| نویسنده |
پیام |
|
|
.با سلام خدمت دوستان من داروک هستم قاصد روزان ابری
بدون هیچ توضیحی میروم سر اصل ماجرا
روزان ابری (قسمت اول)
به سختی کمی لای چشمامو باز کردم خورشید کاملا بالای سرم بود و نورش مستقیم به چشام می تابید.دوباره چشامو بستم لحظه ای با خودم فکر کردم . ...من چرا اینجا افتاده ام.؟چیزی به خاطرم نرسید .عضلاتم را منقبض کردم که خودمو از روی زمین بلند کنم .ولی چنان دردی در پای راستم پیچید که توانمو ازم گرفت . سرم سنگین بود . احساس میکردم لبهایم بیش از حد معمول کلفت و خشک شده .نفسم از راه دماغم به سختی دم و باز دم میکرد . سعی کردم باره دیگه چشامو باز کنم .اه... این خورشید لعنتی ..... به سختی همراه با درد زیادی که در سمت چپ صورت خود احساس می کردم .صورتمو به طرف راست تنم چرخوندم .متوجه شدم که قادر نیستم چشم سمت چپمو باز کنم.با یک چشم نیم نگاهی به مکانی که در اون بودم انداختم. بیابون برحوت...تنها چیزی بود که دیدم . احساس تشنگی شدید میکردم . سعی کردم چیزی به خاطر بیاورم ولی بی فایده بود . ضعف شدیدی بر تنم مستولی شد و دوباره از هوش رفتم . نمیدونم چقدر وقت بی هوش بودم که دوباره داشتم تلاش میکردم که چشمانم را باز کنم . اینبار خودمو روی مقداری علف خشک سوار بر یک گاری دیدم و پیره مردی که در حال راندن گاری بود . خواستم حرفی بزنم ولی فقط ناله ای از لای لبهای ورم کرده ام بیرون خزید .و مزه خون را بر روی زبونم چشیدم .پیره مرد نیم رخ به طرفم نگاه کرد و گفت :راحت باش جوون .حرکت نکن. یه لحجه شیرینی داشت که تا حالا نشنیده بودم . نمی دونم کی و کجا دوباره از هوش رفتم.اینبار وقتی به هوش اومدم خودمو توی یک اتاق کاهگلی دیدم شب از پنجره کوچیک اتاق خودنمایی میکرد . یک چراغ مرکبی روی طاقچه اتاق در حال نور افشانی بود و من درون رختخوابی نرم با رنگهای شاد به پشت دراز کش قرار گرفته بودم . در کنار خودم کسی را احساس کردم .سعی کردم بهش نگاه کنم . اون وقتی متوجه به هوش اومدن من شد سراسیمه از جا پرید و شروع به صدا زدن پیره مرد کرد . مرتبا با صدای هیجانزده میگفت :عمو صدیق . عموصدیق به هوش اوومد زنی درشت اندام که لباس محلی به تن داشت لباسی قرمز رنگ و بلند که هنگام راه رفتن پایین دامنش بر روی زمین کشیده می شد. صدایی دورگه شایدم چند رگه ولی قرص و باصلابت داشت .پیره مرد به آرومی وارد اتاق شد . نگاهی به من انداخت ولبخندی به مهربونی بر روی لبش نشست.توی اوون نور کم چهره هارو به وضوح نمیدیدم اوونم با یک چشم.پیره مرد کنارم زانو زد دستشو بر پیشونیم گذاشت . سردی دستشو با تموم وجودم حس کردم .مستقیم به چشمام نگاه کرد و با صدای اروم گفت: نمی دونم تو کی هستی و چه اتفاقی برات افتاده ولی امیدوارم که آدم بدی نباشی. با خودم فکر کردم راستی من کیم؟ با صدای پیره مرد و شنیدم که خطاب به اوون خانومه میگفت باید تبشو بیاری پایین تا صبح برم از ده دکتر بیارم . خانومه با حرکت سر حرف پیره مرد و تایید میکرد .سپس به من گفت ناراحت نباش خوب میشی فقط باید استراحت کنی.و از کنارم بلند شد و منو به دست اوون زن سپرد.ودر حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت من میرم بخوابم که صبح زود راه بیفتم برم ده.و از در بیرون رفت و به دنبالش اوون زن هم بیرون رفت . در تب می سوختم نمی تونستم فکرم رو جمع کنم هر چه بیشتر بر مغزم فشار می آوردم کمتر موقعیتمو درک میکردم اصلا نمی دونستم کی هستم .دردی سنگین در جز جزء بدنم پیچیده بود . حتی قدرت ناله کردن هم نداشتم . مات و مبحوت نگاهمو به سقف اتاق که در تاریکی فرو رفته بود دوخته بودم و در تلاش برای به یاد آوری گذشته .اوون خانوم وارد اتاق شد همراه با یک ظرف آب و چند تکه پارچه در کنار رختخوابم نشست بوی عرق تنش همراه بوی خون در مشامم پیچید بوی تنش نه تنها بد نبود بلکه باعث آرامش بیشتر در من شد با تنها چشمم سعی کردم تو اوون نور کم صورتش را جستجو کنم .پارچه ای را در آب فرو برد سپس فشرد تا آبش گرفته شود وبر روی پیشونی من گذاشت سردی آب تا مغز استخونام نفوذ کرد چندشم شد وبه خودم لرزیدم و باز به صورت اوون که حالا خیلی به صورتم نزدیک بودنگاه کردم هرم نفسهاشو بر روی صورت ورم کرده ام حس میکردم چهره ای از هم باز با گونه هایی آفتاب سوخته سرخ و سفید چشمانی درشت که نمی شد درآن کم نوری رنگ اوونو تشخیص داد ولی روشن به نظر میرسید. جوان بود حدود سی را میگذراند دماغی عقابی با دهانی گشاد و لبهای سرخ و خشکی زده .زیبا نبود ولی جذابیت خاصی داشت همراه با آرامش و اعتماد به نفس زیاد ابروهای بلند و به هم پیوسته اش را در هم کشیده بود و با جدیت زیادی در حال تلاش برای فرو نشاندن تب من بود در جواب نگاه خیره من لبخندی بر لب راند و گفت: داداشی شانس آوردی عمو صدیق تو اوون برو بیابون پیدات کرد اگه نه حالا خوراک لاشخورا و گرگا شده بودی .اندامش خیلی درشتتر از یک زن معمولی بود جوری که واقعا از اینهمه درشتی من احساس امنیت بیشتری میکردم . احساس ضعف اجازه نداد بیشتر از این هوشیار باشم . تموم شب رو در تب و لرزو هذیون بسر بردم . تو یکی از این لحظات بیهوشی کابوسی دیدم که جزئیاتش یادم نیست اما توی همون کابوس بود که یادم اوومد کی هستم . توی اوون خواب فرشته همسرمو دیدم که داشت گریه میکرد. از خواب پریدم خیس از عرق بودم نفسهام به شماره افتاده بود خواستم از جام بلند شوم که دستای قدرتمند اون زن مانع شد و به آرومی گفت پا نشو داداشی . داری خواب میبینی ناراحت نباش .آه... خدای من فرشته کجاست؟ . زن ادامه داد: پات شکسته نمیتونی راه بری داداشی باید طبیب بیاد اوونو ببنده . کم کم گذشته داشت تو خاطرم نقش میبست. اسمم علی. همسرم فرشته . فرشته فرشته ....همسرم آه ...خدا اوون کجاست ؟..وای چه مصیبتی . باز خواستم بلند شم ولی نتونستم یعنی اوون زن باز مانع شد و با نهیب گفت: داداشی اگه یکبار دیگه بخوای از جات بلند شی به خدا دست و پاتو میبندم. عجزانه بر روی رختخواب افتادم و اشکهایم سرازیر شد . فرشته من کجاست ؟ حالا داره چکار میکنه؟ گلویم از فشار بغض درد گرفته بود یاد عمری که تا حالا گذرونده بودم افتادم . توی یک خونواده خر پول اصفهانی چشم به دنیا باز کرده بودم . هیچ وقت مادرم ندیدم چون سر زا رفت . دوتا خواهر داشتم و یک برادر که توی جنگ کشته شد . پدرم که تنها عشق زندگیش مادرم بود بعد از مرگ مادرم خیلی دل و حوصله نداشت با تموم علاقه ای که به من داشت اما من براش یاد آور یه مصیبتی دردناک بودم و این موضوعو بعضی وقتا که کل کل میکردیم نا خودآگاه به زبون می آورد. خواهرام جای مادرو برام پر کرده بودند دوران کودکیم خیلی معمولی گذشت به نوجوانی که رسیدم چون پسرخوشگلی بودم بودم مورد توجه دخترا زیادی قرار گرفته بودم حتی دوستای خواهر دومم که سه سال از من بزرگتر بود هم چشمشون دنبال من بود. یادم میاد چهارده یا پونزده ساله بودم که خواهر بزرگم مهتاب عروسی کرد با یک پسر تحصیل کرده آدم حسابی . از جند روز قبل از عروسیش خونه ما شلوغ بود همه جمع بودند . عمه هام . خالم . عموهام و ...... از جمله دوستای خواهر دومیم مریم . یکی از دوستاش بود که زیاد خونه ما رفت اومد داشت حتی بعضی از شبا خونه ما می خوابید با منم خیلی قاطی بود البته من تو فکر شیطونی با اون نبودم . فقط جون اصلا خودشو از من نمی پوشوند و همیشه جلوی من لباسای باز میپوشید ناخوداگاه چشمم دنبال خوشگلیهای تنش میرفت. بعضی وقتها از شلوغی خونه خسته میشدم . برا همین میرفتم تو زیرزمین هوا گرم بود و زیر زمین خنک تو زیر زمین یک حوض با فواره آب داشتیم دورتا دور اونهم تخت برای نشستن تختها را با گبه فرش کرده بودیم . رفتم روی یکی از تختها دراز کشیدم صدای شیوا میومد که با صدای بلند داشت برا گارگرها دستور صادر میکرد آخه قرار بود مراسم عروسی تو خونه خودمون برگزار بشه چون داماد شهرستانی بود و پدرم برای اینکه فامیل راحت بتونند تو مراسم شرکت کنند خواسته بود که مراسم تو خونه خودمون برگزار بشه. با شنیدن صدای زیر و زیبای شیوا حسی در من ایجاد شد ناخودآگاه یاد زیباییهای تنش افتادم اون قدش نسبتا کوتاه بود کمی تپل با سینه هایی گرد ودرشت کمری باریک وباسنی پهن وقلمبه که هنگام راه رفتن بد جوری یک و دو میکرد من اصولا آدم کم حرفی هستم بعضی وقتا روی مبل خونه لم میدادم و ساعتها شیوا رو زیر نظر داشتم مخصوصا زمانهایی که دامن تا سر زانو و یا شلوار جین چسبون میپوشید. جوریکه متوجه نشه حرکت سینه ها و اون کون تپلشو دید میزدم.شاید اونم میفهمید چون احساس میکردم زیادتر از حد معمول جلوم رژه میره و هروقتهم تو تیر رس نگاه من حرکتهاش سریعتر برای اینکه اندامش بیشتر به تحرک بیافته و بیشتر دل من بدبخت زن ندیده رو بلرزونه . یا زمانهایی که برام خوراکی میاورد اونقدر جلوم دولا میشد که میتونستم تمامه سینه های گوشتالوش وشکم سفیدشو ببینم.گاهی هم به شوخی از پشت خودشو بهم میچسبوند و جلوی چشمامو میگرفت و یا میپرید روی کولم و میگفت یالا سواری بده منم که اندامم درشتتر از اون بود به راحتی وزنشو تحمل میکردم اما بارها توی این کارهاش کیر بدبختم شق شده بود اما هیچ وقت نه جرات پیشروی بیشترو نه روشو داشتم که حرکتی بکنم که نشون بدم دارم از این کارهات لذت سکسی میبرم. از یاد آوری اینها احساس کردم دوباره دارم تحریک میشم و کیرم داره باد میکنه تو همین افکار بودم که یکد فه یکی مثله جن پرید رو تخت دستم از رو چشمام برداشتم ببینم کیه صورت شیوا رو چند سانتی صورتم دیدم درحلی که داشت با تمام صورتش لبخند میزد . منم لبخندی تحویلش دادم و خاستم از جام بلند بشم که متوجه کیرم نشه اما اونزودتر سرشو به عقب کشید نگاهی به جلوی شلوارم انداخت ابروهاشو تو هم کشید و گفت : بد جنس چی تو جیبت قایم کردی ؟. و جوری وانمود میکرد که انگار نمیدونه قضیه چیه و ادامه داد بزار ببینم . و دستشو مستقیما گذاشت روی کیر من این اتفاقات در عرض چند ثانیه افتاد قبل از اینکه من بتونم خودم جمع وجور کنم .کیرمو محکم گرفت تو دستش من شکه شده بودم . درد و لذت و چنان تواما در وجودم پیچید که احساس ضعف کردم . شیوا ادامه داد.: نه اینجوری نمیشه و خواست دستشو تو جیبم کنه که من مانع شدم . شیوا کفت: پس خودت نشونم بده چی تو جیبت قایم کردی . جواب دادم هیچی . شیوا در حالی که صداش به وضوح از فرط هیجان میلرزید گفت : دروغ نگو و دوباره کیر من که حالا به اوج تورم رسیده بود را قاپ زد تمام تلاش خودشو میکرد که وانمود کنه نمیدونه این چیه تو جیب من . گفتم شیوا نکن شیوا کیر منو محکم گرفته بود ومیگفت باید ببینم من آب دهنم خشک شده بود و ضربان قلبم بی اندازه تند شده بود بطوریکه اگه یکم سکوت بر قرار میشد کاملا صداش شنیده میشد . شیوا همچنان کیر منو گرفته بود و فشار میداد و می گفت یالا نشونم بده من سعی کردم کیرمو از دستش نجات بدم ولی نه خیلی جدی داشتم با تموم وجودم از این لحطات لذت میبردم مخصوصا اینکه شیوا چند سالی از من بزرگتر بود . به شیوا با حالتی عاجزانه گفتم شیوا خواهش میکنم ولش کن شیوا لبخندی حشری وار زد ابروهاشو بالا انداخت و گفت نچ .... باید نشونم بدی منم که یکم روم باز شده بود گفتم : میدونی که نمیشه. شیوا صورتشو نزدیک صورت من آورد بار دیگه نفسهای گرمشو به صورتم ریخت و گفت چرا اگه بخوای میشه و آروم آروم کیر منو میمالید چشماش خمار شده بود و نفسهاش سریعتر . ادامه داد خواهش میکنم بزار ببینم چی داری . کلافه شده بودم نه روی اینو داشتم که نشونش بدم نه اینکه میتونستم از این فرصت راحت بگذرم . تو بلا تکلیفی بودم که یکدفه دیدم شیوا مشکلو حل کرد و در حال باز کردن زیپ شلوارمه . دستشو برد توی شلوارم از بقل شورتم رد کرد انگشتای ظریفش که به پوست بدنم رسید نفس تو سینه ام گره خورد . تا اومد به کیرم برسه نیمه سکته بودم وقتی انگشتاش دور کیرم حلقه شد حس کردم دارم قالب تهی میکنم خون با تمام سرعت به سرم هجوم آورد و سرم به دوران افتاد . شیوا سریع کیرمو از لای زیپ کشید بیرون نگاهی هیجان زده به کیرم که حالا نصفش پیدا بود انداخت و گفت : آخ ..جون... چقدر خوشگله صداش ضعیف و بی حال بود خواستم خودمو ازش دور کنم که خودشو انداخت رو پاهام و لباشو گذاشت روی کیرم و اونو بوسید من دیگه اختیاری از خودم نداشتم چند بار انگشتاشو رو کیرم بالا پایین کرد و بعد تخمامو تو دستش گرفت و یکبار دیگه سر کیرمو بوسید . حس کردم کیرم میخواد بترکه اومدم از دستش در بیارم که دیکه خیلی دیر شده بود آبم با فشار پاشید رولبای شیوا ناخودآگاه دادی از شدت لذت کشیدم و آبم که انگار تمومی نداشت همینجور فوران میکرد شیوا که معلوم بود یکمی شکه شده . میگفت جون ..جون... چه داغه قربون آبت برم بزار بیاد جون... و کیر منو به صورتش میمالید. آبم نیم صورتشو گرفته بود بی حال روی تخت افتادم شیوا یک بوس دیگه به کیرم زد و گفت فدات شم که اینقدر اینت خوشگله. بعد سریع پاشد رفت سر شیر آب حوض و صورتشو شست بعد برگشت پیش من خم شد لبامو بوسید و گفت یکی طلب من . اما بلاخره بدست اوردم . یک بوس دیگه به لبم زد . وادامه داد اینجا خطر ناکه باشه یک وقت دیگه. (ادامه دارد)
darvack
|
|
|
ادامه بده دوست عزیز خوب نوشتی اما نوع نوشتنت شبیه یکی از بچه هاست 
|
|
|
درود بر شما
از نظرت ممنونم در مورد نوشتنم باید بگم تمام عمرم از تقلید کردن بدم میومده و این اولین باره که اینجا مینویسم (تورا خدا این عکستو عوض کن دلم رفت)
darvack
|
|
|
|
|
سلام داداش من هنوز داستانتو نخوندم هر وقت خوندم نظر اصلیمو میگم
|
|
|
شروعت خوب بود.ادامه رو بنویس داداش.
|
|
|
کو پس ادامه . آدم باید به این چیزها عادت کنه دادا چرا دلت بره به این قشنگی . منتظر ادامش هستم . 
|
|
|
روزان ابری (قسمت دوم)
من هاج و راج رفتن شیوا رو تماشا میکردم تمام این اتفاقات به اندازه سه دقیقه زمان نبرد . و من مزه اولین تجربه سکسمو چشیدم . شیوا هنگامی که داشت از پله ها بالا میرفت برگشت یک نگاه دیگه به من که حیرون با نگاهم دونبالش میکردم انداخت بادستش برام بوسه ای فرستاد و رفت یه حس بدی درونم ایجاد شد . اشمئزاز یا پشیمونی به هر حال حس خوبی نبود . دوباره دراز کشیدم . میخواستم یک باره دیگه مزه اتفاقی که افتاده بود را نشخوار کنم . البته اگه اون احساس بد اجازه میداد. توی اون سن یه مقداری گرایش مذهبی ام شدید بود . و بعد از رفتن شیوا این خود درگیری که این کاری که کردم گناه به حساب میاد در من ایجاد شد.آخ... که شب اول چقدر سخت گذشت . وضو گرفتم و وایسادم به نماز خوندن و دعا کردن و از خدا طلب بخشش خواستن . هزار بار کلمه استغفرلالله . را ذکر گفتم وبا خودم تصمیم گرفتم که دیگه اجازه ندم نه شیوا نه هیچ جنس مونث دیگه بهم دست بزنه. ولی انگار خودم هم خیلی به این موضو که بتونم خودمو از این لذت دور نگهدارم مطمئن نبودم . تا عروسی خواهرم مهتاب دو روز بیشتر نمانده بود و در طول این دوروز من تمام تلاشمو میکردم که خودمو از شیوا دور نگهدارم . وقتی با شیوا روبه رو میشدم میخواستم از خجالت آب بشم اون هم تو هر برخورد با من یه لبخند موذیانه میزد چند بارم توی گوشم حرفای محرک میزد . تو یکی از برخوردام در آشپزخونه مریم هم حضور داشت مریم گفت : علی جون داداشی این چند تا تیکه ظرفو می شوری؟ شیوا زیر چشمی نگاهی به جلو شلوار من انداخت و گفت : آره چرا نشوره علی از آب بازی خوشش میاد و دوباره همون لبخند موذیانه . مریم نگاهی از روی تعجب به شیوا انداخت آخه اون لحظه شیوا چنان روی این جمله تاکید کرد که مریم ناخود اگاه به دنبال منظور خاصی میگشت . من الارغم میلم ایستادم به ظرف شستن و بعد مریم از آشپزخونه رفت بیرون . شیوا روی یک صندلی پشت میز غذا خوری نشست و چشماشو دوخت به من بعد چند لحظه سکوت گفت : چیه با من قهری؟ خیلی آروم جواب دادم نه فقط ناراحتم . شیوا با خندای بلند پرسید جرا؟ گفتم کارمون خیلی بد بود . ما گناه بزرگی مر تکب شدیم . شیوا جواب داد منکه فکر نمیکنم بر عکس خیلی هم لذت بردم با اینکه کار خاصی هم نکردیم و کارمون نا تموم موند . من ادامه دادم خواهش میکنم شیوا در مورد این قضیه دیگه صحبت نکنیم . نوعی ترس تو دلم بود ولی هر وقت شیوا از این کار حرفی میزد موجی از لذت دلمو با خودش می برد شیوا گفت : چیه ؟ میترسی خدا سنگت کنه آخه خره اگه اینکار بد بود که خدا اسبابشو بهمون نمیداد . من جواب دادم اینکار بد نیست اما رابطه با نا محرم بده و گناه شیوا باز خندید و گفت : خنگ خدا . داری آخرای قرن بیستمو میگذرونی این چرندیات چیه میگی؟ و ادامه داد.
سخن از پیوند سست دونام و هم آغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست. سخن از گیسوی خوشبخت من است و شقایقهای سوختهء بوسهء تو. و صمیمیت تنهامان در طراری و درخشیدن عریانیمان .مثل فلس ماهیها در آب. (فروغ فرخزاد )
آخرین کلمه که از دهانش خارج شد هرم نفسهاشو پشت گردنم حس کردم . قبل از اینکه بخوام کاری کنم از پشت منو بغل کرد و لباشو چسبوند روی گردنم . زانوهام لرزید و نزدیک بود تعادلم از دست بدم به سختی خودمو سر پا نگهداشتم .همچنان داشت با لبهاش گردنمو لمس میکرد . خون به سرو صورتم هجوم آورد . از روی ترس گفتم شیوا یکی میاد میبینه شیوا آه بلندی کشید و گفت نترس دارم برات میمیرم عوضی چرا نمیخوای بفهمی . و سینشو محکم فشار میداد به کمر من . کیر وقت نشناس منم کاملا شق شده بود باره دیگه دلو دینمو به باد داد. با نزدیک شدن صدای صندلهای مریم شیوا منو رها کرد و رفت سر جاش نشست . مریم اومد . وگفت شیوا جون یکاری میکنی؟ شیوا که داشت سعی میکرد نفسهاشو منظم کنه گفت جون بخواه فقط به این داداش خوشگلت بگو منو اذیت نکنه . مریم گفت وا... علی مگه چکار کردی با شیوا ؟ شیوا خندید و با لحن کشداری گفت : همیییییین . مسئله اینکه کاری نمیکنه با من . مریم ابروهاشو در هم کشید و گفت هی سلیطه این داداش منه وا یهو بهش گیر ندی ؟ شیوا که دیگه حالا از حرف مریم بلند بلند میخندید گفت نترس بابا . هنوز خیلی بچه است . لحظه ای در خودم از این حرف شیوا ناراحت شدم میخاستم بگم بجه خودتی که مریم فرصت نداد و گفت : باید بری خونه مهتاب اون چند تا شمع با یه چند تا وسیله دیگه بیاری . شیوا گفت باشه اما من تنها که نمی تونم . مریم گفت خوب علی رو با خودت ببر . من تا اومدم بگم نه من نمیرم شیوا گفت : باشه با علی میرم من دیدم اگه بگم نمیام مریم شک میکنه تو بلا تکلیفی مونده بودم. اما تو صورت شیوا میشد خوشحالی را به وضوح دید.
وقتی با شیوا از خونه خارج شدیم .شیوا با لبخند نیم نگاهی به من انداخت و گفت فرست از این بهتر نمیشه . خونه مهتاب که قرار بود از فردا شب توی اون زندگی جدیدشو شرو کنه دوتا خیابون با خونمون فاصله داشت . من در جواب شیوا گفتم شیوا خانوم تورو خدا بی خیال شو . شیوا با لحن شماطت گونه ای گوشه های لبشو پایین کشید وگفت : ترسو . من- من ترسو نیستم . اینکار گناه شیوا گفت یشششش.... دیگه شورشو درآوردی فکر میکنی فقط خودت گناه و ثواب میدونی چیه؟ فکر میکنی من این چیزا رو نمیدونم . خیل هم بیشتر از تو میدونم . اما اینم میدونم رابطه بین دوخترو پسر اگه از روی دوستاشتن باشه اصلانم گناه نیست .
واضح بود که سعی در خر کردن من داشت البته درون خودم چنان غوغایی به پا بود که از همان لحظه فکر تنها شدن با شیوا تمام اورگانیسم بدنمو بهم زده بود دستانم آشکارا میلرزید و ضربان قلبم به حدی سریع شده بود که دم و بازدمم اشکال پیدا کرده بود . و نظم نفسهام بهم خورده بود . شیوا ادامه داد عزیزم میدونی خیلی وقت که چشمم دونبالته . می دونی اونوقتا که یه گوشه میشنیو منو با اون چشمای خوشگلت دنبال میکنی چه لذتی میبرم . اما حتی یک بارم سعی نکردی خودتو به من نزدیک کنی تا بلاخره خودم دست بکار شدم .من خجالت زده نگاهمو به زمین دوخته بودم .
شیوا – نمی خوام این فرستی که پیش اومده را با بچه بازی خرابش کنی . دوستدارم مثه یه مرد منو تو بغلت بگیری تا بفهمم که در موردت اشتباه نکردم .
اینجملات را وقتی داشتیم سوار تاکسی میشدیم به انتها رسوند . توی صندلی عقب تاکسی دوتاییمون تنها جاگرفتیم . شیوا اول سوار شد و بعد من . اینقدر جای کمی برای من باز کرده بود که کاملا به هم چسبیده بودیم و گرمی ونرمی تنشو به خوبی احساس میکردم دستشو گذاشت انتهای رونم و من خیلی سریع تحریک شدم و کیرم تا اخرین حد بزرگ شده بود . انگشتان شیوا به آرومی کنار رونم نزدیک کیرمو لمس میکرد . دوباره همون حالت دورانی سرم شروع شده بود . و هیجانی که در حال تحملش بودم وصف ناشدنی بود . ولی منو هنوز به خودم جرات شکستن توبه ام را به خودم نداده بودم و از شکستن آن ترس داشتم در تمام طول راه ساکت بودیم وشیوا همچنان به لمس رونم و گاهی هم اشاره به کیرم مشغول بود. وقتی لحظه پیاده شدن رسید . نمی دونستم که چه کار باید بکنم آخه با کیر شق که نمی شد توخیابون راه افتاد به هر حال نمیشد هم که تا قیامت توی تاکسی نشست بلاخره با صورتی به رنگ خون از تاکسی پیاده شدم . شیوا که حدس زده بود من حالا تو چه وضعیتی هستم همانطور در حال پیاده شدن زلزده بود به کیر شق شده من که داشتم تمام تلاشمو میکردم که پنهونش کنم . لبخندی بر لباش نشست مستقیما تو چشمام نگاه کرد و خیلی اروم گفت : فدات بشم که اینقدر زود حالت بد میشه. کرایه را حساب کردیمو به طرف خونه مهتاب به راه افتادیم. در تموم طول راه من داشتم برای درست کردن جای کیرم با خودم کلنجار میرفتم . و شیواهم دائم چشمش به اون و زیر زیری میخندید. و حال من روبه وخامت گذاشته بود . خونه مهتاب تو یک مچتمع آپارتمانی در طبقه چهارم قرار داشت . وقتی وارد مجتمع شدیم شیوا با سرعت دوید وسوئیچ آسانسور را فشار داد من به کنارش رسیدم لحظاتی بعد آسانسور به طبقه هم کف رسید و ما واردش شدیم و سوئیچ طبقه چهارم را من فشار دادم هنوز در آسانسور کامل بسته نشده بود که شیوا رو آویزون بر گردنم دیدم خواستم از خودم دورش کنم ولی اون منو محکم گرفته بود و لباشو روی لبای من گذاشت . چنان مجذوب طعم لباش شدم که دیگه هیچ مقاومتی نمیتونستم بکنم ولی همچنان موضوع توبه کردنم یقه امو گرفته بود و آخرین لحظات به باد رفتن ایمانمو به تلخی مینگریستم . سینه های گوشتالو شیوا در حالی که سعی میکرد قدشو با روی پنجه رفتن به اندازه قامت من کنه سخت به سینه من فشرده میشد . و با تمام وجود در حال بوسیدن لبهای من بود ناخودآگاه دستام به دور کمرش حلقه شد و اونو بیشتر به خودم فشردم شیوا برای نفس گیری لحظه ای لبشو از لبام جدا کرد تو چشمام نگاه کرد و از لذت همراهی کردن من گفت : قربونت برم که میخوای دلمو نشکنی . یک مرتبه آسانسور از حرکت ایستاد و صدای زنی خیلی خشک و بیروح از بلند گوی آسانسور به گوش رسید که اعلام میکرد . طبقه چهارم . و بلافاصله در اسانسور باز شد . شیوا خیلی سریع یه بوس دیگه رو لب من زد . ودست منو گرفت و به دنبال خود به طرف آپارتمان مهتاب کشید . لحظاتی بعد من کلید را تو در آپارتمان چرخوندم . و وارد آپارتمان شدیم.(ادامه دارد)
darvack
|
|
|
آوولا خوشگل نوشتی . ادامه ....
|
|
|
|
|
tanx
داستان قشنگیه ، منتظر ادامشیم
|
|
|
darvack

چه دردیست در میان جمع بودن.....
|