صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
همیشه تنها...... خاطرات مارتیک.......*فهرست در صفحه اول*
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
50
.
51
.
>>
نویسنده
پیام
armin2007
اعضا
#
: 27 Nov 2007 08:55
مارتیک جان لوس هم نشدی نشدی
از قدیم گفتن ناز کش داری ناز کن نداری دست و پاتو دراز کن
بعد از این شوخی داستانت قشنگه ولی یکم باید بگذره تا ارتباط برقرار بشه همین که زود مینویسی حسن بزرگیه
دیالوگهات با حنیف خوب از کار درآمده و در واقع موقع خوندنش واقعاً حس کردم که اونجام و خندم گرفت تازه شانس آوردم که کسی توی اتاقم نبود وگرنه طرف می کرد این دکتره خودش خله بی خودی باخودش می خنده
پس دست از لوس شدن بردارو بقیش رو بنویس خوانده های حرفه ای به موقش حسابتو می رسن
martic_sh
اعضا
#
: 29 Nov 2007 03:24
همیشه خسته : قسمت هفتم
با سلام دوباره
منکه از شوخی حنیف داشتم می خندیدم یهو به خودم اومدم گفنم : بابا قبلا یه ادبی چیزی بود مرتیکه مثلا من الان کون برهنه هستما
گفت: برو بابا دلت خوشه با این همه پشم حتما فکر میکنی چشمم گرفتت
گفتم : زر نزن بابا راستی پریسا کجاست؟
منکه اومدم دوستش اومده بود الانم تو اون اطاق نشستن . دارن فک میزنن
گفتم حتما ایشونم بنده رو مشاهده کردن؟
نه بابا در اطاق بسته بود من فقط نایب الزیاره شدم . راستی این همه مخلفات باید جاده خاکی رو هم حتما میرفتی؟
چی میگی بابا منکه متوجه نمیشم
میگم بابا همچین بلایی سر دختره اوردی که اصلا نمی تونه راه بره
اهان خوب خودش خواست . حالا اگه تو هم میخوای رو در باستی نکنا
یهو داد زد : ای هوار ای مردم این پسره خودش پدر برادر نداره به من پیشنهاد بی شرمانه میده
منکه هول کرده بودم گفتم : بابا دئوس خجالت بکش که یهو در باز شد و پریسا اومد تو
منو که تو اون حالت دید رو شو کرد اونطرف مثلا خجالت کشید که حنیف گفت: بابا بسه دیگه دیشب تا صبح به مسائل شرعی هم جواب دادید حالا دیگه مارو هم دراز گوش فرض میکنید
که من بهش چشم غره رفتمو گفتم وای به حالت اگه بلند شم که هیو گفت
بابا به جون خودم من بودم دیشب هم دادم هم خودمو کردم چرا ناراحت میشیو به قصد فرار پرید تو حال
منم با خنده بلند شدم گفتم پریسا جون اینو هر کاریشم بکنی باز ادم نمیشه که حنیف داد زد
اره راست میگه من اگه زیر کیر بمونم زیر حرف نمیمونم
منم زرتی زدم زیر خنده که پزیسا گفت ببینید حالا میتونید جلوی دوستم ابرومو ببرید
منکه تا اون موقع فکر میکردم دوستش رفته گفتم وای به حالت حنیف هیجا برام ابرو نذاشتی اگه بیام بیرون که مرگ بوسیله بومبا بومبا رو نشونت میدم
سریع لباسامو پشیدم و در حین پوشیدن صدای یه دختر دیگرو با بچه ها میشنیدم یه راست بدون اینکه نگاه کنم ببینم کیه رفتم دستشویی خلاصه نظافت و شستشو و اومدم بیرون وقتی رسیدم تو پذیرایی و نگاهم به دختره افتاد دیدم حنیف داره سر به سرش میذاره
گفتم خوش اومدید ببخشید این دوست من اصلا ادب سرش نمیشه که دختزه تو صورتم نگاه کردو گفت مشکلی نیست اتفاقا خیلی خندیدم
حنیف : ااااااااا میخوای بیشتر بخندونمت ؟
مارتیک با شماره 3 لخت میشیم که بیشتر بخنده که من
کوسن مبلو برداشتمو پرت کردم طرفش اما راستشو بخواید تمام حواسم جمع صورت دختره بود
دختره که اسمش نگار بود دقیقا شبه باربی بود با یه قیافه اصیل ایرانی یه گیس گلابتون کامل
چشماش واقعا گیرایی محسور کننده ای داشت طوری که خیلی تابلو نگاهش میکردم اما مثل همیشه سعی میکردم خودمو کنترل کنم
اما این حنیف مثل همیشه سر به سر دختره میذاشت که یهو یه داد بلند کشید و افتاد زمین من چون اصلا تو باغ نبودم نیمخیز شدم از جام که دیدم پریسا از زور خنده ولو شده رو مبل گفتن چی شد که پریسا دست و پا شکسته برام توضیح داد که حنیف میخواسته از روبرو به زور نگار رو ماچ کنه اونم نامردی نمیکنه با لقد بیضه های حنیفو مورد عنایت قرار میده
حنیف دراز کشیده بود و مگفت ای داد ای هوار مارتیک (مثل اخر فیلم شعله) یه حسرت به دلم میمونه دیگه نمیتونم برای بچه هات به عنوان عمو داستان بگم اما با این ضربه حتما به عنوان عمه یه کارایی میکنم
منم که با این حرف حنیف دیگه روده بر شده بودم اشک از چشام سرازیر بو د
که دوباره گفت : اما باید یه قول بدی نباید بزاری که بچه هات منو جنده کنن اخه رسمه همه به همدیگه میگن عمه جنده
که نگار بلند شد و جدی گفت ببینم این ادم اصلا بلده جدی باشه
من : بابا خدا تو خلقت این مونده
حنیف : خیلیم دلتون بخواد حال کنید مامانم چی زاییده
من : اره راست میگه بنده خدا اون موقع حواسش جمع نبوده ریده
که نگار زد زیره خنده که یهو من گفتم : ای درد ای مرض به چی میخندی درد و بلای حنیف تو کاسه سرت
نگار که شکه شده بود همین جوری منو نگاه میکرد که ایندفعه حنیف زد زیر خنده گفت : مامان این وقتی حامله بوده یه دفعه برق میگیردش اینم اتصالی داره که منو پزیسا و حنیف با هم زدیم زیر خنده
(اخه ماها همیشه همین جوری هستیم اگه کیر..... اوخ ببخشید اگه گوشت همدیگرو بخوریم استخوناشم میریزیم بیرون) نه کلا مثلا با هم بد میشیم اما سریعا میزنیم تو پر اونیکه سرش مثلا جر وبحث کردیم
خلاصه کلی خندیدیم و خوش بودیم اما من هنوز تو فکر نگار بودم واقعا نا به اون روز هیچ دختری رو به این صورت ندیده بودم برای خودمم جای تعجب داشت که چرا من توجهم بهش جلب شده
اخر وقت بعد از رفتن نگار منو حنیف میخواستیم بریم خونه که بعد از خداحافظی اومدیم ت. ماشین من بعد از حرکت کردن حنیف یه کاغذ بهم داد گفت بیا این برای تو
من گفتم این چیه؟
برو بچه پرو شماره تلفنه دیگه
شماره کی ؟
شماره نگار پس میخواستی شماره ننم باشه؟
اخه چرا به من میدی؟
ببین مارتیک منو تو الان نزدیک به ده ساله که با هم دوستیم خر خودتی و اون بابات من اگه نتونم تو چشات حرفتو بخونم باید برم بیمرم
منم با خنده گفتم مثلا تو چشمای من چی دیدی ؟
هیز بازی دیوس ، دبدم که چطوری نگاهش میکردی در ضمن خره شماره رو پریسا داد اونم فهمیده بود
با تعجب گفتم یعنی اینقدر تابلو نگاه میکردم
گفت انقدر تابلو که نه اما نگات مثل نگاه یه خر بود که به صاحبش نگاه میکرد اونم موقع ریختن علوفه
کونده خان حالا من هیچی نمیگم تو هم هرچی دلت میخواد بگوها
اااااااااااااا جون من بگم ؟
اره بگو اصلا خجالت نکش
پس جون حنیف اون خوش خوراکه رو بده ما هم یه فیضی ببریم
خلاصه انقدر دلقک بازی دراورد که نفهمیدم کی ریسیدیم در خونشون حنیف پیاده شد و منم گازشو گرفتم سمت خونه اما با هزار مشکل کلا فکرم درگیر بود که زنگ زنم یا نه اما هیچ کاری به نظرم نمیرسید
به خودم گفتم بابا بیخیال شاید اصلا دیگه ندیدیش
اینم برای بار اول بوده به چشمت قشنگ اومده اما دلم میگفت غلط کردی
به هر حال غرورم اجازه نداد تماس گیرنده من باشم
اما خیلی به اخلاق پریسا غبطه میخوردم منو اون اون شب مثلا شروع دوستیمون بود اما من فرداش شماره یکی دیگرو گرفته بودم بدتر از همه اینکه خودش شماره رو داده بود این بلندی طبع وافعا جای احترام داشت جالب اینکه رفتارش اصلا باهام تعغیر نکرده بود
خلاصه روزگار به همین منوال میگذشت منو نوید و حنیف طبق معمول همیشه با هم بودیم اما من هنوز گهگداری به فکر نگار میافتادم
تا اینکه پریسا برای جشن تولد خودش یه مهمونی کوچیک و خودمونی گرفته بود. منو حنیف مثل دوقلوهای افسانه ای طبق معمول بعد از خرید کادو رفتیم اونجا (اخه پریسا از زنجیر و فروهر نقره ای که به گردن من بود خیلی خوشش اومده بود و منم چون این کادو رو حنیف بهم داده بود نتونسته بودم بهش بدم . اما این زنجیرو پلاکو رو براش خریدم به عنوان کادوی تولد . اخه همه دوستان نزدیک این زنجیرو داشتیم و تقریبا یه جور سمبل گروخمون بود اخه هممون شدیدا شیفته ایرانی و کوروش کبیر بودیم) وقتی رسیدیم تقریبا همه بودن .... امان از این دختر .....نگار انقدر خوشگل شده بود که من یه لحظه کم بود غش کنم
با فشار دست حنیف به خودم اومدم . به طرف پریسا رفتمو صورتشو بوسیدمو بهش تبریک گفتم و اومدم پیش ساغر بش گفتم چطوری ساغ خر جون که زد تو سرمو گفت : تو ادم بشو نیستی اخه من کجام شبیه خره؟
همین که با نوید دوستی نشونه خریته
حنیف : راست میگه اونو ول کن بیا خودم میگیرمت
همه زدن زیر خنده و جمع شلوغ پلوغ شد اینو بگم که دیگه سگ صاحبشو نمیشناخت یک خر تو خری شده بود که نگو این حنیف دیوس و هم چپ میرفت راست میرفت یه لیوان از اب هویج خوریا مشروب میداد دست من فکر کنم منو با بشکه اشتباه گرفته بود خلا صه اونقدر داد که دیگه اگه دولا میشدم میریخت بیرون
کلی رقصیدم و این امر باعث شد کم کم حالم بدتر شد یه وقت به خودم اومدم دیدم دست دور کمر نگاره و مثلا دارم میرقصم (الان وقتی برای خنده فیلمشو میبینم کلی میخندم اما.....) البته بگم تنها من اینجوری نبودم مثلا تو اون زمان پیغمبرمون نگار بود که حداقل 500 سی سی خورده بود
خلاصه دیگه کنترل خودمونداشتم که یهو به خودم اومدم دیم تو اطاق خواب پریسامو نگار داره لباسامو در میاره که راحت باشم البته فهمیدم تقریبا دو ساعت بوده که خواب بودم (اینم از گونده گوز بازی ما) خلاصه با یه رکابی و شرت اومدم تو پذیرایی دیم لشکر شکست خورده همه اونجا شهید شدن الهی نور به قبرشون بباره معلوم نبود کی کیو کرده همه بیهوش بودن اما این حنیف دیوس هنوز زنده بود داشت عر میزد
خلاصه دوربینو خاموش کردمو اومدم تو اطاق اما تو بدو ورود دوتا لنگاه باهم سر بالا رفتن دعواشون شد و من پهن شدم کف اطاق
نگار دست منو گرفت و کشوند رو تخت و تازه دیدم نوید و ساغرم اونور تخت خوابیدن
بمحض مسلط شدن به خودم تو چشام به چشای بینهایت زیبای نگار افتاد و تو حالت گفتم
میدونی از قدیم گفتن مستیو راستی نگار چشات ادمو دیونه میکنه خیلی چشات قشنگه
گفت میدونم همه همینو بهم میگن (اخه معمولا این جوابو زیاد شنیده بودم)
گفت میتونم ازت یه سوال کنم ؟
اره چرا که نه
چرا بهم زنگ نزدی؟
جانم چی؟
مگه شماره منو از پریسا نگرفته بودی چرا زنگ نزدی؟
دلیلی ندیدم
از من خوشت نیومد یا اینکه ایرادی داشتم یا شاید؟
گفتم ببین نگا جون شاید تا الان همه چیزو در مورد من فهمیده باشی پس سوالت بیمورده
اره میدونم اما میخوام خودت بگی
ببین شما بیش از حد تصور خوشگلی و این باعث میشه فکر کنم که شاید با کس دیگه ای باشی
در ضمن من بار اول بود شما رو دیدم پس ادب حکم نمیکرد یلخی بهت زنگ بزنم و ............... ولش کن
نگار چیرو ول کنم حرتو قورت نده
ببین من همیشه دوست داشتم با یه دختری مثل شما باشم اما قسمت نشد اما بعد از دیدن شما شاید وسوسه شدم اما به خودم گفتم اینده مشخص میکنه همه چیز رو
گفت : به نظرم ادم بدی نیستی باید خدمتت عرض کنم من با کسی نیستم اما حاضر به دوستیم با کسی نیستم اینو میخواستم همون بار اول که زنگ زدی بهت بگم اما وقتی طرز برخوردتو دیدم بهتر دیدم در موردش فکر کنم
حالا هم بگیر بخواب تا صبح چیزی نمونده
نوید یهو گفت : بابا بگیرید بخوابید دیگه
که حنیف مثل کینگ کونگ پرید تو اطاقو گفت اره بابا بگیرید بخوابید که اینا میخوان توضیح المسائل حل کنن
نگا زد زیر خنده که حنیف گفت اگه راست میگی تو هم همین جا بخواب تا بهت بگم کمک خواستن یعنی چی
من زذم زیر خنده که نگار یه بیشگون از دست من گرفتو من داد زدم که ساغرو نوید بلند شدن
حنیف : بابا بیا برو بیرون تو لیاقت نداری اصلا الان خودم میرم پیشش میخوابم خرچه داند قیمت نقل و نبات
اگه بدونی چیه این کارارو نمیکردی که همهگی زدیم زیر خنده خلا صه نگار رفت بیرون و حنیف پریسا رو کشون کشون اورد تو و انداخت رو تخت
منو حنیفو پریسا رو تخت دونفره و نوید و ساغرم روی زمین خوابیدن
خلاصه تازه داشت چشمون گرم میشد که صبق معمول حنیف بلند شدو نشست و گفت
به ارواح خاک حیاطمون به کله دول بابام قسم اگه ببینم کسی داره زیر ابی میره یا شیطونی میکنه یه کارت قرمز بهش میدم و از اطاق اخراجش میکنم و بعد خودم جاش بازی میکنم
همه دیگه دلامونو گرفته بودیمو میخندیدیم
ادامه دارد............................
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
martic_sh
اعضا
#
: 29 Nov 2007 03:29
دکتر جون من غلط کنم خودمو لوس کنم منو چه به این کارا
میدونی نمی خوام مزاحمت ایجاد کنم به خاطره همین از دوستان این سوالو کردم
اینو بدون انقدر خاطر شما و دوستان برام با ارزشه که اگر فقط شما مشتاق باشی من
کوچیکتم همستم
دوستان فدای همتون مارتیک
اما بازم منتظر نظرات شما هستم
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
esi_mdk
اعضا
#
: 29 Nov 2007 07:40
Quoting: martic_sh
دوستان عزیز مثل اینکه داستان زندگی من زیاد مورد توجه شما قرار نگرفته با اینکه بازدید زیاد بوده اما نظری داده نمیشه
باید ببخشید که وقت گران بها تونو هدر دادم
با اجازتون دیگه ننویسم
این دیگه به عهده شما منتظر میمونم
منتظترتیم داداش
اگه به خاطر نظر دیگران مینویسی (که همممون اینجوری هستیم یه وقت ناراحت نشی از حرفام
)(ننویسی بهتره ) اما سعی کن به خاطر دلت (یه همچین چیزی) بنویسی که اینجوری نظرات هم بیشتر میشه
بازم منتظرتیم
نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
namvar
اعضا
#
: 29 Nov 2007 15:41
سلام دوستان
لطفا به تاپیک من باعنوان(سری داستانهای اکبر اقا) سر بزنین.
شاید لحظاتی خنده بر لبهاتتون بشینه.
نظر فراموش نگردد.http://www.avizoon.com/forum/2_48120_0.html
martic_sh
اعضا
#
: 30 Nov 2007 02:12
سلام خدمت همتون
چشم اسی جون من کوچیکتم میفهمم چی میگی امت بلاخره دوست داشتم نظر دوستانم جویا شم
ما خیلی مخلصیم داداش
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
delbigharar
اعضا
#
: 30 Nov 2007 13:43
سلام خيلي خوب بود موفق باشي بي صبرانه منتظره ادامه هستم 0000
elite_r
اعضا
#
: 30 Nov 2007 16:56
سلام مارتیک عزیز
من چشمهام این چند وقته واقعآ اوضاش خراب شده و نمیتونم زیاد به صفحه مانیتور نگاه کنم.....ولی وقتی اول داستانتو خوندم نتونستم خودمو نگه دارم و کل داستانتو(خاطره)رو کامل خوندم .....چون واقعآ خیلی خوب نوشتی عزیز
نگران نظر نباش ...مطمئن باش داستانت انقدر زیباست که حتمآ خواننده جذب می کنه ....شاید چون جواب افراد و تک به تک نمیدی یکم باعث دلسردی میشه برای نظر دادن
<< تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم >>
makhmalee
اعضا
#
: 30 Nov 2007 19:47
عالی مینویسید
مشتاقانه منتظر ادامش هستم
آن کس که با داشته هاي خوب خود خوشحال نيست با برآورده شدن آرزوهايش نيز خوشحال نخواهد بود ◄ خدایا سپاس... ►
ali_B_kar
اعضا
#
: 30 Nov 2007 20:12
خیلی خوبه......
منتظر ادامش هستم.....
چه دردیست در میان جمع بودن.....
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
50
.
51
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB