم شد .. و فقط ناله هایی از روی لذت میکرد بعد شروع کرد هماهنگ با من کمرشو حرکت دادن جوریکه تو حرکت رفت من اون حرکت برگشت داشت و هرچه جلوتر میرفتیم اونم به شدت حرکتش اضافه میکرد دیگه به حرف افتاده بود .میگفت : جوووون . هاااای چقدر خوبه.... آخخخخ مامانمممم
بکن بکن .. اخیشش ... من دارم به علی جونم میدم... بکن خوشگلم ... میدونی چقدر وقت میخوام بهت بدم بکنم فدات شم و بکنم قربون اوونجات برم . من با حرص پرسیدم کجام ...شیوا : اوووون جات ....دوباره لابه لای نفسهام پرسیدم کجام . شیوا با ناله ای و به صورت ضعیفی گفت کیییییرت .... من پرسیدم .داری چه کار می کنی ؟ ... شیوا:...دارم به علی جونم میدم .... من: داری چی میدی؟ ..... شیوا: ...دارم کوووون میدم . من با شنیدن این حرفها بیشتر وحشی شده بودم و محکمتر شیوارو میکردم .. حس کردم که دیگه نزدیکه اومدن آبمه که یه دفعه با ناله های بلند شرو به تکان خوردنهای شدید کرد یکدفعه از حرکت وا موند منم با جند فشار محکم کیرمو تا اعماق وجود شیوا فروکردم ودر آخرین فشار همونطور که گوشه های باسن شیوا تو دستم بود کیرمو تا انتها فرو کردمو نگهداشتم اومدن آبم همراه با داد زدنهای بلندم بود . و شیوا در لابه لای فریادهای من دائم قربون صدقه ام میرفت و میگفت فدات شم بریز آبتو عزیزم کاشکی میدادی میخوردم . به ریز توو جون چقدر کیرت داغه ...های....های.... قربون کیرت برم ...حال اومدی عزیزم؟.......حال اومدی؟...... من دیگه رمقی نداشتم همونجور سرمو روی کمر شیوا گذاشتم و روش خوابیدم . بازم صدای شیوا که میگفت : قربون نفسهات برم عزیزم ..چقدر خوب منو کردی...و دیگه ساکت شد . ...صدای قلب بی تابشو میشنیدم . بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد از روی شیوا بلند شدم کیرم که هنوزم شق بود رو از کون شیوا بیرون کشیدم که شیوا یه ناله دیگه کرد .گفت یواش عزیزم جر خوردم . وقتی از روش بلند شدم شیوا شروع کرد خودشو از اون مخمصه نجات بده منم با کیر شق بالای سزش ایستاده بودم وقتی بهم نگاه کرد موهای بهم ریختش و خماری چشماش که حاکی خستگیش بود زیباترش کرده بود . با لبخند نگاهی به خودم و کیرم انداخت و با لحن کشداری گفت نامرد..... دستشو دراز کرد کیرمو تو دستش گرفت و گفت : نمی دونستم اینقدر وحشیه و گرنه جرات نمیکردم باهاش شوخی کنم . نگاش کن هنوزم سر حاله .... بعد خندید وگفت : مریم دیونه میگفت داداشم بچه است .... من به طرف دست شویی راه افتادم تا از نگاهای شهوت بار شیوا فرار کنم.(ادامه دارم)

darvack
# : 23 Dec 2007 02:03


خوبه اما دیر به دیر می نویسی و این خودش قشنگی رو کم می کنه منتظر ادامه هستم .

# : 23 Dec 2007 05:31


درود بر شما

دوست عزیز از نظرت ممنونم .متاسفانه به خاطر گرفتاریها زندگی قادر به این نیستم که زود آژپ منم. اما تمام تلاش خودمو میکنم

darvack
# : 23 Dec 2007 10:02


دمت گرم داداش.ردیف نوشتی.ادامه بده.

# : 23 Dec 2007 14:49


darvack

ای ول
با حال بود
ادامه بده پسر

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم .....
# : 23 Dec 2007 16:24



darvack



چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 23 Dec 2007 21:33


بابا دمت جیز
باحال نوشته بودی وجالب

# : 23 Dec 2007 21:33


بابا دمت جیز
باحال نوشته بودی وجالب

# : 24 Dec 2007 05:43


روزان ابری(قسمت چهارم)


اون اولین تجربه سکسی من بود و من بعد از آن باز عذابهای وجدانی و مذهبی زیادی کشیدم ولی هربار که به اون لحظات فکر میکردم تنم داغ میشد و شاید ساعتها با آلت راست مونده به یک یک حرکتام و زیبایی شیوا . و اون لوندیهاش فکر میکردمو غرق در لذت میشدم و تشنه اینکه باز هم این لذت را تجربه کنم جالب اینجا بود که فکر سکس با هیچ کس دیگه جز شیوا توی ذهنم نمیگنجید.و تنها زنیکه فقط برای معاشقه های ذهنی و عملی میخواستم شیوا بود . بعدها فهمیدم که شیوا هم هم احساس منه . اونم فقط در مخیله اش فقط من میگنجیدم . البته شاید به خاطر این بود که هر دوی ما اولین تجربه سکسمونو داشتیم .

از اون روز به بعد بیشترین وقت شیوا تو خونه ما میگذشت . شیوا در برابر خانواده ام یعنی به کل وقتی خانواده ام حضور داشتند رفتارش خارج هر لوندی و بی جنبه گی بود . اون رعایت احترام خانواده ام را واجب میدونست . ودر محیط خونه با من چون خواهری مهربون و دلسوز بود . هیچ گاه حتی یک چشمک ساده ام ردو بدل نمی کرد . به تمامی مشکلات درسی ام میرسید . همیشه سعی میکرد منو تو تنهایی قرار بده تا من درس بخونم . وقتاییکه با هم تنها در بیرون از خونه قرار میگذاشتیم یا با هم سکس میکردیم . در نهایت زیبایش به خودش میرسید و جوری وانمود میکرد که من هیچ وقت از تو انتظار خواصی ندارم . میگفت: من تورو برای خودت میخوام برای زیبایهات برای متانتت . میخندیدو میگفت برا وحشیگیریات ...... و من بابت اون روز هزاربار عذر خواسته بودم .و اون میگفت: باورت نمیشه که من توی اون لحظه چون انتظار همچین حرکتیو از تو نداشتم و فکر میکردم که حالا ها باید روت کار کنم تا بتونم به دستت بیارم شوکه شده بودم و یدفعه این همه مردونه و وحشی عمل کردنت منو به اوج لذت رسوند ... وای ..... هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه ای که باتحکم اونجاتو به من فرو کردی...و در حالت خندیدن میگفت قربونه اونجات برم من از خجالت سرخو بر افروخته میشدم ...اون همینجور که میخندید گاهی هم از گوشه چشماش چند قطره اشک میاومد که من معنی اونو میفهمیدم . یک روز بعد از یک سکس داغ . در حالی که روی تختش دراز کشیده بودیم و سر شیوا بر روی سینهء من بود. بین نفسهای تندش که فروکشی لذتی که برده بود را نشون میداد با صدای آرومی گفت: علی میخوام چیزیکه تو دلم میگذره رو بگم .... منم مشتاق گفتم :خب . بگو!!!!؟ ادامه داد میدونی ما نمیتونیم برا همیشه با هم باشیم چون خودت میدونی که نشده...؟ اما میخوام تا وقتی مجبور نشدم که ازت جداشم نهایت استفاده رو ببرم و عاشقانه دوستدارم خودمو در اختیارت بگذارم نمیدونم شایدم به قول تو اشتباه میکنم اما این کشش در من هست که از کسی که عاشقانه دوستش دارم نهایت لذتو ببرم. حتی اگر نتونم که برا همیشه باهاش باشم . و اشکهاش جاری شد . بین هق هق کردنش میگفت : برام سخته با کسی جز تو باشم برام چندش آوره .....اما نمیتونمم برا همیشه با تو باشم ...میفهمی چه دردیه ....
منم اونو دوستداشتم اما نه به این تندی .... بعضی از وقتها که برا چند روز همو نمیدیدیم من چندان عذابی
نمیکشیدم . شاید ساعتهایی هم بود که فراموشش میکردم اما با شنیدن اسمش توی خانواده دوباره اونو بیاد میاوردم . ولی فقط و فقط برای سکس .چون منهم میدونستم به چیزه دیگه ای فکر کردن بی فایده است . پس دم رو غنیمت میشمردم.


چند ماه بعد شیوا دانشگاه یک شهرستان قبول شد و مجبور شد از من جدا بشه .با هزاران بار گریه و زاری از اصفهان رفت به ارومیه مرکز آذربایجان غربی.

تنها راه ارتباطی ما موبایلها مون بود آخه با اونم که نمیشد کاری بکنیم . شیوا که شبها تا یه شکم سیر گریه نمیکرد . خوابش نمیبرد منم شبها از فکر به شیوا بی خواب میشدم یاد اون روزایی می افتادم که داشتمشو قدرشو نداشتم وقتی هم شبها خوابم میبرد خواب سکس با شیوا رو میدیدم و جالب اینجا بود که هیچ وقت خواب کاملی ندیدم و حتی یک بار هم تو خواب ارضا نشدم . خلاصه که بیست روز بدی رو گذرونیم .

یک روز صبح زود از خواب بیدار شدم سر حال .چون میدونستم که شیوا دیشب اومده و من کلید آپارتمان خالی که فقط در صورت داشتن مهمون شهرستانی از اون استفاده میکردیم رو از کمد بابام کش رفته بودم . رفتم دوش گرفتم قشنگترین لباسامو پوشیدم و راهی اپارتمان که در حاشیه زاینده رود قرار داشت شدم . وقتی وارد آپارتمان شدم اولین کار روشن کردن شومینه بود . آخه زمستون بود هوا سرد . شیوا گفته بود . اگه تا ساعت هشت اومدم که هیچ اگه نیومدم .دیگه منتظرم نباش . یعنی رفتم ابیانه خونه مادر بزرگم . چون حالش خوب نیست و ممکنه مجبور شه که با خونوادش بره دیدنش. وقتی شومینه را روشن کردم یه بالش اوردم جلوی شمینه قرار دادمو دراز کشیدم نگاهی به ساعتم که هفت رو نشون میداد کردم و در گرمای لذت بخش شومینه به خواب رفتم البته در اپارتمانو باز گذاشته بودم که سریع وارد بشه تا کسی اونو نبینه. انقدر انتظار کشیده بودم که این لحظات آخر خیلی سخت میگذشت . دلم میخواست بخوابم که گذشت زمانو نفهمم .یکبار بیدار شدم دیدم ساعت هشته ولی شیوا نیومده . نگرانی شروع شد وای....نکنه نیاد.....نه دیگه نمیاد اگه میخواست بیاد تا حالا اومده بود . تو شیشو بش بودم که دوباره گرمای شومینه منو در ربود . بعد از یک چرت کوچیک و لذت بخش بیدار شدم . ساعت هشت ونیم بود و از شیوا خبری نیست . نا امیدانه کیرمو که از صبح زود شق مانده بود محکم فشار دادم دردی همراه با لذت توش حس کردم که باعث بزرگتر شدنش شد .با حرص چشمامو بستم دیگه کاملا از اومدن شیوا نا امید شدم و داشتم به زمین زمون ناسزا میگفتم . بعد از چند لحظه قر قر کردن دوباره چرتم برد هنوز چند لحظه بیشتر خوابم نبرده بود . که یکدفعه حس کردم شیوا بالا سرمه چشمامو باز کردم دیدم شیوا بالای سرم ایستاده و بالبخند زلزده به صورت من . چند لحظه تو چشم هم خیره شدیم . انگار برق گرفته بودمون . یکدفعه من از جام نیم خیز شدم شیوا هم خودشو پرت کرد تو آغوش من هم دیگرو محکم بغل گرفته بودیم وسرو گردن هم دیگرو بو میکردیم شیوا با صدای آروم مدام قربون صدقه ام میرفت و صورتشو به گردنو سینه من میمالید رونشم دقیقا انداخته بود روی کیر من که همچنان لحظه ای استراحت نکرده بود . بعد از گذشتن چند دقیقه از این معاشقه یکدفعه شیوا دستی به کیر من کشید با یک لوندی خواصی گفت : توی این چند روز که من نبودم نامردی نکردی که؟.....اینه خوشگلمو به کس دیگه که ندادی بعد خم شد ولباشو از روی شلوار گذاشت روی کیرم و عاشقانه بوسش کرد. من که دیکپگه طاقتم تموم شده بود دوباره شیوا رو به خودم فشار دادم لبامو گذاشتم رو لباش بعد همینجور که لبامون روی هم بود شروع کردیم به لخت شدن وقت کاملا لخت شدیم برای چند لحظه از هم فاصله گرفتیم وسر تا پای همو برانداز کردیم .و یکدفعه با هم گلاویز شدیم . تمامتنم از هیجان میلرزید و شیوا مدام قربون صدقه یک یک اجزاء تن و صورتم میرفت . اون روز هم بعد از بیست روز سکس داغی داشتیم . وتا زمانی که شیوا حضور داشت چند باره دیگه با هم بودیم و بعد شیوا برگشت ارومیه . روزها سپری میشد و دوری من از شیوا کم کم داشت برام عادی میشد شیوا هم دیگه به این دوری تن داده بود . توی این مدت چهار سالی که شیوا مشغول دانشگاه بود بیشتر از تعداد انگشتای دست با هم نبودیم . ولی من هیچگاه برای شیوا از جلوه نیافتاده بودم . سال چهارم دانشگاه با یکی از هم کلاسیهاش ازدواج کرد . البته برای من توضیح داده بود که چندان علاقه ای به اون نداره ولی فکر میکنه بهترین کیسیه که تا حالا ازش خواستگاری کرده یادم نمیره شب عروسیش دائم چشماش دنبال من بود و و به هر بهانه ای پقی میزد زیره گریه جوریکه همه ارایش صورتش بهم خورده بود . همه فکر میکردند . از نگرانی زندگی مشترک و جدایی از پدر و مادرش ناراحته . بابک شوهر شیوا هم به نظر پسر خوبی به نظر میومد یعنی منکه ازش خوشم اومد.

حالا من دیگه یک پسر هجده نورده ساله بودم . ورزشکار (رزمی) درسخون . با قامتی 170 . اندامی که با لباس کمی لاغر به نظر میرسیدم ولی در واقع بدنم عضلانی گوشت دار بود . هر جا میرفتم نگاهای پنهانو آشکار خانومها رو بر خودم حس میکردم و از این همه توجه لذت میبردم . ولی همچنان قانون خویشتن داری خودمو داشتم البته نه مثل دوران نوجوانی از روی تعصبات مذهبی بلکه بر عکس از روی آگاهی کامل مطالعه زیادی داشتم فرقی هم نمیکرد چی میخونم هر کتاب یا مطلبی که به دستم میرسید مشتاقانه با دهان ذهنم میبلعیدم . از داستانهای کوتا ه کرفته تا داستانهای بلند .رومانها از نویسندگانی چون بزرگ علوی محمود دولت آبادی صادق هدایت صادق چوبک اسماعیل فصیح . رومن رولان . و....... شعر از حافظ تا فروغ . کتابهای سیاسی .حتی اقتصادی و ..... کتابهای سکسی .

به قول معروف عروس همه هنره بودم . روز به روز به تعداد دوستام اضافه میشد ومن روبه پیشرفت . همون سال دانشگاه با یه رتبه عالی تو رشته کا مپیوتر قبول شدم .
من راهی دانشگاه شدم . شیوا هم از اصفهان رفت به ارومیه البته شوهرش بچه تهران بود ولی کارش در ارومیه تو یکی از ارگانهای دولتی بود. همونجا در حال درس خوندن تونسته بود یه جایی تو دمو دستگاه دولت برا خودش باز کنه . دیگه بعد از اون به ندرت شیوا رو میدیدم هر بارم که میدیدمش تموم سعیمو میکردم که حتی برای چند لحظه هم باهاش تنها نشم اما نگاهای داغشو روی خودم حس میکردم . تو محیط دانشگاهم زاید به دخترا رو نمیدادم و یه جورایی دخترا ازم حساب میبردند . با همه گرمو صمیمی بودم ولی اجازه نمیدادم کسی در موردم کج اندیشی کنه و فکر کنه که من منظور خواصی دارم .

تا سال سوم اتفاق خواصی نیفتاد . حالا دیکه حدود بیست دو سالم بود . یه دانشجویی که کلیه کارای فرهنگی دانشکده دستم بود . سخنرانیهای زیادی در مورد فرهنگ و هنر و البته رشته خودم داشتم از این تموم دانشگاه سر شناس شده بودم . توی اون سال یک از اوستادها یک خانم زیبا وخوش صحبت به نام خانم اشرفی بود که حدود 31 یا32 سال رو میگذروند فوق العاده با پرستیز و جدی بود ابروهای بلندی داشت گونه های برجسته چشمانی درشتو کمی مورب که از زیر عینک پنسیش همه چیرو با دقت زیر نظر داشت به هیچ عنوان . کوچکترین لبخندی بر لب نمی اورد مخصوصا در برابر پسرا . همهء پسرا را پسرم خطاب میکرد که این موضوع جای خنده داشت آخه خیلی جونتر از این حرفها بود . منم بعضی از اوقات چون دانشجوهای دیگه احساس کششی نسبت به این بانوی زیبا داشتم . اما حتی فکرش را هم به ذهنم راه نمی دادم .

توی یک روز سرد زمستونی . که برف شهرو سفید پوش کرده بود و در هر گوشه ای چشم آدم به تصادفات میافتاد . یکفعه گوشه یکی از خیابونها چشمم به خانم اشرفی افتاد که کنار ماشینش ایستاده بود . و جلوی ماشین داغون شده بود آروم ترمز کردمو از ماشین پیاده شدم.....(ادامه دارد)

darvack
# : 24 Dec 2007 11:46


darvack
بازم ای ول

چه دردیست در میان جمع بودن.....
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 85 . 86 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB