صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<< 1 ... 774 . 775 . 776 . 777 . 778 . 779 . 780 . 781 . 782 . 783 . 784 ... 824 . 825 . >>
نویسنده پیام
# : 15 Jun 2008 13:33


nazikavir

به امار دافا آویزون رفتست بالا

# : 15 Jun 2008 13:55


Quoting: Mandegar
به امار دافا آویزون رفتست بالا

ها؟

نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
# : 15 Jun 2008 17:25




*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 15 Jun 2008 20:14



پرپری منتظریم


عنایت
دکتر سامان
سامان ناسا

نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
# : 15 Jun 2008 23:38


Mandegar
Quoting: Mandegar
به به سلام

سلا از بندست

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 17 Jun 2008 12:01


asal_nanaz



پرنیا

عنایت
دکتر سامان

نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
# : 17 Jun 2008 12:05


esi_mdk
asal_nanaz
shaili
Mandegar
mohsen_m275


خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 17 Jun 2008 13:54


mohsen_m275


نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
# : 17 Jun 2008 15:06


قسمت چهل و هشتم:

يک هفته اي ميشد که کلاسهاي دانشگاه شروع شده بود....هنوز کاملا" توي خوابگاه مستقر نشده بودم...يه سري از کارهاي اداري براي خوابگاه و تسهيلات دانشجويي رو داشتم انجام ميدادم و همينطور با نامه اي که از آقاي دکتر کريمي داشتم به يکي از دوستانشون براي کار معرفي شده بودم و بيشتر پيگيريها رو هم خودم به تنهايي تو اين شهر شلوغ انجام ميدادم...رامين سعي داشت بهم کمک کنه ولي من مانع اين کار ميشدم...ميخاستم روي پاي خودم بايستم....بايد به سالهاي تنهايي عادت ميکردم..همسر سميرا با حرفهايي که باهاش زده بودم راضي شده بود دست از انتقام از سميرا برداره و برگه طلاق رو امضا کنه تا سميرا بتونه براي آيندش برنامه ريزي کنه...سميرا بابت اين مساله خيلي ازم تشکر کرد....
توي خوابگاه زياد فرصت نکرده بودم با دو تا از هم اتاقيهام آشنا بشم....فقط در حد اسم و فاميل و رشته از هم ميدونستيم....اون دو تا بيشتر با هم جور شده بودن....چون هم سن و سالشون
يکي بود و هم اينکه همه کارهاي دانشگاهشون رو با هم انجام ميدادن....من تا 8 شب بيرون بودم و شبهام تا ميومدم دوش ميگرفتم و ميخوابيدم...يک جورايي دوست نداشتم با ها شون به اين زوديها صميمي بشم....ميخواستم اين حريمي که بينمون هست حفظ بشه...اتاقمون تو خوابگاه يه اتاق 3 در 4 بود که يه قاليچه 6 متري رنگ و رو رفته روش پهن بود...هر کدوممون در يک ضلع اتاق يه تخت چوبي داشتيم که شبها با صداي قرچ و قورچش خواب آسوده رو ازمون سلب ميکرد...تقريبا" بيشتر حجم اتاق با تختها اشغال شده بود و در گوشه اي از اتاق يه کابينت رنگ و رو رفته به همراه يه جا ظرفي فلزي گذاشته بوديم و در گوشه ديگه اش يه يخچال کوچيک قرار داده بوديم....براي ديدن تلويزيون ميتونستيم به سالن اجتماعات خوابگاه مراجعه کنيم...که فکر نکنم کسي از اون استفاده ميکرد...چون درسهاي بچه ها به قدري سنگين بود که فرصتي براي سر خاروندن نداشتن چه برسه به تلويزيون ديدن...
بالاخره بعد دو هفته دوندگي تونستم توي يک درمانگاه کوچيک حوالي خيابون امام حسين براي خودم يه مطب دست و پا کنم....کارم نيمه وقت بود...و سه روز در هفته من تو مطب بودم و سه روز ديگه رو همکارم...خيلي زود با محيط جديدم خو گرفتم....سعي ميکردم به آقاي دکتر توفيقي احترام بزارم...هر چي بود اون دوست آقاي دکتر کريمي بود و اون بود که اين کار رو برام دست و پا کرده بود....از طريق آقاي دکتر کريمي کم و بيش با سرگذشت من آشنايي داشت و همين که فهميده بود من دارم دوباره از نو درس ميخونم خيلي من رو تشويق کرد و بهم آفرين گفت
کم کم با نسرين و شيما دو تا هم اتاقيم آشنا ميشدم...دختران خوبي بودند و دو تاشون پزشکي عمومي ميخوندند .....درمانگاهي که من توش مشغول شده بودم در يک طبقه همکف واقع شده بود و ساختمون اونجا بافت قديمي داشت....درون درمانگاه يک اتاق داروخانه هم وجود داشت که آقاي دکتر پريور درون اونجا مشغول به کار بود و داروهاي لازم رو در اختيار بيماران درمانگاه قرار ميداد...بيماران من در همون هفته اول خيلي بيشتر از شهر خودمون شده بود...نميدونم شايد سطح آگاهي مردم بالاتر بود و به وضع جسمي خودشون بيشتر اهميت ميدادند و يا اينکه به خاطر جمعيت بالاي تهران بود که بيماران من افزايش پيدا کرده بود...به همين دليل در آمد خوبي نصيبم ميشد و اين براي من خوب بود...با پس اندازاي که از اجاره منزلم در شهرمون داشتم و با تکيه به در آمد درمانگاه تونستم يه ماشين قسطي پرايد بخرم و اين باعث ميشد رفت و آمدم راحت تر صورت بگيره....
حدود دو ماه از ترمم شروع شده بود و واقعا" خسته بودم...فشار درسها از يک سمت و کار من توي درمانگاه باعث شده بود وقتي براي گردش و تفريح و امور شخصي خودم نداشتم....توي اين مدت فرصت رفتن به شهر خودم رو نداشتم و بيشتر تلفني جوياي حال خانواده بودم....توي اين مدت يکي دو مورد براي ازدواج قدم جلو گذاشته بودند که همون پشت تلفن ردشون کرده بودم....اين دفعه تصميمم رو گرفته بودم و ميخواستم با اراده به سمت جلو حرکت کنم....همه چيز خوب پيش ميرفت....ديگه اينجا از نگاههاي مردم شهرم که من رو به چشم يه مطلقه ميديدند در امان بودم...حالا ميتونستم براي خودم يک زندگي مستقل رو به دور از دخالتها و حرفها و کنايه هاي اطرافيانم تجربه کنم....همه سعيمم رو ميکردم تا از اون که بودم بهتر بشم و تو اين مدت رابطه ام با خداي خوبم بهتر و بهتر ميشد...تنهاييم و دوريم از خانواده باعث شده بود دوباره به خداي خوبم تکيه کنم و اون مهربون هم با تموم قدرت حمايتم ميکرد...با اينکه با هم اتاقيهام صميمي تر شده بودم ولي هيچ حرفي از گذشته تلخم براشون نزدم...دلم نميخواست به حالم دل بسوزونند و ميدونستم با بازگو کردن خاطرات گذشته ام دوباره غم و اندوه همه وجودم رو در بر ميگيره و انگيزه هام رو سست ميکنه...به همين دليل سعي کرده بودم خيلي عادي برخورد کنم....بعضي اوقات نسرين از داداشش که داشت تخصص ميگرفت برام حرف ميزد و هي ازش تعريف ميکرد و آسمون به ريسمون ميبافت که هر کي با داداشش ازدواج کنه خوشبخت و سعادت مند ميشه.....سن برادرش به من خيلي ميخورد و همه اينها رو زماني که شيما تو اتاق نبود بيان ميکرد....من کاملا" متوجه منظورش ميشدم ولي به روي خودم نميآوردم تا اينکه اون روز....
-ببين روشنک…داداشم نيما دنبال يه دختر خوب براي ازدواج ميگرده…دختري که مثل خودش اهل برنامه اي نباشه…منظورم رو که ميفهمي چيه؟…راستش قيافه و ظاهر طرف هم خيلي براش مهمه…من خيلي تعريف تو رو پيشش کردم و اون از من خواسته عکست رو نشونش بدم…
- من از محبتت ممنونم نسرين جان…ولي من قصد ازدواج ندارم….
- روشنک جان…اينو همه دختر ها اولش ميگن…حالا شما اجازه بده يه بار همديگه رو ببينيد…
-من ميفهمم چي ميگي نسرين جان….ولي…
- ديگه ولي و اما نداريما…
-نه نه…ببين مساله اينه که…من …چطوري بگم….
توي دلم مثل سير و سرکه ميجوشيد…از طرفي دوست داشتم دختر بودم و شرايط ازدواج و حق چنين انتخابي رو داشتم….از طرفي نميخواستم حقيقت رو به نسرين بگم تا توي دانشگاه و خوابگاه پخش بشه…مجبور شدم يه دروغ مصلحتي از خودم ببافم و تحويل اون بنده خدا بدم….
-راستش نسرين جان…من از بچگي نشون کرده پسر عمومم …ما تو فاميلمون رسممونه که دختر عمو بايد با پسر عموش ازدواج کنه…منم از اين قانون مستثني نيستم….
-ولي …اين که خيلي ظالمانه است…شايد شما از هم خوشتون نياد…!!
-نميدونم…ديگه رسمه و سنت و من هم کاره اي نيستم که بخوام اين وسط مخالفت کنم….
اون روز نسرين کلي برام دل سوزوند و من هم ازش قول گرفتم که موضوع رو بين خودمون نگه داره و به شيما و باقي بچه ها چيزي نگه و اون هم قول داد….!

من توي محيط کار خيلي کم با همکاران مرد خودم ارتباط برقرار ميکردم...همه همکارام ميدونستن من مطلقه ام در نتيجه براي اينکه کسي نسبت به من فکر بدي نکنه...سعي ميکردم با وقار و خيلي محجوب تر از سابق در محيط کارم حاضر بشم...با کسي شوخي نميکردم و با همه با احترام و ديسيپلين برخورد ميکردم...ميخواستم حريم خودم رو بسازم و اجازه ورود هر کسي رو به اين حريم ندم....تو اين ميون تنها خانم دکتر رحمتي بود که باهاش صميمي تر برخورد ميکردم...اون خانم 45 ساله اي بود که تخصصش در زمينه زنان و زايمان بود و من تجارب ارزشمندي رو در کنار اون کسب مبکردم...اون از رفتار من در محيط کار هميشه تعريف ميکرد و به وقار و سنگيني من آفرين ميگفت...
مدتي بود که متوجه نگاههاي شوم آقاي دکتر پريور روي خودم شده بودم...اوايل سعي ميکردم جدي نگيرم ولي کم کم اتفاقاتي افتاد که من رو از درون خرد کرد....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 17 Jun 2008 15:09


سلام به همه دوستان گلم...
به خاطر همراهي هميشگيتون ممنونم....نميدونم چطور ازتون تشکر کنم...
اميدوارم همگي خوش و خرم و سلامت باشيد...

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
<< 1 ... 774 . 775 . 776 . 777 . 778 . 779 . 780 . 781 . 782 . 783 . 784 ... 824 . 825 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB