صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / همیشه تنها...... خاطرات مارتیک.......*فهرست در صفحه اول*
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 50 . 51 . >>
نویسنده پیام
# : 1 Dec 2007 01:09


سلام به دوستای گلم
eliet_r عزیزم امیدوارم که اوضاع چشمات روز به روز بهتر بشه
چشم عزیزع حتما سعی میکنم جواب همه دوستان گلمو تک به تک بدم
اینو بدونید دوستای گلم من کوچیک تر از اونم که بخوام خاسته های بزرگانی مثل شما رو نادیده بگیرم و اینجا از دوستان دیگه هم که نظرات خودشونو به اطلاع رسوندن تشکر میکنم
ali -b-kar* makjmalee*delbigharar از همتون متشکرم
اینم ادامه داستان



همیشه خسته : قسمت هشتم



سلام
خلاصه اون شب حنیف و نوید از بس کس شعر گفتن نذاشتن بخوابیم
از اون روزی که منو نگار با هم صحبت کردیم دو روزی میگذست و من از نگار بی خبر بودم نمیتونم دروغ بگم خیلی فکرمو درگیر کرده بود به حدی که حتی روی کارای روزمرم هم تاثیر گذاشته بود . اما باز این غرور لعنتی اجازه حرکت بهم نمی داد به هر حال تا ساعت چهارونیم تو شرکت بودم . بعد از پایان کار اومدم تو پارکینگ که یهو نوید رو دیدم که داره از ورودی پارکینگ داخل میشه و برام دست تکون میده
سلام حاجی خوبی این طرفا ؟
فدام شی داشتم میومدم دنبالت بچه ها تو خیابون منتظرن
بابا مثل اینگه فکر میکنید همه مثل خودتون کارتن خوابن مگه خونه زندگی ندارید
چرا اما راننده نداشتیم
پس بمونید تو خماری
ااااااااااااا حالا ببین لاشی خا نو منم با خنده ماشینو روشن کردمو رفتم کنارش گفتم : داداش چنده ؟
اومد گفت : مارو ببر ، مجانی میدم
خلاشه اومدیم بیرون که دیدم ساغر و ساغی و مامانشون بیرون وایستادن
گفتم : بیشعور میگفتی کی باهاته تا من انقدر لفتش ندم و حرکت کردیم سمت میدون تجریش و اونجا پیادشون کردمو و گازشو گرفتم سمت خونه تو
خلاصه تو خونه داشتم با مادرم صحبت میکردم که موبایلم زنگ خورد و اومدم دیدم شماره ناشناسه اما میشد یه حدسایی زد منم با فراغ کامل گذاشتم کلی زنگ خورد و با فراغت کامل گوشیو برداشتم که دیدم یه خانمی از یه جای شلوغ داره تماس میگیره
بله بفرمایید ؟
الو اقای ماریتیک ؟
بله مارتیک هستم امرتون ؟
عذر میخوام مزاحم شدم اما یه مشکل پیش اومده میخواستم تشریف بیارید اینجا
گفتم متوجه نمیشم شما از کجا تماس میگیرید
گفت بیمارستان طالاقانی
همین که گفت بیمارستان یهو انگار یه پارچ اب یخ ریختن روم یخ لحظه کپ کردم یعنی چی شده برای کی چه اتفاق افتاده؟
خودمو جمع و جور کردم و گفتم میشه واضحتر بگید چه اتفاقی افتاده وبرای چه شخصی ؟
گفت یه اقا پسر و یه دختر خانم تصادف کردن و ما تونستیم از تو محتویات کیفشون شماره شما رو پیدا کنیم بخاطر همین مزاحم شدیم
خواهش میکنم من همین الان خودمو میرسونم
دیگه نفهمیدم چطوری اماده شدم فقط دویدم سمت اطاق بابا و بدون در زدن پریدم تو اطاقو یه راست رفتم در گاوصندوقو باز کردم اخه تو خونه ما همه رمز گاو صندوقو میدونستند و زمان احتیاج بهش دست رسی داشتن
درشو که باز کردم بابام که داشت با فاکتورهای سروکله میزد متوجه حالت من شد و اونم شوکه شد و اومد گفت چی شده منم جسته گریخته بهش فهموندم که میدونم بچه ها تصادف کردن اما نمیدونم کی اما هر کی هست منو میشناسه و معلومه حالش خوب نیست
دیگه اصلا متوجه نشدم یه موقع به خودم اومدم دیدم پشت فرمون ماشین و توی جاده ساوه دارم با سرعت دیوانه کننده ای رانندگی میکنم فلاشر هارو روشن کرده بودم و همچنین نور افکن های روی باربندو و مثل مسابقات رالی لایی میکشیدم . نمیدونم چقدر طول کشید اما بلاخره رسیدم و از پذیرش سوال کردم که بعد از اینکه گفتم شما تماس گرفتید و کل ماجرا رو توضیح دادم منو به یه مامور انتظامی معرفی کردن که ایشون از من سوال کرد
شما این دو نفر رو میشناسید
من هنوز نمیدونم کی هستند فقط گفتن شماره تلمن رو تو کیف یکی شون بوده
مامور دست منو گرفت و به سمت انتهای سالن به راه افتادیم وقتی از انتهای راه رو به سمت پایین سرا زیر شدیم دیگه داشت م مترکیدم یه حس نا خوشایند داشتم وقتی به زیر زمین رسیدیم رو در نوشته بود سرد خانه که من یه لحظه شوکه شدم خلاصه ماموره زیر بغل منو گرفت و برد داخل و جولوی یکی از کشو ها منو نگه داشت
دیگه نفسم بالا نمیومد اشکام مثل بارون میرخت اصلا نمیونستم برای چی اما دست خودم نبود
یکی از کشو ها رو کشید بیرون و من به زور یه نگاه انداختم اما هرچی بشتر نگاه میکردم دلم بیشتر اروم میشد اخه اصلا نمیشناختمش
گفتم مطمئن هستید ایشون بوده اخه من اصلا ایشونو نمیشناسم
گفت : مطمئنی
اره
بیا بریم بالا اون یکی رو نگا کن گفتم مگه ایشون ......
نه
وقتی رفتیم بالا منو برد سمت اطاقی که روش نوشته بود ای سی یو و بعد از پوشیدن گان (لباس مخصوص ) منو با یه پرستار فرستاد داخل وقتی رسیدم بالای سر مجروح اما هرچی دقت کردم نمیتونستم تشخیص بدم اخه هم شوکه بودم هم اینکه سرش دقیقا قد یه توپ بسکتبال شده بود وقتی درست دقیق شدم یه ان مات شدم
این نگار بود
چرا اینجوری شده ؟ پس اون پسره کیه ؟ چطور تصادف کرده ؟
یخو دیدم یکی داره تکونم میده و من همین جوری دارم گریه میکنم نمیدونستم چرا دارم براش گریه میکنم
اخه چرا منکه باهاش هیچ صنمی نداشتم چرا چرا و چراهای دیگه؟
پرستاره منو کشون کشون اورد بیرون تو همین هنگام که ولو شده بودم رو نیمکت ماموره اومد بالای سرم و بخم گفت شناختی
اره یکی از اشنایانمونه
شما نمیدونید که کجا رفته بودن و اون پسره باهاش چه نسبتی داره
والا نه من نمیشناسمش من فقط اسن خانمو میشناسم اونم به وسیله یکی از دوستام
خلاصه یکم حرف زد و از من خواست به هر طریق که شده به خانوادش خبر بدم
منم با پریسا تلفن کردم و ازش خواستم بیاد میدون کاج تا من برم دنبالش البته بهش هیچی نگفتم بعد از اومدن پریسا و تو جریان گرفتنش با خونه شون تماس گرفت و برادر و پدرش اومدن
من تو سالن نشسته بودم و اصلا تو این عالم نبودم که یه اقایی اومد بالای سرم گفت اقای ......
بله یهو منو بلند کرد و ازاد زد تو گوشم که منم هاج و واج مونده بودم اخه چرا
که پریسا داد زد بابا اونو ول کن اون اومده بود اینجا برای شناسایی راننده یکی دیگست
(تو رو خدا شانس ما رو ببین اگه من دیوار باشم همه جلوی این دیوار شاششون میگیره و مشاشن رو من )
معلوم شد چون من پول ریخته بودم و اسسم تو پرونده بود داداشه اسم منو دیده بود و از پرستار سوال کرده بود اون جنده خانم هم گفته بود ایشون مریضا رو اوردن
خلاصه بعد از چند وقت برو وبیا حالا دیگه نگار تو بخش بستری بود
اما من نمیتونستم برم دیدنش تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم بفهمم چمه اما حرف حنیفبهم فهموند که : گفت : بابا کره خر چقدر بهت بگم عاشقی اما مگه تو کله خرت فرو میره
من اینجور فکر نمی کنم
غلط کردی یه نگاه به خودت بنداز قیافت کفاره داره اعصابتم بلا نسبت سگ حوصله هیچکی رو هم که نداری حتی من پس چرا قبلا اینجوری نبودی
راست میگفت همش تو کر نگار بودم اما هنوز اونقدر شهامت نداشتم که پیش خودم اقرار کنم
بلاخره دلمو زدم به دریا و فرداش با ساغر رفتم ملافاتش
وقتی رسیدیم مامانش و خواهرش ندا هم اونجا بودن ورفتیم داخل اطاق و بعد از سلام و احوالپرسی با خانوادش من نشستم کنار تختش حالا دیگه کل خانوادش منو میشناختن
وقتی تو چشماش نگاه کردم چشام تار شد یه پرده اشک جلوی چشامو گرفته بود اما خیلی سعی میکردم که خودمو کنترل کنم اصلا جرات نمیکردم پشت سرمو نگاه کنم وقتی دستاشو تو دستم گرفتم و صداش کردم اروم چشماشو باز کرد و یه نگاه بهم کرد که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و ارئم شونه هام شروع به لرزش کرد اومدم معذرت خواهی کنم و برم بیرون وقتی بر گشتم دیدم همگی دارن از اطاق خارج میشن
با خیال راحت رو کردم و بهش گفتم : این رسمشه ادم یه کس دیگرو خیلی دوسش داره منتظر یه جواب بزاره
این رسمشه
گفت : مارتیک میخواستم همون شب بهت زنگ بزنم
ایکاش هیچ وقت اینجوری نمیشدی اما به منم رنگ نمی زدی دوست ندارم اینجوری ببینمت
مارتیک مامانم همه چیزو بهم گفته که تو اولین نفر بودی گفته چه حالی داشتی گفته که چقدر .......
چقدر چی؟
چقدر برات ارزش دارم گفته چقدر دوسم داری و اشکاش سرازیر شد
گفتم من اصلا دوست ندارم من عاشقت شدم دیونت شدم شاید این جزیان باعث شد که بفهمم چقدر بهت علاقه دارم و همونجور با گریه گفتم : نمی دونم تو با اون چشمات چی به روزگارم اوردی زندگیم شده رنگ چشات
وقتی سرمو گذاشتم رو دستش اروم با اون یکی دستش اروزم سرمو نوازش میکرد
دیگه نمیتونستم بمونم داشتم خفه میشدم با یه خداحافظی سریع اومدم بیرون که ساغر رو با چشمای گریون جلوی در اطاق دیدم و همینطور مادر و خواهرشو
و به سمت درب بیمازستان شروع به دویدن کردم و اصلا تو حال خودم نبودم بیرون بیمارستان جلوی پارکینگ وایستادم به اسمون نگاه کردم و داد زدم اخه خدا چرا چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اصلا برام مهم نبود دیگران چه فکری میکنن میخواستم تخلیه شم گریه داشت خفم میکرد و سرمو گذاشتم رو ماشین و تو خودم گم شدم
یه دستو رو شونم حس کردم گفتم : غزل دیدی چی شده من همون مارتیکی که همیشه به عشق میخندید حالا عاشق شده حالا روزو شبو گم کرده
میبینی خدا چطوری عشق منو دستم داد
این حق من نبود من نمی تونم تو حالت ببینمش
از همون روز اول که دیدمش عاشقش شدم همون ثانیه اما نتونستم بگم
من احمق لال مونی گرفتم
اما حالا بهش میگم نمیخوام فکر کنه ترحمه میخوام بفهمه که واقعا دوسش دارم
وای اگه نگار طوریش میشد من چی میکشیدم چی میشد؟
و بلند بلند شروع به گریه کردم که یه صدای گرفته اما مهربون گفت
اما اونم میدونه عاشقشی اونم در مورد تو قبلا صحبت کرده بود
وقتی برگشتم صورت مامان نگار رو دیدم و سعی کردم صورتمو از زور خجالت قایم کنم
اما منو برگردوند و منو به سینش چسبوند و با گریه من همسرلیی میکرد
خلاصه اون روز دیگه تونسته بودم خودمو خالی کنم اما نگرانی تو وجودم رخنه کرده بود
فرداش با دکترش صحبت کردم و گفت که هفته بعد باید یه عمل داشته باشه و هنوز وضعیتش مشخص نیست و اینکه ضربه سختی به سر و ستون فقراتش وارد شده و باید حداقل دو ماه دیگه مهمون بیمارستان باشه و از من خواست به دوستامونم گم که سعی کنیم بهش لمید بدیم تا روحیش برای عمل ها بالا باشه
اما بگم از اون پسره که فوت شد اونو نگار هر دو رهگذر بودن که یه ماشین با سرعت بالا میزنه بهشون و فرار میکنه اما همون ماشینی که اونا رو رسونده بود بیمارستان تونسته بود شماره ماشینو برداره
خلاصه ایام میگذشت و من هر روز مرفتم بیمارستان و هر روز دیونه تر از دیروز
عمل اول با موفقیت انجام شد و اون لکه خون که داخل مغز بود خارج شد .اما هنوز وضعیت ستون فقرات مشخص نبود
بعد ازگذشت بیست روز از عمل دوم دکتر اجازه مرخص شدنو به نگار داد اما نگار نمیتونست راه بره هم پاش تو گچ بود همین که کمرش از زیر سینه تا روی باسن تو آتل بود و قرار شد هر هفته دکتر ویزیتش کنه اونم تو مطب
این وسط منو غم بزرگی گرفته بود اخه دیگه نمیتونستم به راحتی ببینمش
خلاصه یک هفته از مرخص شدن نگار گذشته بود و منم دیگه تقریبا به حالت اولم برگشته بودم اما ایندفعه عاشق
از شرکت اومدم بیرون که حنیف رو دیدم که تو پارکینگ منتظر منه
حنیف : سلام حاج اقا هاپو
سلام خوبی
عجبه مثل هاپو ایندفعه پاچه نمیگیری
خوب شانس اوردی چون امروز حالم خوبه
حیف شد چرا؟
اخه امروز برای خودم توپ اورده بودم میخواستم بندازم تو بری بیاریش
اااااااااا ببین مرتیکرو حالا من هیچی نمیگم هی زر میزنه
اخ بابا باز یه وق خر نشی باز سگ شیا
باشه دیگه ببند گالرو
اخه اون موقع خره سگ میشی یعنی هم مون سگ خر یا خر سگ
منم که دی
ه خندم گرفته بود گفتم ببین میبرمت تو انباری یه کار فرهنگی روت میکنم تا با ادب شی
همین جوری که میشستیم تو ماشین گفت :بابا اونجوری ادب نمیشم فقط گشادی برام میمونه
خلاصه من که دیدم این یابو رو اگه ول کنم کم نمیاره بیخیال شدم و راه افتادیم و گفت برو میدون فاطمی
سر تخت طاووس یه زنگ زد و تو میدون فاطمی پریسا رو دیدم که قبلا با حنیف هماهنگ کرده بود خلاصه اونم سوار شد و راه افتادیم
پرسیدم : بابا معلوم هست کجا میریم
پریسا : خیابانو زرتشت تو ولی عصر
حنیف : کره خر بابا داریم میریم عیادت که من یهو زدم رو ترمز که از پشت صدای بوق ماشینا بلند شد خلاصه به زور کشیدم کنار و گفتم احمقها نمیتونستید قبلا بیگد من اماده باشم
حنیف : پریسا این صفت برای تو بودا
خلاصه کلی کلکل که بلاخره من گاز ماشینو گرفتم سمت خونه تا یه دوش بگیرم و لباس عوض کنم که تو راه حنیف دیگه داشت کون ما رو پاره میکرد از بس کش شعر میگفت دیگه نای خندیدن نداشتیم
خلاصه بچه ها اومدن تو خونه من رفتم دوش گرفتمو اومدم بیرون که دیدم حنیف دستش دور گردن مامانمه و هی سر به سر مامانم میزاره
اخه منو حنیف تقریبا از بچگی باهم بودیم و اون مادرمنو مامان صدا میکرد و حتی از روی کلید خونه ما هم داشت یعنی اینقدر خودمونی بودیم
گفتم هوی عوضی چیکار میکنی مگه خودت مامان نداری اینجوری ننه منو غور میزنی
گفت تا چشت دربیاد تو که عرضه نداری مامان به این باحالی رو تحویل بگیری چرا نمیزاری من مامانمو تحویل بگیرم
با خنده پریسا من رفتم سمت اینه که حنیف برگشت و گفت تو نخند میگما
من : چیو میگی
حنیف : توضیح المسائل
یهو پریسا قرمز شد و منم دیدم اگه حنیف 5 دقیقه دیگه بمونه همه چی رو به شوخی به مامانم میگه سریع پیچوندمو زود حاضر شدم و حرکت کردیم سمت خونه نگار البته یه دسته گل بزرگ گرفتم و یه جعبه شیرینی با کلی اب میوه و مخلفات که البته هممون با هم خریدم (کلا بچه ها دوست داشتن تو خرج کردن دونگی حساب کنیم که به هیچکس فشار نیاد البته هر چند وقت یکبار حساب میکردیم و مادر خرج حساب همه رو مگرفت و اون موقع حنیف مادر خرج بود)
وقتی ماشینو پارک کردیم اومدیم در خونه و زنگ زدیم داداشش درو باز کرد
حنیف بار اولی بود که داشت خانواده نگار رو میدید البته قبلا مامانشو دیده بود بخاطر همین خودشو جمع جور کرد
وقتی وارد شدیم تخت نگار گوشه پذیرایی بود که البته قابل انتقال بود وقتی چشمم بهش افتاد دلم باز لرزید اما سغی کردم خودمو کنترل کنم اخه باباش و داداشش اونجا بودن بعد از سلام واحوالپرسی کنار نگار رو صندلی نشستیم و صحبتها گل انداخن ما هم انگار نه انگار که نگار مشکل داره شروع کردیم سر به سرش گذاشتن اما من هر بار تو چشاش نگاه میکردم عشقو تو چشاش میخوندم انقدر تو نگاهش محبت بود که نمیتونستم نگاهمو ازش بدزدم
که با ضربه حنیف به خودم اومدم
هی بابا الان داداشش چوب میکنه تو اونجاتا
چیه باز چی شده
پفیوز داری دختررو با نگاه میخوری اینقدر تابلو نگاه نکن
منم خندیدم و دیم نگار هم داره میخنده اونم فهمیده بود که برگشتم سمت پدر نگا و گفتم ببخشید ما یه کم سر و صدا میکنیم
خواهش میکنم شما باید ببخشید که ما مزاحم هستیم
حنیف اشکال نداره اما دفعه بعد تکرار نشه
کل افراد خونه زدن زیر خنده و حنیف با چشم غره من خودشو جمع کرد و مثلا اروم گفت
وای باز این هاپو شد نگار تورو خدا اینو ببند
که دوباره همه زدن زیر خنده
داداش نگا تبلو نگام میرد کلی جا خورده بودم که یهو بلند شد اومد طرفم
حنیف اروم گفت :مقر بگا رفت بومبا بومبا
نادر وقتی اومد کنارم گفت بلند شو
بلند شدم اما کپ مرده بودم پیش خودم میگفتم اخه چی شده؟
منو بغل کردو صورتمو بوسید و گفت : داداش شرمنده اونروز من اصلا نفهمیدم یهو یه غلطی کردم منو حلال کن
تازه دوزاریم افتاد منم صورتشو بوسیدموگفتم این چه حرفیه
همه به غیر از بابای نگار تعجب کرده بودن که باباش توضیح داد جریان چی بوده که حنیف یهو بلند شد
یقه نادرو گرفت و گفت : تو تو گوش مارتیک زدی
نادر با حیرت گفت : به خدا یه ان فکر کردم راننده اینه
من سریع از جام بلند شدم و تو حیرت گفتم حنیف این چه کاریه
حنیف زد تخت سینه منو گفت گمشو اونور ببینم تو چه جوری زدیش
گفتم بابا فقط یه سیلی بود همش همین بود مگه کر بودی ندیدی عذر خواهی کرد
کم کم باباشم بلند شده بود که حنیف گفت : واقعا خاک تو سرت اگه من بودم میزدم دماغشو خرد میکردم الانم حقته تلافیشو سرت در بیارم اخه به تو هم میگن داداش
همه که تا اون موقع فکر میکردن الان دعوا میشه دیگه از زرو خنده داشتن سرامیک کف خونه رو با لباساشون تمیز میکردن تنها کسی که مات مونده بود نادر بود که داشت ماهارو نگاه میکرد و همین امر باعث شده بود خندمون بیشتر بشه
خلاصه حنیف دیگه موتورش روشن شده بود که ندا از در ورودی وارد شد و حنیف یهو قفل کرد
منکه اوضاع رو اینجوری دیدم گفنم چیه نطقت کور شد
حنیف: بابا خوشگلی افرائ این خانواده واقعا ستودنیه
همه یهو نگاهشون به سمت حنیف بگشت که من پریدم وسط و گفتم تا چشلت در بیاد بگو ماشاالله
خلاصه نوید دیگه بعد از گندی که زده بود خفه خون گرفته بود و منم همش تو این فکر بودم تا لحظات دیگه نمیتونم از نگار دل بکنم
خلاصه بعد از پذیرایی اماده شدیم که حرکت کنیم تو همین حین بابای نگار منو صدا کرد و گفت اگه میشه یه لحظه تشریف بیارید این اطاق کارتون دارم
وقتی داشتم بلند میشدم حنیف که بغل نادر نشسته بود اروم طوری که فقط من بفهمم گفت بیچاره شدی دیگه فرصت
چرب کردنم نداری
با این حرفبیچاره نادر که داشت میوه میخورد کم مونده بود از زرو خنده خفه شه و افتاده بود رو زمین و به زور سرفه بلند بلند میخنید و همه فهمیدن باز حنیف یه چیزی گفته
وقتی وارد اطاق شدم بابای نگار اومد کنارم و یه برگه چک رو گذاشت تو جیبم
گفتم : این چیه؟
این همون پولیه که شما لطف کرده بودید موقع پذیرش داده بودید
این چه کاریه صدتای این پولها فدای سرش مگه من اومدم پولو طلب کنم اگه میدونستم اصلا پامو اینجا نمیذاشتم
نه اقا این چه حرفیه شما بیشتر از این حرفا گردن ما حق دارید



ادامه دارد.....................

© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
# : 1 Dec 2007 01:11


همیشه خسته : قسمت نهم




سلام
گفتم بابا این چه حرفیه اینا همش وظیفست و اضافه کردم من به این پول فغلا نیاز ندارم اگه مورد احتیاج باشه میتونید استفاده کنید به خدا اگه تعارف باشه
خلاصه بعد از کلی اصرار پدرش به من گفت که راننده رو دستگیر کردن اما من نباید به کسی بگم اخه میترسید که نادر یه وقت یه بلایی سر یارو بیاره
بعد از تموم شدن حرفها بخ سمت بیرون حرکت کردیم که به بقیه ملحق بشیم همین که از در اومدم خارج شم پدرش دستمو گرفت و گفت
در ضمن یادت باشه که هر وقت دلت خواست میتونی یبای و با نگار باشی من همه چی رو از مادرش شنیدم اما یادت باشه من همیشه برای بچه هام یه پشتیبان بودم و اینم بگم چون خود نگار راقبه منم حرفی ندارم و از یه طرف بهت اعتماد دارم
خلاصه بعد تشکر وارد اطاق شدیم و به محض ورود نادر دوباره روی مبل وا رفت و فهمیدم باز این گلابی کس شعر گفته
وقتی رسیدم پیش نگار گفتم : ما دیگه باید بریم اما قبلش شماره تلفن خونه رو بده کارت دارم
شماره ر گرفتم و بعد از خداحافظی سوار ماشین شدیم و منتظر بودم تا ماشین گرم شه که حنیف مثل گربه از تو ماشین پرید بیرون و یه چیزی از زمین برداشت و دوباره سوار شد
پریسا گفت چت شد یهو ؟
حنیف که داشت از زور خوشحالی کون خودشو پاره میکرد گفت : مخ زده بودم منتظر ثمرش بودم
گفتم کی تو که همش تو خونه بودی؟
گفت احمق من واقعا نمی دونم تو جور دوستی هستی که هنوز منو نشناختی
گفتم خدا هنوز نتونسته تو رو بشناسه من که بندشم
گفت بابا من داشتم رو مخ ندا کار میکردم
منو پریسا دهنمون باز مونده بود اخه تو اون شلوغی چطوری این کارو کرده بود
گفت بیا اینم شماره تلفن و ساعت تماس
دیدم اره شماره خونه نگاریناست اما بازم تعجب کردم
اخه حنیف اصلا اهل رفاقت و این حرفا نبود هارت و پورت زیاد داشت اما تا از دختری خوشش نمیومد پاپیش نمیشد اما اگه هم میافتاد تا اخرش بود
البته برای سکس همیشه اشخاصیو زیر نظر داشت اما معمولا با دوخترا کاری نداشت
بچه رو راستی بود اهل خالی بندی نبود معمولا اصلا کسیو سر کار نمیذاشت واهل دروغ نبود حالا میخواست هر بلایی سرش بیاد و تو رفاقت جون میداد این بعدا میفهمید
خلاصه حرکت کردیم اول حنیفو رسوندم و بعدش حرکت کردم تا پریسا رو برسونم
توی راه من ساکت بودم اخه خیلی از پریسا خجالت میکشیدم من هیچ وقت تو دوستیم نارو نزده بودم اما اینبار نمیدونم نگار با چشاش چه بلایی سرم اورده بود رومو کردم طرف پریسا و گفتم
منو ببخش پریسا به خدا من شرمندت شدم و نا اومد حرف بزنه گفتم : خواهش میکنم اجازه بده حرفم تموم شه
و شروع کردم به تعریف کردن علتها و حرفهایی که تو دلم بود و اخرش به اینکه عاشق شده بودم
پریسا گفت : مارتیک اولا من اصلا ناراحت نیستم وهیچ گله ای ازت ندارم دوما من واقعا خوشحالم که باعث این اشنایی شدم . ثالثا تو همون روز اول با من صحبت کرده بودی و منم از همون روز اول که نگاهتو رو نگار دیدم فهمیدم که نگاهت با بقیه فرق داره در ضمن منو تو هنوز دمست هستیم و این هم خودش خیلی خوبه فقط تنها موضوعی که منتفیه اینه که منو تو دیگه نمیتونیم مثل قبل با هم باشیم
گفت پریسا واقعا ازت ممنونم که منو درک میکنی و اینو بودن تا اخر عمرم به عنوان یه دوست میتونی رو من حساب کنی باشه که یه روز بونم این محبتتو جبران کنم
و بهتر دیدم که یه چرخی بزنیم سر ماشینو کج کردم طرف فرحزاد و جاتون خالی رفتیم یه کباب زدیم به بدنو و حرکت کردیم به طرف خونه پریسا وقتی رسیدیم در خونشون ساعت یک ونیم شب بود و من گفتم برو من که تا برسم خونه ساعت میشه دو و نیم فردا احتمالا خواب میمونم اونم گفت به عنوان یه دوست میخوام بخم جواب رد ندی باید بیایی امشب اینجا بمونی
منم اولا از تعارف بدم میاد دوما اونجوری صبح راحتتر بودم بهمین خاطر ماشینو بردم تو پارکینگ و با هم رفتیم بالا خلاصه تا رسیدم لباسامو در اوردم پریسام برام یه شلوارک اورد و خودش رفت لباس عوض کنه
من بعد از پوشیدن شلوارک رفتم تو اشپزخونه و در یخچالو باز کردم و دنبال یه چیز خنک بودم یه لیوان اب پرتغال برای خودم ریختمو یه ضرب رفتم بالا و میخواستم درو ببندم که یه شیشه ابسولوت بهم چشمک زد شیشه رو برداشتم و با اب میوه اومدم تو اطاق یه لیوان دیگه اوردم و برای خودم یه لیوان چای خوری پر کردم و اونیکی رو گذاشتم اگه پریسا خواست بتونه بخوره اگرم نخورد توش ابمیوه بریزم اخه من ابسولوت رو سک دوست دارم رفتم ضبط رو روشن کردم و که محمد اصفهانی شروع کرد به خوندن
نازنین من اگه تاریکم غمی نسیت تو به فرداها به روشنی یباندیش
خلاصه حسابی تو کف صداش بودم که نفهمیدم بلا نسبت گاو این مشروبه نه اب یه ضرب همه رو خوردم
البته همون یه لیوان کافیم بود اما دومی رو نصفه ریختم اخه اهنگه خیلی بهم حال میداد تو خودم گم شدم باز رفتم تو رویاهام تو گذشتم تو حسرت های مرده تو دلم به نامردی روزگار نفهمیدم چقدر گذشت اما وقتی اومدم سیگارمو روشن کنم دیدم پریسا هم لیوان بدست داره منو تماشا میکنه
گفت : نبیتم غماتو تو که به معشوقت رسیدی
رسیدم اما غمام برای گذشته بود برای حسرت های مرده خودم
من عادت نداشتم درد دل کنم اما نمیدونم چی شد از سیر تا پیاز زندگیمو براش گفتم
گفت زندگی همیشه پستیو بلندی زیاد داره من از زندگیت یه چیزایی میدونشتم اما نمیدونستم اینقدر سختی تو زندگیت بوده
منکه دیگه مست مست بودم پاشدم تا یه لیوان دیگه بریزم که شیشه رو از جلوم برداشت و گفت مگه میخوای معدت سوراخشه
نه بابا بادمجون بم افت نداره یهو دستمو گرفت و کشوند سمت خودش و گفت مگه من میزارم دوستم خودشو اذیت کنه
کنارش نشستم و دستمو اندختم دور گردنش و یه بوس رو گونش کردمو گفتم من خاک پای هر چی رفیقه بامرامم
وقتی تو صورتش نگاه کردم قطره اشک تو چشاش دیدم دستمو رو لبش گذاشتمو گفتم اگه بخوای زدحال بزنی همین الان میرما
صورتمو تو دستاش گرفت و گفت تا به حال دوستی به این خوبی نداشتم کسی که اینقدر باهاش راحت باشم
منم سرشو گرفتم رو سینم و یه فشار بهش دادم و وقتی به حالت اول برگشت لبشو گذاشت رو لبام منم لباشو بوسیدم و گفتم شیطون اتیش بازی ممنوع خندید و دوباره لباشو رو لبام گذاشت منم جواب کارشو دادم و دیدم خیلی مشتاقه سکسه منم گفتم با اینکه نمی خوام اما برای جبران کارش این کارو میکنم
اما یهو از دیست خودم عصبانی شدم و از کنارش پاشدم پریسا از عکس العمل من شوکه شده بود
بهش گفتم یه چند دقیفه صبر کن
میدونم من نباید تورو تو این وضعیت قرار میدادم
(من هیچ وقت سکس رو برای یک طرف نمی خوام چون سکسی که یطرفه باشه برای طرف دیگه عذابه و اصلا اون لذت بوجود نمیاد و طرفین از همدیگه لذت نمیبرن . من نمیتونستم به یه همچین دوستی که بهترین کادوی عمرمو بهم داده بود خیانت کنم من تو اون لحظه فقط به خاطر جبران خوبیاش میخواستم باهاش سکس کنم و این یعنی توهین به اعقایدم)
گفتم یه لحظه خواهشن به حرفام گوش کن من میخواستم به پاس خوبیات این سکس رو انجام بدم و این یعنی سکس یکطرفه اما دیدم رفیقم در حق من نامردی نکرده که من بخام این کارو بکنم پس من ازت معذرت میخوام
وقتی این حرفو زدم اومدم طرفش و صورتشو که از اشک چشاش خیس بودو گرفتم شعی کردم تمام افکارمو متمرکز سکس کنم و شروع کردم به لیسیدن صورتش وقتی لبامو رو لباش گذاشتم دیگه کاملا مشتاق سکس بودم شروع کردم اون لبای بی همتا رو خوردن هم زمان سینه هاشو میمالیدم یه لحظه ازم جدا شد و بلند شد ایستاد و گفت : مارتیک تو تونقدر خوبی که واقعا نمیدونم چی بگم اما این بار برای اخرین بار باهم هستیم میخوام یه شب فراموش نشدنی باشه
بلند شد و یه اهنگ سریع گذاشت و شروع کرد به استیرپ کردن و با حرکاتش دیگه داشت دیوونم میکرد که رفت تو اطاق با یه اسپری اومد بیرون و از تو وکیوم درش اورد و خودش برام اسپری کردو دوباره شروع کرد طوری که من دیگه اصلا رو زمین نبودم بلند شد و گرفتمش و بزور پرتش کردم روی مبل و بدون پیش درامد افتادم به جون کسش همچین کسشو میخوردمو گاز میگرفتم که صداش تا سر کوچه میرفت اینقدر کسشو خوردم و انگشت تو کونش کردم که یه جیغ زد و یه لرزش و بی حسی ، منم ول نکردمو شروع به بوسیدن و لیسیدن سینه هاش شدم که درشت مثل یه توپ سفت شده بود
وقتی چششو باز کرد وحشت کردم اینقدر شهوتش بالا بود که رنگ چشاش تیره تر شده بود منو انداخت رو زمین افتاد روم شذوع کر د لبامو خوردن همچنا میک میزد که لبام نزدیک بود که از جا کنده شه همینجوری به سمت پایین رفت تا به کیرم رسید که به حالت احترام سرپا ایستاده بود
یه لحظه گرمای دهنش تو تمام بدنم پیچید وقتی کیرمو تا ته میکرد تو دهنش پیش خودم میگفتن الانه که خفه شه و اون هم همین جوری به کارش اامه میدادو همچنان سر گرم کیرم بود که یهو از زیرش بهسرعت دراودم و تا خواست به خودش بجنبه زیر من بود منم کیرمو تا ته کردم تو کسش یه لحظه نفسش بند اومد منم کیرمو نگاهداشتم وقتی حس کردم موقعش شده شروع کردم به ارومی تلمبه زدن و قتی کیرمو تو کوسش میکردم انقدر خیس بود که بدون هیچ سایشی و زحمتی کیرم ت اخر تو کوش میرفت وقتی پاهاشو دور کمرم قفل کرد شروع کرد به حرفهای رکیک زدن
منو بکن کسمو پاره کن ارهااااااااااااااااااااااااااااااره جرم بده
جون همچین میکنمت که نتونی را بری
اررررررررررررررررررههههههههههههههههههههههههههه بکن جرم بده
وای کسم وای دارم جر میخو.رم
لاصه پوزیشن رو عوض کردمو پشتش قرار گزفتم و دوباره کیرمو کردم تو کسش و همزمان انگشتم تو کونش بود
اینقدر محکم نیکرم که تخمام درد گرفته بود و با لرزش دوباره فهمیدم که دوباره ارگاسم شده . کیرمو از تو کسش دراوردم . اروم روی سوراخ کونش گذاشتم همین که سرش رفت تو یهو پریسا به شدت خودشو به عقب هل داد که همین کارش باعث شد کیرم تا اخر بره توکونش اما تو صورت پریسا هیچی به غیر از شهوت نبودو منم شروع کرد به تلمبه زدن کونش اونقدر تنگ بود که از ناحیه کیر دچار خفگی شده بودم
پریسا وای کونم داره پاره میشه
ایییییییییییییییییییییییییییییی پاره شدم
وای چه کونی داره پریسا داری چیکار میکنی
دارم بهت کون میدم وای سوراخمو کیرت داره جر میده وای بکن بکن
همجنان داشتم میکردم که حس کردم دارم به حد انفجار میرسم
دارم میام چه کار کنم
بده میخوام ابتو بخورم تکونهای اخرو دادم وقتی کیرمو کشیدم بیرون پریسا با سرعتی مافوق تصور برگشت و کیرمو تو دهنش کرد
این اولین باری بود که یه دختر ابمو میخورد نمیدونید چه حالی داد جاتون خالی
خلاصه منکه بعد از جون کندن فراوون تازه راحت شده بودم با تنی غرق عرق افتادم رو تخت و منظره کیرمو که تو دهن پریسا بود رو نگاه میکردم وقتی کیرمو دراورد تو دهنش هیچی نبود و فهمیدم که همشو خورده
خلاصه پریسا بلند شد و رفت و صورتشو شست
وقتی کنارم قرار گرفت گفت حالا معنی حرفهای قبل از سکس رو کاملا درک میکنم ولی خیلی ناراحت میشم که یه همچین چیزیو از دست میدم اما از این بابت که دو تا عاشق به هم میرسن خیلی خوشحالم
به ساعت نگاه کردم ساعت 4 بود گفتم
مثلا قرار بود صبح بیدار شم اما از اینجا که معلومه صبح کار تعطیله




ادامه دارد ..........................

© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
# : 1 Dec 2007 11:12


Quoting: martic_sh
عزیزم امیدوارم که اوضاع چشمات روز به روز بهتر بشه

ممنون عزیز...ولی این چشم دیگه برای من چشم بشو نیست.... حق داره زیاد ازش کار کشیدم
Quoting: martic_sh
من کوچیک تر از اونم که بخوام خاسته های بزرگانی مثل شما رو نادیده بگیرم

من؟ ......ممنون بابت ادامه داستان مثل قسمت های قبل عالی بود

<< تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم >>
# : 2 Dec 2007 01:44


همیشه خسته : قسمت دهم



سلام

خلاصه اون شب انقدر مست بودم که حتی نتونستم دوش بگیرم و خوابم برد وقتی از خواب بلند شدم که گوشیم
داشت خودشو جر میداد . یه نگاه به گوشی کردم دیدم شماره شرکته
جونم
سلام چطورید اقای ....... خوب هستید ؟
ممنون چه خبر چزی شده ؟
والا از شرکت فلان تماس گرفتن و گفتن که رای ساعت دو میان زای بستن قرار داد
خوب بیان چطور مگه ؟
اخه مگه یادتون نیست هنوز متن قرار داد اونا رو ندادید برای اماده کردن
یهو یه رق 220 ولت منو گرفت اخه اون قرار داد خیلی خاص بود
خلاصه گفتم من تا چند دقیقه دیگه حرکت میکنم
گفت : اقا مارتیک اگه نمیتونید میخوایید به اقا بابک بگم متنو بده
نه بابا اون یه وقت تو متن قرار داد سوتی میده گاومون میزاد در ضمن ایشون اصلا داخل ادمیزاد نیستش
همینجوری بهشون بگم
بابک پسر صاحب کارخونه بود اما اصلا دل به کار نمیداد یه اسگل به تمام معنا فقط کافی بود یه کس برای بستن قرداد بیاد تا اقا سند کارخونه رو هم به اسمش کنه( یه کس لیس حسابی که همه پول باباشو خرج کس بازی میکرد)
اره بهش بگو چایی رو اماده کنه و میز منم دستمال کنه
با خنده گفت اگه بهش همینجوری بگم که حکم اخراجم رو میزمه
غلط کرده اون اینجاست چون باباش میخواد تو دست رس باشه تو دفتر هیچ کس حق عزل و جذب نداره
خلاصه کلی رو مخ منشیه شرکت دوییدم و قرار شد سریع خودمو برسونم شرکت
به هزار بدبختی لباسامو تنم کردمو با خداحافظی از پریسا به سمت شرکت حرکت کردم
وقتی به شرکت رسیدم هنوز وقت داشتم سریع ریزه کاری های قرار داد رو نوشتم و دادم به منشی که تایپ کنه
خلاصه مشتری ها اومدن برای بستن قرار داد تو جمعشون یه مهندس روس بود که خیلی ادم باهالی بود
بین منو بابک فقط من تقریبا به انگلیسی مسلط بود و حسابی با مهندسه قاطی شده بودم و همین کارم باعث شد 25% به کل کار اضافه بشه و این هم به نفع من بود هم به نفع شرکت
تنها دردسر این بود که باید میرفتم چابهار برای بازدید و دادن دستورات پیش زمینه برای اماده سازی
خلاصه من مجبور شدم که فرداش برم چابهار و با مدیر عامل هماهنگی کردم و بلیطم اوکی شد
شب اول رفتم دیدن نگار که اصلا وضعیتش خوب نبود سر درد های بدی داشت اما بدنش اصلا درد نداشت و این برای من خبر خوبی بود خلاصه تو تنهایی دوتایی حسابی با هم صحبت کردیم وقتی میخواستم بیام وقتی برای خداحافظی لباشو بوسیدم
اشک جفتمون در اومده بود
واقعا عشق چیز عجیبیه تو یه نگاه بوجود میاد با محبت ریشه شو محکمتر میکنه
منکه مست عشق بودم زمان برام زود میگذشت وقتی کنارش بودم اصلا متوجه زمان نبودم
خلاصه فرداش با پرواز ساعت 5:45 صبح رفتم چابهار
من فکر میکردم کارم حداکثر سه تا پنج روز طول بکشه اما کار اونقدر بزرگ بود که تازه فهمیدم حالا حالا ها الافم
من هر شب با نگار در تماس بودم تا 2 هفته هر شب با هم صحبت میکردیم اما من مجبور شدم برای ادامه کار به یکی از روستاهای چابهار برم (خدا قسمت هیچکی نکنه)
یه جا وسط بیابون که فقط شبا برق داشت و اصلا موبایل انتن نمیداد
جر خورده بودم تو اون گرما و از یه طرف نداشتن تماس با دوستام و از همه مهمتر نگار بیشتر بهم فشار میاورد
خلاصه بعد از سیزده روز که کلیه نقشه برداری ها اماده شد و دستورات رو دادیم که کجا رو چطوری کارفرما اماده کنه اومدم چابهار و رفتم هتل (هتل لیپار ،اگه رفتین چابهار حتما از این هتل استفاده کنید واقعا جای خوبی )
بعد از استحمام و خوردن غذا گوشیمو از تو کیف دراوردم و روشن کردم اخه اونجا انتن نمی داد و منم خاموشش کرده بودم
بعد از روشن کردن اس ام اس بود که میومد و بیشتر از همه حنیف اس ام اس داده بود تا دلتون بخاد فحش داده بود خلاصه اول به حنیف زنگ زدم
الو سلام حنیف خان
حرف نزن جاکش معلوم هست کجایی مردمو زنده شدم چرا گوشیت خاموش بود
بابا هوش صبر کن الاغ بزار منم حرف بزنم بابا یه جایی بودم تو اخرین نقطه کره زمین گوشی انتن نمیداد
خوب خوبی ؟
اره تو چطوری دلم برات تنگ شده بود
منم همین طور راستی کی برمیگردی ؟
ایشاالله فردا ساعت 1:30 پرواز دارم نهایتا سه تهرانم
اوکی ان اقا سوغاتی یادت نره ها
باشه حتما تا فردا
راستی نگارینا خونه نیستن رفتن مسافرت
ااااااااااااااا کی چطوری مگه دکتر نگفته بود نباید حرکت زیاد داشته باشه و تازه موعد عملش بود
به من چه اونا رفتن من باید بازجویی شم
باشه میام دیگه حالا برو بمیر
کس عمت دست عجل به همراهت
تلفنو قطع کردمو و بعد از زنگ زدن به خونه اماده شدم و رفتم برای خرید سوغاتی برای اهل بیت
ساعت 3:20 از درب فرودگاه اومدم بیرون که دیدم موبایلم زنگ خورد دیدم شماره حنیفه
سلام خوبی من رسیدم
به تخمم که رسیدی میخوای شتر برات قربونی کنم
عجب ادم عوضی هستی اینه رسم رفاقت
زر نزن بیا بیرون بغل ایستگاه تاکسیا وایستادم با ماشین بابا
اوکی
اومدم بیرون وبا حنیف اینهو بچه ها زدیم تو سرو کله همدیگه و سوار شدیم وقتی حرکت کردیم صحبتمون گل انداخت و بین صحبتهاش فهمیدم اقا حنیفم گلوش پیش ندا گیر کرده
خلاصه از همه جا صحبت شد اما هر دفعه صحبت نگار میشد سریع حرفو میپیچوند منو رسوند و منم زیاد متوجه نبودم
وقتی رسیدم خونه مامانم تند اومد جلو بغلم کرد اما رفتارش یه جور دیگه بود شک کردم حتما اتفاقی افتاده سراغ همه رو گرفتم اما جواب درست و حسابی نمیدادن
اخر شب حرکت کردم به سمت خونه نویدینا اخه خیلی وقت بود خالمو ندیده بودم وقتی از خیابون ولیعصر سر در اوردم خودم خندم گرفت اخه شهرک غرب کجا اونجا کجا خلاصه اومدم بالا تا از فاطمی برم گفتم بزار یه سرم به خونه نگارینا بزنم شاید اومده باشن
وقتی پیچیدم تو کوچشون چراغاشونو روشن دیدم ماشینه باباشم دم در بود با عجله دور زدم و رفتم تا گل و اب میوه بگیرم
وقتی خریدمو انجام دادم برگشتم سمت خونشون ماشینو پارک کردم و زنگ زدم صدای نادر رو پشت ایفون شناختم و در رو باز کرد
وقتی رسیدم بالا پدر نگار و نادر اومدن دم در
قیافشون 10 سال پیر تر شده بود نمیتونم بگم چه حالی شدم وقتی اینجوری دیدم اوضاعو فقط داشتم سعی میکردم زودتر برم داخل
خلاصه اولین چیزی که تو خونه نظرمو جلب کرد یه رختخواب بود که یکی توش خوابیده بود خیالم راحت شد وقتی اومدم تو دیدم مامان نگار تو رختخوابه و یهو همه لوازم از تو ذستم افتاد
تا چند لحظه اصلا تو این عالم نبودم
که بابای نگار شونمو یه تکون داد و برگشتم
نادر یه لیوان اب داد دستم و گفت : نترس چیزی نیست نگار تو بیمارستانه مامانم ناراحتی قلبی براش پیش اومده
منکه شوکه شده بودم ابو خوردم و نشستم
تو همین هنگام ندا از تو اطاقش اومد بیرون چشاش قرمز بود معلوم بود خیلی گریه کرده
وقتی دوباره به احترامش پاشدم اومد طزفم اما یهو خودشو پرت کرد تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن و تو کریه مگفت
دیدی چی شد دیدی مارتیک جون دیدی دیگه نگار نمیتونه راه بره دیدی چه بلایی سرمون اومد مارتیک مارتیک
نگار داره میمیره
با این حرفش دیگه نفهمیدم چی شد یه لحظه همه جا سیاه شد وقتی به خودم اومدم دیدم تو بیمارستانم و پدرم و حنیف و نادر بالای سرم هستن
تازه یادم اومد اما احساس درد شدیدی تو قفسه سینم میکردم
یاد حرفای ندا افتادم خیلی میخواستم داد بزنم اما صدام در نمیومد تو همین حین یه لحظه تکون های شدیدی تو عضلاتمو حس کردم و دوباره همه جا سیاه شد
تو عالم سیلهی همش دنبال نوز بودم اما همه جا سیاه بود
دوباره به هوش اومدم این دفعه فقط حنیف بالای سرم وقتی چشام تو چشاش افتاد اشکاشو دیدم اما نمیتونستم صحبت کنم جفت دستام رو به تخت بسته بودن و یه سرم بالای سرم بود فقط گفتم نگار که حنیف گفت خوبه
و سریع رفت تا به پرستارا خبر بده
یه حالت کرخ تو بدنم بود تو نفس کشیدن مشکل داشتم
وقتی دکتر اومد بالای سرم دیدم یه خانم سپید پوش داره صدام میکنه
مارتیک حالت خوبه احساس ناراحتی میکنی و منم همینجوری ساکت بودم میخاستم اما نمی تونستم
حنیف همش سعی میکرد به حرفم بیاره ما نمیتونستم زبونم نمیچرخید
سه روز تو بیمارستان بودم دیگه حوصله خانم دکترو سر برده بودم هر جند ساعت یک بار دچار تشنج میشدم
وضعیتم خیلی خراب بود اما اشکال اینجا بود که شک بدی بهم وارد شده بود اینا رو بدن فهمیدم فقط یادم میاد دکتر اومد وتو اطاق و همه رو ریخت بیرون اومد بالای سرم و گفت مارتیک صدامو متوجه میشی منم چون دیگران نخوان الکی سرمو گرم کنن خودمو بخواب زده بودم چشامو باز کردم و بهش فهموندم که بیدارم
ببین مارتیک تو دچار یه شک عصبی شدی باید به خودت کمک کنی باید باهاش بجنگی
اما من همینطور فقط با فشار دستم بهش حالی میکردم
که یهو از کوره در رفتو بلند شد و با صدای بلند گفت میدونی اصلا چیه بزار بهت بگم نگار تا چند وقت دیگه بیشتر زنده نیست
میفهمی اون داره میمیره
اون منتظرته اما تو اینجایی
تو اون تصادف مهره ستون فقراتش باعث پارگی نخاعش شده اما پزشکان نتونسته بودن تشخیص بدن
اون الان تمام بدنش بغیر از دستاش فلجه اون تونسته با خودش کنار بیاد اما تو نمیتونی
تو لیاقت اونو نداری اگه داشتی الان تنهاش نمیذاشتی دیگه نفهمیدم چی شد
فقط از ته دل جیغ میزدم اشکام به پهنای صورتم میومد پایین فقط جیغ میزدم دستام بسته بود که فشار سرمو به سینه شخصی حس کردم وقتی سرمو بالا اوردم دیدم حنیفه
نمیدون چقدر اما منو حنیف پا به پای همدیگه گریه میکردیم
نمیدونم دکتر کی رفت و کی اعضای خانوادم اومدن پیشم فقط میدونم انگار سبک شده بودم فقط تو گریه همه رو قسم میدادم تورو خدا بزارین من نگارو ببینم التماس میکردم پرستار به یه سرنگ وارد شد و وقتی به من تزریق کرد دیگه هیچی نفهمیدم
بعد از دو روز مرخص شدم اما چه مرخص شدنی
دقیقا نصف شده بودم اینهو این ادمهای عملی اما بدتر از همه اینکه نگار دیگه بین ما نبود نگار فردای همون شب که من حالم بد شده بود تو بیمارستان تموم کرده بود.
همون روز با حنیف و نوید رفتیم بهشت زهرا وقتی به قبرش نزدیک میشدم صدای نازشو میشنیدم
عطر بدنش به مشامم میرسید وقتی رسیدم بالای قبرش دیگه زانوهام قوت نداشت دیگه نفسم به شماره افتاده بود این اشکای لعنتی هم با من سر ناسازگاری گذاشته بودن مات به قبرش نگاه میکردم نفسام داشت بند میومد اصلا تو حال خودم نبودم که یا سیلی حنیف به خودم اومدم و تازه اشکام باریدن گرفت یادم نمیاد چقدر اما اینقدر داد زدم که نوید جلوی دهنمو چسبیده بود اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم وقتی روی قبرش دراز کشیدم باور کنید انگار نگار بغلم کرده ود صداشو میشنیدم که داشت بهم دلداری میداد ازم میخواست گریه نکنم
یه ان به خودم اومدم انگار که از خواب بیدار شم از یه کابوس وقتی از روی قبر بلند شدم دیدم یه خانم من داره بچه ها رو میبره عقب و میگه ولش کنید بزارید اروم شه بلند شدم اما دیگه رمقی برام نمونده بود به هزار زحمت خودمو به بچه ها رسوندم و از اونا کمک خواستم


دوستان گلم شرمنده تون میخواستم بقیه ماجرا رو براتون بنویسم اما باور کنید نمیتونم حالم اصلا مناسب نیست دست خودم نیست اما امیدوارم درکم کنید هر وقت یادم میافته نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم .
اما قول میدم حالم که بهتر شد بنویسم

همیشه خسته مارتیک

ادامه دارد .............................

© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
# : 2 Dec 2007 08:35


ایول واقعا ناراحت کننده بود ممنون از ادامه

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
# : 2 Dec 2007 11:08


martic_sh
عالیه.....

چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 2 Dec 2007 20:45


ممنون بابت ادامه

آن کس که با داشته هاي خوب خود خوشحال نيست با برآورده شدن آرزوهايش نيز خوشحال نخواهد بود ◄ خدایا سپاس... ►
# : 3 Dec 2007 08:49


سلام مارتيك جان . دفعه اولي بود كه به تاپيكت سر ميزدم . اونقدر عالي بود كه همه شو يه جا خوندم . از اين به بعد منم مثل بقيه منتظرم كه زودتر آپ كني
درود بي پايان بر تو

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 3 Dec 2007 12:37


سلام عالي بود ادامه بده اميدوارم ناراحتي از دلت بره بيرون هر موقعه حالت بهتر شد بقيه شو بنويس كه بي صبرانه منتظره ادامه هستم موفق باشي00

# : 6 Dec 2007 22:42




چه دردیست در میان جمع بودن.....
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 50 . 51 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB