| نویسنده |
پیام |
|
|
دوستان طی امروز یا فردا داستانی رو برای شما شروع به نوشتن می کنم....
|
|
|
# : 9 Nov 2007 12:18 | ویرایش بوسیله: ali_B_kar
parsa_ashegh بهتر بود وقتی نوشتی تاپیک میزدی......
چه دردیست در میان جمع بودن.....
|
|
|
parsa_ashegh
 montazerim
One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
|
|
|
|
|
من پارسا هستم سالهاي پيش وقتی من 12-13 سالم بود تازه داشتم ميفهميدم دور و برم چه خبره چي ميگذره. بايد بگم كه پدر من تو نيروي درياي خدمت ميكرد . بعد از چند ماهي كه گذشت پدر من يه مغازه تو يكي از خيابان هاي اصلي خريد و مادر من صبح تا عصر و از عصر تا شب پدرم مغازرو ميچرخوند(مغازه پوشاك بود). تو همسايگي مغازه ما يه آرايشگاه زنونه بود كه صاحبش يك زن شمالي بود كه واقعن به زيبايي اين زن نميشد شك كرد تو همين گيرو دار كه تازه داشتم ميفهميدم اوني كه لاي پاي منه چيه و چه كارهاي خيري ميشه باهاش انجام داد.ديدم بعله ما دير به اين فكر افتاديمممم از من جلو تر باباهه فهميده كه اونم يه چيزايي داره كه ازش درست استفاده نكرده . بعد از چند سالي كه ما اونجا بوديم با اين زنه آرايشگره بهتره بگم لاله که اسمش بود .رفت و آمد پيدا كرديم دريغ از اين كه مامانه بدبخت من بدونه كير بابايه ما شبا براي كسه ديگه راست ميشه!! تو اون چند سالي كه اونجا بوديم به قدري خوانواده هامون با هم نزديك بوديم كه همه فكر ميكردن خالمه!! بگذريم من تازه فهميدم كه بابايه من با اين زنه(لاله) رابطه داره چون به رفتارهاي مامانم شك كرده بودم و اينكه ما يكدفعه با اونا رابطمون قطع شده بود كم كم داشتم نگران ميشدم از اين موضوع چون بالاخره منم يه چيزايي فهميده بودم .بعد از مدتي كه مامان و بابا با هم دعوا ميكردن ديگه هيچ كدوم طاقت نياوردن و دعوا هاشون و فحش هاشون علني شده بود كه بعد مدتي مامانم طاقت نياورد و رفت شهرستان خونه پدريش من موندم با يه باباي به قول خودش عاشق خلاصه تو اين چند روزي كه مامان رفته بود بابا با من خيلي مهربون شده بود و بهم خيلي حال ميداد .يه شب كه خيلي حالش خوب بود به من گفت فردا ميخوام با خالت(لاله) تو خونه حرف بزنم بيا اين پولفردااز مدرسه يه خورده دير تر بيا كه ما حرفا مونوبزنيم .منم كه خنگ گفتم باشه . فرداش شد منم از مدرسه كه اومدم بيرون يه راست رفتم كلوپ اتاري اون موقع هر چي پول ميگرفتم اونجا خرج ميكردم تا ظهر اونجا بودم و بعدش رفتم سمت خونه بي خبر از همه چيز كليد داشتم فكر ميكردم كسي خونه نيست و بابام رفته دمه مغازه .خيلي خسته بودم .اون موقع خونه ما يه جوري بود كه اول از تو پاركينگ بايد رد ميشديم تا به درب ورودي برسيم منم خودمو به درب رسوندم ديدم كه يه صدايي مياد يه خورده دقت كردم ديدم يه صداي كلفت با نازك قاطي شده و هيچ مفهومي نداره .رفتم جلو تر كه بهتر بشنوم .درب خونه ما شيشه اي بود و تو دعواهايي كه بابا و مامان با هم داشتن بر اثر ضربه بابا شكسته بود . اولش ترسيده بودم ولي رفتم جلو اون كاغذي كه به در بود رو اروم زدم كنار اولش ترسيدم كه نكنه دزد اومده درو باز كرده بعد كه دقت كردم ديدم يه پاي لخت روي مبل ديده ميشه كه يهو بابام لخت از رو مبل بلند شد و رفت تو آشپزخونه 2تا ليوان با خودش اورد فكر كنم اونم مشروب بود لاله از رو مبل بلند شد وايييي كه چه صحنه اي بلند شد رفت سمت اتاق اصلا نمي دونستم چي دارم مي بينم نمي دونستم فرار كنم يا بمونم نگاه كنم .خلاصه ديدم كه با يه شورت و سوتين اومد پيش بابام نشست گفت من بايد برم تا پارسا نيومده!!! بابام گفت فردا بهش ميگم بره خونه عمش بيشتر با هم باشيم لاله هم گفت باشه من منتظر خبر تو هستم نميدونم چه جوري از پاركينگ اومدم بيرون رفتم تو كوچه تا بابا اينا برن 5-6 دقيقه تو كوچه بودم كه سرو كلشون پيدا شد و رفتن من كه هنوز فرصت فكر كردن به اون صحنه ها رو نداشتم سه سوت رفتم تو خونه تا درو باز كردم يه بويي ميومد كه داشتم ديوونه ميشدم فكر كنم بوي عطر لاله بود. يكي دو ساعت فقط به چيزايي كه ديدم فكر ميكردم به بدبختي مامانم و خودم و به كاري كه بابام كرده بود. بابام هميشه تو دعوا هاش ميگفت كه لاله رو دوست داره و تو ديگه به درد من نميخوري تازه داشتم يه چيزايي ميفهميدم . تو همين فكرا بودم كه بابام اومد خيلي مهربون شده بود! اون موقع ها شام از بيرون ميگرفت .شام خورديم بعد از شام رفتم رو تختم دراز كشيدم و به لاله و هيكلش فكر ميكردم واقعا حالت عجيبي داشتم كه نميدونستم چيه. به اين فكر افتادم كه يه نقشه اي بكشم كه فردا يه جوري بتونم اونا رو ببينمم
|
|
|
اينكه تكراري بود
|
|
|
بعد چند دقيقه فكر كردن بهترين جايي كه ميشد رفت و ديد زد اتاق تو پاركينگ بود كه حالت انبار داشت يه درش تو پاركينگ و در ديگش تو هال خونه كه از اونور هميشه قفل بود .آره بهترين جا براي ديد زدن بود چون به همه جا مشرف بود. با همين ذوق و شوق كه فردا ميتونم اولين سكس واقعي رو ببينم خوابم برد .صبح كه از خواب پا شدم مطمئن بودم كه بابام ميگه كه برم خونه عمم.ولي من قبل اينكه بهم چيزي بگه بهش گفتم كه من اگه اجازه بدين امروز دير بيام چون با دوستام ميخوام برم كلوپ ميدونستم نه نميگه همينم شد. حاضر شديم رفتيم بيرون ميدونستم بابا هميشه ساعت 12:30 خونه بود بنابراين مجبور بودم برم خونه رفتم پيش ناظم مدرسه و گفتم كه مادرم ميخواد بياد منو ببينه و بايد قبل ار اينكه بابام بياد بايد برهخلاصه ناظم ما كه خيلي آدم با حالي بود با كمال ميل قبول كرد.منم سريع خودمو رسوندم به خونه و كليد انبارو ورداشتم رفتم تو انبار چراغو روشن كردم و موقعيتو جوري فراهم كردم كه راحت بشينم و از سوراخ درب ديد بزنم ساعت 12:30 بود كه ديدم صداي كليد مياد بعلللللههه بابام بود با لاله اومدن تو بابام همش بهش ميگفت تو عشق مني تو جيگر مني. بعد اين چرندياتي كه بابام تحويل لاله داد نوبت لاله شد كه ميگفت تو اگه دوست داشتي تا حالا زنتو طلاق ميدادي من كه به خاطر تو جلو شوهرم وايستادم تو خيلي نامردي فقط ميخواستي منو بكني .كه يه دفعه بابام از جاش بلند شد و با صداي بلند گفت .لامصب من اگه تورونمي خواستم زنو بچمو ول نميكردم .لاله از جاش بلند شد و بابامو به يه حالت بچه گونه بغل كرد و بابام برگشت و شروع كرد به لب گرفتن همينجوري كه داشت لب ميگرفت دستشو از لايه پيرهن لاله برد تو و شروع كرد به ماليدن لاله هم دستشو برد سمت كير بابام .بابام تو يه چشم به هم زدن سينه هاي لاله رو انداخت بيرون نفهميدم چي شد كه بي اختيار ديدم دستم رو كيرمه و دارم ميمالمش واقعا احساس خوبي داشتم ولي يه خورده ترس هم همراهش بود چون اولين بار بود كه يه زن لخت رو ميديدم .بابام همينجوري داشت سينه هاشوميخورد و لاله با صداي حشري ميگفت هيشكي مثل تو نمي تونه سينه هامو اينجوري بخوره همشو بكن تو دهنت من كه داشتم ميمردم حتي جلق زدن هم بلد نبودم! بعد هر دوشون لخت شدن و لاله رفت سراغ كير بابا كرد تو دهنش به جرئت ميتونم يگم كه حالي كه من ميكردم عمرا بابام ميكرد . بعد از اينكه كير بابامو خورد خوابيد رو مبل وايييييي خداييييي منننننننن چي ميديدم يه تيكه گوشت اضافه قرمز كه لاي پاي سفيد لاله بود دوست داشتم برم بهش دست بزنم من تا اون موقع كس نديده بودم ديدم بابام رفت و سرشو كرد لاي پاي لاله و با صداهاي عجيب كه تا اون موقع از اتاق خواب مامانم نشنيده بودم كسشو ميخرد و لاله هي ميگفت كس من بهتره يا... بابام هم ميگفت خوب معلوم كه تو ميخوام يه جوري بكنمت كه تا يه هفته به اون شوهر كسكشت نتوني كس بديييييي.با شنيدن اين حرفا من بيشتر تحريك ميشدم ولي نميدونستم بايد چيكار كنمكيرم تو دستم بود بابام بلند شد وكيرشو گذاشت رو كس لاله و لاله هي ميگفت بكن تو جونممم داره بالا مياد ميخوام جرمممممم بديييي بكنننننن بابام هم نا مردي نكرد و كيرشو تا ته كرد تو كس لاله چنان جيغي زد كه من 6متر از جام پريدم ولييي بازم ميگفت جووووننن بكن تا ته بكن بعد چند دقيقه بابام به لاله گفت برگرد وايييي برگشتن همانا و براي اولين بار من ارضا شدم يكم ترسيدم كه اين چيه كه از كيرم اومده بيرون بعداينكه بي حال شدم ديدم كه بابام با قدرت تمام داره تلمبه ميزنه صداي هر دوشون به اوجججج رسيده بود بابام هم بعد از 3-4 تلمبه شديد كيرشو درآورد و لاله رو چرخوند و تا برگشت تمام آب بابام ريخت رو بدن سفيد لاله بعد همين جوري رو هم خوابيدن بعد اينكه رو هم خوابيدن هيچ حركتي نكردن و بعد چند دقيقه پا شدن وقتي لاله بلند شد من دوباره راست كردم ديگه ايندفعه ميدونستم بايد با كيرم بازي كنم تا دوباره ارضا بشم .همين كارو كردم و تا متونستم به هيكل لاله نگاه ميكردم ولاله قد بلندي داشت سينه هاي سفت و شق من تا حالا زني به سن اون نديدم كه شكمش صاف باشه ولي لاله مثل موكت صاف بود وايي كه چه كس تميزي داشت خوب ميتونستم حسش كنم سفيد سفيد با يه تيكه گوشت اضافه آدم دوست داشت بخورتش همينجوري كه داشت بلند ميشد با عشوه براي بابام شروع كرد رقصيدن منم داغ داغ شده بودم كه ديدم بازم يه آب سفيد رنگ از تو كيرم (اون موقع دول بود) زد بيرون و بازم بي حال شدم . بعد از نيم ساعت هر دو بلند شدن رفتن و من بعد 5-6 دقيقه رفتم بيرون اصلا حال و حوصله فكر كردن به اينكه چرا باباي من اون آورد خونه نداشتم بعد چند دقيقه مامانم زنگ زد كه از حال من با خبر بشه ولي من اينقدر حول ورم داشت كه مامانم فهميد يه اتفاقي افتاده منم مجبور شدم و گفتم كه جريان چيهمامانم گفت من ميام دنبالت بايد بياي پيش من بعد از 2روز مامان با داييم اومدن منو بردن ميدونستم كه رفتن من همانا و نديدن كس لاله همانابگذريم باباي من با لاله تا 3-4 سال بعد رابطه داشت و من و خواهرم با مادرم به تهران اومديم و يك خونه كوچيك كرايه كرديم و زندگي معمولي داشتيم منم از درسم خيلي عقب مونده بودم سال اول راهنمايي رو 2ساله تموم كردم بابام هم هنوز با لاله رابطه داشت ولي لاله حاضر نشد از شوهرش جدا بشه ولي پدر من يك سال بعد اون ماجرا مامانو طلاق داديه 3-4 سالي از موضوع لاله گذشت و ما به زندگيمون عادت كرده بوديم تا اينكه يه روز بابام با يه زنه ديگه اومد خونه ما همه از تعجب شاخ در آورديم مامانم تا اين زنرو ديد رفت تو آشپزخانه و شروع كرد به گريه كردن اومدن تو خونه مامان بيچاره من مثل اين كلفتها ازشون پذيرايي كرد بابام شروع كرد به صحبت كه اين خانم اسمش رو يا است(يه دختر 26ساله سبزه با سينه هاي درشت و كون گنده و چشمهايي كه دقيقا اون موقع ميدونستم حشري بودزيبا بود ولي به لاله نميرسيد و اينم پسرمون آرمين . آقا ما رو ميگين داشتيم شاخ در مياورديم نميدونستيم بايد باور كنيم يا نه آخه پس لاله چي؟ اون چي شد ؟ اين از كجا پيداشت شد؟ مگه بابام نميگفت من عاشق لاله هستم ؟ مگه به خاطر لاله مامانم رو طلاق نداد؟ همه اين سوالها از مغز من و شايد مادر و خواهرم گذشت. بابام بعد معرفي او زن گفت كه ما اومديم اينجا تا بچه هارو با خودمون ببريم و توصلاحيت نگه داري از بچه هارو نداري مامانم شروع به التماس كرد كه اگه بچه هارو از من بگيري من دق ميكنم منو خواهرم شروع به گريه كردن كرديم و همش التماس بابام ميكرديم كه مارو از پيش مامان جدا نكنه ولي فايده اي نداشت اون حكم دادگاه هم داشت كه مامانم نتونه كاري كنه.بعد چند روز ما مجبور شديم با بابام زندگي كنيم رويا و آرمين هم بودن
|
|
|
khob baghiash hajii motasefam!
|
|
|
اون روز رسيد و منو خواهرم رفتيم خونه بابام رفتيم بالا بابام درب زد و رويا درب رو برامون باز كرد .وايييييييييي خداي من رويا با يه تاپ كه كاملا معلوم بود سوتين نبسته و يه شلوارك تنگ اومد جلو درب تا به خودم اومدم ديدم يكي داره از تو شلوارم منو صدا ميكنه پايين رو نگاه كردم ديدم بعله قرص و محكم وايستاده و داره بدن رويارو ديد ميزنه همون موقع بود كه رويا منو بغل كرد و تا بدنش منو لمس كرد نزديك بود خودمو خيس كنم كه رويا در گوشم گفت اي شيطون هنوز از راه نرسيده . منم از خجالت سرخ شده بودم نميدونستم چي بگم سرم رو سينه هاش بود كه بابام يه دفعه گفت بزار بيان تو بچه ها خستن تا اينو گفت سريع اومدم تو و كل خونرو بر انداز كردم رويا منو خواهرم رو به اتاق خوابمون راهنمايي كرد. باورتون ميشه من بعد از سه روز اولين سكسم رو با رويا داشتم؟اون شب خیلی معمولی گذشت و ما خوابیدیم از اون جایی که من عادت داشتم صبح زود بیدار شم و آب بخورم , همین کارم کردم , بابام رفته بود سر کار و منو خواهرم و رویاوآرمین خونه بودیم داشتم میرفتم به طرف آشپزخانه که دیدم در اتاق خواب بابا بازه با دیدن و مرور صحنه های دیروز که تو بغل رویا بودم به سرم زد برم ببینم چه جوری خوابیده رفتم از لای در آروم داخل اتاق رو نگاه کردم که متوجه شدم آرمین رو رویا خوابیده و کلش داره تکون میخوره . آره آرمین داشت از پستونهای رویا شیر میخورد(آب در کوزه و ما تو آشپزخانه میگردیم) یکم دقت کردم تا سینه هاشو ببینم یکم جرئت پیدا کردم و چون خواب بود رفتم تو اتاق آروم رفتم بالا سرش و دیدم 2تا پستون که نوکشون به سیاهی میزدکاملا بیرون بود و آرمین یکیشونو داشت میک میزد ولی متوجه من نشده بود که یه دفعه دیدم رویا با پاش ملافه رو زد کناراول ترسیدم و میخواستم از اتاق برم بیرون ولی برگشتم دیدم رویا هنوز چشاش بستست بازم برگشتم و بالا سرش وایستادم هیچی پاش نبود فقط با یه شورت مشکی که نصفش توری مانند بود و میشد موهای کسشو حس کرد, قلبم داشت تند تند میزد هم ترسیده بودم که نکنه بلند بشه و هم دوست داشتم با دقت ببینم چون تا اون موقع کس از اون نزدیکی ندیده بودم دیدم آرمین سرش به کاره خودشه و داره شیر میخوره و رویا هم فکر کنم که خواب بود, داشتم با دقت به شورتش نگاه میکردم که بی اختیار دستمو کردم تو شلوارم و کیرمو آروم در آوردم داشتم باهاش بازی میکردم که یه دفعه رویا چشاشو باز کرد و گفت بابک تویی؟ من نفهمیدم چجوری کیرمو کردم تو شلوارم و کی رفتم تو رختخواب و پیش خواهرم خوابیدم منتظر بودم که رویا بیاد تو اتاق و بلندم بکنه و بزنه تو گوشم , چون شک نداشتم که تو اون حالت خوب منو دیده و فهمیده که داشتم چیکار میکنم ,بعد از چند دقیقه مطمئن شدم که دیگه نمیاد و به خودم گفتم حتما ندیده و یا میخواد به بابام بگه خواستم برم بهش التماس کنم که به بابام نگه که یهو منو صدا کرد که عزیزم نمی یای صبحانه بخوری منم با ترس و صدای لرزان گفتم الان میام ,ولی نمیدونستم که برم یا نه ؟ شاید میخواست تو آشپزخانه منو بزنه به هر حال با ترس و لرز رفتم تو آشپزخانه و با همون صدای لرزان سلام کردم , که دیدم اومد طرفم من خودمو کشیدم کنار و اون زود منو بغل کرد و یه بوسم کرد و گفت سلام به روی ماهت پسرم با این حرفش خیالم راحت شد که منو ندیده تو دلم یه آخیییییییی گفتم و نشستم رو میز و شروع کردم به صبحانه خوردن وبه هیکل رویا نگاه میگردم و تو فکر این بودم که ای کاش شورت پاش نبود و من میتونستم یه کس واقعی رواز نزدیک ببینم که یهو گفت بابک جان تو صبح تو اتاق ما بودی چون من فکر کردم یه نفر تو اتاقه ,کاری داشتی ؟خجالت نکش اگه چیزی هست به من بگو منو مثل مامانت بدون من به کس عمم میخندم به مامانم بگم میخواستم کستو ببینم به تته پته افتادم و گفتم که یکم ترسیده بودم فکر کردم کسی خونه نیست اینه که اومدم تو اتاق شما تا ببینم شما هستین یا نه !!همین به خدااااااا,,,اومد طرف من و یه بوس دیگه هم ازم گرفت و گفت خواهرت رو صبح ثبت نام کردیم و تو رو بعد از ظهر که منم تو خونه تنها نباشم اگه صبح ها ترسیدی میتونی وقتی بابات رفت بیاي تو اتاق ما پیش منو آرمین بخوابی اون روز تمام وقتو تو کف شرت و کس و کون رویا بودم و به حرفی که بهم زد و اینکه اون منو تو اتاق با اون حالت کیر بدست دیده و بهم چیزی نگفته و تازه منو به اتاقشم دعوت کرده ...
|
|
|
|
|

123321
|
|
|
خیلی خوب مینویسی ادامه بده لطفا
|