صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 824 . 825 . >>
نویسنده پیام
# : 24 Nov 2007 02:20


Quoting: esi_mdk
parnia
سلامممممممممممممممممممممممم

سلام فریدعزیز....


Quoting: esi_mdk
شرمنده پرنیا من همین الان تاپیک تو دیدم
هنوز هیچی نخوندم سعی میکنم زود خودمو به بقیه برسونم

خواهش میکنم عزیزم....ممنون که اومدی...
خوشحال میشم نظرتون رو بگی.....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 24 Nov 2007 02:21


Quoting: asal_nanaz
parnia
پس چرا ادامه نمیدی؟؟؟

شرمنده ام عسل جان....نبودم خانمی....قول میدم سریع بنویسم...

Quoting: esi_mdk

parnia
کجایی پرنیا؟

همینجام فرید جان....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 24 Nov 2007 12:44 | ویرایش بوسیله: parnia


قسمت نهم:


از وقتي تو ماشين نشستم همينطور معذب بودم .....فقط يه سلام خشک و خالي به سعيد کردم و ديگه سکوت....اونم خودشو زده بود به اون راه و اصلا" به روي خودش نياورد که همين ظهري چطور پشت تلفن واسم خط و نشون ميکشيده و حالا...... ....داخل ماشين به خاطر روشن بودن کولر خيلي خنک شده بود....من سرما داشتم و واقعا" سردم بود ولي
روم نميشد چيزي بگم....
سعيد جان روشنک خانم شاگرد ممتاز دبيرستان و کلاسمونه....
سميرا وقتي اينو ميگفت با يه شيطنت خاصي برگشت طرف من و منو نگاه ميکرد.....
پس حسابي درسخونيد....موفق باشيد....آينه ماشين طوري تنظيم شده بود که سعيد کاملا" به چهره من اشراف داشت....
خجالت کشيدم و خودم رو جمع و جورکردم....نه باور کنيد سميرا جان نسبت به من لطف دارند......
چه لطفي روشنک جان حقيقت رو گفتم .....مگه هميشه معدلت 20 نيست...؟!!
ديگه حرفي واسه گفتن نداشتم...سعيد موهاي بلند و خرمائيشو که تا روي شونه اش ميرسيد رو با يه کش ظريف مشکي از پشت بسته بود....يه پيراهن مردونه آستين کوتاه با راه راهه آبي و صورتي کم رنگ تنش بود و يک شلوار کتون شيري.....هيکل ورزيده و بازوهاي ماهيچه اي داشت که موقع دنده عوض کردن با انقباض کمي که در ناحيه مچش ميداد برجستگي ماهيچه هاي بازوش هويدا ميشد...مشخص بود اهل باشگاه و ورزشه....
يه حس جديد و خاص در من به وجود اومده بود....حس ميکردم از اين بازوهاي مردونه خوشم مياد و خيلي دلم ميخواست سرمو روي اين شونه ميذاشتم....
از اقکار مسخره خودم با صداي سميرا بيرون اومدم....
روشنک جان اين چهار راه رو سمت چث بايد بريم؟
ببخشيد واقعا" مسيرتون دور شده...اگه اجازه بديد من همين ايستگاه پياده بشم و رفع زحمت کنم....
نه خواهش ميکنم روشنک خانم....راهي نيست....فقط بفرمائيد از کدوم طرف....
از اين حرف سعيد بيشتر حرصم گرفت چون ياد حرفهاي خودش افتادم که گفته بود آدرس منزلتونو دارم و مطمئن بودم تا اونجا هم اومده و منو زير نظر گرفته بود که بتونه اون روز سر راه من و الهام سبز بشه....و خالا خودش رو زده بود به اون راه...
پس از سمت چپ بايد بريد....
ديگه واقعا" سردم شده بود ....کولر ماشين همچنان روشن بودو منم که سرما خورده و .....ديگه نزديک خونمون بوديم به همين جهت روم نشد چيزي بگم.....فقط بينيم ديگه کاملا" گرفته بود.....با خودم فکر ميکرم اين آقا سعيد با اين قيافه و ظاهر مودبش اگه امشب بهش زنگ نزنم يعني واقعا" آبروريزي ميکنه؟...به سميرا ميگه؟....
دوباره حرصم از دست خودم و سعيد در اومده بود....يه نگاه تندي توي آينه بهش انداختم....ولي خدا رو شکر توي آينه رو نميديد والا پيش خودش ميگفت اين دختره چرا با خودش درگيري داره؟
از اين فکر خودم خنده ام گرفت....
ممنونم سميرا جان من همينجا پياده ميشم....
خب بزاريد ببريمت داخل کوچه.....
نه ديگه راهي نيست دو قدمه....خودم ميرم باز دور زدن براتون سخت ميشه.......
از سميرا و سعيد خداحافظي کردم و سريع به طرف خونه دويدم.....
کليد انداختم و رفتم داخل خونه....بوي دلمه خونه رو پر کرده بود...من عاشق دلمه برگ مو مامان بودم...
سلام مامان ...من اومدم....
سلام دخترم ...پس پدرت کجاست؟
نميدونم اينو بايد از شما پرسيد که چهار ساعت جلو خونه دبير.....ايستادم....و زير پام علف سبز شد....
اينو با دلخوري گفتم و حالا داشتم فلفل و نمکشو زياد ميکردم....
پس چه جوري اومدي....
هيچي يکي از بچه ها لطف کردن و منو رسوندن....
خدا خيرشون بده ...ولي باباتم خيلي وقته اومده دنبالت.....يعني کجا مونده...؟
من همينطور که مانتومو در مي آوردم ادامه دادم....خب الان حتما" مياد راستي رها و رامين کجان؟
همين موقع رامين از تو اتاقش اومد بيرون ....
سلام روشنک خوبي؟
سلام رامين جان....خسته نباشي.....
مامان از تو آشپزخونه اومد بيرونو گفت...راستي بابات رفته رها رو هم بياره ...به خاطر اين حتما" دير کرده...
لباسهامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه...يه دلمه از تو قابلمه کش رفتم و نشستم خوردم....رفتم تو اتاقمو روي تخت ولو شدم....يعني امشب بهش زنگ بزنم؟
...........

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 24 Nov 2007 13:00


درود

خوبي پرنيا خانم ؟ سلامتي ؟

دستت درد نكنه ، خسته نباشي . داري خوب پيش ميري ، همينجوري ادامه بده .

شاد و پاينده باشي در پناه پروردگار

# : 24 Nov 2007 13:20


Quoting: Motefakker
درود

درود و سلام خدمت شما دوست عزیز...

Quoting: Motefakker
خوبي پرنيا خانم ؟ سلامتي ؟

شکر خدا خوبم ...شما چطورید؟

Quoting: Motefakker
دستت درد نكنه ، خسته نباشي . داري خوب پيش ميري ، همينجوري ادامه بده

ممنون از حضور و دلگرمیتون...

Quoting: Motefakker
شاد و پاينده باشي در پناه پروردگار

شما هم همینطور دوست خوبم....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 24 Nov 2007 14:32


Quoting: parnia
که موقع دنده عوض کردن با انقباض کمي که در ناحيه مچش ميداد برجستگي ماهيچه هاي بازوش هويدا ميشد


Quoting: parnia
بوي دلمه خونه رو پر کرده بود...من عاشق دلمه برگ مو مامان بودم...


سلام . خیلی خوبه که به جزئیات داستان هم اهمیت میدی . راستش می تونم بگم چون داستانت سکس نداره ازش خوشم اومده .

خنده داره نه ؟

درسته که اینجا تالار خاطرات سکسی اما پر خواننده ترین مطالب مال کسانیه که کمتر به اصل سکس می پردازند .

خسته نباشی . بهت تبریک می گم . امیدوارم موفق باشی .

در ضمن خوشحال می شم نظرتو راجع به تاپیک خودم بدونم . مرسی . نــــیــــــمــــــــا

# : 24 Nov 2007 15:02


سلام پرنیا جون.مرسی عزیزم خیلی خوب بود.منتظر بقیشم

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 24 Nov 2007 15:32


Quoting: nima_javidan
سلام . خیلی خوبه که به جزئیات داستان هم اهمیت میدی . راستش می تونم بگم چون داستانت سکس نداره ازش خوشم اومده .

خنده داره نه

ممنون از حسن نظرت نیما جان....
میفهمم حرفتونو ...من خودم هم ز داستانهائی که صرفا" به سکس توجه ارند علاقه ای ندارم...

Quoting: nima_javidan
درسته که اینجا تالار خاطرات سکسی اما پر خواننده ترین مطالب مال کسانیه که کمتر به اصل سکس می پردازند .

خسته نباشی . بهت تبریک می گم . امیدوارم موفق باشی

مرسی عزیزم...همینطور برای شما آرزوی موفقیت دارم....

Quoting: nima_javidan
در ضمن خوشحال می شم نظرتو راجع به تاپیک خودم بدونم . مرسی . نــــیــــــمــــــــا

چشم حتما" میام عزیزم....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 24 Nov 2007 15:33


Quoting: asal_nanaz
سلام پرنیا جون.مرسی عزیزم خیلی خوب بود.منتظر بقیشم

سلام عسل خانمی...
ممنونم عزیزم....مرسی از توجهت گلم...

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 24 Nov 2007 16:19


داستان خوبيه
فقط چون تو اين قسمت مي نويسي
همه انتظار سكس دارن توي داستانت
ايكاش تو يه قسمت ديگه مي نوشتي
در هر حال ممنون

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 824 . 825 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB