صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خاطرات سکسی من(saedb)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 29 . 30 . >>
نویسنده پیام
# : 25 Dec 2007 04:44


خوبه سعید ادامه بده منتظرم بهتر از اینم میتونی بنویسی شک نکن

# : 25 Dec 2007 12:10


saedb

عالیه . ادامه بده . منتظریم
درود بی پایان بر تو

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 25 Dec 2007 12:34


بازم ای ول.....

چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 25 Dec 2007 15:42 | ویرایش بوسیله: saedb


فقط منو داشت نگاه میکرد خودش مونده بود تو کارم .نمیدونست نیتم خیره یا شر البته خودمم نمیدونستم چه گهی میخوام بخورم ، نیشم باز شد گفتم ببین تو واقعا شانس اوردی گیر دو تا الاغ مثله ما افتادی گیر هر کی دیگه میفتادی همون دیشب ترتیبتو میدادن حالا مثل آدم میریمو همه ماجرارو واسم تعریف میکنی
همونجوری که منو نگاه میکرد گفت کدوم ماجرا گفتم نمیدونم هر ماجرایی دوست داری فقط من یکیو باید قانع کنی که نکنمت
بازم زد زیره گریه ، یعنی شما واقعن میخاید منو .....گریه، پس چی فکر کردی اوردیمت اینجا نازت کنیم فکر کردی الان از خونه فرار میکنیو گیره یه آقای مایه دار میوفتیو به عنوان دختر خونده قبولت میکنه تا آخر عمر به خوبی خوشی زندگی میکنی
نه اشتپ فکر کردی تا همین الانم شانس اوردی ، از این به بعدشم اگه رو شانس باشی گیر یه خانم رئیسه کار درست بیفتیو لا اقل واسه کاری که میکنی یه پولیم بگیری
دیگه با شنیدن حرفای من به عر عر کردن افتاده بود
منم واقعن از خودم میترسیدم اگه برم طرفشو بخوام بازم بقلش کنم که آروم بشه این دفه الت جرمه ما بخواد بازیگوشی در بیاره واویلا
تنهاش گزاشتمو اومدم پیشه ممد
ممد: سعید خیلی نامردی آخه تو آشپزخونه، لا اقل میبردیش یه دشکی چیزی زیرش پهن میکردی
خفه بابا جون مادرت این چی بود ورداشتی اوردی فقط به درد مجلس ختم میخوره ببریش بشونش سر یه قبری بگی حالا گریه کن
: چطور نتونستی....خاک تو سرت کنم واستا الان من میرم تقشو میزارم میام
تو ماله این حرفا نیستی
: حالا ببینو یاد بگیر
خواستم جولوشو بگیرم ولی میدونستم پپه تر از این حرفاست (ممد خیلی بچه احساسی بود با شنیدن چهارتا کلمه احساسی پاک از خودش بی خود میشد)
پاشد رفت تو آشپرخونه منم نشستم به این بلایی که نازل شده بود اندیشیدم
بعد ده دقیقه امد بیرون دیدم چشاش کاسه خونه معلوم بود پا به پایه دختره اشک ریخته بود
گفتم ممد جان چی شد داداش معلومه شیری شیری، هیچی نمیتونست بگه معلوم بود دهن وا کنه بغضش میترکه سری زد بیرونو رفت طرف حیاط
چیکار کنم کاشکی دستم میشکستو دیشب جوابه تل نمیدادم
عقلم میگفت برو بکنش از این موقعیتا کم واسه آدم پیش میاد تو نکنی یکی دیگه
ولی دلم میگفت این تازه میخواد بیاد تو راه اگه استارتشو تو بزنی تا آخر عمر نفرینش پشت سرته
اعصابم ریخته بود به هم بلند شدم یه علی گفتمو رفتم سمت آشپزخونه با عصبانیت رفتم تو دیدم نشسته رو زمینو سرشو گرفته بین دستاش رفتم جولو دستشو گرفتم با خشونت بلندش کردم خیلی ترسیده بود همش میگفت نه تو رو خدا با من کاری نداشته باش بزار من برم به حرفاش توجه نکردم کشوندمش بردمش تو اتاق نشوندمش رو زمین
خودمم نشستم رو بروش
حالا تعریف کن
سرشو انداخته بود پایینو داشت مثله بید میلرزید
بلند داد زدم زر بزن دیگه
: چی بگم هر چی بخوای بهت میگم فقط کاری باهام نداشته باش بزار من برم
ببین من از خیره تو گزشتم هیچ کاریم با هات ندارم فقط نمیتونم اجازه بدم همینجوری بری تو خیابون
پاتو از در این خونه بزاری بیرون به سر کوچه نرسیده بیست نفر خفتت میکنن
حالا مثل بچه آدم داستانو واسم بگو
سرشو اورد بالا یه نگاه تو چشام کرد نمیدونم چرا احساس کردم دلش یه کم آروم شده و دوست داره به من اعتماد کنه
باصدای لرزون گفت چی بگم واست
گفتم ار کجا فرار کردی چرا فرار کردی اصلن هدفت از فرار کردن چی بود چی کار میخوای بکنی
همزمان ممدم سر رسید ، یه نگاه به ما انداختو رفت یه گوشه نشست
(بشنویم داستا یه دختر فراریو از زبون خودش)
اسمم واقعیم فریدست اهله یکی از روستاهای.............هستم تا پنجم ابتدایی درس خوندموبعدش درسو مدرسرو بوسیدمو گزاشتم کنارواسه اینکه اگه میخواستم ادامه بدم باید هر روز میرفتم شهر من سه تا برادر دارم مادرم خیلی مهربونه پدرم مرده ولی مادرم همون ساله اول شوهر کرد یکی از برادرام ماله ناپدریمه ، برادرای تنی خودم از من بزرگ تر بودن و برادر ناتنیم از من کوچیک تر اوضاعه خونه خوب بود تا وقتی که برادرام ازدواج نکرده بودن ولی وقتی که اونا رفتن سر خونه زندگیشون مشکلات من شروع شد احساس میکردم نه ناپدریم منو به چشم دخترش نگاه میکنه نه برادر ناتنیام گریه............
تا اینکه یه شب که خواب بودم احساس کردم یه چیزی داره رو بدنم حرکت میکنه خیلی ترسیده بودم نمیتونستم از جام تکون بخورم احساس کردم یه دستی روی بدنم همش داره بالا پایین میره دیگه موضوع رو فهمیده بودم چشامو وا کردمو برگشتم نگاه کردم دیدم برادر ناتنیم بقلم دراز کشیده و یه دستش رو منه یه دستشم رو کیرش
دیگه حاله خودمو نمیفهمیدم خواستم بلند شم یه چیزی بگم که محکم جولوی دهنمو گرفت داشتم میمردم از ترس همونجوری که جولوی دهنمو گرفته بود اومد روم خوابید صورتشو برد دم گوشم گفت فریده خیلی گوشت شدی
ببین اگه از این موضوع چیزی بگی فوقش من یه کتک مفصل میخورم ولی مطمعن باش نمیزارم زنده بمونی میکشمت نفسم بند اومده بود اشک تو چشام جمع شده بود اونم بعده اینکه حرفاش تموم شد مشغول ادامه کارش شد بی شرف دستشو انداخته بود تو شرتمو داشت منو میمالوند بعده دو دقیقه از روم پا شد گفت واسه امشب بسه ولی یادت باشه بهت چی گفتما اگه صدات در بیاد پخ پخ (راست میگفت خیلی بچه شری بود با اینکه پونزده سالشه ولی همه کاری از دستش بر میومد)
تا صبح داشتم گریه میکردم و به حرفاش فکر میکردم چی کار میتونستم بکنم اگه چیزی میگفتم اوضاع از اینی که هست بدتر میشد نمیدونم کی خوابم برد صبح از خواب پا شدم احساس کردم همه ماجراهای دیشبو خواب دیدم به خودم میخواستم بقبولونم که همه اونا خواب بوده پاشودم رفتم سراغ کارای خونه داداشای ناتنیمم صبح زود با پدرم میرفتن سر زمینو شب بر میگشتن اونروز دوسه دفه خواستم موضوع رو به مادرم بگم ولی تا میومدم لب باز کنم یاده حرفا ی اون میوفتادم بعدشم خودمو خر میکردم که دیشب حتمی خواب دیدم اونروز گزشتو بازم شب شد من خیلی خسته بودم زود رفتم تو جامو خوابیدم
ادامه دارد.......

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 26 Dec 2007 03:02


عالی . ادامه ......

# : 26 Dec 2007 07:45


آقا باقی داستان رو از زبون همون دختره تعریف کن . .کارش درست تره !

تا کمرت را خم نکنی . . کسی نمی تواند سوارت شود . .! ( مارتین لتر کینگ)
# : 27 Dec 2007 02:06


کوشی پس؟
ادامه بده

چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 27 Dec 2007 21:58


نمیدونم ساعت چند بود که باز از خواب پریدم بازم مثله دیشب گرمای یه دستو رو تنم احساس کردم دیگه جرعت باز کردن چشامو نداشتم فقط شروع کردم آروم گریه کردن اون ماجرا تقریبا هر شب واسه من اتفاق میوفتاد ولی هر چی بیشتر میگزشت روی اون کثافت بیشتر وا میشد دیگه به جایی رسیده بود که شرتمم میکشید پایین
دیگه داشتم دیوونه میشدم هر شب بجای خواب بوی تن اون کثافتو استنشاق میکردمو تا صبح خواب به چشم نمی یومد جرعت نداشتم با کسی این موضوع رو در میون بزارم
این شد که تصمیم گرفتم فرار کنم راهه دیگه ای نداشتم با خودم گفتم هر جایی که برم بهتر از اینجاست به هیچ چیزه دیگه ای بجر خلاصی از اون موقعیت فکر نمیکردم
شب قبل از فرارمن، مادرم رفته بود بیمارستان پیش خواهرش که باردار بودو وقت زاییدنش رسیده بود بمونه، اون شبم مثله همیشه اومد سراغم دیگه طوری شده بود که اول بیدارم میکرد بعد کارشو انجام میداد اونشب بد ترین شب زندگیم بود منو به عقب برگردوند شلوارو شرتمو با هم کشید پایینو برای اولین بار کیرشو فرو کرد به سولاخم همیشه لا پایی میکرد ولی ایندفه نمیدونم چرا این بلارو سرم اورد همچین که فرو کرد یه داد بلندکشیدمو شروع کردم بلند بلند داد زدن اونم سریع کشید بیرونو جولوی دهنمو با دست گرفت آروم رو من دراز کشیده بود بعد یه دقیقه دیدم برقای اتاق روشن شد پدر ناتنیم اومدتوريا، این صحنرو که دید یه چنتایی چکو لگد بهش زدو از خونه انداختش بیرون
دلم آروم گرفت با خودم گفتم کاشکی زودتر این کارو میکردم
بعد از این که اوضاع عادی شد دیدم اونم اومد کنارم نشستو با نوازش شروع کرد به آروم کردن من
منم که خیلی وقت بود دلم میخواست یکی نوازشم کنه و بهم دل داری بده با تمام وجودم بقلش کرده بودم بعد یه مدت که آرومتر شدم احساس کردم داره به طور عجیبی منو نوازش میکنه دستشو از موهام میکشید و تا نزدیکای کونم میبرد خواستم خودمو از اون شرایط نجات بدم که محکم منو فشار داد به خودش طوری که نفسم نمیتونستم بکشم
شروع کردم به داد زدن تقلا کردن ولی هیچ فایده ای نداشت اونم از پسرش بدتر
یه بلایی اونشب به سر من اورد که فکر نکنم تا آخر عمرم فراموش کنم البته منم منم ......(اینجاشو نمیدونم چرا نگفت )
صبح که شد لباسامو پوشیدمو یه کم پول ورداشتمو راهی اینجا شدم بدون هیچ هدفی فقط میخواستم اونجا نباشم
من و ممد تو اون یه ساعت که داشت داستانشو تعریف میکرد حدود یه بسته او نیم سیگار تموم کردیم دیگه آخراش داشت دود از کلم بلند میشد یه نگاه به ممد یه نگاه به دختره یه اروده (من خیلی زود جو گیر میشم)
مادرشونو میگام آدرس خونتون بده یالا زود باش
: نه میخوای چی کار کنی منو نبر پیششون من تازه از اون جهم راحت شدم اگه بخوامم نمیتونم برگردم
ببر صداتو فقط آدرس بده
خون جولوی چشامو گرفته بود اصلا تحمل نامردیو ندارم
رفتم لباسامو پوشیدمو نشستم جولوش
نترس تو رو نمی برم پیششون فقط تو آدرس بده کاریت نباشه
: نمیتونم آدرس بدم آخه آخه
ببین به اروا خاکه بابام یا آدرسو میدی یا اینکه چشامو میبندمو کار نیمه کاریه داداشتو تموم میکنم
خلاصه با هزار زورو زحمت آدرسو ازش گرفتم ،ممدم پاشد با من راهی بشه که گفتم تو باش اینجا هوای اینو داشته باش من با چنتا از بچه ها میرمو بر میگردم با هزار مکافات تونستم رازیش کنم که نیاد
رفتم تو محل دو تا از لاشخورارو جمع کردم و بهشون گفتم شره هستید اونا هم نه نگفتم( تنشون میخاره واسه این جور مسائل )، رفتمو ماشین یکی از بچه هارو قرض کردمو راهی اونجا شدیم
هفت هشت ساعت بعدش اونجا بودم دیگه یه نموره از اون داغی در اومده بودم ،رفتیم داخل روستاشون دیگه سرد سرد شده بودم(ای بابا بازم جو منو گرفت حالا چی کار کنم عجب قلطی کردم اصلا منو سننه ) ولی دیگه دیر شده بود تا اونجا رفته بودم نمیتونستم بدون هیچ حرکتی بر گردم جولو بچه ها هم خیت بود
روستاشون کوچیک بود ولی با کلاس دو تا خیابون بیشتر نداشت به اولین نفری که رسیدیم آدرسو پرسیدم و بدون دردسرآدرسو پیدا کردم
خونشون تویه یه نیم کوچه بود نمیدونم شانسه ما مثله اینکه یه نفرم تو کوچشون مرده بود همه اهالی روستا جمع بودن به سرم زد گردش کنم بپیچم به بازی ولی وجدانم قبول نکرد همینجوری برگردم دیگه کم کمش یه خط باید رو صورت باباهه مینداختم ، ماشین پارک کردمو به بچه ها گفتم باشید تا من برگردم
از ماشین اومدم بیرون آروم آروم رفتم سمت کوچه از یه پیری پرسیدم خونه فلانی کجاست ، نمیدونم چرا تا اسم طرفو گفتم زد زیره گریه اومد تو بغلم
ای بابا حاجی جمع کن خودتو بابا
یارو یه کم خودشو جمعو جور کردو گفت شما از فامیلای اون مرحومید
همین که اینو شنیدم برق از سه فاز کونم پرید
با دست پاچگی گفتم ای بابا مرد
پیری باز زد زیره گریه ، حاجی کی چه طور اونکه سالم بود
پیری گفت امان از این زمونه بد، دختره چش سفید شبونه تو خواب چاقورو کرده تو شکم باباش در رفته اینو گفتو باز زد زیره گریه
این جمله که از دهنش بیرون اومد پاهام سست شد چشام سیاهی رفت اصلا باورم نمیشد اون دختر 17 ساله با اون چهره بچگونه یه همچین حرکتی انجام داده باشه
بدون هیچ حرفو حدیثه دیگه ای راه ماشینو پیش گرفتمو رفتم نشستم توش
: چی شد سعید طرف کوشش نکنه ما رو کیر کردی
هیچ حرفی نزدم سرم گزاشته بودم رو فرمونه به آخر عاقبت اون بچه داشتم فکر میکردم
بعد ده دقیقه به خودم اومد
بچه ها باید برگردیم
: چرا آخه چی شده مگه
هیچی بابا طرف خودش داوطلبانه ریقه رحمتو سر کشیده ، دیگه از ما کاری بر نمیاد
خلاصه گازشو گرفتیم رفتیم سمت خونه(چی بهش بگم اون چی داره به من بگه شایدم خبر نداره طرف تلف شده)
رسیدم تو محل ماشینو تحویل دادمو از جماعت لاشخوران تشکری کردیمو رفتیم سمت خونه
درو وا کردم رفتم داخل کاملا با خودم درگیر بودم هر قدمی که سمت خونه بر میداشتم تپش قلبم بیشتر میشد
خلاصه رفتم تو
دیدم ممدو داداشم نشستن دارن کس شعر میگن
تا منو دیدن از جاشون بلند شدن اومدن طرفم
ممد: چی شد چی کار کردی
داداشه : د جون بکن ببینم چه گندی بالا اوردی
هیچی بابا دختره کجاست
داداشه : ردش کردم رفت ولی گفت آخر شب برمیگردم
چی کار کردی
ممد: هیچی بابا یه گریه زاری راه انداخته بود که نگو ما هم گفتیم بزار بره یه چرخی بزنه ببینه دنیا دسته کیه بعد خودش برمیگرده
خاک بر سرتون (اینو گفتمو زدم بیرون)
دو ساعت تمام به امیده این که پیداش کنم خیابونارو بالا پایین کردم
آب شده بود رفته بود تو زمین
نمیخواستم دختری که بخاطر نجابتش آدم کشته اینجوری تویه شهری با آدمای هزار رنگ رها بشه
نتونستم پیداش کنم

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 27 Dec 2007 23:09


داداش عالی بود همینطور ادامه بدده.

اکبر آقا قزوینی
# : 27 Dec 2007 23:42


arman_110

خوشحالم سر زدی
من یکی از دوستاران تایپیکه اکبر آقا قزوینی هستم
موفق باشی

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 29 . 30 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB