صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
همیشه تنها...... خاطرات مارتیک.......*فهرست در صفحه اول*
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
50
.
51
.
>>
نویسنده
پیام
martic_sh
اعضا
#
: 21 Nov 2007 22:27 | ویرایش بوسیله: martic_sh
سلام دوستان گلم امیدوارم که مثل خورشید نور امید تو دلاتون بدرخشه
من چند ساله که هر وقت وقت داشته باشم سعی میکنم که از وجود شما دوستای خوبم بهرمند بشم ،یعنی سعی میکنم این تنهایمو با شما عزیزان پر کنم
وقتی خاطرات دوستای خوبی مثل ارا،ارش و دیگر دوستانو میخوندم همیشه یه حسی بهم میگفت که اینا خیلی بهم نزدیکن اما خیلی دور
درسته فاصله ها زیاده اما دلا نزدیکه
خوب دوستای عزیزم این منم کسی که تا الان از بالا اومده پایین یه جایی تو این شهر بزرگ که هیچ قانونی توش به عدالت اجرا نمیشه
خوب فکر کنم دیگه خیلی تریپ غم وغصه برداشتم
خوب می خوام با اجازه از مدیریت محترم و با حال سایت منم قصه زندگی مو براتون تعریف کنم البته اگه دوست داشته باشید میگم و با دادن نظر میتونید به من بفهمونید که باید ادامه بدم چون میدونید که اگه نظر نباشه یعنی هیچی و تایپک بسته میشه
من منتظرما
لینک قسمت های مختلف داستان:
قسمت های اول . دوم و سوم
قسمت های چهار . پنج و ششم
قسمت هفتم
قسمت های هشت . نه و دهم
قسمت یازدهم
قسمت های دوازده . سیزده و چهاردهم
قسمت پانزدهم
قسمت شانزدهم
قسمت هفدهم
قسمت هجدهم
قسمت نوزدهم
قسمت بیست و بیست و یک
قسمت بیست و دوم و بیست و سوم
قسمت بیست و چهارم بیستو پنجم پایان فصل اول خاطرات
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
martic_sh
اعضا
#
: 21 Nov 2007 22:28
قسمت اول:همیشه خسته
با سلام دوباره خدمت تک تک دوستان عزیزم
باعرض صمیمانه ترین محبت خدمت عزیزانم باید خدمت شما عرض کنم من مارتیک هستم الانم 27 سالمه .
همیشه از همون دوران بچگیم جلوتر از سن خودم بودم اخه تو انتخاب دوست همیشه با افراد بزرگتر از خودم و از لحاظ شخصیتی بالاتر از خودم میگشتم
به خاطره همین زودتر از اونی که باید به دیدگاهایی دست پیدا میکردم که برام جالب بود.در ضمن من زیاد تو خانواده با دیگران احساس راحتی نمی کردم
چون همیشه یه جورایی تو این زندگی اونا رو مقصر میدونستم .بعدا میفهمید چرا
من ذاتا ادم خوش برخوردی هستم همیشه اهل شوخی و بگو بخندم همه میگن خیلی باحالی اما به قول قدیمیا بیرونمون مردمو کشته . تومون خودمونو
من تو سن چهارده سالگی به بلوغ رسیدم البته به لطف دوستان تو همون ایم تونستم داماد شم اما همیشه یاد اوری اون روز برام جالبه و خودم از خنده روده بر میشم
هر وقت یاد اون روز میافتم غصه هام یادم میره
غضیه از این قرار بود که یکی از دوستام که یه جورایی نسبت خوانوادگی نزدیکی با من داره این لطف رو در حق من کرد
اون روز داشتم خودمو اماده میکردم که برم خرید که یهو تلفن خونه زنگ زد مامانم تلفونو جواب داد و منو صدا کرد که بیا تلفن کارت داره منم با اعصاب خوردی اومدم و به خودم میگفتم ای ریدن تو شانس ما هر وقت می خواییم بریم بیرون یکی یادش میاد ما هم وجود داریم خلاصه خیلی شاکی گوشیو برداشتمو گفتم بله
سعید: سلام مستر هوشنگ
من:سلام دهنتو الان وقت زنگ زدنه
سعید:بابا یه کار مهم باهات دارم اب تو دسته بزار بیا اینجا
گفتم بازم خونه رو خالی دیدی چه گندی بالا اوردی
اخه مادر و خواهرش برای سه ماه رفته بودن المان خونه خواهرش و البته اینم بگم که باباش تو دار فانی نیست
گفت دارم از دل درد میمیرم بیا منو ببر دکتر فقط سریع بیا که حالم اصلا خوب نیست و گوشیو گذاشت
منم که اماده بودم سریع راه افتادم اینقدر سریع میدویدم که نگو اصلا یادم نمیاد چه جوری خودمو رسوندم وقتی رسیدم جلوی اپارتمان دیدم در بازه با عجله پله ها رو
چندتا جندتا رفتنم بالا تا رسیدم در خونشون دیدم درو باز کرد
با عجله گفتم امادهای زود باش صد بار بهت گفتم اینقدر غذای حاظری نخور حالا بکش اینم از عوارض کون گشاده داداش
زد زیر خنده و گفت برو از تو کمد دیواری اطاقم اون دفترچه بیمه منو بیار بریم دیگهدارم میمیرم
منم گفتم ما از این شانسا نداریمو رفتم سمت اطاقش وقتی در کمد رو باز کردم چنان جیغ بنفشی کشیدم که نزدیک بود کلیه همسایه ها بریزن اونجا
فقط یه لحظه دیدم یه خانم لخت تو کمد داره برام دست تکون میده و دیگه چسبیدم به دیوار و نشستم زمین
یه هو به خودم اومدم دیدم خانمه که بعدا فهمیدم اسمش سوری هست داره داد میزنه سعید یه لیوان بیار این بیچاره پس افتاد
سعید که از خنده رو پاش بند نبود با یه لیوان اب اومد تو تو خنده میگفت بدبخت توکه کس دیدی اینجوری شدی گه بخوای بکنی حتما باید امبولانس خبر کنم
منم که حسابی شوکه شده بودم سعی کردم به خودم مسلط بشم بلند شدمو گفتم این کارا برا چیه نیمتونستی مثل ادم بگی
سعید حین خنده گفت بابا الاغ جون میخواستم سوپرایز شی
گفتم اروا عمت خیلی سوپرایز شدم فعلا بگو یکی بیا منو جمع کنه فعلا که هیچ گونه مردی تو وجود من پیدا نمیشه خودمم نمیتونم پیداش کنم از ترس رفته قایم شده
حال دیگه زحمتش با خودته سعید جون بیا بگرد پیداش کن هر وقت پیداش کردی میگیری تو دستت میگی ساک ساک که منم بفهمم
دیگه سوری مرده بود از خنده من با صدای خندهاش متوجه شدم و تازه یادم اومد که ای بابا اب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
خودمو جمع جور کردم دستمو دراز کردمو خیلی جدی گفتم من مارتیک هستم و از اشنایتون خوشبختم
اونم دستمو فشردوگفت منم سوری هستم و ......
خلاصه بعد از کلی تعریف تمجید معلوم شد داش سعید برا امشب برنامه چیده البته بگم که سعید از من هفت سال بزرگتر بود وگرنه ما رو چه به خانم بازی
بعد از یه کم صحبت سعید کشیدم کنار گفتم بابا خیلی کارت درسته
سعید:بروبابا دلت خوشه برا خودم برنامه چیدم فکر کردی کی هستی .......... بعد یه چشمک بهم زد منم فهمیدم که داره شوخی میکنه
اخه منو سعید از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ما با هم پسر عمو بودیم تمام ریزه کاریا رو از اون یاد گرفته بودم
رفتم تو اطاف دیدم سوری نشته من خیلی صمیمی شروع کردم به صحبت البته دوستان میدونن برای بار اول ادم چه حالی پیدا مبکنه
رفته رفته دیگه به خودم مسلط شده بودم تا اینکه شامو اوردن و مشغول شدیم تا اینکه بابام زنگ زد و بعد از اینکه مطمن شد اونجام خداحافظی کرد من رفتن ویدئو رو
روشن کردم تا یه فیلم بزارم همین جوری که سرم گرم بود به دستگاه داشتم فیلمو عقب جلو میکردم و توعالم خودم بود که یهو دیدم وضعیت قرمزه اقا تو سرو سینه سوری داره شنا میکنه
یهو بلند شدم گفتم خانما اقایون من اصلا جنبه ندارم خواهشن تشریف ببرید یه اطاق دیگه
سوری گفت :چیه خجالت میکشی گفتم نه بابا منو خجالت بابام چند ساعت قبل از عملیات منو با والیوم بیهوش میکنه وگرنه تا اخزش میشینم تخمه میشکنمو تشویق میکنم
با این حرفم سوری در حالی که میخندید یهو بی هوا و بدون قصد زد رئ تخم سعید گفت:بابا این با این سنش الان اینجوریه فردا چی میشه
سعید یه داد زد گفت با این اوضاع که تو الان برام درست کردی عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو اسمون بستن دیگه پس مال خودمه
منکه داشتم از زور خنده میترکیدم به صورت مبهوت سوری نگاه میکردم که منظوره سعیدو نفهمیده بود
گفتم بابا همچین زدی تو دمو دستگاه بچه مردم که الان دیگه خواهر زادش بهش میگه خاله
تازه سوری دوزاریش افتاد و دستش رو گذاشت رو بیضه سعید گفت الهی من بمیرم خیلی درد گرفت که من گفتم اشکال نداره تا اخر شب از زیر دلش در میاری
رفتم تو اشپزخانه سر وقت بهترین فراورده بابام که فقط تو این کار استاد بود (البته منهای درست کردن من که جزو اعجایب دنیام)بابام توانداختن شراب استاده نه من
همه اینو میگن خلاصه یه شیشه اوردمو برا همه یه لیوان ریختمو لیوان خودمو برداشتمو رفتم تو اون یکی اطاق که اینا راحت باشن وقتی نشستم استریو رو روشن کردم که
ه چند تا اهنگ گوش بدم تو حال و هوای خودم بودم اخه شرابش واقعا عالی بود تو گذشته گم شده بودم اخه ما تو سعادت اباد زندگی میکردیم بی هیچ غصه ای اما پدرم
با یه ندونم کاری باعث شده بود که ما همه چیمونو از دست بدیم تو همون هوا بودم اصلا متوجه گذشت زمان نبودم که یهو یه دستو رو شونم احساس کردم دیدم سعید با سوری اومدن
پیش من سعید گفت خوب شا داماد من شب تو اتاق خواهرم میخوابم تو هم با سوری تو اطاق من بخوابید
منکه کلی از این فردین بازی سعید حال کرده بودم
گفتن بابا کار درست اونوقت من باید چی کار کنم ؟ که سعید گفت توپ و تورو پاره کن بدبخت یهو حول نگنی یه دور بدیا
گفتم نترس بابا نذار اون حس قزوینیم گول کنه امشب سوریو ول کنم بیا پیش خودت بخوابما
سعید خندید و در و بست و رفت منکه تا اوموقع هر وقت به بعد فکر میکردم که قرار چی کار کنم راست میکردم باور کنید قفل کرده بودم اصلا نمی دونستم باید
چی کار کنم سوری که اوضاع رو اینجوری دید اومد طرفم دست انداخت گردنم و گفت ببینم بلبل زبونیات یادت رفت چرا سمل بت منو نگاه میکنی؟
منم که یه خورده مسلط شده بودم گفتم:میدونید چون بار اولمه نمیدونم باید چکار کنم
گفت مگه تا حالا با کسی سکس نداشتی منم به مثل بچه منگلا جواب دادم نه و واقعیتش هم همین بود اخه تا قبل از اون اصلا دنبال این کارا نبودم اما خوب بلاخره تو دوستان زیاد در موردش صحبت میکردیم و
به لطف تویحات تئوری دوستان و نمایشی فیلم پورنو اطلاعات جامع داشتم اما تجربه عملی ......(بابا اخه یکی نیست بگه اسکل نه پس میخواستی تو اون سن حتما دکترای این کارو داشته باشی)
خلاصه سوری شرئع کرد به دراوردن لباساش و منم کپ کرده بودم اخه دفعه فبل که کلا تو حالت شک لخت دیده بودم
چشمتون روز بد نبینه تا رسید به لباس زیر دیکه داشتم خودمو خراب میکردم
همچنان راست کرده بودم که داشتم خفه میشدم از زور شهوت نفسم به شماره افتاده بود
ادامه دارد.............
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
martic_sh
اعضا
#
: 21 Nov 2007 22:30
قسمت دوم :همیشه خسته
خلاصه سوری لباساشو در اورد و اومد سمت من وقتی گرمای دستشو رو سینم حس کردم نزدیک بود از زور خجالت بمیرم
منکه تا اون موقع از زور شهوت داشتم میمردم هیو رفتم تو حالت خنثی
کیرم همچین خوابید که هر جند تو اون سن نباید زیاد قابل تریف باشه اما اگه بگو که دیگه باید دنبالش میگشتی تا بتونی پیداش کنی
سوری خندید و گفت چی شد چرا اینجوری شدی که منم با خجالت هیچی نمیگفتم
خلاصه وقتی منو خوابوند رو تخت و با علم به اینکه اگه بخواد به امید من بمونه ابی گرم نمیشه خودش شروع کرد
(چیه بابا ما مثلا بچه های انقلاب بودیم خوب خجالت میکشیدم دیکه حتما باید الکی دروغ بگم بابا من اینکاره نبودم )
وقتی لباشو گذاشت رو لبامو شروع کرد به بوسیدن تو یه حسی بودم که برای بار اول تجربه میکردم کم کم من از اون حالت در اومدم و منم شروع کردم به نوازش بدن نازش
سوری یه بدن توپ داشت که الان دقیقا نمی تونم توصیف کنم شاید چون بار اول بود اما هر چی بود کلی باعث حال کردن من بود
وقتی نک سینه هاشو تو دستم گرفتم یه اهی کشید که داشتم از حال میرفتم اومد پایین و شز رو سینم شروع به بوسیدن ولیسیدن کرد تا به کیرم رسید و کیرمو
که تو اون زمان به منتها الیهرشد اون موقش رسیده بود رو گرفت و گذاشت تو دهنش وقتی گرمای دهنشو رو کیرو حس کردم نمیتونم بگم چه حالی داشتم نمی دونم بار چندم بود که داشت کیرمو تو دهنش
بالا پایین میکرد اما میدونم به 10 نکشید که حس کردم دارم منفجر میشم تا اومدم حرکتی انجام بدم کار از کار گذشته بود و من تو دهن سوری خالی شده بودم البته اونم ضد حال نزد
و گذاشت من قشنگ خالی شدم و نفهمیدم کی رفت دست شویی و برگشت فقط یه لحظه دیدم اومد بالای سرم و گفت همیشه سعی کن وقتی داری میای به طرفت بگی
منم با شرمندگی ازش معذرت خوتهی کردم اما اگه بدونید بعد از اون حال خفن احساس میکردم ضرر کردم چون نتونسته بودم کس بکنم
سوری مثل اینکه خودش فهمیده بود گفت :نترس من تا صبح پیشت هستم به همه جاش میرسی غصه نخور اما فکر راه رفتن فرداتم باید باشی
منکه کلی روحیه گرفته بودم اومدم روش دراز کشیدم و سعی کردم هرچی از تو فیلم و تجربیات بزرگان(دوستام)یاد گرفتمو بکار بگیرم تا بتونم از خجالتش در بیام
لبامو گذاشتم رو لباش و شرو کردم به بوسه های ریز و کوتاه همین تور که به سمت پایین میومدم زیر گردنشو شروع کردم به لیسیدن و بخ سمت لاله های گوش رفتم وقتی
لاله های گوششو میخوردم انگار که تو فضا بود و منم خوشحال که بابا ما هم لبه
از زیر گردنش اومدم رو سینه هاش که وقتی به دقت بهشون نگاه میکردم هیچ گونه نقصی توشون نبود نوک سینه هاشو گرفتم تو دهنمو شرو کردم به لیسیدن و میکزدن و گاهی اوقات
گازای ریز ازش میگرفتم تو همون حالت سعی میکردم کم کم موضع رو عوض کنم اومدم پایین تا به کس رسیدم جایی که از نزدیک اولین باری بود که میدیدم وقتی لاشو باز کردم و یه نگاه موشکافانه بهش انداختم کلی حال
کردم و شروع کردم با انگشت باهاش ور رفتن اخه اون موقع از ساک زدن کس بدم میومد هم زمان که انگشتم تو کسش بود با اون دستم چوچولشو که خودش بهم نشون دادو نوازش میکردم
بعد از چند دقیقه خودش منو خوابوند و شروع کرد به ساک زدن وقتی دوباره کیرم راست شد بهپشت خوابید و به من گفت بیا روم منم رفتم روش
خودش کیرمو گرفت و گذاشت تو کسش وقتی کیرم تو کسش جا گرفت واقعا نیتونم بگو چه حالی داشتم برای بار اول غیر قابل توصیفه منم مثل کسایی که تو دو میدانی شرکت میکنن به سرعت در حال تلمبه زدن بودم
که گفت بابا یواش مگه دنبالت کردن نترس همش مال خودته تا صبح منم با خیال راحتدیگه سعی کردم راحت حالشو ببرم
بهش گفتم میشه چهار دستو پا شی اونم پوزیشنو عوض کرد و من رفتم پشتش و از پشت گذاشتم تو اون کس ناز وقتی کیرمو بیرون میکشیدم و داخل میکردم یه حالت باحال به خودش میگرفت تو همین حین بیکار نبودمو با دستم چوچولشو میمالیدم اخه خودش گفت( منکه اون موقع از این بخارا نداشتم) تو همین حین احساس کردم داره میلرزه و بهم گفت تند تند بکن و تندتر چوچولمو بمال منم مطیع (اخر خایه مالی) هر کاری میگفت میکردم
که یهودیدم با چندتا جیغ و لرزش اروم شد منه تا اون موقع این حالتو ندیده بودم شکه شدم و بهش گفتم حالت خوبه گفت اره فقط فعلا دیگه تلنبه نزن منم خورد تو برجکم و کیرمو دراوردم که یهو کلی اب از تو کسش با کیرم زد بیرو که نزدیک بود سکته کنم که گفت نترس منم ابم اومد وقتی دید که من حالم گرفته شده گفت نترس بیا پشتم و یر منو گرفت و با اب خودش خیس کرد و اروم اروم کرد تو کونش منکه
واقعا سوپرایز شده بودم نمی دونستم چه کار کنم که بهم گفت هر چند زیاد کلفت نیست اما سعی کن اروم بکنی و منم شروع کردم به تلنبه زدن و تازه پی بردم که کون چیه
چرا همه دوست دارن از کون بکنن
درسته کسش زیاد گشاد نبود اما کونش واقعا تنگ بودسوراخش چنان کیرمو فشار میداد که من از زور حال نزدیک بود پس بیفتم بعد از چند دقیقه دیدم دوباره همون حالت انفجار
داره میاد که بهش گفتم و گفت اشکال ندار بریز توش منم برای بار اول سکس اونم از کس و کون تواون حالت تو کون داشتم خالی میشدم لحظه اومدن ابم چنان از ته دل داد کشیدم که بیشتر به جیغ بنفش شبیه بود و دیگه نفهمیدم یه 2 دقیقه ای تو این عالم نبودم که هیو دیدم از اون اطاق یکی داد میزنه
سعید:بابا به خودت رحم نمیکنی به اون خایه ات رحم کن تخته گاز نری خایه بسوزونی
منم با خنده گفتم :بابا خایه ترکوندم
سوری که داشت اماده میشد بره دستشویی گفت بیا پرده اینم زدم شاه داماد امادستتو این اوضاع سوری رفت برگشت و کنار من دراز کشید
من یه لیوان اب خوردمو سرمو گذاشتم رو سینه هاش و خوابم برد
خلاصه دوستان این بود شروع یه دنیای جدیدی بنام سکس که من تازه باهاش اشنا شده بودم
دوستان عزیز من قصد دارم بصورت کلی داستان سکس خودمو براتون به نگارش در بیارم و البته سرگذشتی که منو به اینجا کشوند که خالی لز شادی و غم نبوده و بدور از هر گونه
خیال پردازی حالا هم منتظر نظرات شما میمونم و امید وارم تو این دنیای مجازی نت باشن کسایی که خواهان سدگذشت من باشن
دوستار همیشگی شما مارتیک
ادامه دارد..............
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
delbigharar
اعضا
#
: 21 Nov 2007 23:30
سلام عالي بود واقعان جالب بود زود تر ادامه بده راستي موضوع اين جيغه بنفش چيه البته فوضولي بود بي صبرانه منتظر ادامه هستم0000000
martic_sh
اعضا
#
: 22 Nov 2007 01:41
سلام عزیزم دوست عزیزمdelbigharar
اول از همه باید از شما تشکر کنم که به نظرتو منتقل کردی بعدا باید خدمتت عرض کنم که این جریان جیغ بنفش همون جیغیه وقتی میکشن ادم جفت شیش میاره
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
esi_mdk
اعضا
#
: 22 Nov 2007 08:58
سلام عزیز خسته نباشی
ایشالا که همیشه دلت شاد باشه
هنوز نخوندم ولی در اولین فرصت میخونم و میام
نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
loveasker
اعضا
#
: 22 Nov 2007 12:52
سلام بر دوست عزیز و هنرمندم مارتیک عزیز واقعا خوشحالم که آدم با استعداد دیگری به جمع نویسندگان این سایت پیوسته عزیزم داستانت (خاطره ات)بسیار جالب و گیراست فقط به من اجازه بدهید ادامه دستنوشته هایت را بخوانم تا بعد بتوانم نظر کلی ام را بیان کنم فقط بگویم که با این استعداد خوب کمی دیر شروع کردی و دوستانت را از قلم شیوایت محروم کردی
با آرزوی موفقیت روز افزون شما دوست خوب و هنرمندم شما را تا دیداری دیگر به خداوند میسپارم
دوستدار شما
آرش
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
Sexy_guy
اعضا
#
: 22 Nov 2007 23:57
آفرین ، بسیار زیبا بود
martic_sh
اعضا
#
: 23 Nov 2007 01:52
دوستان گلم سلام
از این که میبینم مورد لطف شما دوستان خوب و عزیزم قرار گرفتم خوشحالم
به شما قول میدم که هر چه زودتر اپ کنم
فدای همتون مارتیک
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
martic_sh
اعضا
#
: 24 Nov 2007 01:34
همیشه خسته : قسمت سوم
با عرض سلام دوباره به دوستای گلم
باید خدمتتون عرض کنم که تو قسمتهای اولیه با اولین سکس من اشنا شدین البته باید بگم که بیشتر شبیه داستانهای فکاهی بود تا داستان سکسی اما خوب تجربه اول من بود اما میخوام تو این داستان یکمی بیشتر با من اشنا بشین تا بتونیم بیشتر به هم نزدیک بشیم اخه میدونید تو همین سالها یه مشکلی برا خانواده من پیش اومد که مثل یه انقلاب بزرگ برای من بود انقلابی که طعم تلخ زندگی تو این جنگل رو به من چشوند. باید خدمتتون عرض کنم که پدر من یه ادمی بود که در ضمن اینکه براش احترام خاصی قائل بودم اما معمولا زیاد تو خونه با هم جور نبودیم . دوست خوبی بود اما در عین حال بزرگترین ضد حال زندکیم بود. پدرم تو سال هفتادو سه یه معامله کاری انجام داد که با اون کار میخواست مثلا سرمایه خودشو به ده برابر تبدیل کنه غافل از اینکه ادم نمیتونه ره صد ساله رو یک شبه طی کنه. خلاصه سرتونو درد نمیارم اما کل زندگی ما رو به باد داد. خونه ،زندگی ،ماشین ،پول ...... همه رو به گا داد. تو این ایام تنها کسی که به فکر ما بود فقط مادرم بود بابام که همیشه درگیر بود .ما مجبور شدیم که از سعادت اباد نقل مکان کنیم و تو خونه مادر پدرم زندگی کنیم اونم به عنوان مستجر .
تو همین سال پدرم دچار یه بیماری شد که تا به اون موقع کسی نتونسته بود بفهمه علت ایجادش چیه تمام دکترا مونده بودن علت چیه و همین باعث شد پدرم به مدت سه سال درگیر بیمارستان و بستری وطول درمانش بشه . فقط اینو بهتون بگم که تو این ایام من تونشتم معنی زندگی رو به تمام معنا بفهمم من فرزند بزرگ خونواده بودم و یه خواهر و یه برادر داشتم که ائنا خیلی کوچیکتر از اونی بودن که بتونن وخامت اوضاع رو بفهمن.اما میتونم بگم که غیر از دوستای خانوادگی کسی به فکر ما نبود.اینجا بود که فهمیدم راست میگن دوست خوب بهتر از صد تا فامیله .هیچ وقت یادم نمیره مادر پدرم که پسرش تو بیمارستان بستری بود سر کرایه خونه بلایی سر ما اورد که مادرم مجبور شد گوشواره های گوش خواهرمو در بیاره و بفروشه تا صدای اون ادمو بخوابونه در صورتی که مادر پدرم(میدونید چرا نمیگم مادر بزرگم ،چون نمیخوام شخصیت مادر بزرگای مهربونه این عالم رو زیر سوال ببرم )هر ماه کم کم 150000 تومن حقوق میگرفت و تو هیچ احتیاجی به سی هزار تومن کرایه خونه ما نداشت تو اون اپارتمان که داشت غیر از ما عموی کوچیکمم زندگی میکرد . هیچ وقت یادم نمیره از اون کرایه نمی گرفت میگفت که بیچاره از کجا بیاره پسرم. فردای اون روز که مادر پدرم این کارو کرد من بع لطف بابای یکی از دوستام تونستم تو یه شرکت به عنوان کارمند دفتری قسمت فروش مشغول بشم البته تا ساعت چهار کار میکردم و بعد از اون تو کلاسهای شبانه مشغول به درس خوندن بودم .روزگار بههمین منوال میگذشت و حتی نزدیک ترین افراد فامیل حتی بفکر خودشون زحمت فکر کردن به ما رو به خودشون نمیدادن البته بودن کسایی از طرف فامیل مامان که به هر نحو سعی میکردن مشکلات ما رو کمتر کنن اما خودشون اونقدر مشکلات داشتن که ما سعی میکردیم کمتر مزاحمت براشون درست کنیم
بعداز گذشت هجده ماه بابا از بیمارستان مرخص شد حالا خودتون میدونید که تو این هجده ماه من و مادرم البته با کمک دوستانم چه مشکلاتی رو پشت سر گذاشتیم اخه هر شب باید یکی پیش بابا میموند . تا اینکه از لطف بزرگی که خدا تو اون ایام به من کرد تونستم یه قرارداد بزرگ رو به مرحله اخر برسونم و با بستن اون قرار داد من تونستم یه پورسانت عالی بگیرم پورسانتی که باعث شد خیلی از مشکلات رو پشت سر بزارم .اونروز بعد از نقد کردن چکی که از شرکت به عنوان
پورسانت گرفته بودم به سمت خونه راه افتادم اخه مبلغ پور سانتم اونقدر بالا بود که هیچ وقت فکرشم نمیکردم که بتونم این کارو انجام بدم یا داده باشم اما بعدها فهمیدم که کلیه دوستانم تو اون شرکت با اینکه این نتیجه زحمات چند ماهه همشون بوده اون رو از عمد به من ارجاع داده بودن تا من به اخر برسونم اینو بعد ها فهمیدم و تا اخر عمر بهشون مدیون هستم.
وقتی به سمت خ.نه راه افتادم تو کیفم نزدیک به پانزده میلیون پول بود . وقتی از جلوی اسباب بازی فروشی رد شدم یاد خواهر و برادرم افتادم که تو این دو سال هیچی از ما به عنوان کادو نگرفتن یعنی نداشتیم که بدیم هزینه های بیماری بابا اونقدر بالا بود که هیچی از حقوق من نمیموند مامانم که کلیه وقتش صرف پرستازی از بابا بود.رفتم تو و چند تا اسباب بازی برای خواهرو برادرم گرفتم.اومدم برای بابا و مامان هر کدوم یه کادو گرفتم به خدا موقع خریدن کادو اشکام بند نمیومد نمیدونید چه حالی داشتم وقتی صورت خوشحال اونا رو بعد از 2 سال تو خیالم تجسم میکردم . وقتی اومدم خونه مهیار که تازه کلاس اول بود وقتی منو با یه عالمه کادو دید چنان دادو بیدادی راه انداخت که کل محل فهمیدن من اومدم(چیه بابا خوب بچه بود دیگه )وقتی مادرم منو تو این حالت دید گفت مامان جون دستت درد نگنه اما کاشکی پولاتو نگه میداشتی شاید بعدا بهش نیاز بیشتری پیدا میکردیم
من: فدای سر تو . بابا. مهیار. مینا جونم میخواهم خم به ابروتون نیاد اما دنیا زیر و رو شه این حرفا چیه
تو همین حین صدای مادر پدرمو شنیدم که میگفت نمیخواد برای خودتون کادو بخرید کرایه خونه مردمو بدید
اخه کرایه خونش رو باید همون روز میدادم
دیگه نفهمیدم چی شد پله ها رو چند تا چندتا رفتم بالا وقتی رسیدم جلوی واحدش در باز بود با عجله وارد شدم دستمو کردم تو کیف و جلوی رو نمیدونم چقدر در اوردم اما شش تا بسته پونصد تومنی رو پرت کردم طرفش و گفتم بیا اینم کرایه سگ دونیت که با وجود تو واقعا لایق این اسمه اما حیف سگ سگ یه وفایی داره بابام اگه اون موقع که همش بهش پسرم پسرم میکردی و تیغش میزدی به یه سگ کمک میکرد الان براش یه دم تکون میداد نه اینکه بجای قاطوق نونش بشه بلای جونش
و برگشتم به سمت پایین تو راه پله داد زدم اینو بدونید که منو خانوادم دیگه فامیل نداریم اینو تو سرتون فرو کنید در ضمن میتونی دنبال یه مستجر جدید یاشی
وقتی رسیدم پایین پدر و ماردم همین جوری متعجب منو نگاه میکردن که یهو مثل این پول ندیده ها همه پولهای رو پاشیدم رو سرو کله مامان بابام و با گریه گفتم صدقه سرتون اینم پول دیگه نمیذارم کسی بخاطر محتاج بودنمون شما تتمون کنه و سرمو گذاشتم رو شونه بابام رو شونه شو بوسیدم و اومدم بیرون
اره دوستان فقط یه چیزی تو دلم مونده میدونم زیاد تو حواشی زندگیم رفتم اما به جون خودم اینا رو اگه نمی گفتم خفه میشدم
امیدوارم که هیچ وقت به مشکلات من دچار نشید اینو از اعماق وجودم میخوام
فردای اون روز میخواستم یه جا خونه کرایه کنم که پدر حنیف یکی از دوستام بهم گفت پسرم برو یه خونه تو هرجا که میتونی بخر اما جایی خونه کرایه نکن میدونی اگه الان بتونی خونه بخری بردی و دیکه غصه خونه نداری الان میتونی بخری چون پول داری اما فردا دیگه نمیتونی چون پول رفته رفته خرج میشه و دست اخر میشه هیچ اما من که میدونستم با این پول تو تهران نمشه خونه خرید سعی کردم تو کرج یا حوالی تهران خونه بخرم و تو همین ایام تونستم یه خونه خوب با مساحت بالا تو حوالی اسلامشهر بخرم تو یه شهرک خوب اما میدونید برام خیلی سخت بود از یه محیط که به قول خودمون بالای شهر برم یجایی زندگی کنم که در مورد چیزای خوبی نشنیده بودمو هیچ اطلاعی از اونجا نداشتم اما بعدا فهمیدم که شنیدن کی بود مانند دیدن اخه میدونید ادما کمتر پیش میاد با خدشون رو راست باشن اما من سعی کردم خودمو با شرایط سازگار کنم سعی کردم ادمها رو بر اساس مهنویات بسنجم نه مادیات به قول یکی از دوستان پول همه چیز نیست
(اگه عینک شخصیت میاورد خر تلسکوپ میزد)
خلاصه تونستم از باقی پ.ل مونده یه پونتیاک ترنس ام بخرم الته خیلی خوابیده بود به کمک دوستان تونستم اونو تونجوری دوست داشتم جمع کنم یه ماشین خوشکل با کلیه امکانات.بلاخره بابا هم تونست به بیماری غلبه کنه و زندگی به روال عادی خودش برگشت منم تونستم دیپلم رو بگیرم و همچنان مشغول کار بودم حالا دیگه تو شرکت شده بودم یه رکن که اگه نبودم یه پای شرکت میلنگید
شب شادو خندون رسیدم خونه و بعد از کلی سر به سر گذاشتن با مهیار و ملودی رفتم تو اطاقم که لباساموعوض کنم تو همن حین موبایلم زنگ خورد دیدم حنیفه
باید در مورد حنیف بگم که یکی از دوستان خوبمه اما یکمی که نه کلا ادمی که کسخله (اخه همه یه تخته شون کمه این یه جعبش ) بعضی اوقات کارهایی میکنه که ادم به انسانیتش شک میکنه
حنیف:سلام عرض شد هوشنگ خان (ما همیشه همدیگرو با اسامی مسخره صدا میکنیم)
من: سلام چطوری گوسفند
حنیف: ای بدک نیستم راستی مارتیک فردا تولد مانداناست گفته دعوتت کنم
من: مگه جناب عالی وکیل وصیه مردمی در ضمن تو با دختر مردم چه صنمی داری
اخه ماندانا یکی از بچه های بود که تازه اومده بود تو جمع ما ومن فقط در حد سلام و علیک میشناختمش و چند دفعه تو مهمونی های دوره ای دیده بودمش
حنیف اخه شمارتو نداشت از من خواست دعوتت کنم
من: لازم نکرده اگر بخواد خودش زنگ میزنهمن اینجوری نمیام
اخه حنیف سابقه داشت به خاطر اینکه تنها نباشه الکی از طرف دیگران دعوت کنه
حنیف : باشه بهش میگم اگه شمارتو خواست بهش میدم اگه بیا همش میرم تجسس
من: بابا بیخیال شو یه خورده ادم باش میخای مثل بابات شکی شن دهنتو مسواک کنن
حنیف: نه بابا حالا تا بعد فعلا سپردمت به خاک بای
من: نوکرم به عزراییل سلام برسون
اخه میدونید این حنیف واقعا سابقش خرابه تو تجسس
به دفعه که با خانوادش و بقیه دوستان رفته بودیم شمال ویلاشون تو اون یه هفته شبا تا صبح بیدار بودیم و مسخره بازی در میاوردیم و کلیه اطاقا پر بود و بابا و مامانش تو پذیرایی میخوابیدن که طبقه اول بود یه شب که همگی خسته بودیم رفتیم بخوابیم که حنیف مثل اینکه شستش خبردار شده بود امشب باباش عملیات داره اومد تو اطاق و گفت امشب من این یه لقمه کس رو به دهن بابام زهر میکنم میگید نه ببینید
خلاصه ده دقیقه یه بار به هر بهانه میرفت پایین( دستشویی،اب، هزار کوفت و زهر مار دیگه) ما هم از خنده مرده بودیم تقریبا ساعت سه بود که یهو دیدم حنیف با عجله اومد تو اطاق و درو پشت سرش بست و نشست پشت در
حنیف در حالی که اب دهنشو قورت میداد و مظطرب بود گفت دیگه بسه اقایون همه گی بزنید تو سر معامله هاتون لالا
من: چی شده جون حنیف جریان چیه؟
بابک : طوفان طبس بود کور شدی؟
حنیف : نه بابا ای کاش طوفان بود از بس زفتم و اومدم که کفر بابامو دراوردم دفعه اخر که از بالا سرشون رد شدم دیگه
قاطی کرد بلند شد و گفت دیوس بیا تو بکن من میرم میخوابم
حنیف: منم گفتم اگه اونجا بمونم هم منو میکنه هم ننه هرو فرار کردم
ما که دیگیه داشتیم میمردیم تا صبح میخندیدیم
اره حنیف تو کسخل بازی و این کارا دکترا داره
خلاصه حدود یه ساعت دیگه موبالیم زنگ خورد و این دفعه شماره غریبه بود
من:بله بفذمایید
سلام اقا مارتیک حالت خوبه
من: سلام مرسی شما ؟
منم ماندانا حالا دیگه دعوت مارو قبول نمیکنید
ادامه دارد
© هیچ اگر سایه پذیرد ***** ما همان سایه هیچیم...©
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
50
.
51
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB