صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 824 . 825 . >>
نویسنده پیام
# : 19 Nov 2007 14:54


Quoting: sexnasa2008
parnia

مرسی عزیز ............خسته نباشی

ممنون سامان عزیز.......دیدن شما دوستان گلم باعث دلگرمی و خوشحالیه منه عزیز.....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 19 Nov 2007 15:07


خیلی زیبا و صادقانه نوشتی .مرسی

# : 20 Nov 2007 13:57


Quoting: estatira
خیلی زیبا و صادقانه نوشتی .مرسی

ممنون عزیز....نظر لطفتونه عزیز.....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 20 Nov 2007 14:34


مرسی پرنیا جون.

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 20 Nov 2007 15:26


قسمت هفتم:

روشنک ...دخترم...بهتری مامان جان؟
صدای مامانم بود که داشت منو صدا میزد....صداشو میشنیدم ولی نای جواب د ادن نداشتم...یعنی چی شده بودم...چقدر حالم بد بود ,حس میکردم سه بار با لودر از رو تنم رد شدن....همه جام کوفته کوفته بود...
مرد ...چقدر بیخیالی آخه ...روشنک داره تو تب میسوزه...برو ماشین رو روشن کن ببریمش دکتر...
حتی قدرت اینکه چشمهامو باز کنم نداشتم...از بچگی همینطور بودم وقتی مریض میشدم بیحال یه گوشه می افتادم وبه خواب میرفتم.....
دو تا پنی سیلین زدم و با یه عالمه قرص و شربت راهی خونه شدم....مامان به مامان بزرگ زنگ زد و ازش عذر خواهی کرد و ماجرا ی بیماری منو تعریف کرد...
یه بوی خوشمزه رو حس میکردم....وآی بوی سوپ جوئه...چقدر من این سوپ رو دوست دارم....
روشنک ...مامان اینو بخور بعد بخواب....پاشو دخترم...
نیاز به اصرار نبود ...با اینکه بیحال بودم ولی از بس گرسنه ام بود تعارف و اینجور چیزا حالیم نمیشد...از بعد صبحانه چیزی نخورده بودم جز دو تا پنی سیلین....
چون بی حال بودم زحمت خوروندنش افتاده بود گردن مامان بیچاره ام.....مثل نی نی کوچولو ها فقط دهنم رو باز میکردم و مامانم قاشق قاشق بهم میخوروند.....وای فردا باز کلاس دارم...از بچگی یاد گرفته بودیم اگه زیر سرم هم هستیم نباید غیبت کنیم و به همین جهت هیچ وقت فکر دودره کردن و کلاس نرفتن و گواهی پزشکی و اینها به ذهنمون خطور نمیکرد......
مامان پیشونیمو بوسید و برق اتاقو خاموش کرد ......
شبت بخیر دخترم....
شب به خیر مامان....
رفتم چشمهامو رو هم بزارم که یهو مغزم سوت کشید...تازه یاد تلفن سعید افتادم....یعنی چی؟اون از من چی میخواد؟چه غلطی کردم اون روز بهش زنگ زدم؟یعنی فردا چی میخواد بگه؟یه هیجان آمیخته با ترس تمام وجودمو فرا گرفت....چرا قبول کردم بهش زنگ بزنم....چرا امروز ازش نپرسیدم شمارمو از کجا گرفته؟.....
ذهنم بدجوری مشغول شده بود...کاشکی همش یه کا بوس مسخره بود و وقتی چشمهامو باز میکردم متوجه میشدم خیالی بیش نبوده....آخه منو چه به این حرفها...
نمیدونم کی خوابم برد....شب همش کابوس میدیدم....چند بار با حس اینکه دارم از یه بلندی می افتم از خواب با تکون شدیدی پریدم....تا صبح تو برزخ بودم ....میدیدم مامانم و سمیرا ماجرا رو فهمیدن...اول سال تحصیلیه و منو میارن جلو صف....میخواستن به عنوان شاگرد نمونه بهم جایزه بدن....قرار بود جایزه رو از دست مامانم بگیرم....یهو سمیرا از بین جمعیت داد میزنه دست نگه دارید...خیلی سریع خودشو به جلو صف میرسو نه...میکروفونو میگیره و داد میزنه...روشنک فتحی یه دختر عوضیه....اون به خونه ما زنگ زده و با داداش من......

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------روشنک جان....عزیزم آروم پاشو این قرص رو بخور...تب داری دخترم...پاشو عزیزم....
چشمهامو با اضطراب باز میکنم.....مامان تو یه دستش قرص و دست دیگرش لیوان آب رو نگه داشته....به هوای دیشب فقط زحمت باز کردن دهنمو به خودم دادمو مامانم هم با یه لبخند قرص رو گذاشت رو زبونم و لیوان آب رو بین لبهام گذاشت یک جرعه خوردم و دوباره روی تخت ولو شدم....هنوز هوا تاریک بود....یعنی ساعت چنده؟
کورمال کورمال دستم رو به چراغ بالا سرم رسوندم و دکمه رو زدم....چشمهام رو محکم بهم فشردم....کم کم چشمهام عادت کرد و تونستم بازشون کنم....تازه ساعت 4 صبح بود....برق رو خاموش کردم و اینبار واقعا" به خواب رفتم....
ساعت 7 صبح با ناله از خواب پاشدم...با اینکه خیلی بی خال بودم اما آروم آروم حاضر شدم تا به کلاس برم....
دخترم ظهر میام دنبالت...ساعت چن تعطیل میشی؟
ساعت 12:30 ......بابا خداحافظ....
خداحافظ دخترم....
در ماشینو بستم و پیاده شدم.....تو اون گرما و شرجی هوا یه بلوز آستین بلند نسبتا" کلفت پوشیده بودم .....میدونستم اگه به الهام بگم کلی بهم میخنده و منو دست میندازه....
کلاسها پشت سر هم بود ریاض و فیزیک و عصر هم کلاس زبان داشتم......
بالاخره ساعت 12:25 دقیقه شد و پایان .....
این استاد فیزیکمون خیلی بامزه بود....قانون اهم رو که میخواست تعریف کنه گردش راست گرد نیرو رو با دست چپش و به حالت بدی نشون میداد وشصتشو طرف بچه ها میگرفت و....خیلی با مزه بود ....فکر کنم هنوزم متوجه نشده باشه چرا ما تو کلاس ریز ریز میخندیدیم......
بابا مثل همیشه به موقع دم در منتظر من بود...از نظم و احساس مسوولیتش خوشم می اومد....یه حرفی که میزد بهش عمل میکرد...اصلا" نظم توی خونمون به خاطر روحیه و انظباط بابام بود....
سلام بابا ....خوبيد؟...ممنون که اومديد...
سلام دخترم......خواهش ميکنم دخترم.....اميدوارم هميشه تو درسهات موفق باشي....خوشي ما همين پيشرفت شماست...کلاس بعدي ات ساعت چنده دخترم؟
ساعت سه کلاس زبان دارم خونه دبير.....
باشه پس سعي ميکنم بيام دنبالت....مامانت برات سوپ گذاشته تو يخچال گرم کن بخور ...داروهاتم رو کابينته براساس ساعتشون بخور....
بابا مو خيلي دوست داشتم خيلي کم حرف بود و مهربون...مامانم رو عاشقانه دوست اشت....سالها پيش مامانم وقتي دبيرستان بوده دانش آموز کلاسش بوده و اونم يک دل نه صد دل عاشق مامان من ميشه ....و در نتيجه مامانم با دبير خودش ازدواج ميکنه....بابام براي پيشرفت مامانم هر کاري کرد تا مامانم درس بخونه و پيشرفت کنه و در نتيجه حالا مامانم شده بود مدير يه مجتمع آموزشي و مدير نمونه استان ولي بابام همچنان يه دبير باقي مونده بود......
خب دخترم پياده نميشي....
مرسي بابا ....پس ساعت 2:45 منتظرتونم....خدانگدار
باشه...خداحافظ.....

قابلمه سوپ رو گذاشتم رو گاز وتو داروهام دنبال شربت گلوم ميگشتم...گلوم درد ميکرد...بدون توجه به دستورالعملش يه قاشق غذاخوري سر پر ازش خوردم...کمي تلخ بود.....
سوپ که آماده شد داغ داغ شروع به خوردن کردم....دلهره داشتم ...کاش زودتر زنگ ميزدم و ميفهميدم چيکارم داره.....

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 20 Nov 2007 15:33


parnia

سلام
خوبی ؟ گفتم احوالت بپرسم و اینکه قشنگ بود ملسی !!



METAL my soul is crying behind my body
# : 20 Nov 2007 15:42


Quoting: asal_nanaz
مرسی پرنیا جون.

خواهش ميکنم خانمي..... ممنون از حضورت...

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 20 Nov 2007 15:44


Quoting: metalhelpmebe

parnia

سلام
خوبی ؟ گفتم احوالت بپرسم و اینکه قشنگ بود ملسی !!

سلام عليرضا جان....
ممنونم ....شما چطوريد؟!!
چرا آخر جمله تون علامت تعجب گذاشتيد؟!!

وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
# : 20 Nov 2007 15:55


Quoting: parnia
چرا آخر جمله تون علامت تعجب گذاشتيد؟!!


آخه گفتم ملسی
برای این بود

METAL my soul is crying behind my body
# : 20 Nov 2007 15:58


عالی بود منو یه زمانهایی برد به دوران قدیم که پسر خرخوان وشیطونی بودم.خوب می نویسی.

na chandan sakht ke beshkani va chandan narm ke feshorde shavi
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 824 . 825 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB