|
|
خلاصه کار من شده بود صبح ها با رويا حال کردن و اين ديگه برام عادي بود چون واقعا کس ميکردم ,اون موقع ها يادمه تو مدرسه دوستام از فيلم سوپر و جلق اين جورچيزا با هم حرف ميزدن ولي من بهشون مي خنديدم و مسخرشون ميکردم . تقريبا يک سالي از اين ماجرا گذشت و منو رويا با هم خيلي جور بوديم و با هم حال ميکرديم جوري که شبها به بابام نميداد و صبح واسه من تعريف ميکرد که ديشب بابات چه حالي داشت و هر دو به ريش بابام ميخنديديم تقريبا به زندگي ايده ال رسيده بوديم و در هفته 2 شب ميرفتيم پيش مامانم که با داييم زندگي ميکرد .خلاصه به کس رويا و خونه بابام و آرمين و ... عادت کرده بودم که سرو کله يه دختر هم سن خودم پيدا شد 17 ساله تقريبا که رويا به گفته خودش خواهر زادشه که از شهرستان اومده تهران و چند وقتي پيش ما ميمونه (البته ما تا اون موقع خانواده رويا رونديده بوديم) و من ناراحت از اينکه اين دختره ميخواد بياد و من ديگه با رويا تنها نيستم شب رو به صبح رسوندم . صبح بعد از صبحانه به رويا گفتم که اگه اين بياد که ما ديگه نميتونيم با هم حال کنيم ؟ رويا گفت تو نگران نباش من فکر همه جارو کردم که بهش گفتم بياد اينجا پيش ما ! من که منظورشو نفهميدم , صبحانه رو کامل خوردم و رفتم به درسام برسم تقريبا ساعت 12:30 بود که زنگ درو زدن رويا صدام کرد و گفت فکر کنم سارا باشه منم با قيافه کيري و يه شلوارک و يه رکابي رفتم سمت اف اف و گفتم بفرماييد يه صداي نازک و دخترونه از پشت اف اف گفت : من سارا هستم اگر اشتباه نکنم شما آقا بابک هستيد؟ لطف ميکنيد درو باز کنيد؟ منو که ميشناسيد؟ گفتم خواهش ميکنم بفرماييد بالا و در رو براش باز کردم رويا پرسيد خودش بود گفتم آره پس فکر کردي باباست گفت بيارش تو تا منم کارام تموم بشه الان ميام(داشت تو آشپزخانه ظرف ميشست ) زنگ در ورودي رو زد رفتم به سمت در و در رو باز کردميه دختر با قد 168 و خوش هيکل که سينه هاي کوچيکي داشت و يه بدن لاغر و فرم خواستي داشت رنگ پوستش سفيد بود و موهاي بوري داشت که نصفش رو صورتش بود مثل اين عقب مونده ها داشتم نگاش ميکردم که يهو گفت سلام آقا بابک ,منم گفتم سلام شما سارا خانوم هستين گفت آره حالا نميخواين من بيام تو آخه خيلي خستم با شنيدن اين حرف مات و مبهوت بهش گفتم بفرماييد خواهش ميکنم ,اومد تو و من در رو بستم و از اينکه با اون قيافه براي اولين بار منو ديده به خودم لعنت فرستادم و رفتم تو اتاق تا خودم رو مرتب کنم ! اخه نميدونستم سارا يه همچين دختريه , بعد از چند دقيقه اومدم تو سالن تا با سارا بيشتر آشنا بشم , اومدم وارد سالن (پذيرايي) شدم ديدم سارا با يک تاپ و يک شلوار استرج سفيد نشسته رو مبل و رويا هم داره باهاش صحبت ميکنه , متوجه حضور من شد و با صداي زيباش که مطمئن هستم هر پسري رو ديوونه ميکنه بهم گفت به آقا بابک اينجوري قشنگ تر شدي!من با اين حرفش يه کم خودم رو لوس کردم و رفتم درست روبروش نشستم که رويا بلند شد و گفت بابک جان من ميخوام براي ناهار برم خريد 1ساعت ديگه بر ميگردم ,گفتم بزار من برم شما پيش سارا خانوم باشيد گفت نه خودم ميرم تو پيش سارا باش! اينو گفتو حاضر شد و از ما خدا حافظي کرد و رفت بيرون ,من موندم و سارا خيلي دوست داشتم بيشتر ازش بدونم و سوال هاي بي جواب زيادي داشتم که خودش سر صحبت رو با من باز کرد, آقا بابک از دوست دختراتون برام بگين چند تا دوست دختر دارين (من که تا اون موقع فکر دختر و دوست دختر نبودم و نداشتم , چون رويا بود ) گفتم دختر؟ دوست دختر؟ راستش اصلا دنبال اين بچه بازي ها نيستم ! دور از جون شما دخترا اين دوره زمونه همه مثل هم هستن و حوصله دختر رو ندارم !با تعجب نگاهي کرد وگفت مگه ميشه پسر به اين خوشگلي و خوش تيپي(اينارو اون ميگفت ) دوست دختر نداشته باشه؟ مثلا من خودم خيلي دوست داشتم يه دوست پسر مثل شما داشته باشم ! يه خورده مکث کردم و با تعجب بهش نگاه ميکردم که گفت چيه انتظار نداشتي من اين حرفو بزنم ؟ گفتم خوب شما که هنوز 10 دقيقه هم نيست منو ديدين چطور اين حرفو..؟ گفت رويا جون همه چيزو براي من گفته و من بيشتر به خاطر تو اومدم اينجا! مخم داشت سوت ميکشيد پاشد اومد طرف من , تا بلند شد و من هيکل نازشو ديدم کيرم بلند شد و ياد حرف رويا افتادم که گفت من فکر همه جاشو کردم و اين که ما همه چي تو خونه داشتيم ولي رويا براي چي رفت خريد؟اومد کنار من و گفت بابک من خيلي تنهام و از اين تنهايي دارم رنج ميبرم خواهش ميکنم اين چند وقتي که من اينجا هستم با من باش و بزار بهمون خوش بگذره ! با گفتن اين حرف ديگه داشت کيرم تو شلوارم ميشکست که ديدم اومد نشست رو پام و سرشو گذاشت رو شونه هام و شروع به گريه کردن کرد من خودمو جا بجا کردم و صورتش رو گرفتم جلو صورت خودم و يه بوس از چشاش کردم که يه لبخند زيبا بهم زد که دوست داشتم همونجا يه لب ازش بگيرم ,بهش گفتم چرا گريه ميکني چي شده ؟ گفت بابک من خيلي بد بختم ! گفتم چرا چي شده ؟ گفت من تو شهرستان با يکي از پسرا دوست شدم و اون بهم قول ازدواج داد و بعد چند وقت که از آشنايي ما گذشت منو به خونشون دعوت کرد ...من حرفشو قطع کردم و گفتم ديگه نگو تا آخرشو فهميدم , گفتم خب چرا اين حرفا رو به من ميزني ؟ اصلا چرا اينقدر با من راحتي...گفت رويا همه چيو به من گفته و اينکه تو اصلا دنبال دختر نيستي و... تو دلم گفتم خوب کدوم کسخلي با اين شرايط ميره دنبال دختر تا التماس کنه تازه فقط يه لب ازش بگيره... گفتم خوب چه ربطي داره؟ گفت که من ميخوام با تو باشم ازت خوشم اومده و دوست دارم !!! اين حرفو زد و لباشو گذاشت رولبم داغ داغ بود از لباي رويا هم خوش مزه تر بود ,لب رولب بوديم که ديدم زبونش رو کرد تو دهنم خيلي خوشمزه بود ترسيدم و کشيدمش کنار و گفتم اين کارا چيه ميکني ؟؟؟ چرا اينقدر زود ؟ بزار عرقت خشک بشه بعدا من که فرار نميکنم , هي چي نگفت واومد طرف لبم و دوباره لب رو لب شديم منم با ديدن اين وضعيت و راست بودن کيرم ديدم چاره اي ندارم و بايد اينو بکنم , حالا به حرف رويا رسيده بودم که ميگفت فکر اونجاشم کرده, چند ديققه اي داشتيم لب ميگرفتيمو هر دو چشمامون بسته بود که سارا دست شو به کيرم رسوند و شروع به مالش کرد منم ديدم که اينقدر راحت دست به کير شده با يه حرکت تاپشو از تنش در آوردم و با ديدن سوتين سفيدش يه جوني بهش گفتم که خودم خجالت کشيدم ولي اون از اين کلمه خيلي خوشش اومد و گفت اررههههه همشو براي تو آوردم دوست داري؟ گفتم معلومه که دوست دارم از رو سوتين داشتم سينه هاشو ميخوردم که ديدم دستشو برد سمت بند سوتين که بهش گفتم نه! بزار خودم باز کنم ! پاشو بريم تو اتاق من تا راحت باشيم اينجا سختمه , گفت باشه بريم منم بغلش کردم و بردم تو اتاق و روتخت انداختمش و مثل اين آدمهاي حريص پريدم روش و بند سوتينشو باز کردم سينه هاي خوش فرمي داشت خيلي کوچيک بود سر سينه هاش هنوز قهوه اي پر رنگ نشده بود و رگهاي کوچيکي رو سينه هاش بود که بيشتر حشري ميشدم سينه هاشو گرفتم تو دستام وبا سر رفتم سراغ يکيش و شروع به خوردن کردم سارا همش اسم منو صدا ميکرد و ميگفت ,بابک جون دوست دارم وايي چه حالي ميده اييي ....وايييي....اووووههههه , با شنيدن اين حرفها بيشتر تحريک ميشدم و صداي ملاچ ملوچ من هم به اوج رسيده بود اروم اروم رفتم پايين و شلوارشو از پاش در آوردم و تعجب کردم که هيچ اعتراضي نکرد (فکر ميکردم دختره) شلوارو از پاش خيلي آروم در آوردم و ديدم يه شورت سفيد توري پاشه که موهاي کسش که خيلي کم پشت بود از توري زده بيرون ,از رو همون شورت شروع به خوردن کسش کردم بوي خوبي داشت حتي از بوي کس رويا برام جالب تر بود ,سارا در حال تکون خوردن بود وخودش حرکت رونهاي پاشو با دهان من هماهنگ ميکرد ديگه طاقت نياوردم و شورتشو از پاش در آوردم واييي که چقدر خيس بود , اگر تمام خيسي اين چند وقته رويا رو جمع ميکردي به خيسي اون نمي رسيد, ديگه کاملا ميتونستم با زبون لمسش کنم ديگه تو خوردن کس وارد شده بودم و ميدونستم کجاشو بايد بخورم رفتم سراغ چوچولش و با زبون و دهن افتادم به جونش سارا مثل ديوونه هابود و همش جيغ ميکشيد از جيغهاي زيادش ترس ورم داشت که نکنه الان غش کنه؟ به کارم ادامه دادم و انگشتمو به کمک بردم و آروم با سوراخ کونش ور ميرفتم و سارا همش منو صدا ميکرد و ميگفت ,بابک جون ميخوام آبتو بيارم جوون ميخوامت ,انگشت کن توش ميخوام بيام(اينجا ديگه ميدونستم بيام يعني چي) گفتم باشه انگشتم ميکنمت و با يه حرکت انگشتمو کردم تو کونش , که يهو بلند شد و جيغي زد و گفت چيکار ميکني بابک؟ من ترسيدم گفتم نکنه پردشو زدم خودم خبر ندارم؟ گفتم چي شد ؟ خودت گفتي انگشت کن دارم ميام
|