صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<<
1
...
783
.
784
.
785
.
786
.
787
.
788
.
789
.
790
.
791
.
792
.
793
...
824
.
825
.
>>
نویسنده
پیام
parnia
اعضا
#
: 10 Jul 2008 15:08
Quoting: nima_javidan
پرنیا جان خیلی خوشحالم که حضورت پر رنگتر شده . بی تعارف می گم که جای دختر مهربون این سایت خیلی خالی بود
مرسی نیمای مهربون....
شما دوستهای خوبم به من خیلی خیلی لطف دارین
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
asal_nanaz
اعضا
#
: 10 Jul 2008 18:25
Quoting: parnia
سلام خانمی اوجگلم
خوبی عزیزم؟چه میکنی؟
مرسی من خوبم.تو رو میبینم بهتر هم میشم
Quoting: nima_javidan
پرنیا جان خیلی خوشحالم که حضورت پر رنگتر شده . بی تعارف می گم که جای دختر مهربون این سایت خیلی خالی بود
با اینکه نیما چرت و پرت زیاد میگه
اما استثنا اینو راس گفت
...منم موافقم
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
Dele_Divooneh
اعضا
#
: 10 Jul 2008 20:43 | ویرایش بوسیله: Dele_Divooneh
parnia
پرنیا ی عزیز سلام
من از همون شروع داستان همراهت بودم و همه قسمتها رو دنبال می کردم اما چون عضو نبودم تا حالا نظری ندادم.
باید بگم قلم ساده و روونی داری و همین تاثیر گذاری داستان رو بیشتر کرده.نکته مهمی که در داستان تو به چشم می خوره اینه که بر خلاف خیلی از داستانهای این سایت که نویسنده در نقش کاراکتر اصلی داستان ظاهر شده از تعریغهای اضافی ازاین شخص پرهیز کردی و اونو یه انسان کاملا" عادی معرفی کردی. معمولا" بعضی از دوستان نویسنده ما توجه نمی کنن که وقتی داستان از زبان یک شخص نسبت به خودش روایت می شه هر نوع بزرگ کردن خصوصیات مثبت و ندیدن نقاط ضعف خودش به جای جاذبه معمولا" دافعه در خواننده ایجاد می کنه و حتی اگر در شرایط خاص نویسنده ای مجبور باشه بعضی خصوصیات شخصیتی کاراکتر اصلی داستانو برای بیان مطالبی خاص عنوان کنه بهتره اون داستان از زبان خودش مطرح نشه و در واقع نویسنده نقش راوی رو در مورد زندگی انسان دیگه ای بازی کنه.
در هر حال در داستان تو این مطلب به خوبی رعایت شده بود و در هیچ کجای اون خواننده ٰٰٰاز خوندن تعریف و تمجیدهای نویسنده نسبت به خودش خسته نشد.
نکته مهم بعدی این بود که مسئله سکس خیلی کنترل شده ودر حد به تصویرکشیدن نوع احساس و نگاه کاراکتر اصلی داستان به اون مطرح شد و اجازه نداد واقعیت تلخی رو که امروز دراین جامعه با عث شده زندگی جوونهای ما خصوصا" دخترها در زندانی از افکار پوسیده و احمقانه عوام به نابودی کشیده بشه تحت تاثیر جاذبه های سکسی کمرنگ بشه.
وقتی یه دخترعلیرغم داشتن پدر و مادر فرهنگی به خاطر نوع نگاه به جامعه و تصویری که ازاهمیت دادن به افکار احمقانه مردم در ذهن اون تعریف کردند به خاطر یه اشتباه ساده مجبور میشه پا در راهی بذاره که سرآغاز به باد رفتن همه آرزوهاشو و فنا شدن همه رویاهاشه این افکار مطمئنا" ریشه ای قوی در تار و پود عقاید جامعه ما داره و مطمئنا" افراد بی گناه دیگری رو با خودش به نا بودی خواهد کشید . افرادی که شاید مثل روشنک این داستان استعداد و پشتکار و انگیزه شروع دوباره بعد از شکست رو نداشته باشن و عاقبتی به غیر از تباهی یا فساد در انتظارشون نباشه.
به هر حال داستان تو می تونه زنگ خطر و هشداری باشه هم برای خانواده ها و پدر و مادرها و هم برای دخترانی که شور جوونی و وسوسه تجربه کردن قدرت درست فکر کردن رو از اونها سلب می کنه.
اگر این داستان خاطره واقعی از زندگی خودت باشه باید به خاطر شروع دوباره و انگیزه و ایمان قوی درساختن مجدد زندگی بهت تبریک گفت واگر صرفا" یک داستان باشه با توجه به معضلات مشابهی که در همه جای این جامعه وجود داره وزحمتی که برای انتقال این درد کشیدی باید بهت خسته نباشید گفت .
متاسفانه چون مدت زمان زیادی از خوندن داستان میگذره و جزعیات اون یادم نمی یاد انتقادی نمی تونم بکنم و این رو به آینده موکول می کنم.
امیدوارم همیشه موفق باشی وآسمون دلت مالامال ازعشقو ایمان
نه پای رفتنم اکنون نه بال پروازاست....................... از این چه سود که بر من در قفس باز است
parnia
اعضا
#
: 11 Jul 2008 17:21 | ویرایش بوسیله: parnia
قسمت پنجاهم:
توي خيابون متوجه هيچي نبودم...همه اتفاقي که برام افتاده بود مثل يه کابوس وحشتناک بود...خدايا ...حالا چيکار بايد ميکردم...دلم خيلي گرفته بود...اشکم لحظه اي قطع نميشد...توي ماشينم با صداي بلند زار ميزدم..نميدونستم بايد چيکار کنم...دلم ميخواست حرفم رو پيش کسي بگم تا کمي سبک بشم...کاشکي لاله پيشم بود...راستي لاله...خيلي وقت بود که فقط تلفني ازش خبر داشتم...لاله توي مطب يکي از متخصصين شهرمون منشي شده بود و درآمد بدي هم نداشت...خواستگاراي خوبي هم داشت ولي لاله ميگفت نميخواد اشتباه گذشته اش بازم تکرار بشه....تو اين مدت هم دو باري به تهران اومد و پيشم مونده بود....فقط لاله بود که همه چيزم رو بهش ميگفتم...
گوشي موبايلم رو برداشتم و بهش زنگ زدم...هر چي زنگ ميخورد کسي جواب نميداد...
- اه....لعنتي...
حسابي دلم گرفته بود...داشتم دق ميکردم...اگر با اون حال پامو تو خوابگاه ميزاشتم حتما" همه متوجه اوضاعم ميشدن...خدايا...
با صداي بوق ماشين عقبي پشت چراغ سبز حرکت کردم...اصلا" انگار توي اين دنيا نبودم...با صداي بلند با خودم حرف ميزدم و به زندگي نکبتم لعنت ميفرستادم....صداي زنگ موبايل من رو به خودم آورد...خدايا ...شماره خونه بود...حتما" مامانه....دو روزي ميشد که باهاشون تماس نداشتم....بنده خدا نگرانم شده حتما"...دل مادر هميشه نگران فرزندانشه....حتما" يه جورايي به دلش افتاده که برام اتفاقي افتاده...من نميتونستم پاسخ تلفنش رو بدم...
دوباره تلفنم زنگ خورد...با بي تفاوتي برش داشتم...لاله بود..
-الو...روشنک...سلام...
-سلام...خوبي لاله؟
-ممنونم....چي شده...؟چرا صدات گرفته...
صدام که تابلو شده بود ...همه رازم رو هويدا کرد...
-لاله....من خيلي بدبختم.....
اين رو با گريه و صداي بلند ميگفتم....
-واي روشنک جونم....تو رو خدا بگو چي شده...گريه نکن عزيزم...
-لاله...
صداي بلند گريه من ،اون رو عصبي ميکرد...ميتونستم بفهمم که چقدر پشت گوشي تلفن مستاصل و عصبي شده....
-عزيزم....يه لحظه به خودت مسلط باش...براي خانواده اتفاقي افتاده؟...تو خوابگاه چيزي شده؟...من دارم سکته ميکنم روشنک...تو رو خدا...
-نه نه....
بازم صداي گريه من و هق هق بلند من اجازه حرف زدن به من نميداد...
-روشنکم ....براي خودت اتفاقي افتاده؟...بگو تو رو خدا...جان لاله يه لحظه گريه نکن ببينم چي شده؟..
-لاله بيا تهران...تو رو خدا...بهت خيلي احتياج دارم...دارم از غصه دق ميکنم....
-چشم عزيزم...همين امشب راه ميفتم....فقط بگو چي شده؟تو که منو کشتي...
قضيه رو نصفه نيمه و با گريه فراوون براي لاله از پشت گوشي تعريف کردم و ازش قول گرفتم به هيچکي چيزي نگه....واقعا" به يه حامي نياز داشتم و لاله تو اين مدت خيلي کمکم کرده بود....
گوشي رو که قطع کردم يک ربعي ميشد که به درب خوابگاه رسيده بودم...سعي کردم اشکهام رو پاک کنم...
با ماشين وارد خوابگاه شدم و توي جاي پارک خودم پارک کردم...ديگه داشتم ديوونه ميشدم...دستشويي طبقه اول خوابگاه دست و صورتم رو شستم تا نسرين و شيما متوجه چيزي نشن...
وقتي وارد اتاقم شدم...براي گرفتن ژتون شام رفته بودن و منم سريع لباسم رو عوض کردم و توي تختم فرورفتم...هر چند خواب نبودم اما پتو رو روي سرم کشيده بودم تا فکر کنند من خوابم...چشام بدجوري ميسوخت...سرم هم درد ميکرد...دستم رو که روي شکمم بود بالا کشيدم و آوردم تا روي سينه ام...واي خدا جونم ...اون به چه جراتي به اندام زنونه من دست زده بود...چرا منو اينطوري تحقير کرد؟...چطور جرات کرد؟...من که اينهمه مراقب رفتارم بودم و دست از پا خطا نکرده بودم...پس اين هيولا چطوري سر راه من قرار گرفت...؟...دو باره چشام سوخت...قطرات اشک گرمم از روي گونه ام سرازير شد...نفهميدم کي و چجوري به خواب رفتم...خواب که چه عرض کنم از فرط خستگي و غصه بيهوش شده بودم....لاله صبح زود به تهران اومد...و خيلي زود خودش رو به خوابگاه رسوند...اون روز کلاس نداشتم و اگه داشتم هم با
روحيه خرابم نميتونستم به دانشگاه برم....نسرين و شيما صبح زود از خوابگاه خارج شدند...با اينکه بيدار شده بودم ولي به روي خودم نياوردم و زير پتو موندم تا برن...
لاله بنده خدا اونقدر خسته بود که ناي نشستن نداشت...ازش خيلي تشکر کردم...
عصر با هم بيرون رفتيم و همه ماجرامو مفصل براي لاله تعريف کردم...
-ببين روشنک...تو نبايد اينقدر زود خودت رو ببازي...ميدونم که خيلي اذيت شدي...ولي اين دليل نميشه که مردم نشون بدي نقطه ضعف داري...مردم با طرز فکرهاي مختلفي دارند در اطراف ما زندگي ميکنند...نميتونيم از همه انتظار رفتار مناسب رو داشته باشيم...تو بايد بپذيري که همونطور که مردم خوبي داريم ...آدمهاي ناجور هم داريم و بايد اين رو قبول کني...به اينکه اون آدم لاقيد و لاابالي و هرزه اي هست شکي نيست...ولي تو نبايد ميدون رو براي اون خالي کني و کنار بکشي...اون بايد بفهمه که اشتباه کرده و بايد تاوان اشتباهش رو پس بده...
-من حرفهاتو قبول دارم لاله جان...ولي تو نميدوني که من چقدر خرد شدم...جلوي همکارام...مريضام...مطمئنم صداي ما رو شنيدن...اون خيلي وقيحه لاله...خيلي...
و دوباره اشکم جاري شد...با دستهام روي صورتم رو پوشوندم...لاله دستمالي از تو کيفش در آورد و به من داد...اشکهامو پاک کردم...لاله خونه خاله اش تماس گرفت و من و لاله شب رو به اونجا رفتيم...تصميم گرفته بودم ديگه به اون درمانگاه لعنتي برنگردم...بايد دنبال جاي ديگه اي ميگشتم...قسط ماشينم رو بايد با پول خودم پاس ميکردم..نميخواستم بيش از اين سربار خانواده ام باشم...هر چند بابا و مامان برام مقداري پول برام ميفرستادند...ولي کفاف مخارج من رو نميداد...
با همه توانم و به کمک لاله شروع به گشتن کردم...ولي انگار هيچ جا ظرفيت خالي نداشتن...ديگه نا اميد شده بودم...رامين چند باري به ديدنم اومد ..اخه مامانم کلي نگرانم شده بود...بهش اطمينان دادم که مشکلي نيست و فقط با لاله اومدم تا چند روزي از محيط خوابگاه دور باشم...
بالاخره بعد از 5 روز غيبت آقاي دکتر توفيقي به موبايلم تماس گرفت....
-الو...سلام خانم فتحي..حال شما؟خوبيد؟
-سلام...ممنونم...ببخشيد به جا نياوردم...
-توفيقي هستم...
-ببخشيد آقاي دکتر...حال شما خوبه؟خانواده محترم خوبن؟
-ممنونم...شما چطوريد؟کم پيدائيد خانم...خدايي نکرده اتفاقي افتاده،اينجا همه نگرانتونن...
-ممنونم آقاي دکتر...راستش کسالت داشتم،حالم زياد خوب نبود،اين بود که نتونستم بيام...
-الان بهتريد انشالله...؟
-بله..
نميدونستم چي بايد بهش بگم..اينقدر هل شدم که نتونستم حقيقت رو بهش بگم...
-خب خدا رو شکر، پس منتظرتونيم...زودتر برگرديد که همه اينجا نگرانتونن...
بعد از اينکه گوشي رو قطع کردم ، دو دل مونده بودم که برم و همه چيز رو بهش بگم يا نه؟..اگه بهش ميگفتم شايد بهم شک ميکرد...اگه نميگفتم شايد ميدونست و اين رو به حساب اين ميزاشت که ريگي تو کفشمه...
بعد از اينکه کلي با لاله فکرامون رو ريختيم رو هم و با توجه به اينکه تو اين مدت نتونسته بودم جاي مناسبي رو پيدا کنم ،تصميم گرفتم به سرکارم برگردم و به قول لاله جلوي پريور هيز کم نيارم...
لاله بالاخره به شمال برگشت و من هم بعد از 6 روز غیبت به درمانگاه برگشتم...ازظهر تا ساعت 8 خودم رو توی اتاقم حبس میکردم تا چشمم تو چشم اون مردک وقیح نیوفته...کم کم دوباره همه چیز رنگ و بوی گذشته رو به خودش گرفت...جز پریور که گاهی با خنده ای موذیانه من رو خرد میکرد...سعی میکردم همه حرکات و رفتارش رو نادیده بگیرم و مثل سابق با روحیه به کار و تلاشم ادامه بدم....
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
parnia
اعضا
#
: 11 Jul 2008 17:26
Quoting: asal_nanaz
مرسی من خوبم
خدا رو شکر عزیزم...
Quoting: asal_nanaz
اما استثنا اینو راس گفت
شما و نیما جان و باقی بچه ها به من خیلی لطف دارین
Quoting: Dele_Divooneh
پرنیا ی عزیز سلام
سلام از ماست عزیزم...
Quoting: Dele_Divooneh
من از همون شروع داستان همراهت بودم
باعث افتخار منه.
Quoting: Dele_Divooneh
من از همون شروع داستان همراهت بودم و همه قسمتها رو دنبال می کردم اما چون عضو نبودم تا حالا نظری ندادم.
باید بگم قلم ساده و روونی داری و همین تاثیر گذاری داستان رو بیشتر کرده.نکته مهمی که در داستان تو به چشم می خوره اینه که بر خلاف خیلی از داستانهای این سایت که نویسنده در نقش کاراکتر اصلی داستان ظاهر شده از تعریغهای اضافی ازاین شخص پرهیز کردی و اونو یه انسان کاملا" عادی معرفی کردی. معمولا" بعضی از دوستان نویسنده ما توجه نمی کنن که وقتی داستان از زبان یک شخص نسبت به خودش روایت می شه هر نوع بزرگ کردن خصوصیات مثبت و ندیدن نقاط ضعف خودش به جای جاذبه معمولا" دافعه در خواننده ایجاد می کنه و حتی اگر در شرایط خاص نویسنده ای مجبور باشه بعضی خصوصیات شخصیتی کاراکتر اصلی داستانو برای بیان مطالبی خاص عنوان کنه بهتره اون داستان از زبان خودش مطرح نشه و در واقع نویسنده نقش راوی رو در مورد زندگی انسان دیگه ای بازی کنه
ممنونم از توجهت...راستش این داستان واقعیه ولی داستان من نیست...یعنی روشنک من نیستم
Quoting: Dele_Divooneh
امیدوارم همیشه موفق باشی وآسمون دلت مالامال ازعشقو ایمان
همینطور شما دوست گلم
به جمع دوستان خودت خیلی خوش اومدی...
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
asal_nanaz
اعضا
#
: 11 Jul 2008 18:02
parnia
Quoting: parnia
شما و نیما جان و باقی بچه ها به من خیلی لطف دارین
از بس خوب و ماهی اینجا همه دوست دارن.
ممنون از قسمت جدید که گذاشتی.
مثل همیشه عالی بود
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
shaere_kuchak
اعضا
#
: 11 Jul 2008 18:11
وای مرسی
بسی ذوق مرگ شدم از دیدن قسمت جدید
هزاران تا گل تقدیم به پرنیا خانومی
(شرمنده نمیشه از این شکلکها استفاده کنم)
من بی تو؟مگر ... مگر منی بی تو هست؟؟؟
ashegh2khtar
اعضا
#
: 11 Jul 2008 23:45
خیلی خوشحال شدم از بابت قسمت جدید حتما یه شاهکار دیگس الا ن می خونم به چند تا از دوستام گفتم بیان این داستان بخونن همه خیلی خوششون اومده احسنت به این قلم
arezouye_morde
اعضا
#
: 12 Jul 2008 01:49
مرسی از قسمت جدید
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
blackberry
اعضا
#
: 12 Jul 2008 03:06
منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
<<
1
...
783
.
784
.
785
.
786
.
787
.
788
.
789
.
790
.
791
.
792
.
793
...
824
.
825
.
>>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB