صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<<
1
...
783
.
784
.
785
.
786
.
787
.
788
.
789
.
790
.
791
.
792
.
793
...
824
.
825
.
>>
نویسنده
پیام
dokhtareaftab
اعضا
#
: 6 Jul 2008 23:42
Quoting: parnia
blackberry
bekham
SACRIFICE
alirerza
dokhtareaftab
سلام به شما دوستان گلم...
مرسی از محبت همتون
خواهش گلم مرسی از لطفت
توام لطف کن دوباره نزارو برو.بعد یه مدت طولانی بیا
ز مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد...از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوید!!!
SACRIFICE
اعضا
#
: 7 Jul 2008 09:29
پر پری
آپ کن دیگه
درسم که نداری پس چی شد ادامه
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
asal_nanaz
اعضا
#
: 7 Jul 2008 17:12
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
parnia
اعضا
#
: 8 Jul 2008 00:47
قسمت چهل و نهم:
دو سال به سرعت برق و باد گذشت...دیگه توی درسهام و کارام نظم ایجاد کرده بودم و دیر به دیر به خانواده ام سر میزدم....یه جورایی از فکر ازدواج مجدد بیرون اومده بودم ...داشتم خودم رو توی پیله ای که دور خودم پیچیده بودم خفه میکردم...ازاینکه میدیدم دخترای همسن و سال من توی تهران تازه به فکر آشنایی با پسری می افتن از خودم و سرنوشتم حرصم میگرفت...چرا باید تو اون سن کم خودم رو بدبخت میکردم...چرا...چرا...این سوال و هزاران سوال مسخره دیگه مدتی بود که ذهنم رو حسابی درگیر کرده بود.....از دو سال پیش به اینطرف آقای دکتر پریور حسابی رو اعصاب من راه میرفت ....من از دست نگاههای هرزه و تیکه انداختن های چندشش حالم به هم میخورد...بعضی روزها دلم میخواست تودرمانگاه بزنم در گوشش و تا میتونم آبروشو ببرم....با اینکه زن و بچه دار بود ولی از وقتی فهمیده بود من یه زن مطلقه ام برای لاس زدن و سواستفاده از من داشت خودشو میکشت....خسته بودم و تنها...همه اینها به یک طرف قبولی رها توی دانشگاه شهید بهشتی در رشته پزشکی و سرازیر شدن خواستگارهای جور و واجور واسه رهای کوچولوی ما ,من رو بیشتر افسرده و عصبی میکرد...گاهی اوقات توی تنهایی خودم حسابی اشک میریختم...نمیتونستم با کسی درد و دل کنم...خودم اینطور خواسته بودم...به هیچکی تو دانشگاه و خوابگاه گذشته ام رو نگفته بودم...دوست نداشتم کسی با دید ترحم بهم نگاه کنه...میخواستم روی پاهای خودم بایستم...ولی انگار داشتم کم می اوردم...توی خواستگارام اونی که من بخوام پیدا نمیشد...بعضی هاشون خیلی پیگیری میکردن ولی واقعا" اونی نبودن که من بخواهم...مامان میگفت پر توقع و خیالباف شدم...دارم لگد به بخت خودم میزنم...میگفت تا کی سایه من و بابات بالای سرته...نزار من و پدرت دلواپس و نگران از این دنیا بریم...تا کی باید دلمون شور تو رو بزنه..میدونی همین حالاش چقدر حرف مزخرف پشت سرته...آخرش از دستت دق میکنم...
ولی من واقعآ" نمیخواستم کسی رو آزار بدم...کی از آرامش و خوشبختی بدش میومد...منم همه اونهایی رو که مامان و بابام برام میخواستن میخواستم ولی چه فایده که اونها فقط میخواستن کاری کنن که دهن مردم بسته شه و به بقیه اش کاری نداشتن که آیا روشنک با این ازدواج خوشبخت میشه یا نه؟
اون روز مثل همیشه عصبی و افسرده پا گذاشتم توی درمانگاه...همه اومده بودن...من لباسم رو عوض کردم و تو مطبم نشستم...سرایدار درمانگاه در زد و اومد تو و چایی ام رو گذاشت روی میز...
-خانم دکتر حالتون خوبه؟
-بله...خیلی ممنون...
- ولی مثل اینکه زیاد سرحال نیستین؟
-ببخشید به شما ربطی داره...؟!!
طفلک خیلی ناراحت شد...خواسته بود حالم رو بپرسه..ولی باز من سگ شده بودم و اولین پاچه ای که دم دستم اومده بود رو گرفته بودم....با دلخوری زیر لب غر زد...
-من که چیزی نگفتم خانم دکتر
و از اتاق خارج شد....
تا عصر دچار عذاب وجدان شده بودم...دلم برای بنده خدا سوخته بود...خواسته بود دلجویی کرده باشه ولی من بد برخورد کرده بودم...
عصر برای یکی از بیمارام دارویی نوشته بودم که همیشه توی داروخانه دکتر پریور موجود بود ولی وقتی بیمارم رفت بگیره گفت وجود نداره...با چند تا دیگه از بیمارام همین کار رو کرد....دیگه اعصاب من رو بهم ریخته بود...وقتی رفتم توی داروخانه درمانگاه ,با یه پوزخند مسخره دندونهاش رو ریخت بیرون...با حرص نگاهی بهش انداختم و منتظر شدم نسخه بیمارش رو بپیچه و خارج بشه...وقتی تنها شدیم جلو رفتم با کف دستم به شیشه ویترین داروخانه زدم و گفتم...
-این مسخره بازیها چیه که امروز از خودتون در میارید آقای دکتر؟!!
-علیکم سلام خانم دکتر!!
-من دارم باهاتون جدی صحبت میکنم....
-منم جدی صحبت میکنم...خب بگید من چه مسخره بازی در آوردم..؟!!
-چرا نسخه مریضای من رو نمیپیچید؟!!...چرا دروغ گفتید که داروها رو ندارید...دو تا از داروها رو همین جلو چشمم دارم میبینم...
-بله تعمدا" ندادم....خیلی دلتون میخواد بدونین چرا؟!!
-بله...واقعا" خیلی دلم میخواد بدونم....
-پس یک لحظه صبر کنید...
از پشت ویترین اومد بیرون و رفت سمت در و در رو از داخل بست ....
-چیکار میکنید آقای دکتر؟!!
-هیچی ..فقط دارم مطمئن میشم کسی حرفهامون رو نمیشنوه...
-ولی من با شما هیچ حرف خاص و مخصوصی ندارم....
-ولی من باهاتون حرف دارم...
-بفرمائید زودتر....من کار دارم...
-اوکی...من حاشیه نمیرم...میرم سر اصل مطلب...حتما" تا حالا متوجه رفتار خودم نسبت به خودتون شدید...؟!!
-فکر کنم کسی نباشه تو این درمانگاه که از رفتار زننده شما خبر نداشته باشه....
-اااااااا....جدا"...تقصیر خودتونه...اگه از خودتون نرمش نشون میدادید اینطور نمیشد...
-معلوم هست چی میگید آقای به ظاهر محترم...؟!!
-من میدونم چی دارم میگم...ولی میخوام تو هم توجه کنی تا بدونی من چی ازت میخوام...حتما" میدونی من همسر و فرزند دارم...راستش من و خانمم آبمون تو یه جوب نمیره...ولی چون بچه دارم و دختر عمومه نمیتونم ازش جدا شم...علاقه ای بین ما نیست...ولی من مجبورم این شرایط رو تحمل کنم....باور کنید خیلی وقته معنی یه رابطه زناشوئی درست و حسابی رو درک نکردم...ازتون خواهش میکنم به پیشنهاد من خوب فکر کنید...حاضرم هر کاری که بخواهید براتون انجام بدم....
گیج بودم و عصبانی...از این همه وقاحت حالم بد شده بود....
صدام رو بالا برم....چهره ام حسابی درهم رفته بود...
-من فقط ازتون میخوام که دست از سر من بردارید والا مجبورم کاری کنم که اصلا" به نفعتون نیست....
-اوه اوه اوه....ترسیدم....صدات رو بیار پائین...جنده خانم ...به همه میدی به ما که میرسی جیز شدیم و اخ شدیم...من این حرف ها حالیم نیست...یا به زبون خوش کوتاه میای یا میدونم چیکارت کنم...به همه میگم مزاحم زندگی من میشی و داری خودت رو به زور به من میچسبونی...
این رو تقریبا" با صدای بلند گفت...حالم داشت به هم میخورد...شرایط بدی بود...یاد سعید و اون روز کذایی اش تو جنگل افتادم...سرم گیج میرفت...قلبم به شدت تیر میکشید...دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و من رو برای همیشه در خودش میبلعید....دلم نمیخواست جلوش اشک بریزم...احساس میکردم حسابی غرورم شکسته شده و بهم توهین شده...دندونهام رو به هم فشار میدادم...ولی اون دست بردار نبود...با وقاحت بیش از اندازه اش...با اون حالت کریه اش به من نزدیک میشد....و من رو به سمت اتاق پشت دارو خانه اش هدایت میکرد...
-جلوتر نیا....به خدا جیغ میزنم....
-جیغ بزن...اتفاقا" میخوام جیغ بزنی...ولی کی حرفت رو باور میکنه...یه زن بیوه اونم تو داروخونه من ...تک و تنها چیکار داره...خب معلومه...اومده مخ من رو بزنه...حالام که دیده من به خواسته اش بها نمیدم داره عوام فریبی میکنه....هه هه هه...ببین...هیچکی حرفت رو باور نمیکنه...
اومد سمت من دستهام رو گرفته بود...به شدت ترسیده بودم...قلبم تو دهنم میزد...صورتم سرخ شده بود...دستش رو گذاشت روی سینه ام و اون رو چنگ زد...داشتم از غصه دق میکردم...دستم رو با نیرویی که نمیدونم از کجا آورده بودم خوابوندم در گوشش....
چشاش داشت از حدقه در می اومد...انتظار نداشت...از زیر دستش خودم رو خلاص کردم و به سمت در دویدم و اومدم از دارو خونه اش بیرون....صورتم پر اشک شده بود...دو سه تا از پزشکهای درمانگاه و چند تا از مریضها با نگاه پر از سوالشون به من نگاه میکرد....رفتم توی اتاقم و کیفم رو برداشتم و رفتم.....فقط اشک میریختم....
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
Anti_love
اعضا
#
: 8 Jul 2008 00:58
parnia
به به ...کتک خور قدیمی
...چطوری پرپری
◄ خدایا سپاس... ►
blackberry
اعضا
#
: 8 Jul 2008 01:00
parnia
مرسییییییییییییییی وووووای پرنیا جووووووون
منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
parnia
اعضا
#
: 8 Jul 2008 01:02
Quoting: Anti_love
parnia
به به ...کتک خور قدیمی ...چطوری پرپری
سلام علی جان
خوبی شما؟چه خبرا ؟
Quoting: blackberry
parnia
مرسییییییییییییییی وووووای پرنیا جووووووون
خواهش میکنم عزیزم...
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
setareh_71
اعضا
#
: 8 Jul 2008 01:08
parnia
ممنون بابت ادامه خانومی
میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی *** چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگست..!
Anti_love
اعضا
#
: 8 Jul 2008 01:10
Quoting: parnia
سلام علی جان
خوبی شما؟چه خبرا ؟
وای بلا به دور چه رسمی خواهررررر
یادش به خیر همیشه این موقع علی 1 هم میومد اینجا
◄ خدایا سپاس... ►
Anti_love
اعضا
#
: 8 Jul 2008 01:11
setareh_71
ای بابا ..نشد ما یه جا بریم توئه فضول اونجا نباشیها....عجب بدبختیی گیر کردیم ماااا
◄ خدایا سپاس... ►
<<
1
...
783
.
784
.
785
.
786
.
787
.
788
.
789
.
790
.
791
.
792
.
793
...
824
.
825
.
>>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB