صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
...........تاوان عشق..........."فهرست صفحات داستان در صفحه اول"
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
824
.
825
.
>>
نویسنده
پیام
parnia
اعضا
#
: 17 Nov 2007 23:41
nazi9812
Quoting: nazi9812
آخ که چقدر این بهانه ها کار سازن
واقعا"....البته بستگی به طرف مقابلم داره که استعداد گول خوردن رو داشته باشه....
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
parnia
اعضا
#
: 18 Nov 2007 08:45
قسمت پنجم:
صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم , تازه هوا روشن شده بود ,دست و رومو شستم و رفتم تو ایوون خونه...مامان تو حیاط داشت لباسهای خشک شده رو جمع میکرد...به گلهای باغ و درختهای تو باغ نگاه میکردم ...هنوز هوا خوب بود ....شمال تو این فصل از سال خفقان باره ..فقط به درد این میخوره زیر کولر بشینی یا بری تو آب دریا والا وحشتناکه....تو دلم عزا گرفته بودم امروز تا بعدازظهر کلاس داشتم و باید تا غروب همینطور شر شر عرق میریختم....درس خوندن با اعمال شاقه...مامان که معلوم بود مدتیه داره منو نگاه میکنه صداش در اومد......علیک سلام روشنک جان....به خودم اومدم و سریع درستش کردم...سلام مامان...بهتون سلام دادم حواستون نبود ....یه چشم غره رفت و گفت :حتما" همینطوره....خب بریم تو خونه تا تو بری رها و رامین رو صدا کنی منم صبحانه رو رو میز میچینم...باباتم الانا باید با نون گرم پیداش بشه....
رها 2 سال و رامین 4 سال از من کوچکتر بودند و اونهام باید مثل من به کلاسهای جور واجور میرفتند....تو خونه ما همیشه همه یه کتاب دستشون بود و باید مطالعه میکردند...این به خاطر فرهنگی بودن پدر و مادرم و کلاسهای جور و واجوری بود که ما از کودکی میرفتیم....دیگه تقریبا" عادتمون شده بود و برامون سخت نبود.......
طبق معمول بعد از صبحانه بابا مامور رسوندن همه ما به مقاصدمون بود.... من بین راه پیاده شدم و از بابا خواستم برگشتنی دنبالم نیاد ...چون قرار بود با الهام برگردیم و سر راه هم بریم واسه کادو تولد خواهر الهام یه چیزی بخریم....
در کل تو کلاس پنج نفر بودیم... کلاس تو خونه یکی از دبیران شهر بود...همه دور یه میز ناهار خوری قراضه نشستیم ...جرات تکون خوردن رو صندلی ها رو نداشتیم چون صدای ناله دلخراشی بلند میشد....الهام کمی دیر تر از من رسید تندی اومد نشست کنارم....هنوز نفس نفس میزد معلوم بود مسافتی رو دویده بود...سلام ...چته داری خفه میشی....یه نفس عمیق بکش بعدشم دیگه نفس نکش....هه هه هه..
آدم یه دوست مثل تو داشته باشه نیازی به دشمن نداره....با خنده اینو گفت و چند تا صرفه خفه کرد و کمی آرومتر شد....
خب حقته اینقدر نمیخوابیدی که مجبور شی اینطور بدوئی.....
محض اطلاع جنابعالی باید عرض کنم بنده مثل شما شلمان تشریف ندارم تا راس ساعت 9 شب وقتی ساعت خوابم زده شد حتی اگه تو دستشوئی بودم خوابم ببره....هه هه هه
دو تا از بچه ها رو که نمیشناختم باشنیدن این جمله الهام زدن زیر خنده....خودم هم خنده ام گرفت ولی حرصی بودم از دستش که جلو بچه ها منو مسخره کرده....
حالا که میبینی همین شلمان شما به موقع اینجا حاضر شده و از نفس تنگی در حال خفگی نیست خانم خرگوشه.....اینو که گفتم الهام خنده اش گرفت و دبیر شیمی هم وارد شد...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کلاس شیمی با این دبیر دیازپام تموم شد و یه نفس راحت کشیدم...بعدش قرار شد با الهام بریم یه چیزی واسه الهه خواهر الهام بخریم....کلی تو با زار چرخ زدیم الهه همسن رامین بود و تازه بلوغ شده بود...یهو یه فکر شیطونی به سرم زد...
الهام بیا واسش یه ست شورت و سوتین خوشگل بخر...
الهام چشاش گشاد شد...روشنک دیوونه شدی این بیچاره اینقدر خجالتیه که نگو...هیچوقت جلومن لباس عوض نمیکنه...حالا واسش سوتین و شورت بخرم...
با لبخند نگاش کردم و کلی براش توضیح دادم خیلی جالب میشه و خاطره این کادوش تو ذهنش میمونه...
آخه روشنک اون هنوز سوتین نمیبنده...
اشکال نداره الهام ...باور کن چون تو اولین نفر هستی که بهش چنین کادوئی میده همیشه این خاطره تو ذهنش میمونه...در ضمن به نظرم دیگه باید ببنده....خیلی جالب میشه...من خودم اولین باری که مامانم برام سوتین گرفت و رو هیچوقت یادم نمیره به ظاهر خجالت کشیدم ولی از درون داشتم از ذوق میمردم.....فکر میکردم چه بزرگ و خانم شدم که باید اینو ببندم ...
خلاصه کلی اراجیف سرهم کردم تا الهام رو راضی کردم واسه الهه ست سوتین و شورت رو بخره...کلی گشتیم و بالاخره یه ست خوشرنگ و زیبا پیدا کردیم و تو جعبه کادو گذاشتیم ومن برای الهه یه صندل رو فرشی زیبا گرفتم و دادم دست الهام...
چرا به من میدی؟مگه خودت نمیای...
نه عزیزم...امشب خونه مامان بزرگم دعوتیم....
الهام با دلخوری نگام کرد و گفت اینطوری که الهه ناراحت میشه...مامانم هم همینطور...
از طرف من عذر خواهی کن و بگو چی شده ...
بدو بریم ساعت 11:30 باید بریم خونه دبیر افشاری واسه زیست شناسی....
بالاخر کلاسهای مسخره تموم شد...دیگه هوا واقعا" وحشتناک شده بود...شرجی و گرم و خفه کننده....از کوچه پس کوچه راه افتادیم تا زودتر به ایستگاه تاکسی برسیم....
روشنک پشت سرتو نگاه نکنی...
واسه چی؟
ماشین شوهر سمیرا داره از پشت سرمون میاد...
قلبم هری ریخت ....مطمئنی؟اینجا چکار میکنه.....
پس چرا رد نمیشه...چه ضایع داره پشت سرمون میاد؟
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
armin852006
اعضا
#
: 18 Nov 2007 09:36 | ویرایش بوسیله: armin852006
خفت کنونه .میشه بپرسم بچه کجایین
همشهری در مییام فکر کنم
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
parnia
اعضا
#
: 18 Nov 2007 11:07
Quoting: armin852006
خفت کنونه .
یعنی چی؟!!
Quoting: armin852006
میشه بپرسم بچه کجایین
من بچه تهرانم و این خاطره مال یکی از دوستان بسیار نزدیکمه که بچه شماله...
Quoting: armin852006
همشهری در مییام فکر کنم
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
Dorsa_2000
اعضا
#
: 19 Nov 2007 00:02
پرنیا عزیزم داشتانتو خوندم .. خیلی صمیمی و با احساس مینویسی..
من که کلی با نگارشت حال کردم..
خسته نباشی و منتظر ادامه زیباش هستم
بیوه خوش بر و رو:)
parnia
اعضا
#
: 19 Nov 2007 00:36
Quoting: Dorsa_2000
پرنیا عزیزم داشتانتو خوندم .. خیلی صمیمی و با احساس مینویسی..
من که کلی با نگارشت حال کردم..
خسته نباشی و منتظر ادامه زیباش هستم
سلام درسا جان....
ممنونم که وقت گذاشتی و خوشحالم که خوشتون اومده....
نظر لطفتونه عزیزم....
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
asal_nanaz
اعضا
#
: 19 Nov 2007 09:55
پرنیا جون این قسمتم عالی بود فقط یه کوچولو کم بود
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
parnia
اعضا
#
: 19 Nov 2007 13:32
قسمت ششم:
صلاح نمیدونستم ماجرای تلفن زدنم به سعید و دوستیش با فرهادرو به الهام بگم...میدونستم اگه بفهمه شاید نتونه جلو دهنش رو بگیره که دوست پسر خالمه و حسابی ضایع میشدم.....
رومو برگردوندم پشت سرمو ببینم ......سعید بود به روی خودش نیاورد گاز داد و از ماسبقت گرفت و دور شد....الهام با تعجب رو به من کرد و گفت....کاش زودتر بهش چشم غره میرفتی.....هه هه هه....
به ایستگاه که رسیدیم مسیرمون از هم جدا شد و از هم خدا حافظی کردیم.....اینقدر گرمم بود که جای دونفر دیگه هم حساب کردم تا زودتر راه بیفته....شیشه ماشینو با حرص کشیدم پائین...ولی انگار نه انگار ...هوا راکد بود و شرجی و گرم....فقط خدا خدا میکردم زودتر برسم برم خونه زیر کولر......
بازم تو خونه هیچکی نبود....مامان و بابا که تو آموزشگاهشون بودن و رامین و رهای بدبخت هم کلاس بودن....مقنعه رو از سرم در آوردم و پرتش کردم رو دسته مبل...کولر گازی رو روشن کردم...خونه دم داشت....رفتم تو دستشوئی و سرمو بردم زیر شیر آب....خوشبحال ماهیها که همیشه تو آبن و اینطوری گرمشون نمیشه.....از فکر خودم خنده ام گرفت....همینطور با سر خیس و آبی که شر شر از رو موهام میریخت از دستشوئی اومدم بیرون.....صورتم از گرما سرخ شده بود....دکمه مانتومو باز کردم و رفتم جلو کولر و لم دادم به مبل....نمیدونم چقدر تو اون وضعیت بودم انگار خوابم برده بود....یک آن با صدای تلفن از خواب پریدم......وای بدنم خشک خشک شده بود.....با هر جون کندنی که بود خودمو پای تلفن رسیدم.....صدام مثل ناله شده بود....
منزل آقای فتحی؟
بله بفرمائید....
روشنک خانم شمائید؟
بله شما؟....
منو نشناختید....(صدای مردونه و گیرائی داشت)
صدا به نظرم آشنا اومد ولی عقلم به جائی قد نمیداد.....
نه متاسفانه...(اینو با شرمندگی گفتم چون حس کردم یکی از فامیلهاست و حالا میگه ما رو فراموش کردید. و ..)
صداشو کمی صاف کرد و گفت:
شما چند روز پیش با منزل ما تماس گرفتید و در مورد خواهرم و همسرش سوال پرسیدید ....من سعید....
دیگه چیزی نمیشنیدم....یا شایدم دلم نمیخواست بشنوم.....قلبم داشت از جاش کنده میشد....کاشکی خواب بودم ....خفه شده بودم....چیزی نمیشنیدم و چیزی هم نمیتونستم بگم.....یعنی منو از کجا گیر آورده...نکنه فریبای احمق حرفی زده به داداشش.....خدا من چه غلطی کردم....اگه به مامان و بابام بگه چی؟.....اگه سمیرا بفهمه...آبرو برام تو دبیرستان نمیزاره....
الو...الو.....روشنک خانم...گوشی دستتونه...الو.....
با بیحالی و با صدائی خفه وگنگ که انگار متعلق به من نبود جواب دادم :بله....
ببینید من به سمیرا چیزی نگفتم و این فعلا" بین ما دو نفر باقی میمونه....فقط من یه خواهشی میتونم از شما داشته باشم...؟
خیلی گیج و گنگ جواب دادم:خواهش میکنم....
اگه میشه فردا یه جایی همدیگه رو ببینیم...میخواستم در مورد مساله ای با هاتون صحبت کنم.....
من کاملا" گیج بودم حتی نتونسته بودم ازش بپرسم شماره منو و اسم و فامیلمو از کجا گیر آورده و یا امروز تو راه کلاس من چه میکرده و.......
ولی من نمیتونم با شما قرار ملاقات بزارم.....شهر کوچیکه...خودتون که بهتر میدونید....
مودبانه گفت....بله متوجه ام....پس با من تماس بگیرید ...چون درست نیست منزلتون زنگ بزنم...امکان داره خانواده منزل باشن و درست نیست....
وای یعنی چی؟اون حتی میدونه من الان تو خونه تنهام....ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم....
باشه ....تماس میگیرم.....
پس لطفا" یادداشت کنید.....
.....091
یادداشت کردید؟
بله.....
چه ساعتی منتظر تماستون باشم؟
ای بابا ....عجب گیری افتادما.....کمی فکر کردم....ساعت 1 تا 3 خونه بودم....تو اون ساعتم کسی خونه نبود....
ساعت 2 خوبه
بله....ممنون میشم....ببخشید مزاحم شدم با اجازه...خداحافظ....
خداحافظ...........
سرمو گرفتم بین دو تا دستم ....هم سرم هم پشت قفسه سینم به شدت درد میکرد....اتاق حسابی سرد بود ....به وضوح میلرزیدم..... با آه و ناله خودمو به اتاق خواب رسوندم....بدنم خشک شده بود و همه جای تنم درد میکرد....پتو رو دور خودم پیچیدم و همینطور میلرزیدم.....
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
parnia
اعضا
#
: 19 Nov 2007 13:33
Quoting: asal_nanaz
پرنیا جون این قسمتم عالی بود فقط یه کوچولو کم بود
ممنون عسل خانم....
دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید.....
وای بر من , گر تو آن گم کرده ام باشی ....!*خدايا سپاس...*
sexnasa2008
اعضا
#
: 19 Nov 2007 14:15
parnia
مرسی عزیز ............خسته نباشی
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
824
.
825
.
>>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB