صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
یازده دقیقه , داستانی از پائولو کوئیلو
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
>>
نویسنده
پیام
omid_a
اعضا
#
: 21 Oct 2007 00:35
فصل هشت
اگر چه ماریا توانایی نوشتن افکار عاقلانه را داشت، اما از پیروی کردن نصیحت های خود عاجز بود. او به دوره های افسردگی بیشتری مبتلا می شد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداری می کرد. برای این که در زمان بیکاری حواس خود را پرت کند، و همچنین برای تمرین زبان مجله هایی در مورد افراد مشهور می خرید. اما به یک باره تشخیص داد که پول زیادی را صرف خرید این مجله ها می کند و شروع به جستجو برای نزدیک ترین کتابختانه کرد. زنی که مسئول آنجا بود به او گفت که آنها مجله ها را برای اجاره به بیرون نمی دهند و تنها تعداد کمی کتاب که به بهبود بخشیدن فرانسه ی او کمک می کرد به او معرفی کرد
" من وقت برای خواندن کتاب ندارم"
" منظورت چه است که وقت نداری؟ مگر چه کاری انجام می دهی؟"
" خیلی کارها، تمرین زبان، نوشتن خاطرات، و.."
" و چه؟"
نزدیک بود که ماریا بگوید" منتظر ماندن برای آنکه تلفن به زنگ در آید"، اما فکر کرد که بهتر است چیزی نگوید
" عزیز من، تو هنوز خیلی جوانی، همه زندگی در انتظار توست. مطالعه کن. هر چیزی که به تو "در مورد کتاب ها گفته شده را فراموش کن و فقط بخوان
" من کتابهای زیادی خوانده ام"
ناگهان ماریا به یاد آورد که ملسون، مسئول امنیت به او چه گفته بود
کتابدار به نظر او فردی مطبوع و حساس بود، کسی که می توانست به ماریا کمک کند. ماریا نیاز داشت که او را به دست آورد. احساسش به او می گفت که ان زن می توانست دوستش باشد. او بلافاصله رویه را عوض کرد
" اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می توانید در انتخاب کتاب به من کمک کنید؟"
زن کتاب شاهزاده کوچولو را برای او آورد. ماریا همان شب شروع به خواندن آن کتاب کرد. در صفحه ی اول کتاب نقاشی بود که به نظر طرح یک کلاه می آمد اما بنا بر آنچه در کتاب نوشته شده بود، بیشتر بچه ها آن را مثل یک مار که درونش یک فیل قرار داشت تصور می کردند.ماریا فکر کرد: " پس من هیچ وقت یک بچه نبودم". " به نظر من بیشتر شبیه یک کلاه است". در نبود تلویزون او همسفر شاهزاده کوچولو در سفرهایش می شد. هر جا که کلمه ی " عشق" (که خود را از فکر کردن به این موضوع منع کرده بود) به میان می آمد، او ناراحت می شد. اگر چه، جدا از احساسات دردناک و رومانتیک بین شاهزاده و روباه و گل رز، کتاب بسیار جذاب بود، و او دیگر هر پنج دقیقه موبایلش را چک نمی کرد(ماریا خیلی می ترسید که به خاطر بی احتیاطی تنها شانسش را از دست بدهد
ماریا مشتری همیشگی کتابخانه شد، جایی که می توانست با آن زن که به نظر می آمد به اندازه ی ماریا تنها باشد گفتگو کند. او از زن تقاضا می کرد که کتاب های بیشتری به او معرفی کند و با او در مورد زندگی و نویسندگان گفتگو می کرد- تا جایی که تشخیص داد پولش در حال ته کشیدن است و تا دو هفته ی دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نخواهد داشت
و از آنجایی که زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش را نشان دهد، بالاخره تلفن به صدا در آمد
سه ماه بعد از کشف کلمه ی "وکیل" و دو ماه بعد از بی کاری از طرف یک آژانس مدل با او تماس گرفته شده بود تا بپرسند آیا ماریا هنوز صاحب آن تلفن هست؟ پاسخ یک "بله" ی طولانی و از پیش تمرین شده بود که به نظر زیاد مشتاق نیاید. ماریا فهمید که یک مرد عرب که در کشورش در صنعت "مد" کار می کند از عکس های او خوشش آمده و می خواهد از او دعوت کند تا در یک شوی لباس شرکت کند
ماریا نا امیدی اخیرش را به یاد آورد اما او شدیدن به پول نیاز داشت
آنها در یک رستوران شیک قرار گذاشتند. مردی برازنده که مسن تر و دلربا تر از راجر به نظر می آد. مرد عرب از ماریا پرسید
" آیا می دانی صاحب آن نقاشی چه کسی است؟ مایرو. تا به حال چیزی از جان مایرو شنیده ای؟"
ماریا جوابی نداد .تمرکزش بیشتر روی غذا بود که با غذاهایی که معمولن در رستوران چینی می خورد متفاوت بود. اما در ضمن در ذهنش به خاطر سپرد که دفعه ی بعد از کتابخانه کتابی راجع به مایرو قرض بگیرد
اما عرب به حرفهایش ادامه داد
"این میزی است که فلینی همیشه می نشست. آیا در مورد فیلم هایش چیزی می دانی؟"
ماریا گفت که آنها را ستایش می کند. مرد شروع به پرسیدن سوال های بیشتری کرد و ماریا که می دانست در این تست خواهد افتاد تصمیم گرفت که با او رک باشد
" من نمی خواهم عصرم را به تظاهر کردن با شما بگذرانم. من فقط می توانم تفاوت بین کوکا کولا و "پپسی را بگویم. من فکر می کردم ما قرار است در مورد یک شوی لباس بحث کنیم
مرد به نظر می رسید که از رک بودن او خوشش آمده است
"ما در آن مورد وقتی نوشیدنی بعد از غذا را می نوشیدیم صحبت خواهیم کرد."
یک لحظه وقتی به یکدیگر نگاه کردند، در حالی که سعی می کردند ذهن یکدیگر را بخوانند هر دو "مکثی کردند.مرد عرب گفت:"شما خیلی زیبا هستید
"اگر برای صرف نوشیدنی به اتاق من بیایید به شما هزار فرانک خواهم داد"
ماریا به یک باره فهمید. آیا این تقصیر آژانس بود؟ آیا تقصیر ماریا بود؟ آیا باید بیشتر در مورد دلیل این شام می فهمید؟ تقصیر آژانس یا ماریا نبود. این واقعیت بود. در یک لحظه ماریا دل تنگ شهرش شد. دل تنگ برزیل، آغوش مادرش. او ملسون را به خاطر آورد وقتی به او در مورد سیصد دلار می گفت. او احساس کرد که کسی را در جهان ندارد. او در یک شهر غریب تنها بود. یک دختر تجربه دار بیست و دو ساله. اما هیچ کدام از تجربه هایش در جواب دادن به یاری او نمی آمد
"لطفا شراب بیشتری برای من بریزید"
مرد عرب لیوان او را پر کرد. فکرهای او سریع تر از شازده کوچولو در سفرهایش به تمام آن سیاره ها سفر کرد. او به دنبال ماجراجویی و پول و در صورت امکان شوهر به این سفر آمده بود. او ساده نبود و قبلن فکر می کرد که ممکن است چنین پیشنهاد هایی به او شود. او هنوز به مدل شدن، ستاره شدن، شوهر ثروتمند، خانواده، بچه، نوه، لباس های زیبا فکر می کرد. فکر می کرد که با هوش و اراده و زیبایی خود به موفقیت می رسد
اما واقعیت در این لحظه برای او پدیدار شده بود. در حالی که مرد متعجب شده بود ماریا شروع به گریه کردن کرد. مرد نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد، ترسیده بود که افتضاحی به بار آید و از طرف دیگر می خواست ماریا را دلداری دهد. پیشخدمت را صدا کرد تا صورتحساب را بیاورد. اما ماریا او را متوقف کرد
" نه لطفن. این کار را نکنید. برای من شراب بیشتری بریزید و اجازه دهید برای مدتی گریه کنم."
ماریا به آن پسر بچه فکر کرد که از او مداد خواسته بود، در مورد آن پسر جوانی که او را بوس کرده بود در حالی که او سعی می کرد دهانش را بسته نگه دارد، در مورد هیجانش وقتی اولین بار به ریو رفته بود، در مورد مردانی که از او استفاده کرده بودند و هیچ چیزی به ماریا نرسیده بود. در مورد عشق که آن را در این راه گم کرده بود. به جز این آزادی ظاهری، زندگی او شامل انتظار بی پایانی برای یک معجزه بود، برای یک عشق واقعی، برای یک ماجرا با پایانی رومانتیک که در فیلم ها دیده بود و در کتاب ها خوانده بود. یک نویسنده نوشته بود تنها زمان و و دانش نمی تواند یک انسان را تغییر دهد، تنها چیزی که می تواند ذهن یک انسان را تغییر دهد عشق است. چه قدر مزخرف! کسی که این را نوشته بود به طور حتم تنها یک روی سکه را دیده است
عشق بدون شک یکی از آن چیزهایی بود که می توانست تمام زندگی یک انسان را تغییر دهد. اما روی دیگر سکه هم بود، چیز دیگری که می توانست تمام راه و هدف یک انسان را تغییر دهد، نا امیدی. البته که عشق می تواند یک انسان را عوض کند، اما ناامیدی می تواند این کار را سریع تر انجام دهد. او چه باید می کرد؟ آیا باید به برزیل برگردد، معلم فرانسه شود و با رئیس قبلی اش ازدواج کند؟ آیا باید یک قدم جلوتر بردارد؛ از همه ی اینها گذشته این فقط یک شب است، در شهری که هیچ کس او را نمی شناسد و او نیز کسی را نمی شناسد. آیا یک شب و آن پول باد آورده معنی اش این است که او به طور حتم به جایی می رسد که راه بازگشتی برایش نباشد؟ چه اتفاقی در حال افتادن بود--- یک فرصت طلایی یا یک آزمایش از طرف مریم مقدس؟
مرد عرب در حال نگاه کردن نقاشی های جان مایرو بود، به جایی که فلینی می نشست، به دختری که کت ها را می گرفت و به بقیه ی مشتری ها که می رسیدند یا ترک می کردند
" هنوز تشخیص ندادی؟"
ماریا گفت: " شراب بیشتری لطفن" در حالی که هنوز اشک می ریخت
ماریا دعا می کرد که پیشخدمت نیاید و پیشخدمت که از دور با گوشه چشم نظاره گر آنها بود دعا می کرد که آنها زودتر آنجا را ترک کنند چون مشتری های زیادی منتظر بودند و رستوران پر بود
بعد از زمانی که به نظر بی پایان می آمد، ماریا سخن گفت
"آیا گفتید هزارفرانک برای یک نوشیدنی؟"
ماریا خودش نیز از شنیدن لحن صحبت کردنش شگفت زده شد.
مرد گفت:"بله" در حالی که پشیمان شده بود که چرا این پیشنهاد را کرده" اما من نمی خواهم که.."
" صورتحساب را بپردازید تا برای صرف نوشیدنی به اتاق شما برویم"
دوباره ماریا برای خودش مثل بیگانه ای به نظر رسید. قبل از آن او یک دختر خوب و خوش رو بود که هیچ وقت با یک غریبه آنگونه صحبت نمی کرد. اما آن دختر به نظر می رسید که برای همیشه مرده است
همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد. پاهایش را باز کرد و منتظر شد که مرد عرب به ارگاسم برسد( او حتی تظاهر هم نکرد که به این مرحله رسیده)، خودش را در حمام مرمری شست، پول را
گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد.سوار شدن تاکسی تا خانه
او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید
×××××××
از دفترچه ی ماریا، روز بعد
من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر می کردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما این گونه نیست. می می توانستم "بله" یا "نه" بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتن نمی کرد.
در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب می کنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقی دان شود؟ یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد که ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.
من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می توانستم پاسخ های مختلفی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.
من تنها فرد نیستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگر چه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار/ موسیقی دان، نه دندانپزشک/نویسنده یا زن خانه دار/مدل
پایان فصل هشت
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
omid_a
اعضا
#
: 21 Oct 2007 00:37
فصل نهم
اینگونه بود که این اتفاق افتاد. به همین آسانی. او در شهری غریبی بود که کسی او را نمی شناخت، اما امروز در آن حس آزادی عجیبی می کرد. جایی که لازم نبود خودش را به هر کسی توضیح دهد. او تصمیم گرفت برای اولین بار در این چندین سال تمام روز را به تفکر در مورد خودش اختصاص دهد. تا به امروز او همیشه ذهنش را مشغول این می کرد که مردم دیگرچه فکر می کنند: مادرش، دوستان مدرسه اش، پدرش، آدم های آژانس مد، معلم فرانسه، خدمتکار، کتابدار، غریبه در خیابان. در حقیقت هیچ کس به هیچ چیز فکر نمی کرد، نه لا اقل در مورد ماریا، یک غریبه ی فقیر، که اگر فردا هم ناپدید شود حتی پلیس هم متوجه نخواهد شد
او زودتر از هر روز بیرون رفت، در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد، دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگذار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید
"کردها از کجا آمده اند؟"
زن نمی دانست، چیزی که ماریا را سوپرایز کرد. جهان مثل این می ماند: مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند. او به یک کافی نت رفت و فهمید که کردها از کردستان آمده اند، یک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بین ترکیه و عراق قسمت شده. او دوباره به دریاچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند. احتمالن چون سگ بعد از نیم ساعت نگاه کردن به آن آدم ها با پرچم و روسری و موسیقی و دادهای عجیب خسته شده بود
" من حقیقتن شبیه آن زن هستم. یا حداقل شبیه او بودم. کسی که تظاهر می کرد همه چیز را می داند، در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتی که مرد عرب مرا عصبانی کرد و من جرات آن را پیدا کردم که به او بگویم تنها چیزی که می دانم تفاوت بین دو نوشابه بود. آیا او شوکه شده بود؟ آیا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه. او باید در برابر صداقت من متحیر شده باشد. هر وقت سعی کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم بازنده بودم.خوب، کافی است
او به آژانس مد فکر کرد. آیا آنها می دانستند مرد عرب واقعن چه می خواهد یا آنها واقعن فکر می کردند او می خواهد برای ماریا در کشورش کار پیدا کند؟
واقعیت هر چیزی که بود، ماریا در آن صبح خاکستری در ژنو احساس تنهایی کمتری کرد، با دمایی نزدیک به صفر و نمایش کردها، واگن ها که برای هر توقف سر وقت می رسیدند، مغازه هایی که جواهراتشان را دوباره در ویترین به نمایش می گذاشتند، بانک ها باز می شدند، گداهایی که خوابیده بودند و سوییسی هایی که به سر کار می رفتند. او کم تر احساس تنهایی می کرد چون کنارش زنی نشسته بود که احتمالن به چشم رهگذرها نمی آمد. ماریا قبلن حواسش به او نبود اما او کنارش نشسته بود
ماریا به زن نامرئی کنارش لبخند زد. زن که شبیه مریم مقدس ، مادر مسیح بود به او لبخند زد و به او گفت: مواظب باش همه چیز آنقدر که تو فکر می کنی ساده نیست. ماریا نصیحت او را نادیده گرفت و به او گفت که او او بزرگ شده و مسئول تصمیم های خودش است، و نتوانست باور کند که یک توطئه دنیوی برخلاف او انجام شده باشد. او یاد گرفته بود که مردمی وجود دارند که حاضرند برای یک شب هزار فرانک سوییس بپردازند، برای نیم ساعت بین پاهای او، و تمام چیزی که او باید در موردش در روزهای آینده تصمیم می گرفت این بود که آیا با آن هزار فرانک بلیط برگشت به شهر زادگاهش را بخرد یا کمی بیشتر بماند تا پول کافی بدست آورد تا برای خانواده اش خانه، برای خودش چند لباس زیبا، و بلیط به تمام مکان هایی که آروزی دیدنشان را می کرد، بخرد
زنی که کنارش نشسته بود دوباره گفت که مسایل انقدر ساده نیستند، اما ماریا با این که از این مصاحبت خوشحال بود اما از او درخواست کرد مزاحم افکار او نشود، زیرا او نیاز داشت که تصمیم های مهمی بگیرد
او شروع کرد به تحلیل کردن، این بار با دقت بیشتری، امکان برگشتن به برزیل. دوست دخترهایش که تا به حال حتی شهر زادگاهشان را ترک نکرده بودند خواهند گفت که او از شغلش اخراج شده، که او هیچ وقت آن قدر استعداد نداشته که ستاره ی جهانی شود. مادرش باید ناراحت باشد از اینکه مبلغی که به او قول داده شده بود ماهانه به دستش برسد هرگز به او نرسیده، حتی با اینکه ماریا در نامه هایش به او اطمینان می داد که اداره ی پست باید آنها را دزدیده باشد. پدرش از این به بعد برای همیشه با نگاهی که درآن " من به تو گفته بودم" موج می زند به او نگاه می کند. او دوباره به سر کارش برخواهد گشت، پارچه می فروشد، و با صاحب کارش ازدواج خواهد کرد- اویی که با هواپیما سفر کرده بود،پنیرهای سوییسی خورده بود ،فرانسه یاد گرفته بود و در برف راه رفته بود
از طرف دیگر، نوشیدنی هایی وجود داشت که به ازایش او می توانست هزار فرانک دریافت کند. شاید زیاد طول نکشید- از همه ی اینها گذشته، زیبایی به سرعت باد تغییر می کند، اما او در یک سال می تواند آن قدر پول بدست آورد که دوباره روی پای خودش بایستاد و به دنیا بازگردد، این بار با شرایط دلخواه خودش. تنها مشکل واقعی این بود که او نمی دانست چه کند؟ چه گونه شروع کند. او روزهایی که در "کلاب خانوادگی شبانه" کار می کرد را به خاطر آورد که دختری از مکانی به نام ریو دو برن نام برده بود- در حقیقت این یکی از اولین حرف هایی بود که او زد حتی قبل از آنکه به ماریا نشان دهد چمدان هایش را کجا بگذارد
ماریا یکی از نقشه هایی ژنو را پیدا کرد. یک مرد آنجا ایستاده بود و ماریا از او پرسید آیا می داند ریو دو برن کجا است. مرد در حالی که شیفته شده بود از او پرسید منظورش خیابان ریو دو برن است یا به دنبال جاده ای می گردد که به برن، پایتخت سوییس می رود.ماریا گفت که به دنبال خیابانی در ژنو می گردد. مرد با نگاهش او را برانداز کرد و بدون گفتن کلمه یی ، در حالی که متقاعد شده بود آن یک دوربین مخفی بود که از احمق جلوه دادن مردم لذت می برد، دور شد. ماریا برای پانزده دقیقه نقشه را مطالعه می کرد- شهر بزرگی نبود- و در آخر مکانی را که می خواست پیدا کرد
دوست نامرئی او که در زمانی که ماریا نقشه را مطالعه می کرد ساکت بود حالا سعی می کرد که برای ماریا دلیل بیاورد- این یک مسئله ی اخلاقی نیست، در مورد رفتن به راهی است که بی بازگشت است
ماریا گفت که اگر پول کافی برای رفتن به خانه به دست آورد، به اندازه ی کافی بدست آورده که از هر شرایطی خلاص شود. در کنار اینها، هیچ کدام از مردمی که می گذشتند راهشان را انتخاب نکرده بودند. این واقعیت زندگی است. ماریا به دوستش گفت:"ما در جهان اشک ها زندگی می کنیم"." ما می توانیم هر گونه آرزویی داشته باشیم، اما زندگی سخت است، جبران ناپذیر و غمناک. تو سعی داری به من چه بگویی: که مردم سعی بر این دارند که من را محکوم کنند؟ هیچ کس نخواهد فهمید- این یک وجهه از "زندگی من است
دوست نامرئی اش با یک لبخند غمگین و شیرین ناپدید شد
ماریا به یک شهر بازی رفت و برای ترن هوایی یک بلیط خرید. او همراه دیگران داد زد، با اینکه می دانست هیچ خطری وجود ندارد و همه ی اینها یک بازی است. در یک رستوران ژاپنی غذا خورد. با این که نمی فهمید در حال خوردن چه چیزی است و فقط می دانست که گران است و احساس می کرد در حس و حالی است که دوست دارد به خودش اجازه ی هر گونه خوش گذرانی را دهد. او شاد بود، نیازی نبود که منتظر زنگ تلفن بماند یا برای هر سانتیم(یک صدم فرانک) که خرج می کند نگران شود
آن روز او برای آژانس یک پیغام گذاشت تا از آنها تشکر کند و به آنها بگوید که ملاقات به خوبی پیش رفت. اگر آنها صادق بودند برای عکس ها درخواست می کنند. و اگر دلال زنان بودند، ملاقات های بیش تری ترتیب خواهند داد
او از پل گذشت تا به سمت اتاق کوچکش رود و تصمیم گرفت هر چه قدر هم که در آورد و با وجود همه ی نقشه هایی که داشت به طور حتم هیچ وقت تلویزیون نخواهد گرفت. او نیاز داشت که فکر کند. که همه ی وقتش را صرف فکر کردن کند
از دفترچه خاطرات ماریا در آن شب( که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود" مطمئن "نیستم
من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد
باشد
او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک ارگاسم را تجربه کند. او می خواهد که شاد باشد. من هم می خواهم، هر کسی می خواهد اما هیچ کس شاد نیست. من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم، اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که... باشم. این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم... اما بگذار بی پرده باشیم. من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فاحشه باشم؟
شرف.شان. عزت نفس. اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم، من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد، من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام- حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
omid_a
اعضا
#
: 21 Oct 2007 00:38
پایان
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
omid_a
اعضا
#
: 21 Oct 2007 00:40
آقا آآآآی این کتاپ جای بحث داره . آآآآی این کتاپ جای بحث داره .
پیشنهاد می دم مدیر ها این تاپیک رو استیک کنن . نه به خاطر من . به احترام این نویسنده بزرگ و به خاطر بچه های سایت که همه بتونن این کتاب رو بخونن
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
omid_a
اعضا
#
: 21 Oct 2007 00:51
اینم عکس روی جلد کتاب
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
silenceinstorm
اعضا
#
: 21 Oct 2007 01:12
به به
به به
افندی یه ی
فعال شدی !
من این کتاب رو خوندم خیلی آموزندست به ابتکار جالبی دست زدی
مرسی رفیق ...
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
Beny_wax
اعضا
#
: 21 Oct 2007 10:55
omid_a
ســـلام امــــید جان
خسته نباشی...
من وقتی این جور داستانارو میبینم نمیدونم چرا تحریک میشم موبایلیش کنم!
به زودی درست میکنم...میزارم اینجا...تو هم بزار اونجا! (صفحه اول)
(¯`*•.ای کاش سرنوشت چیزی جز این مینوشت.•*´¯)
behnaztooroohi
اعضا
#
: 21 Oct 2007 20:18
Quoting: omid_a
خوب با توجه به این که اینجانب امید خان , کون گشادی در نوشتن دارم . و ید طولائی در کپی پیست کردن . و چون خیلی دلم می خواد همچنان بین شماها باشم , و نظر به اینکه از این داستان یه دنیا خوشم اومد و باهاش زندگی کردم اونو می ذارم تا شما هم حالشو ببرین
توضیح عالی دادی عزیزم
Quoting: omid_a
حالا تو يک خانم جوانی ماريا از ارتباط بين آن لکه های خون و يک خانم جوان شدن حيرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضيح قانع کننده تری برنمی آمد، فقط گفت که خيلی عادی است و از اين به بعد چهار يا پنج روز در ماه اينطوری می شود و او بايد اينجور وقت ها يک چيزی مثل بالش کوچولوی عروسک اش بين پاهايش بپوشد.
الهیییییییییییییچه ناناس بود .. ولی مامانا فقط بلدن همین یه جمله رو بگناااااا تو خانوووووم شدی .. ایشششش انقدر بدم میاد
Quoting: omid_a
آیا مرد ها ازیک نوع لوله استفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟
تو رووحش پریود شدنو نمیدونسته ولی میدونسته چیز مردا فرق داره با چیزه خودش ؟
Quoting: omid_a
اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، به خصوص نه به همسر آیندهی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند که او ممکن است به هر چیزی به همین راحتی بله بگوید.
لاس میده امیت ؟
Quoting: omid_a
در یکی از همین روزها باکرگی خود را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد. او و دوست پسرش در حال لمس همدیگر بودند- بیشتر از حال عادی- دوست پسرش خیلی هیجان زده شد و ماریا خسته از این که تنها باکره بین گروه دوستانش بود به او اجازه داد که به او نزدیکی کند
عجب خلی بوده ااااااااااا .. ببیم چی کار میکنه این دخمله آخرش
..
Quoting: omid_a
پیشنهاد می دم مدیر ها این تاپیک رو استیک کنن
امیدی چه با حااااااال بود
من الان این شکلیم
دستت درد نکنه .. می ارزید که تا آخرش بخونم ..
قلبوونت عسیسم
بهناااااااااااااس عسلی اومده !!!
behnaztooroohi
اعضا
#
: 21 Oct 2007 20:19
Quoting: Beny_wax
من وقتی این جور داستانارو میبینم نمیدونم چرا تحریک میشم موبایلیش کنم
تو لووحت ملوسک
بهناااااااااااااس عسلی اومده !!!
omid_a
اعضا
#
: 21 Oct 2007 20:47
Quoting: behnaztooroohi
لاس میده امیت ؟
نه بابا اینا داستانه . مال عوامه . من و تو فرق داریم بهناز . تو برگزیده ای
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
>>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB