صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<< 1 ... 783 . 784 . 785 . 786 . 787 . 788 . 789 . 790 . 791 . 792 . 793 ... 824 . 825 . >>
نویسنده پیام
# : 14 Jul 2008 13:37


sexnasa2008

Quoting: sexnasa2008
سلام خواهر گلم
خوبی؟

سلام از ماست داداش سامان گلم

ممنونم عزیز...بد نیستم...شما چطوری؟اوضاع خوبه؟همه چی بر وفق مراده؟به قول قدیمیها دماغت چاقه؟!!

Quoting: sexnasa2008
خوشحالم حضورت خیلی بیشتر شده..امیدوارم بیشتر تر هم بشه

این از مهربونی و لطفته

Quoting: sexnasa2008
راستش دارم داستانت رو از اول میخونم ...چون از دستم در رفته

من شرمنده ام که اینقدر تاخیر دارم

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 14 Jul 2008 13:38


parnia
مرسی پرپری
حسابی دلمان برات تنگولیده بود
sexnasa2008

ما ترتر

غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 14 Jul 2008 13:39


Quoting: n1m4
parnia
مرسی پرپری
حسابی دلمان برات تنگولیده بود

به همچنین نیما جان....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 14 Jul 2008 13:50


من هم عرض سلام
به گواه بازگشت دوباره تان

@دوستی را دوست میدارم @
# : 14 Jul 2008 14:04


parnia


~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 14 Jul 2008 15:09


Quoting: parnia
واییییییییییییییییییی....علی ....خودتی؟!!

اگه خدا بخواد آره.
Quoting: parnia
باورم نمیشه.... صابخونه که خودتی

مرسی عزیز.
Quoting: parnia
سلام علی جان
خوبی شما؟خیلی خوشحالم که میبینمت...دلم برات یه ذره شده بود پسر بد

مرسی.بد نیستیم.من هم دلم تنگ شده بود واست پر پر.
مگه تقصیر منه؟به زور گفتن باید بری سربازی.
Quoting: parnia
مگه الان تابستون نیست...بیا دیگه...منتظرم

منظورم اینه که تا آخر تابستون رو میتونم تضمین کنم که اینجام.بعدش هم خدا کریمه.
هستیم در خدمت عزیز.

یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم◄ خدایا سپاس... ►
# : 14 Jul 2008 20:56


پرنیای عزیز اول بگم که من اصلا قصد جسارت ندارم. فقط دارم نظرمو می گم. منظورم از ماجراها و دیالوگای غلیظ شده اینه که وقتی صحبت های افراد داستانو می خونم انگار دارم قصه ی دختر شاه پریونو می خونم! همه ش گریه و خون دله و اصلا حس اینکه اینا واقعی هستن بهم دست نمیده...ببین من کتاب زیاد خوندم.انواع و اقسام نثر ها رو دیدم. نه تنها داستان شما بلکه اکثر داستانایی که اینجا می خونم ادمای توشون (مخصوصا دخترا) طوری وصف می شن که انگار نهایت زیبایی هستن. پسرا همه نهایت تحمل و سختی کشیدن و مرام و معرفت هستن!!!(یه عبارت دیگه تمام افراد داستان یا سفید هستن یا سیاه و هیچ آدم خاکستری وجود نداره!)انگار این افراد همه مافوق بشرن. بابا زندگی واقعی که اینطوری نیست. یه کم دور و برتو نگاه کن. ببین چند نفر این شکلی هستن. روشنکی که توی این داستان نشون میدی یه دختریه که به نظر میاد هرچه خوبان دارند رو با هم داره! من تا الآن کسی رو ندیدم که اینطوری باشه و دو رقمی هم بیاره!!! حالا شما می گی این واقعیه منم تلاش می کنم که فکر کنم این واقعیه. جسارت نباشه اکثر افرادی که تو تاپیک های مختلف میان و فقط به به و چه چه می کنن با نوشته های حرفه ای سر و کار نداشتن!
در انتها بازم می گم من اصلا قصد توهین ندارم.من فقط نظرمو گفتم! امیدوارم که موفق باشی

I will fill your every breath with meaning
# : 15 Jul 2008 09:15




~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 16 Jul 2008 02:30




در جستجوی حقیقت. « آقا جون »
# : 16 Jul 2008 18:23


Hellish_deatH


~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
<< 1 ... 783 . 784 . 785 . 786 . 787 . 788 . 789 . 790 . 791 . 792 . 793 ... 824 . 825 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB