صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خاطرات سکسی من(saedb)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 29 . 30 . >>
نویسنده پیام
# : 22 Dec 2007 03:00


این که داستانات رو یک جا جمع کردی عالی شده !

# : 22 Dec 2007 14:50




# : 23 Dec 2007 03:29


kheili lati
mikhamet

life is a smooth born
# : 23 Dec 2007 12:58


saedb
پسر خیلی باحالی تو . دمت گرم . کمرت سلامت
بازم بنویس
درود بی پایان بر تو

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 24 Dec 2007 01:43


Quoting: eternal_boy
این که داستانات رو یک جا جمع کردی عالی شده

آره اوایل ناشی بودم ممنون از نظراتت
Quoting: foruzanjiggi
kheili lati

ما شکلاتی بیش نیستیم
Quoting: foruzanjiggi
mikhamet

ما بیشتر
Quoting: mohsen_m275
پسر خیلی باحالی تو . دمت گرم . کمرت سلامت
بازم بنویس

نظر لطفته فردا یه داستان جدید آپ میکنم

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 24 Dec 2007 12:05


Quoting: saedb
فردا یه داستان جدید آپ میکنم



چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 24 Dec 2007 16:55


میخواستم اول داستان سفرمو بنویسم
ولی دیدم این یکی ارزشش بیشتره
ممنون که با نظراتتون دلگرمم میکنید

دختر فراری
من همچنان بدونه تغیر سعید 24
ساعت دوازده شب بود
خسته از کاره روزانه(من اون زمان تو یه مغازه لوازم خونگی فروشنده بودم)خواب خواب بودم که تلیف زنگ خورد
ای بر پدرتون لعنت این وقت شبم دس ور نمیدارید با چش پر از خون تو خوابو بیداری گوشیو ورداشتم
کیه
منم(ممد الاغ بود)
بنااااااال
سعید خواب بودی
خیره سرت این وقت شب زنگ زدی بپرسی خواب بودم یا نه
یه دهنی از تو من بگام
:نه به جون تو کارت داشتم
خب بنال
:کس فراری به پستم خورده(وای چی میشنیدم تا این جمله از دهنش بیرون اومد نیم متر از جام پریدم انگار نه انگار که خوابیده بودم چشام بازه باز شد)
به به داش ممد سالار کجایی بابا حالی از ما نمیپرسی به جان ممد دلم بدجور هواتو کرده بود، قبله این که بزنگی یادت افتادم گفتم یه زنگ بزنم به این داش ممد ببینم بی معرفت کجاست خوب شد خودت زنگ زدی
:کس نگو سعید کی خونتونه
ممد جون منمو داداشم
:بیارمش
کی هست چند سالشه بدنش تو چه مایه هاییه چند وقته فرار کرده جولو بازه یا نه
:اه چقد سوال میکنی نمیدونم باباهمین الان تورش کردم درو وا کن دم دریم
ای تو روحت از دم در داری صحبت میکنی نمیگی یکی از همسایه ها ببینه آبروی ما تو محل میره
:بی خیاله این حرفا بیا درو وا کن
واستا
دوییدم رفتم دم در ، درو وا کردم دیدم یه چیزی مثله گربه پرید تو یه نگاه انداختم دیدم یه نفر مثله سگ داره دوره حیاط میدوعه
رفتم جولو تاریک بود دستشو گرفتم گفتم واستا بابا چیه عزیزم مشکلتو بگو(یه دختر 17 ساله مو مشکی چهره بدون آرایش ولی خوشکل قد کوتا بدنه ترکه ای بچه ....ماله یکی از شهرستانای غربی بود نمیگم کجا که احیانا به کسی بر نخوره)همینجوری که نفس نفس میزد گفت سلام آقا دسشوییتون کجاست
خلاصه راهنماییش کردمو رفت سمت مسترا ممد اومد تو درو بستم(یه نگاه انداختم به ممد دیدم آشو لاش شده)
چی شده ممد صورتت چرا این مدلیه
:بابا کیر تو این زمونه آدم به خاطر یه کس باید با چهل نفر دعوا کنه عجب مملکته تخمی شده
گفتم کی کجا بچه کجا بودن بزا من داداشرو بیدار کنم بریم سراغشون
:نه نمیخواد چهارتا از کونای بالا بودن با ماشین سیریش شده بودن
چهارتاشونو کردم
ممد مطمئنی کردی احساس میکنم یه کم گشاد گشاد راه میری
:ای بابا ما میگیم کردیم تو هم بگو کرده دیگه چی کاره باقیش داری
اصل موضوع رو بچسب
ایول ایول معلومه زدی خارشونو گاییدی حالا از کجا بلندش کردی
:تو خ آزادی نزدیک ترمینال
بیا تو بیا تو با این حالت الان از دست میری
فرستادمش تو خونه خودمم واستادم دم در دستشوئی منتظر
دهن سرویس نیم ساعت ما رو کاشت نمیدونم اون تو داشت چی کار میکرد
خلاصه زد بیرون یه نگاه به من انداخت یه لبخند بهش زدم
گفتم خوبی شما معلومه خیلی حالت بد بوده
:مرسی بد نیستم چه طور
هیچی همینجوری گفتم، بیا بریم داخل
رفتیم تو من جولو تر میرفتمو اونم عقب میومد
رسیدیم داخل دیدم به به داداشه در عرضه نیم ساعت خونرو دسته گل کرده ،تا حالا تو زندگیش از این کارا نکرده بود (با خودم گفتم دمش گرم عقلش رسیده یه دستی به خونه بکشه طرف با دیدن مکان کپ نکنه)تو همین فکرا بودم که دیدم ممد از آشپزخونه زد بیرونو در حالی که بغض کرده بود گفت داش مهدی ضرفارم شستم کاره دیگه نیست
داداشه هم یه ابرو بالا پایین کردو گفت خسته نباشی بیا بشین ممد جون پیشم چه قد دلم هواتو کرده بود به جون سعید نه تو رو کفن کنم امشب میخواستم یه زنگ بهت بزنم حالتو بپرسم.
خلاصه رفتیم تو نشستیم رو زمین همینجوری فقط همدیگرو نگاه میکردیم
یه نگاه انداختم تو چشای دختره خیلی ناز بود معلوم بود خیلی ترسیده
سرشو پایین انداخته بودو داشت با انگشتاش بازی میکرد
گفتم شام خوردی یا نه گفت آره سره راه آقا ممد یه چیزی واسم خرید خوردم
گفتم پاشو معلومه خوابت میاد بیا اونور جاتو بندازم بگیر بخواب
این جمله منو که شنید بال در اورد سریع از جاش بلند شد با لبخند به من گفت آره بد جوری خوابم میاد ممنون
ممد:با با نه دیگه چی بشینین حالا زوده که
نه ممد جون مشخصه خوابش میاد از چشایه قشنگش معلومه
تو هم پاشو جمعو جور کن دیگه دیر وقته برو برس به زندگیت
(تو اون لحظه بنده خدا دلش میخواست بلند بلند گریه کنه)داداشه هم حرفه منو تائید کردو با کلی دردسر از خونه انداختیمش بیرون
اونورم واسه این دختره یه جا ردیف کردیمو فرستادیمش لالا
داداشه:سعید جولو بازه یا نه دردسر نشه واسمون
به جون تو نمیدونم این الاغم روش نشده هیچی ازش بپرسه
:خوب چاره ای نیست فردا من صبح میرم سره کار تو مرخصی بگیرو بشین خونه ،هواست باشه ها آمارشو دقیق در بیار کسخل بازی در نیاریا
باشه بابا تو بعده بیستو اندی سال منو نشناختی
:چون میدونم چه جونوری هستی دارم میگم
باشه دیگه هواسم هست
خلاصه داداشه رفت سی خودشو ما هم رفتیم سی خودمون
بد ترین شب زندگیه من اونشب بود ، مگه میتونستم بخوابم داشتم میمردم از شحوت هزا رو یک نقشه داشتم میریختم واسه فرداصبح
اصلا فکرشو نمیکردم یه همچین بلایی قراره سرم بیاد
ادامه دارد........

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 24 Dec 2007 20:11




چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 25 Dec 2007 00:38 | ویرایش بوسیله: saedb


صبح شد نمیدونم کی خوابم برده بود ، داداشه هم صبح زود زده بود بیرون
بلند شدمو رفتم یه آبی به سرو صورتم زدمو اومدم سمت اتاقی که دختره خوابید بود
یه نمه درو وا کردمو یه نگاه انداختم تو وای چه صحنه ای بود یه دختر مامانی جولوم دراز به دراز خوابیده بود(برم بیدارش کنم بدم دستش اوله صبحی میل کنه، نه بابا کسخل نشو بزار راحت بخوابه وقت زیاده،آخه دارم میمیرم نمیتونم خودمو نگر دارم ، ) داشتم با خودم کل انجار میرفتم که دیدم یه قلت کوچولو زد طوری که صورتش به سمت من شد
اجب زمونه بدی چهرش خیلی بچگونه او مامانی بود با دیدن صورتش همه فکر ای بد از سرم دور شد
رفتم اون اتاقو شروع کردم شکم خالی سیگار کشیدن
دختر فراری زیاد به پستم خورده بود ولی همشون انو گه بودن ولی این یکی معلوم بود صفره صفره
پاشودم یه زنگ زدم محله کارو مرخصی امروزو ردیف کردم
بعدشم زدم بیرون پی بندو بسات صبحونه
یه سری آتاشغال گرفتمو اومدم سمت خونه رسیدم سر کوچه دیدم یه نفر رو پله هامون کز کرده او نشسته رفتم جولو دیدم بعله (ممد الاغه) سرش پایین بود یه پس گردنی حوالش کردم سری از جاش پاشدو گفت کجایی تو نیم ساعته دارم زنگ درو میزنم یه ربع هم هست که در خونه نشستم
گفتم کوری مگه رفته بودم صبحونه بگیرم
ممد:خوب یه زنگ به من میزدی سر راه میخریدم دیگه
خوب باشه دیر نشده اینا شد پنجو پونصد با هزینه رفتو آمد میکنه به عبارتی شش سر راست رد کن بیاد
: چه دخلی داره به من میخوای کوفت کنی پولشو من باید بدم
نه داداش انگاری که دوست نداری بیای داخل باشه همین مصیری که اومدی انگار نیومدی تا سه میشمرم اینجا نبینمت
:چس نکن سعید خودتو باشه منم گشنمه دنگی دنگی حساب میکنیم
خلاصه نصفه پولو زنده کردیمو رفتیم داخل
رفتیم تو این ورو بگرد اونورو بگرد دختره نیست که نیست
ممد کیر تو روحت دختره در رفته به جان خودم اگه چیزی کش رفته باشه از خونه از حولقومت میکشم بیرو
ممدم نشست رو زمینو دو دستی زد تو سرش
رفتم سمت جایی که خوابیده بود دیدم لباساش (مانتو روسریش )رو زمین افتاده
داشتم با خودم کل انجار میرفتم که دیدم در وا شد خانوم اومد تو
کجا بودی بابا دلم هزار راه رفت
سرشو انداخت پایینو گفت اونور، گفتم کدومور با خجالت گفت دسشویی دیگه چیزی نگفتم ممدم که با دیدنش گل از چهرش شکفت
خلاصه رفتم بسات صبحونرو ردیف کردمو سه تایی نشستیم پاش
بیچاره لقمه از گلوش پایین نمیرفت ما دو تاهم مثل الاغ داشتیم میخوردیم
خوردیمو سیر شدیمو یه وری جفتمون ولو شدیم اونم فقط سرشو انداخته بود پایینو گاهی زیر چشی منو یه دید میزد
سیگارو از جیبم در اوردمو یه دونه دادم ممد یه تاروفم زدم به خانوم
احساس کردم با این کارم خیلی بهش بر خورد سری بلند شد مشغول جمع کردن سفره شد منم که کیرمم نبود اصلا حال سفره جمع کردن نداشتم
سیگارمو کشیدمو رفتم سمت آشپزخونه دیدم مشغول ششستم لیواناست (برم از عقب بچسبم بهش ببیم چند چنده ) رفتم جولو دستمو انداختم دور کمرش چسبیدم بهش دیدم هیچی نگفت فقط احساس میکردم بد جوری بدنش داره میلرزه توجه نکردمو از عقب شروع کردم به خوردن گردنش ، چه حالی میداد از رو شلوار کیر شق شدمو میزدم در کونشو جولو عقل میکردم دیگه داشتم دیونه میشدم اونم بی حرکت بدون هیچ صدایی سر جاش وایساده بود
به سرم زد برش گردونم برم سراغ لباش
برگردونمش تو صورتش یه نگاه اندا ختم (جگرم آتیش گرفت)
مثله ابر بهاری داشت بی صدا اشک میریخت با دیدن این صحنه همه شهوتم یه دفه خوابید
سرشو انداخته بود پایینو داشت همینجوری بدون صدا اشک میریخت
دستمو انداختم زیره چونش صورتشو یه نمه دادم بالا تو چشاش نگاه کردم
تو اون لحظه یه دختر فراری ندیدم
یه بچه 17 سالرو دیدم که از ترس نمیدونه به کی پناه ببره
دو دل شدم (اینو من چی کار کنم ، ممد کیرم تو امواتت این چه لقمه ای بود واسه ما گرفتی،حالا چه جوری آرومش کنم)دلو زدم به دریا چسبوندمش به خودم دستمو انداختم پشتشو شروع کردم به نوازشش، صورتمو بردم دم گوشش آروم زمزمه میکردم(کاری ندارم باهات ، از هیچی نترس ، تا من اینجا هستم نمیزارم کسی طرفت بیاد ، آروم باش گریه نکن ) هر چی من بیشتر این حرفارو میزدم گریه هاش بیشتر میشد اولش بدون صدا بود ولی بعد از چند ثانیه تبدیل شده بود به هق هق خودشو محکم تو بقله من فشار میدادو بلند تر گریه میکرد، نمیدونم چه مدت تو اون حالت بودیم فقط احساس میکردم هر چی خودشو بیشتر تو بغلم فشار میده بیشتر خوشم میاد
(یواش یواش کیرم داشت عرضه اندام میکرد )بازم اون کرمه اومد سراغم کسخل شدم رفتم سراغه گردنش تا لبمو رو گردنش احساس کرد خودشو سریع کشید عقب طوری که پشتش محکم خورد به ظرف شویی دیگه گریش بند اومده بود داشت با تعجب تو چشای من نگاه میکرد(اجب گیری کردیما ، ای بابا تازه داشت خوشم میومد، چی کار کنم خدااااااااااا
ادامه دارد..........

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 25 Dec 2007 02:37


باقیشم فردا

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 29 . 30 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB