صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 824 . 825 . >>
نویسنده پیام
# : 20 Nov 2007 15:59


Quoting: metalhelpmebe

آخه گفتم ملسی
برای این بود

فارسي را پاس بداريد...اگه نخواستي پرسپوليس بداريد.....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 20 Nov 2007 22:53


این وظیفه همه اونایی که وقتی میان داستانتو میخونن و لذت میبرن یه تشکرم بکنن.کمترین کاری که میشه کرد همینه عزیزم

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 20 Nov 2007 23:51


Quoting: oldman
عالی بود منو یه زمانهایی برد به دوران قدیم که پسر خرخوان وشیطونی بودم.خوب می نویسی

ممنون عزیزم...نظر لطفتونه..... حتما" نتیجشو هم دیدید...امیدوارم زحماتتون بی ثمر نمونده باشه....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 20 Nov 2007 23:52


Quoting: asal_nanaz
این وظیفه همه اونایی که وقتی میان داستانتو میخونن و لذت میبرن یه تشکرم بکنن.کمترین کاری که میشه کرد همینه عزیزم

شاید خوششون نمیاد که نظر نمیدن.....در کل از لطفت ممنونم خانمی.....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 21 Nov 2007 06:34


parnia
عزیزم خسته نباشی
خیلی ممنون بابت ادامه داستان

لاله
# : 21 Nov 2007 11:02


قسمت هشتم:


