| نویسنده |
پیام |
|
|
همیشه خسته : قسمت چهارم
سلام دوباره
ماندانا: حالا دیگه دعوت مارو فبول نمی کنید؟ من: نه بابا اختیار دارید این حرفا چیه باعث فتخارمه اخه حنیف میگه که شما قبول نکرده بودید من: اخه میدونید سابقه حنیف تو دعوت کردن خیلی خرابه خوب حالا میخواستم خودم دوعوت میکنم امیدوارم که تشریف بیارید من: حتما مزاحم میشم بعد از کلی وراجی الکی به تماس پایان دادیم و ادامه زندگی. فردا مثل باقی پنجشنبه ها ساعت دوازده از تو شرکت در اومدمو تو راه سعی میکردم که یه چیزی تهیه کنم تا بعنوان کادو بدم اما هرچی بیشتر سعی کردم کمتر موفق شدم تا اینکه تصمیم گرفتم بعنوان کادو یه تراول رو تو پاکت بزارم تا هر چی دوست داشت بخره(اخه من چی میدونم خانمهای محترم به چی احتیاج دارن) یه راست رفتم کارواش و بعد از شستن و بنزین زدن رفتم خونه طبق معمول ملودی لباس هامو ااده کرده بود بعد از خوردن نهار یه دوش مشتی زدیمو و راه افتادیم به سمت ارایشگاه دوستم که حسابی به خودم برسم اخه اولین باری بود که به مهمونی ماندانا میرفتم (اخه میخواستم کم نیارم اینم از اشتباهات اون موقع من بود) بعد از اینکه از تو ارایشگاه دراومدم مثل همیشه که تو مهمونی های رسمی میرم یه نگاه به کت و شلوارم کردم موهامو که همیشه از پشت میبستم این دفعه باز کرده بودمو ریخته بودم رو شونم (تریپ مسیح منو کشته بود) اومدم تو ماشین و حرکت کردم به سمت خونه حنیفینا اخه هنوز یه چند ساعتی به مهمونی مونده بود و منم ادرس نداشتم مجبور شدم که اون سره خرم با خودم ببرم . حتما میگید این دیگه کیه که پشت رفیقش همش بد میگه . بخدا اگه این مصیبت عضما به پست خودتون بخوره میفهمید من چی میگم تو همه مهمونیا دختر و پسر از دستش در میرن اما اگرم نباشه مهمونی خالی از بگو بخند میشه فقط همین دو تا حسن که نمی شه بی حنیف موند یکی اینکه بمب انرزی هستش یکی اینکه تو دوستی تا پای جونش میمونه که همین باعث اینه که همه عاشقش باشن بعد از اینکه رسیدم خونشون طبق معمول مامانش داشت با تلفن صحبت میکرد که با دیدن من دستشو به علامت سلام بلند کرد و منم یه ادای احترام کردمو به طرف اطاق حنیف راه افتادم اقا داشت تو اتاقش خودشو اماده میکرد منم که اینجوری دیدم گفتم بیشعور پاشئ خودتو بپوشون برو بابا همچین میگه انگار لرنس عربستان اومده من: هر وقت اماده شدی بگو من میرم تو پذیرایی از خودم پذیرایی کنم هوی عوضی نری رو مخ مامانما اگه بابام بفمه میدونی که چی میشه؟ من: چی میشه هیچی اون خطای دید داره غیرتی میشه منو میکنه در حالی که از زور خنده دلمو گرفته بودم گفتم به خدا تو هیچ وقت ادم نمیشی تو همین حین مامانش اومد پیش من که بیرون اطاق وایستاده بودمو گفت چه خبرتونه باز هرهر میکنید و خواست داخل شه که یهو حنیف داد زد همون جایی که هستی وایستا مامانش با تعجب گفت : چته باز دادو بیداد راه میندازی ؟ حنیف: خوبه وقتی تو بابا تو تو طاق لباس تنتون نیست و باهم اره من بیا تو اطاق مامانش الهی خفه شی این حرفا چیه الهی لال شی بچه بی ابرو منم این وسط دیگه نفسم بالا نمیومد از زور خنده کف راهرو نشسته بودم روز زمین و دلمو گرفته بودم مامان حنیف میگفت : خوب بی تربیت بگو لباس تنم نیست حنیف: لباس که تنم نیست اما دارم یه کار دیگه میکنم مامانش الهی خفه خون بگیری بی تربیت حنیف : بابا منی باف لباس تنم نیست اما دارم ناخونامو میگیرم چیه فکر کردی مثل تو بابام که تا لخت میشید عملیات شروع میشه مامانش : من از رو رفتم حریف این بی حیثیت که نمی شم اگه دو دقیقه دیگه وایستم میخواد کروکی کارامونم بکشه و همراه با من اومدیم تو پذیرایی حنیف تک فرزنده و اولین و اخرین بچه اخه پدر و مادرش بعد از کلی دوا درمون صاحب این شازده شده بودن اما کلا خانواده راحتی بودن اما حنیف دیگه گندشو دراورده بود شوخیاش همیشه کمر به پایین بود بعد از اینکه اقا اماده شد از مامانش خداحافظی کردیمو راه افتادیم سمت الهیه خونه ماندانا اینا اونجا بود یه خورده مونده به خونشون یخ جا نگه داشتیم و من رفتم یه دست گل خریدمو دیدم حنیف داره موقعیت رو می سنجه گفتم چته گفت هیچی بابا اخه باک خالیه اینجوری حال نمیکنم اخه ما همیشه موقع رفتن مهمونی یه مقدار مشروب میخوردیمو به اصطلاح حنیف باکامونو پر میکردیم و میرفتیم البته همیشه به اندازه خوردن خودمون همراه مون داشتیم دیدم حنیف از تو جیب بغل کتش کتابی که من براش کادو خریده بودمو دراورد و گفت بیا بعد از پر کردن باک به سمت محل تولد حرکت کردیم بعد رسیدن اولین کاری که کردیم اعلام وجود بود اخه تو تمام مهمونیا اول از همه بلند میگفتیم پلاک 55 درود اخه تقریبا همه گی بچه های همون مجتمع بودیم البته الان دیگه فقط چند تا از خانوار اونجا بودن بقیه به مسائل مختلف رفته بودن حنیف اومد کنارمو گفت حاجی اینجارو انگار بهشت خدا اومده اینجا گفتم : برو بابا توهم به هر جا که چند تا دختر توش باشه میگی بهشت گفت : من که میرم تو این بهشت چهل تا حوری خودمو انتخاب کنم که یهو یه صدایی گفت : بابا درهمه اینجا جدا کردنی نیست برگشتمو دیدم مانداناست یهو انگاربرق به حنیف وصل کرده باشن پرید بغل ماندانا و لپشو ماچ کرد ماندانا که انتظار این کارو نداشت کپ کرده بود منم با خنده اومدم جلو گفتم تولدت مبارک و باهاش دست دادم و بهش گفتم حنیف اینجوری تبریک میگه حنیف: چیه بابا خوب من اینجوریم یهو یه دختره از اون طرف گفت : پس کادوشو چطوری میده منم که حالا یخم اب شده بود گفتم : اونش دیگه خصوصیه گفت بگید ما هم بدونیم منم که دیدم طرف از اون بی ابرو هاست گفتم چشم فقط صبر کن تا اثر کنه و خودتم اماده کن یه خرده ابجوش بخور دختر گفت : چرا ابجوش بخورم ؟ چی اثر کنه؟ منم برگشتم سمتش و با اعلام عذرخواهی از جمع گفتم : اب جوش بخور چون نمی خوام صدات بگیره چون باید یه یک ساعتی دادو بداد کنی دوما باید صبر کنی این اسپری و قرص ویگرا اثر خودشو بکنه با این حرف من یهو خونه تو سکوت فرو رفت و صدای خنده حنیف و ماندانا فقط میشد شنید که حنیف با خندهای بلند گفت مریم ادم با یه چهار لیتیری بره قله اورست دنبال بنزین اما اینجوری قهوه ای نشه که با حرف حنیف کلیه بچه ها زدن زیر خنده و اومدن سمت ما، با همه شروع کردیم به بگو بخند و مهمونی اماده شد که تو این حین ماندانا اومد کنارمو گفت حواست باشه. مثل اینکه مریم میخواد به پرو پات بپیچه و ضایت کنه وسطای مهمونی بود و من یه گلاس تو دستم بود و رو کاناپه لم داده بودم و داشتم چشم چرونی میکردم که نظرم سمت یه دختر خیلی خوشگل جلب شد که خیلی سنگین یه گوشه نشسته بود منم دیدم که حنیف طبق معمول دخترا رو دور خودش جمع کرده و حسابی تو حاله تو همین حین ماندانا اومد طرفم : بابا چرا تنها نشستی میای برقصیم منم با ناز گفتم بابا منو چه به رقص اگه شلنگ تخته میخوای بیام خلاصه رفتیم وسط و شروع کردیم به رقص تو همین حین داشتم در مورد این دختره که فهمیدم اسمش پرساست اطلاعات جمع میکردم فهمیدم یکی از دخترایی که تقریبا تو سطح متوسط جامعه زندگی میکنه بچه شمال هستش و تو تهران درس میخونه و از هم دانشگاهی های مانداناست خلاصه امپر الکل داشت میومد پایین رفتم یه شیشه برداشتمو دنبال کتم بودم که فهمیدم تو اطاق مانداناست خواستم حنیفو صدا کنم که دیدم یه میز گرد تشکیل داده و داره رو مخ دخترا پاتیناز میره یه گلاس برداشتم و خواستم از هیا هو دور باشم حرکت کردم به سمت اطاق ماندانا البته با صاحبش هماهمنگی کردم وقتی رسیدم تو اطاق در بالکنو باز کردم و داشتم خودمو اماده کنم برایکشیدن یه سیگار رفتم تو بالکن و گلاس رو یه ضرب رفتم بالا و برگشتم به سمت اطاق که یهو مشزوب پرید تو گلوم اخه پریسا با ماندانا اومده بودن تو اطاق پریسا بعد از سلام و علیک گفت اقا مارتیک من اومدم اینجا تا بهتون بگم که اصلا کار درستی نکردید مریمو خراب کردی ماندانا که دید الان پای اونم میاد وسط و حوصله پند واندرز رو نداشت یه چشمک زد و به بهونه ای پیچوند و رفت من رو کردم به پریسا و داشتم نگاهش میکردم و محو این دختر زیبا شده بودم و اصلا متوجه حرفاش نبودم که یهو گفت شما متوجه میشید چی گفتم منم با دستپاچگی گفتم بله بله گفت معلومه من: خوب اگه راستشو بخوای نه چون در گیر بودم با خودم در مورد خوشگلی شما با خودم درگیر بودم اونم بدونه اینکهخودشو ببازه خیلی مسلط گفت خوب به هر حال کارتون اصلا خوب نبود که من گلاس دومو خوردمو گفتم : شرمندتون اما من دیگه خسته شدم از بس ملاحضه کردم اخه میدونی همیشه نمیشه بهشون رو داد وگرنه دیگه نمیشه کنترلشون کرد بابا هرکی به ما میرسه میخواد ادای زانوارزانو در بیاره بابا یکی نیست بگه تو همون مادر تناردیه هستی همه برا ما ادای شخصیت در میارن با این حرفم پریسا دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیره خنده و گفت باشه بابا چرا قاطی میکنی منم خندیدو یه تعارف زدم که مشروب میخوری ؟ گفت یه کم منم براش یه سبک ریختم و ضمن صحبت باهاش مشغول شدیم یه وقت به خودمون اومدیم که دیدم حنیف میگه بابا مامان یکی بسه حنیف : بابا بیا بیرون حجله بگا رفت فروختنمونکه من با خنده گفتم بابا رفته بودیم جایگاه سوخت گیری که حنیف فهمیدو گفت بابا پس ما چی گفتم میومدی خوب مگه تابلوی ورود ممنوع زده بودم منو پریسا و حنیف اومدیم سر میز غذا که دیدم مریم خودشو جمع کرده میخواد یه چیزی بگه اینو میشد از تو نگاهش خوند
ادامه دارد.......................
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
|
|
|
منتظر نظرات شما دوستان گلم هستم
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
|
|
|
فقط ایول بابا همین 
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
|
|
|
|
|
دادا مارتيك داستان خوبي داري فقط زياد ملتو منتظر نذار
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
|
|
|
martic_sh ای ول.... 
چه دردیست در میان جمع بودن.....
|
|
|
همیشه خسته : قسمت پنجم
منو پریسا و حنیف اومدیم سر میز غذا که دیدم مریم خودشو جمع کرده میخواد یه چیزی بگه اینو میشد از تو نگاهش خوند یه نگاه به حنیف کردمو دیدم که حنیفم به موضوع پی برده به قول معروف شاخکاش خوب کار میکرد . اومدیم سره میز غذا و شروع کردیم به کشیدن غذا . من طبق معمول اول برای حنیف کشیدم بعد برای پریسا و اخرش برای خودم که از اون طرف ماندانا گفت : بابا با کلاس اول خانمها رو تحویل میگیری که یهو مریم گفت : بله بایدم تحویل بگیره اگه منم باهاش یک ساعت تو اطاق بودم باید این کارارو میکرد یهو دیدم چهره پریسا تو لب شد اخه مریم واقعا بیشعور بود که تو جمع این حرفو از سر لج زد اخه اون مثلا با من کنتاک بود چه ربطی داره به دختر مردم منمکه دیدم اوضاع مناسب نیست گفتم الان وقتشه که قبل از من حنیف گفت :بابا چرا خودتو جر میدی مریم جون یه هات داگ که این حرفا رو نداره اگه میخواستی این همه اینجا از درشتو ریز ریخته (میدونید که منظورش از هات داگ چی بود) منم گفتم: ببین مریم جون به من چه که شما تو نرخ جندهای جمشید بیشتر از هزار تومن نمیارزی این دیگه مشلک خودته خلاصه جر و بحث داشت بالا میگرفت که یهو حنیف پرید وسط و به چند تا از پسرایی که داشتن خودشونو چس میکردن تا اون جنده خانم یه نگاه بهشون بندازه گفت ببینید اینجا جاش نیست که بخواهیم تولد مردمو خراب کنیم تصویه حساب باشه ایشاالله بعدا منم که اعصابم به هم ریخته بود خیلی با خونسردی به طرف حضار برگشتمو گفتم من از همتون از طرف خودمو حنیف معذرت میخوام امیدوارم که ما رو عفو کنید و برگشتم به سمت پرسا که تا اون لحظه فرصت نشده بود بهش نگاه کنم وقتی سرمو برگردوندم چنان قفسه سینم تیر کشید اخه بد جوری بهم شک وارد شد پریسا داشت به پهنای صورتش اشک میریخت و این واقعا برام غیر قابل تحمل بود که دیگه نفهمیدم چی شد رفتم طرف مریم و چنان زیر گوشش زدم و با فریاد گفتم بیا جنده خانم ببین با اعصاب مردم چه کار میکنی اخه اون با تو چیکار داشت اگه خودت مثل دستمال کاغذی میمونی دلیل نمیشه که همه مثل تو تا تو اطاق میرن لنگاشون رو اسمون باشه که حنیف یهو اومد طرفم منو کشوند کنار و گفت : بابا بیخیال شو (واقعا اصلا کنترل اعصابمو از دست داده بودم) ماندانا اومد طرفم با یه لیوان و بهم گفت یبا بخور بزار اروم شی که هیو جو متشنج شد سه تا از پسرا که با مریم بودن میخواستن فردین بازی در بیا رن که میدونستم اگه حنیفو ازاد بزاری ترتیبه این بچه سوسولها رو میده اما باز با مداخله دیگران ضد و خورد زیاد بالا نگرفت فقط مشت من بد جوری تو دماغ یکی از پسرا خوردو خون از دماغش میومد و دیگه ما رو بردن تو اطاق خواب ماندانا و اونا رم مثل اینکه فرستاده بودن برن وقتی به خودم مسلط شدم دشدم حنیف داره یه نخ سیگار بهم تعارف میکنه سیگارو گرفتمو احساس کردم یکی بهم تکیه داده دیدم پریسا ست گفتم نترس دختر هیچی نشده یه کل کل بود تموم شد این دختره مریم عادتشه همیشه همین جوری با همه کل کل میکنه اما این دفعه به بد کسی کلید کرده بود با حنیف بلند شدیم و اومدیم بیرون که همه داشتن تو سکوت به هم نگاه میکردن کخ حنیف گفت اقایون خانما لطف کنید پول بیلیط فیلمو بدین میشه نفری 5000 تومن که همه زدن زیر خنده و منم گفتم خوب خامنا لطف کنید خودکاراتونو اماده کنید کنید چون یه دفه بیشتر شماره نمیدم در ضمن اسمی رو حنیف یاداشت میکنه ببینم موقعیت کدومتون بهتره اخه مامانم دنبال عروس میگرده با این حرف من همه ریختن رو سرمو شروع کردن به خندیدن و جو دوباره عوض شد تو مستی و اهنگو رقص گم شده بودم که دیدم دارم با پریسا میرقصم اونم همش میخندید و منم بهش چشمک میزدم کم کم اهنگ عوض شد وهمه دست همدیگرو گرفتن و رقص تانگو شروع شد که مثل همیشه حنیف چراغارو خاموش و کرد بعدم داد زد : لطفا از مالیدن همدیگه بپرهیزید منو پریسا مشغول بودیم اما هر چی رقص بیشتر طول میکشید حالمنم داشت بدتر میشد خیلی مشروب خورده بودم از یه طرفم سینه های پریسا چسبیده بو به من و همین امر باعث تحریک من مشد که تو همون حالت صورتمو نزدیک صورتش بردم و اونم همزبان با من لبشو گذاشت رو بلم که یهو یه نور قرمز افتاد رو صورتمو بعدش صدای شلیک خنده به هوا بلند شد هیو دویدم سمت چراغ و روشنش کردم دیدم ماندانا و حنیف رو زمین دراز کشیدن و دارن میخندن که فهمیدم باز اقا کونده بازیش گل کرده ودنبال لین بوده که یه اتو ازمن بگیره تا بساط خندشونو جور کنهخلاصه منو پریسا رفتیم یه گوشه که همش نوید داد میزد: مارتیک دست نزن . اااا ولش کن و باعث میشد همه الکی برگردن و ما رو نگاه کنن منو پریسا شروع کردیم به صحبت من از خودم گفتم . گفتم که من زیاد اهل دختر بازی این برنامه ها نیستم البته بدم نمیاد اذیت کنم اما بیشتر دنبال یه دوستم یه پاتبر یه کسی که همه جوره باهام باشه البته میدونید دوستان گلم تو عالم رفاقت یه دوست هیچ وفت به دوستش خیانت نمی کنه امیدوارم که منظورمو از حرفام فهمیده باشید بهش گفتم اصلا برام مهم نیست که قبلا با شخص دیگه ای بودی یا نبودی. چون دوستی یه اتفاقه اما جدایی یه قانون . به هر حال من اینم و اونم از خودش برام گفت و این شد که تقریبا باهم دوست شدیم .تا اخره مجلس نظرات همدیگرو در مورد همه چیز پرسیدیم حتا سکس که من گفتم به سکس به عنوان یه احتیاج نگاه میکنم که دوست دارم با علاقه و محبت باشه نه فقط از رو شهوت اما نه به این معنی که حتما باید با طرفم قصد ازدواج داشته باشم یا درخواست سکس کامل داشته باشم. خلاصه کلی وراجی کردیم و منم هم به خودم هم به اون این فرصتو دادم که بتونیم در مورد دوستیمون فکر کنیم. خلاصه اخر مجلس من و پرسا و حنیف بعد از دادن کادو و تشکر اماده شدیم که بریم بعد از خداحافظی که تقریبا همه داشتن میرفتن اومدیم تو خیابون من جولوتر رفتم تا ماشینو روشن کنم غافل از اینکه......... وقتی سویچو انداختم به در ماشین یهو صدای داد حنیف بلند شد و یه جیغی که میگفت مواظب باش وقتی با عجله برگشتم یهو یه چیزی خورد تو سرم و من خوردم زمین و قتی موقعیتو بعد از چند ثانیه سنجیدم بلند شدم دیدم همون سه تا پسر ریختن سر حنیف که منم بلند شدمو قاطی کردم و رفتم تو دعوا تو همین حین یه اجر خورد به پام اونو برداشتم و تو سر اولین نفری که اومد طرفم کوبیدم که یهو زیر بغلم سوخت و احساس ضعف کردم و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشامو باز کردم دیدم تو درمانگاه هستم و سرم باند پیچیه و دست چپمو نمیتونم تکون بدم تو همون حین خواهر بابک رو دیدم که داره میاد بالای سرم اخه دکتر همون در مانگاه بود و همون شبم کشیک بود اینم از شانس خوب ما بود وگرنه (کونمون) پاره بود هم مست بودیم هم دعوا کرده بودیم دیگه هیچی حساب با کرامول کاتبین بود خلاصه فهمیدم که منو با چاقو زدن اما خوشبختانه چاقو اشتباهی زیر بغلم نشسته و زیاد عمیف نیست اما ضعف کردنم به خاطر خونریزی سرم بوده چون زیاد ازم خون رفته بود از حال رفته بودم اما بگم ازحنیف که یه بادمجون دلمه ای پای چشش سبز شده بود معلوم بود خیلی کتک خورده اما هنوزم دست ور نمیداشت داشت سر بسر پرستارا میذاشت مرتیکه اصلا انگار نه انگار که تمام بدنش داغون بود چشامو بسته بودم که دیدم یکی داره رو صورتم دشت میگشه وقتی چشامو باز کردم چشمای بارونی حنیف بود که اصلا انتظار این کارشو نداشتم که گفت : دیوس نمیگی من دق میکنم وقتی از افتادی فکر کردم تموم شد گفتم : غصه نخور من تا داماد شما نشم منتظر میومنم و همچین مجکم از رو تخت بلندم کرد و تو بغلش گرفت که جنان دادی زدم که همه ریختن اونجا که هر دو زدیم زیر خنده مرتیکه هیج کدوم از کاراش به ادمیزاد نمیخورد یه پرستازه اومد گفت : چه خبرتونه بابا کلینیکو گذاشتین رو سرتون حنیف ببخشید اخه امشب شب اول حجلش بوده خونریزیو درد داره منم که هم درد داشتم هم نمی تونستم نسبت به حرف حنیف ساکت باشم زدم زیره خنده پرستاره که دید حریف زبون این جونور نمیشه رفت و من وحنیفم بلند بلند میخندیدیم که یهو صدای یکیو شندیم که میگفت بیایید ببینید شماها مثل مرغ پر کنده میزنید تو سرتون اینا اینجام دست از لوده گری بر نمیدارن صدای نوید پسر خالم بود اخه دیشب به مهمونی نرسیده بود همراه نوید ماندانا و پریسا وساغی (دوست دختر نوید) که هر سه تا شون داشتن گریه میکردن اومدن طرف ما ساغر تا منو دید دویید طرفمو منو بغل کرد تمام صورتمو غرقه بوسه کرد اخه منو خیلی دوست داشت کلا دختر راحتی بود همینجوری که داشت منو میوسید یهوحنیف گفت اگه سیر نشدی میخوای بگم لخت شه نوید گفت: ما رو باش دلمون بکی خوشه هر دفعه منو بزور ماچ میکنه ببین اینو اب لمبو کرد خدا شانس بده که یهو ساغی گفت تا چشمتون دربیاد من اینو بیشتر از داداشام دوست دارم نگاهم تو صورت ماندانا کردمو گفتم بابا حلوامو که نمیپزن اینجوری ماتم گرفتید بیایید جلو ببینم پریسا و ماندانا اومدن صورتمو بوسیدن و بعد از کلی وراجی الکی بلاخره من مرخص شدم حالا نه جرات میکنم با این وضع برم خونه نه حالم توری هست که بتونم جایی بمونم تو خمین گیرو دار پریسا گفت بیایید بریم خونه من اخه تو تهران یه واحد اپارتمان داشت خلاصه هیئت زنجیر زنا راه افتادن سمت خونه پریسا وقتی رسیدیم منکه بیهوش افتادم و نفهمیدم کی رسیدیم و منو کی بردن گذاشتن تو تخت فقط وقتی صبح از جام پاشدم دیدم با شورت خوابیدم و یخ ملحفه رومه و رو زمین ساغر و نوید زیر پتو خوابیدن رفتم اب خوردمو اومدم که بیا م تو اطاق دیدم پریسا با یه تاپ خوشگل و یه شلوارک اومد طرفم که حالت چطوره و ائنجا فهمیدم که از نوع نگاهش خیلی نکرانم بوده و هست منم لباشو بوسیدمو فتم این تازه اوله رفاقته
ادامه دارد.......................
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
|
|
|
سلام دوستان گلم شرمنده ولی باید وقت کنم براتون بنویسم امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
|
|
|
همیشه خسته : قسمت ششم
خلاصه بعد از ظهر همون روز من که حالم بهتر شده بود به هر زحمتی بود بود با نوید و حنیف حرکت کردیم سمت خونه اما بگم از لحظه ورودم به خونه که تنها کسی که ناراحت شد مادرم بود بابام که انگار نه انگار اصلا اتفاقی افتاده (به ابن مبگن مهر پدری) خلاصه یه سه روزی شرکت نرفتم زیر بغلم دیگه درد نداشت ام سرم هنوز درد میکرد روز جهارم رفتم شرکت ویه سری به همکارام زدم خانم بهشتی بخم میگفت مثل اینکه با تانک تصادف کردی منم شیطنتم گل کرد و بهش گفتم نه بابا من کی خوردم به سینه های تو (اخه سینه های درشتی داشت) گفت : نمیدونم اما اصلا فکر نمیکردم انقدر شیطون باشی چشم دراومده هیز خلاصه تو شرکت نشسته بودم که دیدم موبایلم داره زنگ میخوره دیدم پریساست سلام جیگر خانم سلام خوبی مثل اینکه حالت خیلی خوبه؟ ای بدک نیستم اگه این حنیف بزاره راستی امشب چکاره ای؟ کاره خاصی ندارم پس شب شام مهمون من باشه اما انتخاب از شما خوردن از من خندید چی دوست داری؟ خوب میریم میبینیم چی دارن اونجا انتخاب میکنیم بروبابا من پول رستوران نمیدم خودم برات درست میکنم پس چه بهتر کی و کجا ببینمت ؟ شب ساعت 7 خونه منتظرتم اوکی فعلا بای رفتم خونه و یه زنگ زدم بخ حنیف که بدونه دارم کجا میرم بهش گفتم بیا بریم اما اون گفت بیام اونجا بشینم شما رو نگاه کنم تشویق کنم . خلاصه ساعت 7 جولوی خونشون بودم زنگ زدم درو باز کرد رفتم بالا تاحالا انقدر زیبا ندیده بودمش اومد جلو و دست داد و طوری صورتمو بوسید که یک ان داشت کنترلم از دستم درمیرفت یه نگاه تو صورتش کردمو گفتم : با اتیش بازی نکن میسوزیا اخه من زیاد اهل سکس زیاد نیستم و تقربا یه دو ماهی بود خبری نبود و همین امر باعث شده بود خیلی زود تحریک بشم . مثل اینکه خودشم مایل به انجام این کار بود اینومیشد از تو چشاش خوند. بعد ا کلی وراجی و ور الکی شامو خوردیم و بعد شام چسبیدیم به مشروب وقتی حسابی الکل بدن میزون شد رفتم نشستم کنارش و دیگه جو خیلی خیلی خودمونی شده بود دیگه علنا داشتیم همدیگرو دستمالی میکردیم که من فکر کردم امکان داره الان مست باشه و تحت کنترل خودش نباشه رو این حساب نم نمک خودمو کشیدم کنا رکه یهو بهم گفت: ببینم از من خوشت نمیاد یا برات جذاب نیستم اااااااا این حرفا چیه من نتوستم تشخیص بدم چیرو می خوای تشخیص بدی ؟ اینکه الان احتیاج داری یا فقط به خاطر مستیه که نمیفهمی داری چه کار میکنی گفت : ببین مارتیک من همه جوره قبولت دارم اما بدون این کارات باعث میشه ادم بیشتر بهت اطمینان کنه و تشویق بشه بزای سکس اخه میخوام بدونم سکست هم مثل افکارت قشنگه (مثل اینگه خودو زیاد تحویل گرفتما) منم که دیدم خودش تمایل داره و من دارم صورتشو تو دستم گرفتمو خیلی اروم لبامو گذاشتم رو لباش از بوسه های ریز شروع کردم و همزبان سعی میکردم با دستام تو موهاش بازی کنم تو همین اوصاف پریسا تمام لب منو کرده بود تو دهنش و با تمام قدرت شروع کرد به مکیدن که منواقعا عاشق این کارم هم زبان بلند شدیم و در حین اینکه لبامون تو خم دیگه قفل شده بودبلندشدیم وشروع کردیم به دراوردن لباسامون اینو واقعا بهتون توصیه میکنم فقط کافیه یک بار امتحان کنید مطمعنا پشیمون نمیشید کار به جایی رسید که فقط لباسای زیرمون تنمون بوداونوقت بود که دیدم این دختر واقعا از لحاظ بدنی ایرادی نداره یه پوست سبزه یه هیکل متوسط اما تو پر سینه های سایز 85 تو پر و گرد قد 165 واقعا هیکلش همه رو دست به عصا میکرد به سمت مبل هولشدادم و دوباره شروع کردم به خوردن اون لباش و کم کم به سمت سینه هاش متمائل شدم وقتی یه سینه هاش رسیدم گیره سوتینشو که از این جدیدا بود که از جلو بسته میشرو باز کردم تمام شهوت رو میشد از ین سینه هاش دید که به اخرین حد بزرگی رسیده بود نک سینه هاشو کردم تو دهنم و شروع کردم به لیسیدن و میک زدن و هر چند بار یه گاز خفیف هم ازشون میگرفتم که با این کارم چنان لباشو گاز میگرفت که ادم یه جورایی حالی به حالی میشد دیگه براش طاقتی نمونده بود اروم به سمت پایین شکمش حرکت کردم و بعد از لیسیدن نافش ه شرت خوشگلش رسیدم که فقط تونسته بود جلوی برگ های اون گلو بپوشونه اروم شروع کردم به بوسیدن کسش اما از روی شرت که دیدم خودش میخواد شرتشو دربیاره منم دستاشو محکم گرفتم و شروع کردم گازهای کوچیک گرفتن از کسش دیگه به التماس افتاده بود مگفت مارتیک بخورش منم بهش گفتم میخوام موقع سکس از حرفهای سکسی استفده کنی اونم که واقعا به خواسته های من احترام میذاشت دیگه داشت داد میزد ددددددیالا کسمو بخور دیوونم کردی منم با دندونام شرتشو کشیدم پایین و اولین زبونو روی چاک کسش کشیدم که مورچه رو کسش بکسباد میکرد همزمان دستاشو ول کردمو لبای خوشگل کسشو باز کردمو شروع کردم بخ لیسیدن با هر لیسزدن من مثلمار به خودش میپیچید یه 4،5 دقیقه ای همینجوری دامه داشت که یهو سرمنو با دستاش بخ کسش فشار داد و پاهاشو دور گردنم حلقه کرد و من فهمیدم الانه که ارضا بشه و به شدت حرکت زبونم ادامه دادم اونکه به انفجار رسیده بود جنان به فشار سر گردن من ادامه داد که یه لحظه چشام سیاهی رفت (یاد فشار شب اول قبر افتادم) اخه من هنوز بر اثر ضربه سرم به شدت درد میکرد اما صدام در نیومد اخه کسش تو دهنم بود و من اگرم میخواست داد بزنم انگار دارم تو شیشه نوشابه داد میزتم صدام در نمیومد خلاصه وقتی احساس کردم که ارگاسم شد اروم خودمو کشیدم کنارش با دوتا وسه رو لبش سرمو گرفتم و پایین مبل افتادم سرم به شدت میزد بعد از یک دقیقه وقتی منو تو اون حالت دید تازه فهمید چی شده هم خودم تو کما بودم هم کیرم اومد کنارمو گفت : مارتیک حالت خوبه ب جون تو اصلا نفهمیدم دارم چه کار میکنم گفتم : اشکالی نداره یه درد مختصره الان خوب میشه کمکم کرد تا نشستم رو مبل وقتی دوباره لباشو رو لبام حس کردم درد یادم رفت و این دفعه نوبت او بود تا منو به اوج برسونه اروم شرتو از پام دراورد و کیرموگرفت تو دستش و بدون یه لحظه درنگ همشو کرد تو دهنش خیلی استادانه این کارو میکرد گرمای دهنش خیلی شهوتمو بیشتر کرد از زیر خایه ها زبونشو میکشید تا ر کیرم و بلعکس و همین منوال هی کیرمو می کرد تو دهنش که دیدم داره خسته میشه اخه من خیلی دیر ارضا میشم وقتی بلند شد بدون هیچ حرفی طوری روی من قرار گرفت که سینه هاش روبروی صورتم بود و منم شروع به خوردن اون سینه هاینازش کردم که یهو احساس کردم کیرم تو یه کوره قرار گرفت که دیدم کیرم تو کسشه وقتی تعجب منو دید گفت نترس من پردم حلقویه . منم خیالم راحت شد و خودش شروع کرد رو یه زمان بندی مشخص بالا و پایین رفتن که خیلی حال میداد واقعا کس تنگی داشت .کیرم داشت به دیواره های کسش سایده میشد گفت : جون عجب کیری داری کسمو پر کرده وای چه حالی مده پریسا داری چه کار میکنی دارم کس میدم کیرت الان تو کسمه کیرت مال خودمه تو جنده منی مگه نه؟ اره بکن پاره کن این کسو خمش مال خودت جرش بده منکه این حرفا بیشتر از سکس رو تاثیر گذاشته بود با یه حرکت کیرمو از تو کسش بیرون کشیدمو رفتم پشتش نمی دونید وقتی نما کسشو از پشت دیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو کیرمو یه ضرب با فشار کردم تو کسش پزیسا که از زور سکس دیگه تو فضا بود داد زد اره بکن ببببببببببببببببکن جرم بده ای ایایایایایای و منم سرعتمو به حداکثر سرونده بودم که پریسا شروع کرد به داد وبیداد که اره اره دارم میام اره بکن بکن بیشتر اره اره جرم بده و ااااااااااااااااااااااااااااااااا و به لرزش که فهمیدم بله پریسا خانم فعلا 2-0 از ما جلوتره و منم دیگه ادامه ندادم اخه تو این جور مواقع بهتره چند دقیقه صبر کنی تا اونم حالش کوفتش نشه تو همین حین پریسا برگشت و گفت میشه منو از کون بکنی منم گفتم نیکی یو پرسش ببم جان (اخه ما اصلیتمون قزوینیه) خیلی اروم انگشتامو با اب کسش خیس کردم و شروع به باز کردن سوراخ تنگ کونش کردم بعد از 5 دقیقه دیگه اماده بود دوباره کیرمو تو کسش کردم که از ترشحاتش خیس بشه و خیلی اروم و با تحمل بلاخره تمام کیرمو تو اون کون خوشگلش کردم اما معلوم بود که درد میکشه اینو میشد از چهره قرمز شدش فهمید منم وقتی دیدم که خیلی خشکه کیرمو دراوردم و باکرم مرطوب کننده خوذش که رو میز بود هم کیرمو هم کونشو قشنگ چرب کردم این دفعه خیلی راحت رفت تو ومنم شروع کردم به تلمبه زذن و همزمان با دستم چوچولشومیمالیدم که حالا دیگه درد تبدیل شده بود به لذت داد مزد میگفت :اره دارم کون میدم جووووووووووووووووووووووووون بکن این کونو گشادم کن منم که دیگه جفت شیش اورده بودم دیگه قشنگ جریان ابو تو کمرم حس میکردم گفتم جنده من میخوام بیام گفت بریز توشه مشو بریز ابیاریم کن منم سرعتم دوبرابر شد و هم زمان انفجار اب من تو کون پریسا پریسا داد میزد سوختم ای چه داغه جوووووووووووون منم میگفتم اخ جووون عجب کنی ای جنده خانم بیا اینم اب خلاصه همونجوری من روش دراز کشیدم تا حالم سره جاش بیاد وقتی کیرمو کشیدم بیرون همزمان اب منم ریخت بیرون نمی دونید اون کونی که قبلا اصلا از زور تنگی جو با چکش تو نمیرفت الان چی شده بود . بعدها فهمیدم که من اولین باز کننده کونش بودم خلاصه بعد از سکس منکه اصلا حس و حال نداشتم گرفتم و دراز کشیدم و داشتم چرت میزدم که نفهمیدم کی خوابم برد یه وقت به خودم اومدم دیم یکی داره با کیرم ور میره گفتم : پریسا بیخیال اصلا حسش نیست حرفی نزد و باز گفتم جون پریسا کوتاه بیا یهو یه صدای مردونه گفت : نه جون من پاشو بیا کون منم بزار هیو بلند شدم و نشستم دیدم حنیفه که با خنده گفتم تو مثل عجل معلق از کجا پیدات شد گفت : خود گفتی بیا منم اومدم راستی مارتیک واقعا خوش خوراکه ها
ادامه دارد.............................
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
|
|
|
|
|
منتظر نظراتتون هستما واقعا دمتون گرم از دوستانی که زحمت کشیدن ممنون اما این وضع نظر دادن نیستا اگه میخایین بنویسم احتاج به نظراتتون دارم
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
|
|
|
دوستان عزیز مثل اینکه داستان زندگی من زیاد مورد توجه شما قرار نگرفته با اینکه بازدید زیاد بوده اما نظری داده نمیشه باید ببخشید که وقت گران بها تونو هدر دادم با اجازتون دیگه ننویسم این دیگه به عهده شما منتظر میمونم
فدای همتون مارتیک اونی که همیشه تنهاست اونی که همیشه خسته ست
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
|