نه اگه زودتر زنگ بزنم با خودش میگه این دختره چقدر هوله ......رفتم و رو کاناپه ولو شدم....دست چپمو گذاشتم رو پیشونیم وچشمها مو بستم....اون شربته با سوپ داغ کار خودش رو کرده بود .....حس کردم گلوم خیلی بهتر شده,دیگه وقتی آب دهنم رو قورت میدادم درد نمیگرفت...شایدم آمپولی که دیشب زده بودم تازه اثر کرده....جاش هنوز درد میکرد....چشمهامو باز کردم,ساعت 1:30 بود دوباره اضطراب دار شده بودم.نمیدونم چرا وقتی میخواستم با جنس مخالف حرف بزنم اینطور میشدم,به قول الهام بس که سرم تو درس و مشق بود تو روابط اجتماعی مثل عقب افتاده ها برخورد میکردم.....یاد حرفهای دیروز سعید پای تلفن افتادم و اینکه نتونسته بودم یک کلمه ازش سوال کنم از کجا شمارمو گرفته و.....از خودم لجم گرفت....
با یه اضطراب و دلهره عجیب شمارشو گذاشتم جلو روم و شروع به شماره گیری کردم....ساعت 2:05 بود ,صدای بوق آزاد دلهره ام رو بیشتر کرد...با دومین زنگ گوشی رو گرفت ....
سلام....آقای سعید ....
سلام...بله خودم هستم...ممنون که زنگ زدید...داشتم نا امید میشدم...
یهو خند ه ام گرفت و گفتم:نا امید واسه چی؟
با همون سنگینی و متانت پاسخم رو داد:خب فکر کردم پشیمون شدید و دیگه تماس نمیگرید....
از خنده جلف خودم حرصم در اومد....تو دلم به خودم غر میزدم...خالا میمردی نیشتو تا بناگوش باز نمیکردی....
در کل ممنونم که اعتماد کردید و تماس گرفتید...
خواهش میکنم ...مثل اینکه میخواستید موضوعی رو با من در میون بزارید...(این جمله رو مودبانه و رسمی ادا کردم)
بله من.....
ببخشید قبل از اینکه حرفتون رو بگید یه سوال داشتم ازتون....
بفرمائید....
سعی کردم مودبانه حرفمو بزنم.....ببخشید میشه لطف کنید و توضیح بدید اسم و فامیلی من و همینطور شماره خونمون رو چطوری پیدا کردید؟
راستش میخواستم همین حالا براتون بگم....چطور شروع کنم....اون روز که شما تماس گرفتید شماره شما روی شماره انداز تلفن افتاد و من خیلی راحت از طریق اطلاعات تلفن شهر که خواهر یکی از دوستانم اونجاست شماره و آدرس شما رو گرفتم.....
(وای من چه ابله بودم ...چون گوشی ما صفحه نمایش شماره نداشت پس فکر اینجاشو نکرده بودم....دوباره از دست خودم حرصی شده بودم....دلم میخواست یکی دور و برم بود تا حرصمو سرش خالی کنم.....)
راستش روشنک خانم من یه جورائی از شما خوشم اومده و دوست دارم بیشتر باهاتون آشنا بشم.....
یک آن قلبم انگار ایستاد....این چی بود که میگفت...؟یعنی میخواد با من دوست بشه؟من و دوست پسر....!!!
صداش اون طرف گوشی جدی شد :ببخشید یه لحظه گوشی رو نگه دارید
انگار دهنی گوشی رو نگه داشته بود ولی بازم صداش می اومد....داشت با یکی سلام و احوالپرسی میکرد....
سلام حاج آقا ...خوش اومدین...الان میام خدمتتون.....
ببخشید ....پدرم اومدن مغازه باید برم.....اگه میشه و براتون امکان داره امشب تماس بگیرید....
خیلی جدی و عصبانی جواب دادم....
متاسفم آقا سعید ولی من اهل این حرفها نیستم ...تا حالاشم به خاطر آشنائیم با سمیرا جلو اومدم و تماس گرفتم....
اون برافروخته و عصبی تر جواب داد:
سو تفاهم نشه....ولی این بازی رو خودتون شروع کردید....ولی خودتون نمیتونید تمومش کنید....فعلا" عرضی ندارم....منتظر تماستون هستم....اولا باید به سمیرا در مورد دوستش روشنک یه اطلاعاتی بدم.....خداحافظ...
خواستم دهنمو باز کنم حرفی بزنم که بوق آزاد توی گوشم پیچید....تلفن رو قطع کرده بود بدون اینکه منتظر جواب من باشه....ای بمیری الهام که هر چه میکشم از وسوسه ها و آتیش سوزوندن های تو بود....بدبخت شدم رفت...حالا چیکار کنم....یعنی به سمیرا چی میخواد بگه...کاش همون دیروز همه چی رو انکار میکردم...میگفتم من تماس نگرفتم .....نمیشد شماره اندازشون نشون میده....به سمیرا چی بگم....به مامانم....سمیرا به اندازه کافی دلش به خاطر نمره هام خونه....منتظر یه موقعیت اساسبی حال منو بگیره ...چه موقعیتی بهتر از این.......
وای خدا چقدر اعصابم بهم ریخته....کاش بعد ازظهر کلاس نداشتم و میشد یه خاکی تو سرم بریزم....به کی بگم مشکلمو...؟به فریبا بگم...نه اون از خدا خواسته است ....
به لهام چطور؟ نه تو مدرسه میپیچه بد بخت تر میشم....سرمو گذاشتم بین دو دستم...احساس میکردم کاسه مغزم داره باز میشه....سوزش اشک گرمی رو روی گونه ام حس کردم....چرا این اتفاق باید واسه من می افتاد ....؟!!من که همیشه سرم به کار خودم بود؟تو اولین شیطونی زندگیم باید اینطور دچار مشکل بشم........
باید فکر عاقلانه ای میکردم...نباید بزارم کسی از این موضوع بوئی ببره...مطمئنا" راه عاقلانه ای پیدا میشد....
با صدای زنگ خونه به خودم اومدم....باب اومده بود دنبالم....در رو باز کردم و همینطور که با بابا سلام و احوالپرسی میکردم ,تند تند آماده میشدم....ساعت 2:55 جلو خونه دبیر....
بقیه بچه ها هم اومده بودن...وای خدای من سمیرا اینجا چه میکنه؟
سلام الهام جان...سلام سمیرا جان.....سلام...
با تک تک بچه ها سلام و احوالپرسی کردم....با دیدن سمیرا یاد تهدید سعید افتادم.....خدایا اگه سمیرا بفهمه چه آبرویی از من میبره....
سمیرا یه دختر سبزه با چشم و ابروی مشکی و توپل بود...برعکس برادرش که هیکلی ورزید و ورشی داشت .....قدش هم به سعید نرفته بود نسبتا 8_10 سانتی کوتاه تر از باقیه دختر ها بود....
سر کلاس زبان سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم....همه حواسم به درس و استاد بود...
بالاخر کلاس تموم شد....یادم رفته بود به بابا بگم بیاد دنبالم....همونجا دم در ایستادم تا بالاخره بیاد.....هوا هنوز روشن بود..... الهام رو به من کرد و گفت :با من نمیای؟...من برم...؟
آره الهام جان...تو برو...فکر کنم بابام بیاد دنبالم....اگرم خواستی وایستا با هم بریم...چون مطمئن نیستم بابام بیاد زیاد تعارف نمیکنم.....
مرسی روشنک...من باید زودتر برم....خونمون مهمون داریم....
باشه...پس خداحافظ....
خداحافظ...
سمیرا که داشت از استاد سوال میپرسید با یکی دو تا از بچه ها از کلاس اومدن بیرون....
وای روشنک جان سرما خوردی عزیزم....؟!!
آره یه خورده سرما خوردم ولی بهترم....
خب چرا ایستادی بیا بریم...من قراره اداش سعیدم بیا دنبالم....بیا با هم میریم....
دلم هری ریخت...وای من از دست داداش سعیدت فراریم....اونوقت با شما بیام ....
ممنون سمیرا جان....بابام الانها دیگه باید برسه....
تو همین لخظه ماشین سعید از راه رسید.....سعید داشت همینطور بر و بر منو نگاه میکرد....رومو برگردوندم....
ببین چه حلال زاده ... سعید هم اومد....بیا روشنک جان تعارف نکن....
سعید از ماشین پیاده شد.....سلام سمیرا جان ...نمیای؟
سلام داداش....راستش ایشون دوستم روشنک هستند هر چی بهشون میگم قبول نمیکنه با ما بیاد....
سلام آقا سعید....باخجالت و حرص اینو گفتم....میخواستم سمیرا و سعید رو خفه کنم....حرصم از بابام در اومد....حالا چه موقع نیومدنه.....
سعید به روی خودش نیاورد و با لبخندی بر لب پاسخم رو اد:
سلام از ماست...خوبید شما ...خانواده محترم خوبن؟
ممنونم....
چرا تعارف میکنید....بفرمائید....
نمیشد زیاد تعارف کنم ...بقیه شک میکردن...چند تا از بچه های کلاس بر و بر داشتن نگاهمون میکردن.....
آخه زحمتتون میشه.....
چه زخمتی.....بفرمائید......
در ماشینو سمیرا برام باز کرد و سوار شدم......

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 21 Nov 2007 11:04


Quoting: laleh23
parnia
عزیزم خسته نباشی
خیلی ممنون بابت ادامه داستان

سلام لاله جان....
خواهش میکنم خانمی....ممنون از لطفت....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 21 Nov 2007 14:13 | ویرایش بوسیله: nazi9812


سلام
خوبی؟
چه معنی داره اینقدر تند تند بنویسی؟؟
هر بار میام اینجا
می بینم اپ کردی
یاد تاپیک خودم می افتم خجالت می کشم
شوخی بود عزیزم
خیلی خوبه اینجور ادامه میدی
فراموش نمی شه داستان


تمام آرزوهای منی کاش/یکی از ارزوهای تو یاشم
# : 21 Nov 2007 14:17


Quoting: parnia
اگه نخواستي پرسپوليس بداريد.....


پرسپولیسی هستی


خسته نباشی...........

# : 21 Nov 2007 18:19


Quoting: parnia
حتما" نتیجشو هم دیدید...امیدوارم زحماتتون بی ثمر نمونده باشه....

به لطف دوستان خوبم هم زندگی خوبی کردم و هم تا درجات اخر تحصیل رسیدم.منتظر ادامه هستیم

na chandan sakht ke beshkani va chandan narm ke feshorde shavi
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 824 . 825 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB