| نویسنده |
پیام |
|
|
سلام <br>ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم خاطره شیرین دومین سکس من با نسترن جونه که امیدوارم لذت ببرید.
قسمت اول:دوباره سلام ـ من پرهام هستم 28 ساله ـ بعد از ماجرای اولین عشق و اولین کیری که خوردم به مدت دو سال با شش هفتا دختر دوست شدم و یه نیمچه سکسی هم با بعضی هاشون داشتم تا اینکه در سن 18سالگی یعنی همون تابستونی که دیپلم گرفتم اتفاقی برام افتاد که با تمام معمولی بودنش سرآغاز زندگی سکسی فعال و پربار من بود ـ من با تعدادی از دوستانم که دوتاشون حمید و افشین بودند هر هفته جمعه ها برای بازی بدمینتون به پارک ملت می رفتیم. یکی از همون روزای جمعه بود که من داشتیم با بچه ها بازی میکردم. کمی اون طرف تر روی یکی از نیمکتهای پارک یه دوتا خانم نشسته بودن که میشد حدث زد که مادر و دختر باشن. ماگرم بازی بودیم و زیاد توجهی به اونا نداشتیم. کمی گذشت که دیدم مادره پاشد و اومد جلو و روبه جمع ما گفت: خسته نباشید بچه ها،دختر من خیلی بدمینتون دوست داره میشه یه کم باشما بازی کنه. بچه ها یه نگاهی به هم کردن و بعد همه به من نگاه کردن چون تو جمع دوستان معمولا حرف آخر و من میزدم و معمولا مورد قبول اکثریت بود. من گفتم: خواهش میکنم خانم چه اشکالی داره. اون خانم با دست به دخترش اشاره کرد که بیاد. بعد گفت: این دختر من نسترنه. ازتون ممنونم که اجازه دادید با شما بازی کنه. بعد از تکه پاره کردن کمی تعارف شروع کردیم به بازی. میشه گفت با اینکه مانتو پوشیده بود ولی خوب بازی میکرد. نسترن دختری بود با قد متوسط و هیکلی متعادل و یه چهره دل چسب که ته اون یه شیطنت خاصی موج میزد. یک ساعتی بازی کردیم و بعد نسترن و مادرش خداحافظی کردن و رفتن. به همین سادگی ، ولی همین اتفاق بعدها موجب بوجود آمدن جریاناتی شد که سعی میکنم براتون بنویسم ـ اواخر تابستون بود که فهمیدم دانشگاه قبول شدم. خوب ولی درس تنها منو ارضا نمیکرد و من دوست داشتم که کنار درس پول هم دربیارم به همین خاطر تو یه لوستر فروشی که مال یکی از دوستان پدرم بود مشغول به کار شدم و خیلی زود راه مغازه داری رو یاد گرفتم. بعد از دو ماه که تو اون مغازه کار کردم صاحب مغازه یعنی آقا رضا به من گفت که تو نمایشگاه لوستر و مبلمان یه غرفه گرفته که من باید برم اونجا و غرفه رو بچرخونم. روز سوم نمایشگاه بود که من تو غرفه کنار آقا رضا که مشغول چونه زدن با مشتریا و بازدیدکننده ها بود ایستاده بودم که متوجه شدم از تو غرفه روبرویی یه دختر خوشگل داره به سمت ما دست تکون میده. من دوروبرمو نگاه کردم تا بمینم این فرد خوش شانس کیه که یه همچین هلویی داره براش دست تکون میده ولی متوجه شدم که هیچکس تو غرفه ما اونو ندیده و فقط من داشتم به اون نقطه نگاه میکردم. باز شک کردم یه خورده بیشتر دقت کردم دیدم داره به من می خنده و یه خانم هم همراهشه. هردو قیافه های آشنایی داشتن و هر دو حالا داشتن مستقیما منو نگاه میکردند. به خودم گفتم: قیافه ها که آشناست و برای منم که دست تکون دادن و خندیدند پس حتما منو می شناسند. باید به یه بهونه ای از غرفه میزدم بیرون. کمی فکر کردم و بعد به آقا رضا که همچنان مشغول فک زدن بود گفتم: آقا رضا، با اجازتون من میروم دستشویی و برمی گردم. آقا رضا گفت: باشه، ولی زود بیا، خیلی شلوغه. گفتم: باشه و از غرفه زدم بیرون . دیدم خانوما دوتا غرفه جلوتر ایستادن و دارن زاغ سیاه غرفه مارو چوب میزنند. رفتم به طرفشون و تو این فکر بودم که سر صحبت رو چطوری باز کنم که دختری که اول منو دیده بود به طرفم اومد و گفت: سلام. منم سلام کردم و با کنجکاوی نگاهش کردم. اون که متوجه شک و تردید من شده بود گفت: مثله اینکه منو نشناختی. گفتم نه متاسفانه ، ولی چهرتون خیلی برام آشناست. گفت: زیاد تعجب نداره چون ما کمتر از یک ساعت تو پارک ملت با هم بدمینتون بازی کردیم. تازه دوزاریم افتاد گفتم: آهان حالا یادم اومد. بعد از حال و احوال با نسترن و مادرش که به قول شیرکیانوش "خیلی خوب مونده بود" نسترن ازم پرسید اینجا چکار میکنی؟ گفتم یه غرفه داریم که مسئولش منم . گفت: مال خودتونه. گفتم: نه، مال یکی از آشناهاست. خلاصه بعد از کمی صحبت اونارو تا دم در سالن همراهی کردم و قبل از خداحافظی دلم و به دریا زدم گفتم: ممکنه بیشتر با هم آشنا بشیم ، البته با اجازه مادرتون. گفت: چرا که نه. مادرشم که نسترن بیتا صداش میکرد گفت: چه اشکالی داره؟ دختر و پسرا باید جوونی کنند و زندگی رو بشناسند. از این حرفش حال کردم و تلفنم رو روی یه کاغذ نوشتم و به نسترن دادم و در عین ناباوری دیدم اونم شماره تماسشو نوشت و داد دست من. خداحافظی کردیم و من در حالی که از خوشحالی داشتم بال در میاوردم از اینکه با یه دختر دوست شدم که مادر لارج و باحالی داره رفتم به سمت غرفه . وقتی رسیدم به غرفه آقا رضا گفت: کجایی بابا، بیا سوییچ ماشین منو بگیر برو از فروشگاه پنجاهتا سقفی عدسی بیار. منم که عشق ماشین بودم سوییچ پاترل رو گرفتم رفتم به سمت پارکینگ نمایشگاه و ماشین رو برداشتم و از در جنوبی اومدم تو خیابون سئول و بعد از کنار شهربازی انداختم تو بزرگراه چمران ـ یه کم رفتم جلو دیدم نسترن و مادرش از در شرقی نمایشگاه اومدن بیرون و میخوان ماشین بگیرند و برن خونه. جلوشون ترمز زدم گفتم: کجا تشریف میبرین خانوما. اول فکر کردن مزاحمم و توجهی به من نکردن. گفتم: پرهامم بابا، بیایید بالا برسونمتون. نسترن درو باز کرد و گفت: تو اینجا چکار میکنی؟ گفتم: دارم میرم جنس بیارم. بیتا خانم گفت: مزاحم نمیشیم. گفتم: چه مزاحمتی، میرسونمتون. اومدن بالا و منم گازشو گرفتم. تو مسیر گرم صحبت بودیم که یهو متوجه شدم نسترن دستشو گذاشته روی دست من که روی دنده بود. از تو آیینه نگاه کردم و دیدم مادرش داره بیرون رو نگاه میکنه و انگار حواسش نیست. یه نگاه به نسترن کردم دیدم با همون شیطنت داره نگاهم میکنه. یه لبخند زدم و با خودم گفتم: اشتباه دو سال پیش رو تکرار نکنی. حواستو جمع کن ـ رسیدیم به کوچه ای که نسترن نشونی داده بود و خونشون اونجا بود. من پیچیم تو کوچه. تا وسطای کوچه رفته بودم که یهو یه تویوتا سوپرا از پارکینگ یه خونه ویلایی اومد بیرون و نسترن با دیدن اون گفت: بابام. من که دست پاچه شده بودم ترمز کردم و خواستم دنده عقب بگیرم که نسترن و مادرش با هم گفتن: کجا، خونمون همینجاست. گفتم: مگه پدرت نیست؟ اگه مارو ببینه...؟ که نسترن حرفمو برید و گفت: نترس پدرم ماهه. اون خیلی روشن فکر. اون لحظه تردید همه وجودمو گرفته بود ولی بعدها که فهمیدم نسترن متولد اتریشه و تا چهار سال پیش اونجا زندگی میکرد و به خاطر مریضی مادربزرگش مجبور شده بودند برگردند ایران مسئله برام قابل هضم شد. البته پدرش هنوز در سال چند ماه میرفت اتریش تا به کارای درفترش در اونجا برسه. خلاصه من نزدیک ماشین پدر نسترن ایستادم و نسترن و مادرش پیاده شدند و نسترن رفت طرف پدرش و اونو آورد طرف ماشین من. من که تخمام پاپیون شده بود پیاده شدم . دست دادم و سلام کردم. آقا بهروز پدر نسترن هم سلام کرد و از اینکه زن و دخترشو رسونده بودم تشکر کرد و تعارف کرد که برم تو خونه. من گفتم: نه باید برم. همین الانم دیر کردم. خلاصه خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و گازشو گرفتم. هم شوکه شده بودم هم تو کونم عروسی بود. چون حالا با یه دختر دوست شده بودم که هم مادرش لارج و باحال بود و هم پدرش و من راحت میتونستم با نسترن رابطه داشتم ـ دو سه روزی گذشت و من برای اولین بار قرار شد برم خونه نسترن اینا تا با هم بریم بیرون. حمام کردم حسابی به خودم رسیدم و ماشین پدرمو برداشتم و زدم بیرون. یه دسته گل کوچک و قشنگ گرفتم و رفتم به سوی عشق و حال. رسیدم دم خونه نسترن و پیاده شدم و زنگ زدم. نسترن آیفونو برداشت درو باز کرد منم رفتم تو. یه حیات نسبتا بزرگ با باغچه قشنگ و یه ساختمان زیبا اولین نمایی بود که از خونه نسترن دیدمو ازحیات گذشتم و به در ورودی ساختمان رسیدم که نسترن پرید بیرون و گفت: سلام. من از این حرکت نسترن جا خوردم و برام جالب بود که تو این مدت کوتاه و با دو سه بار تماس تلفنی ، نسترن اینقدر با من ندار شده بود که با یه تاپ نیم تنه و یه دامن کوتاه صورتی رنگ با لبخندی شیطنت بار جلوی من ظاهر شده و تازه بعد از سلام خودشو انداخته تو بغل من. از یه طرف شوکه بودم و از یه طرف خوشحال چون این وضعیت کار منو برای تجربه کردن یه رابطه سکسی توپ صاف میکرد. به هر حال منو نسترن دست به دست رفتیم تو و نسترن دسته گلی رو که من براش آورده بودم گذاشت تو یه کلدون کریستال. بیتا خانمم بعد از چند دقیقه از اطاق اومد بیرون و با من دست داد و در کمال ناباوری من با من روبوسی کرد و منم نامردی نکردم و یه ماچ آبدار از لپش گرفتم ـ بعد کمی خوش و بش نسترن لباس پوشید و آماده رفتن شد. من گفتم: بیتا خانم، شما هم با ما بیایید. بیتا گفت: نه من می مونم خونه و براتون یه شام خوشمزه درست میکنم. گفتم: شام مزاحم نمیشم. گفت: این چه حرفیه. برین گردشتونو بکنید و ساعت نه و نیم برای شام اینجا باشید. من که حس کردم این تعارف برای اینه که من و نسترن سر موقع برگردیم خونه دیگه تعارف نکردم و قبول کردم . زدیم بیرون و رفتیم پارک ساعی یه نیم ساعتی اونجا بودیم که نسترن گفت: بیا بریم با ماشین دور بزنیم منم قبول کردم و از پارک زدیم بیرون و ماشین رو آتیش کردم و راه افتادم تو خیابابونا. بعد از چند دقیقه نسترن دوباره دستشو گذاشت روی دست من. اینبار من دستمو برداشتم و دست نسترن رو گرفتم گذاشتم روی رون پام و بعد دستمو گذاشتم رو دستش و شروع کردم با دستش بازی کردن. دیدم هموجور با اون چشمای شهوت انگیزش به من زل زده و و لبخند میزنه. یهو نسترن سرشو گذاشت روی شونه من. من که حسابی حشری شده بودم پیچیم تو یه کوچه خلوت و زدم بغل. بعد دستمو انداخت دور کمر نسترن و اونو کشیدم طرف خودم و گفتم: می خوام ببوسمت. لپای نسترن گل انداخت و چشماشو بست و منم از فرصت استفاده کردم و لبو گذاشتم رولبش و یه لب جانانه ازش گرفتم. خودمم باورم نمیشد به این راحتی به هدف نزدیک شده باشم. بعد دوباره راه افتادیم. نسترن گفت: بریم خونه. گفتم تازه ساعت هشت و نیمه. هنوز یه ساعت وقت داریم. گفت: به نعفته که بریم خونه. من از چشمای شیطونش یه چیزایی خوندم که بعد فهمیدم درست بوده. ولی اون لحظه تو این فکر بودم که تو خونه با وجود مادر نسترن چکار میتونم بکنم ولی برای این که نسترن فکر نکنه دارم خوره بازی در میارم قبول کردم و گردش کردم و به طرف خونه راه افتادم ـ تو خونه چند دقیقه تو هال نشستیم بعد نسترن گفت: بیا بریم تو اطاق من. منم از خدا خواسته پا شدم و دنبال نسترن راه افتادم. اطاق قشنگی داشت. دکوراسیون زیبا و عروسک های جورواجور. وقتی وارد اطاق شدیم نسترن درو بست رفت یه آلبوم از تو کتابخونه اطاقش آورد و نشست رو تختش. دیدن نسترن خوش هیکل تو اون لباس صورتی که دستای زیبا و شکم صافو صاق پاهای بلوریشو به نمایش گذاشته بود و حالتی که نسترن روی تخت نشسته بود دو باره آتیش شهوت رو در من شعله ور کرد. رفتم و کنارش روی تخت نشستم و گفتم: مادرت نمیاد تو. با حالتی که معلوم بود معنی حرفمو فهمیده گفت: نه راحت باش. منم معطل نکردم و دستمو دور کمرش حلقه کردم. گفت: نمی خوای آلبوم منو ببینی؟ گفتم: چرا، ولی دوست دارم تو توبغلم باشی و من آلبوم رو تماشا کنم. یهو بلند شد و اومد کامل تو بغلم و روی پاهام نشست و یه دستشو انداخت دور گردنم و با دست دیگش آلبوم رو نگه داشت و گفت: تو ورق بزن. گفتم: مادرت نیاد. گفت: نه خیالت راحت باشه اگه کارم داشته باشه از تو آشپزخونه آیفون میزنه و با دست دستگاه آیفون داخلی رو به من نشون داد. تو دلم گفتم: بابا تکنولوژی. به خودمم گفتم: بابا خوش شانس. منم با یه دست نسترن رو بغل کردم و با دست دیگه آلبوم رو ورق میزدم. عکسهایی از دوران بچگی و از دوران زندگی نسترن در اتریش بود. راستی نگفتم، نسترن یه سال از من کوچکتر بود و هفده سالش بود ولی مثل یه دختر بیست و چهار پنج ساله رفتار می کرد و آرایش می کرد و لباس می پوشید. خلاصه آلبوم تموم شد و نسترن اون رو گذاشت کنار تخت و منو هل داد رو تخت و خودشو انداخت روی من و یه لب طولانی از من گرفت. مثل اینکه اون حشرش بالا تر از من بود. یه لحظه فکر کردم عوض اینکه من با اون حال کنم اون داره با من حال می کنه. یهو تو چشما خیره شد گفت: من همیشه فقط با یه نفر دوست میشم و باهاش میمونم اگه بتونه منو از هر نظر ارضا کنه. اینو که گفت انگار مواد مذاب تو رگهام جریان پیدا کرد. در یک لحظه گر گرفتم و فهمیدم که با یک دختر شهوتی ولی باکلاس خاص خودش طرفم و باید حواسم رو جمع کنم که هم بتونم نسترن رو راضی نگه دارم و هم خود حال کنم. گفتم: تا کجا می تونم پیش برم؟ گفت: تا آخر هر چیزی که تو فکرت هست. گفتم: ولی آخر اون چیزی که تو فکر منه به سن و سال و شرایط تو نمی خوره. گفت: نگران نباش، من پردم حلقویه و به این راحتی پاره نمیشه و باید با عمل جراحی برش دارم. من که از تعجب شاخ درآورده بودم با تعجب نگاهش کردم. باورم نمیشد اینقدر صریح و سریع بره سر اصل موضوع. گفت: من وقتی که بالغ شدم اتریش بودم و به خاطر نامنظمی پریدم رفتم دکتر که دکتر بعد از معاینه من اینو گفت. من باز باورم نمیشد و فکر می کردم داره دروغ میگه که منو ترغیب کنه تا پردشو بزنم و بعد... . ولی اونقدر شهوتم بالا بود که به خودم گفتم: هرچی بادا باد. من به خودم قول دادم که اگه دختری یه اپسیلون راه داد بزنمش زمین اینکه داره منو میخوره. گفتم: ولی مادرت ... . حرفمو برید و گفت: نگران اون نباش. اینو که گفت گفتم: خودت خواستی. اونم خندید. با یک حرکت پاشدم و سریع تاپشو در آوردم که دیدم به کرست نداره و سینه های مرمریش مثل دوتا هلوی پوست کنده افتاد بیرون، معطلش نکردم و رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به خوردن و مک زدن و گاز گرفتن سینه هاش که یهو صدای آیفون بلند شد و رشته افکارمو جر داد. نسترن آیفون رو جواب داد. مادرش گفت: نیم ساعت دیگه برای شام بیایید. من که ضد حال خورده بودم گفتم: اینجوری نمیشه، من معذبم، بذار برای یه روز دیگه. درحالی که داشتم از شق درد میمردم. گفت: حالا که آتیشم زدی؟ اگه جا بزنی دیگه باهات کاری ندارم. من که اینجوی دیدم رفتم طرفشو بغلش کردم و آوردمش طاق باز انداختمش روتخت و دامنشو دادم بالا و شورت صورتیشو از پاش در آوردم. وای، هرچی از کس خوش فرمش بگم کم گفتم. یه کس خوش نما با لبه هایی نارک و خوش فرم که کمی از هم باز شده بود و جداره داخلی کسش که مثل یه گل سرخ آتیشی وسط اون همه زیبایی خود نمایی میکرد. بی اراده و و بدون معطلی رفتم سراغ اون دریچه بهشتی و یه بوس کوچولو ازش برداشتم. همون تماس کوچیک باعث شد. نفس عمیقی بکشه و کسش آب بندازه. چه بوی خوبی داشت. معلوم بود که همیشه تمیز نگهش میداره و خوشبوکننده بهش میزنه.دیگه نفهمیدم چکار میکنم. رفتم جلو و زبونمو انداختم لای کسش و شروکردم به مکیدن لبه های کسش و زبون زدن به چوچولش. نسترن نفس نفس میزد و گه گاه جیغهای آروم کوتاهی میزد که باعث شهوت بیشتر من میشد. چند دقیقه ای به همین ترتیب گذشت تا اینکه یه دفعه نسترن دست انداخت بالش تختشو برداشت و اونو گذاشت روصورتشوازه ته دل یه جبغ بلند کشید و پاهاشو بست و خودشو جمع کرد و به پهلو افتاد رو تخت. من این صحنه حشری ترم کرده بود و کیرم داشت شلوارمو میترکوند کیرمو درآوردم و رفتم طرف کس نسترن که حالا خیس خیس شده بود و از لای کشاله های رونش زده بود بیرون. کیرمو گذاشتم دم کسش و هل دادم تو. کسش خیلی تنگ بود و من می ترسیدم اگه پرده داشته باشه پاره بشه. به خاطر همین آروم آروم کیرم رو تا ته کردم توکسش. نسترن فقط روی تخت افتاده بود و با حرکت من ناله های کوتاه میکرد. اونقدر حشری بودم که با چندتا تلنبه آبم اومد. کیرمو کشیدم بیرون و آبم رو ریختم روی کپل سمت چپش که رو به من بود. ولی نسترن همینجوری روی تخت اوفتاده بود و اوف اوف میکرد. دستمال آوردم و کپلشو تمیز کردم و بلندش کردم و یه لب محکم ازش گرفتم و گفتم: من اینجوری با دلهره حال نمیکنم. یه دفعه که باهم تنها بودیم اونوقت بهت میگم سکس یعنی چی. نگام کردو لبخند زد و گفت: برای یه همچین روزی لحظه شماری میکنم. دوباره بوسیدمش و لباسشو تنش کردم. سرو وضعمون رو درست کردیم و رفتیم به سمت هال تا شام بخوریم. هنوزم خیلی چیزا باورم نمیشد و فکر میکردم دارم خواب می بینم. مخصوصا این رو که با بودن مادر نسترن تو خونه نسترن رو کردم و هیچ کس هم مزاحمم نشد. شام رو خوردم و بعد از شام هم با دسر و میوه پذیرایی شدم و تازه فهمیدم که پدر نسترن برای سه هفته رفته اتریش. نونم تو روغن بود دیگه ـ من مدت دوسال با نسترن دوست بودم تا اون ازدواج کرد و منو خون به جگرـ البته بعد از اون روز من با نسترن خیلی سکس داشتم که سعی میکنم چندتا از بهتریناشو براتون بنویسم ـ
|
|
|
يه هفته بعد از اولين سکسم با نسترن ساعت ده شب بود که تلفن زنگ زد و پدرم گوشي رو برداشت و بعد از خوش و بش کردن منو صدا کرد و گفت: پرهام ، گوشي رو بردار، نسترن خانمه.ــــــ آخه من با بابام در مورد دختر راحت بودم و بعضي وقتا ميترسيدم که اگه دوست دخترامو با بابام تنها بذارم ديگه چيزي براي خودم نمونه ــــــــــــ خلاصه گوشي رو از تو اطاقم برداشتم و بعد از کلي حرف زدن نسترن گفت: فردا صبح ساعت نه منتظرتم بيا خونمون. مادرمم نيست . ميره خونه دوستش. البته من بهش گفتم که تو مياي. من که تو کونم پارتي بر پا شده بود. از خدا خواسته گفتم: باشه، پس تو هم خودتو آماده کن. گفت: براي چي؟ گفتم : براي اينکه يکي از بزرگترين لذتهاي زندگيتو فردا تجربه کني ـ
بالاخره فردا با تمام دير کردناش رسيد و من آماده شدم که برم خونه نسترن اينا . روز جمعه بود و ماشين بابا طبق معمول مال من بود. ماشين رو آتيش کردم و راه افتادم. تو راه رفتم پيش يکي از دوستام که ارمني بود و دوتا قوطي ودکا ازش گرفتم و سر راه يه نکدار آلبالو هم براي قاطي کردن با ودکا خريدم و رفتم خونه نسترن اينا.وقتي رفتم تو ديدم به به، نسترن يه شلوار استرج تنگ با يه بلوز استرج ست همون پوشيده و برآمدگيهاي بدنش حسابي زده بود بيرون. حتي تو يه زاويه اي از تابش نور ميشد سايه اي از شورت و کرستشو از زير اون لباس چسبون ديد. همين منو در همون لحظه ورود حشري کرد. بهش گفتم: مامانت کي مياد؟ گفت: شب ساعت يازده دوازده . گفتم بابات چي؟ گفت: بابام با همکارش رفته اصفهان براي انجام يه معامله و تا دو روز ديگه نمياد. گفتم: پس امروز نونمون تو روغنه. منم که تا شب کاري ندارم، پس امروز تا شب عرق و ورق و شترق به راهه. خنديد و گفت: عرق و ورقش درست ،ولي شترقش مشروط به اينه که تو بتوني منو بگيري و به زور لختم کني و باهام حال کني. گفتم: راستي؟ باشه ولي اول دوتا گيلاس بيار يکي از اين ودکاهارو باز کنم بزنيم تو رگ تا بعد. راستي تو که مي خوري؟ گفت چرا که نه ؟ رفت و با دو تا گيلاس و يه بطري مخصوص مشروب برگشت. منم نکدار آلبالو رو با يکي از ودکاها ريختم تو بطري. عجب رنگي داشت. دو تا گيلاسا رو پر کردم و يکي رو دادم دست نسترن ولي نسترن گيلاس گذاشت رو ميز و گفت: چند لحظه صبر کن. رفت توي آشپزخونه و بعد از پنج دقيقه با يه سيني آومد. ديدم تو سيني يه ظرف ميوه پوست کنده شده ، يه ظرف ژله و يه بشقاب پر از سالامي و زيتون و خيارشور بود. گفت: مي خواستي بدون مزه بخوري؟ گفتم: سک خوردنم يه حالي داره. بعد پيک هارو زديم به هم و من گفتم: به سلامتي هرچي دخترناز مثله نسترن. نسترن هم خنديد و باهم يه جرعه زديم بالا و پشتش مزه... . خلاصه نصف بطري رو خورديم. حالا ديگه من داغ شده بودم و شنگول بودم. از اونجايي که ميخواستم يه حال حسابي با نسترن بکنم ترجيح دادم بيشتر نخورم که مست مست نشم. چون اينجوري ديگه آدم نميفهمه چکار ميکنه. گيلاس آخر رو که خورديم گفتم: خوب حالا ديگه عرق و زديم برويم سراغ شترق. اينو که گفتم نسترن از جا پريد و با حالتي که معلوم بود اونم تو ابرا سير ميکنه رفت و به حالت فرار پشت مبل ايستاد و گفت: قبلا گفتم که بايد اول بتوني منو بگيري و به زور منو لخت کني و بعد... . به اينجا که رسيد يهو به طرفش خيز برداشت اونم پا گذاشت به فرار و منم دنبالش. موقعي که ميدويد سينه هاش و کپلس از زير لباس استرجش ميلرزيد و منو حشري ميکرد. يه دور ، دور هال زديم بعد نسترن از پله ها زد بره بالا سمت اطاق خوابها و منم که در اثر دويدن يه خورده مستيم پريده بود بطري ودکا رو برداشتم و دنبال نسترن رفتم بالا. تو حال بالا يه جرعه از بطري زدم و بطري رو گذاشتم روي ميز و رفتم سراغ نسترن که حالا به نفس نفس افتاده بود. همين که اومد در بره دم در حمام گرفتمش و با هم خورديم به در حمام که نيمه باز بود و دوتايي رفتيم تو حموم منم نامردي نکردم و نسترن رو بلند کردم و گذاشتمش تو وان بزرگي که توي حموم بود و خودمم رفتم تو وان و بعد سعي کردم دستمو برسونم به سينه هاي نسترن ولي اون خودشو جمع کرده بود و نميذاشت، منم سريع گردنشو زير بغلم گذاشتم و محکم گرفتم و با دست ديگم سريع شلوارشو کشيدم پايين و پامو گذاشتم روي پاچه شلوارش و بعد سريع بغلش کردم و از روي زمين بلندش کردم که اين کارم باعث شد شلوارش از پاش در بياد بعد همون طور که تو بغلم بود دستمو انداختم لب بلوزش و بعد دستامو از هم باز کردم و بردم بالا نسترن از تو بغلم افتاد تو وان در حالي که بلوزش توي دستاي من بود. ولي باز نسترن بلند شد و چهار دست و پا خواست از توي وان در بره که من دست انداختم و شرتشو کشيدم که باعث شد شرتش پاره بشه و بياد تو دستم. حالا فقط مونده بود سوتين. نسترن بلند شد و از حموم زد بيرون منم دنبالش . سر پله ها گرفتمش و تا کمر از لبه نرده ها آويزونش کردم و گفتم: حالا رضايت ميدي يا بازم تنت ميخاره. گفت: باشه ، تسليم ولي تا ولش کردم دوباره پاگذاشت به فرار و رفت تو اطاقش و در رو بست و خودشم پشت در رو گرفت . منم که ديگه حشرم زده بود بالا با تمام قدرت خودمو زدم به در و در رو باز کردم. نسترن فرار کرد و رفت روتختش و بالش رو برداشت و گفت: بياي جلو ميزنم. گفتم: بالش که سهل شاتگانم اگه دستت بود من ميومدم جلو و حمله کردم بهش. با بالش يه ضربه زد به من ولي فرصت نکرد ضربه دوم رو بزنه چون من کرستشو هدف گرفته بودم و موفق هم شدم که دستمو بندازم وسط سينه هاش تو کرستش و اونو طوري بکشم که از وسط پاره بشه. حالا ديگه نسترن مثل يه هلوي پوست کنده جلوي من ايستاده بود. از بس فعاليت کرده بوديم عرقمون در اومده بود براي همين يه فکر بکر به نظرم رسيد همون طور که نسترن روي تختش ايستاده بود و منو نگاه ميکرد شروع کردم به درآوردن لباسهام .بعد که کاملا لخت شدم بي مقدمه به طرف نسترن حمله کردم و کمرشو بغل کردم و انداختمش رو دوشم و در حالي که نسترن دست و پا ميزد و با مشت ميزد پشت من بردمش طرف حموم و همونطور که نسترن رو دوشم بود شير آب گرم و سرد وان رو بازکردم و نسترن رو گذاشتم تو وان. هنوز لباسها و شرت جر خورده نسترن کف حموم افتاده بود. خودمم رفتم تو وان شروع کردم به لب گرفتن از نسترن. نسترن اول خودشو جمع کرده بود و نميذاشت من راحت به بدنش دست بزنم ولي بعد از چند دقيقه دستشو انداخت دور گردنم و شروع کرد به خوردن لبهام. تو همون حال بلندش کردم و يواش دوش آبو باز کردم و هردو زير آب ولرم دوش خيس شديم. بعد به نسترن گفتم: بازم نمي خواي با هم حال کنيم. ولي نسترن به جاي جواب دادن به من دو زانو نشست و کير منو گرفت و شروع کرد به خوردن. من تو اون لحظه انگار رو زمين نبودم. يهو از کف پاهام گرماي مطبوعي زبونه کشيد و تا سرم اومد بالا. تو همون حال ليف رو برداشتم و صابوني کردم و به نسترن گفتم ميخوام بشورمت. اونو نشوندم لب وان و شروع کردم به شستنش. همه جاشو خوب ليف زدم و وقتي داشتم کس و کونشو ميشوستم آه و اوه ميکرد. بعد گفتم: حالا نوبت توست اونم شروع کرد . وقتي به کيرم رسيد ليف رو گذاشت کنار و با دست صابوني شروع کرد آروم کير و خايه منو ماليدن. من ديگه داشتم از حال ميرفتم.
حموم کردن تموم شد و خودمونو خشک کرديم و رفتيم تو هال پايين و دو تا پيک ديگه زديم و همونجا روي کاناپه شروع کرديم به لب گرفتن. واي خداي من، من و نسترن در حالي که پوست بدنمون که حالا از شدت شهوت تب کرده بود به هم چسبيده بود داشتيم از هم لب ميگرفتيم و من توهمون حال داشتم کس و سينه هاي نسترن رو مي ماليدم. که متوجه شدم کس نسترن حسابي آب انداخته و تب کرده. ديگه لفتش ندادم و نسترن رو طاق باز خوابوندم روي کاناپه و پاهاشو از هم باز کردم و رفتم سراغ کس خيس و سرخش که هنوز بوي صابون ميداد. زبونم رو آروم کردم لاي کسش و شروع کردم به حرکت دادن موج مانند زبونم. اوف اوف نسترن بلند شد. بعد چند دقيقه نسترن گفت: من ميخوام کيرتو تا ته بخورم. معلوم بود که خيلي حشري و مستی هم بهش جسارت داده بود که اينطوري بي پروا ابراز احساسات بکنه. بلند شد و به من گفت: بشين روي مبل و پاهاتو باز کن. منم همين کار رو کردم و اون نشست بين دوتا پاي من و گفت: ميخوام رستو بکشم امروز. من چيزي نگفتم و فقط نگاهش ميکردم. شروع کرد، اول تمام کير و خايم رو غرق بوسه کرد و بعد از زير خايه هام شروع کرد به ليس زدن و خوردن و همين طور اومد بالا تا رسيد به سر کيرم .آروم سر کيرمو زبون زد و بعد آروم آروم اونو کرد تو دهنش. کير من کوچک نيست ولي ميديدم که اونو به تدريج تا ته کرد تو حلقش طوري که براي يه لحظه فکر کردم الانه که خفه بشه ولي کيرمو اينه باسلوق ميخورد و تمام وجود منو آتيش ميزد. بعد از چند دقيقه گفتم: حالا ديگه مي خوام پرهام کوچولو رو بفرستم تو باغ بهشتيت تا براي خودش بگرده و حال کنه. بلندش کردم و نشوندمش لب کاناپه و تکيه دادمش به پشتي کاناپه و پاهاي نازشو بلند کردم و گذاشتم روي شونه هام و سر کيرمو که حالا مثل يه چماق بزرگ و سفت شده بود گذاشتم در کسش که حالا خيس و داغ شده بود و بعد از اينکه يه کم ماليدش به کسش و خيسش کردم آروم فرستادمش تو کس نازش. يه نفس عميق کشيد و منم شروع کردم به تلمبه زدن. با هر حرکت من يه جيق کوتاه و خفه ميزد و منو بيشتر حشري مي کرد. بعد از اينکه تو اين حالت حسابي کردمش بهش گفتم: حالا برگرد و زانو بزن و دستاتو بذار روي کاناپه و کون خوشگلتو قنبل کن تا قنبلتو بترکونم. نسترنم که داشت از حال مي رفتم همين کار رو کردو من پشتش رو زمين زانو زدم و کيرمو کردم تو کسش. با هر ضربه اي که ميزدم کپلاي سفيد و قلمبش مثل ژله ميلرزيد و دل منم با خودش مي لرزوند. بعد کيرمو درآوردم و گذاشتم در سوراخ کونش. برگشت و يه نگاه به من کرد و خنديد. فهميدم که راضيه. منم کيرمو که با آب کسش حسابي خيس و ليز شده بود آروم و با فشار کردم تو کونش. خيلي تنگ بود و من به زحمت تونستم سر کيرمو بکنم تو. تو همين لحظه نسترن يه جيغ بلند کشيد و گفت: آروم. گفتم: باشه عزيزم، کارمو بلدم. به تدريج تمام کيرمو کردم تو کونش و شروع کردم به عقب و جلو کردن. با هر حرکت من وف اوف میکرد و با دست کسش رو می مالید. باید اعتراف کنم که تا اون لحظه کونی به این تمیزی ندیده بودم. نه بوی بدی و نه کثیفی. بعد از چند دقیقه چون سوراخش خیلی تنگ بود احساس کردم آبم داره میاد ولی من نمی خواستم به این زودیا ارضا بشم و دوست داشتم بیشتر طولش بدم. به همین خاطر کیرمو آروم کشیدم بیرون و یه نگاه به سوراخ کونش که هنوز باز مونده بود کردم و گفتم: من میرم کیرمو بشورم که دوباره بندازمش به جون کست. پاشدم و رفتم دشتسویی و کیرمو با اینکه تمیز بود با آب سرد و صابون شستم و مخصوصا یخورده بیشتر روش آب سرد ریختم تا آبم دیر تر بیاد. حالا دیگه کیرم یه خورده شل تر شده بود. برگشتم و دیدم نسترن روی کاناپه خوابیده و داره با کسش ور میره و به بدنش پیچ و تاب میده و با اون چشمای نازش طوری منو نگاه میکنه که خواهش درونیش رو میشد تو چشماش دید. رفتم نزدیک کاناپه و ایستادم نسترن هم مثل اینکه از قبل میدونست باید چکار بکنه بلند شد و کیر منو گرفت و شروع کرد به ساک زدنهای عمیق. کیر من که حسابی شق شد منو هل داد روی کاناپه و خودش اومد رو من و پاهای بلوریشو دوطرف بدن من گذاشت و به حالت چنباتمه نشست و کیر منو گرفت و کرد تو کسش. بعد شروع کرد به بالا پایین کردن. وقتی بالا و پایین میرفت سینه های گرد و سفیدش بالا و پایین میپریدن و منو دیوونه میکردن. بعد از چند دقیقه احساس کردم که دارم میترکم به همین خاطر نسترن رو از رو خودم بلند کردم و از کمرش گرفتم و انداختمش روی شونم. گفت: چکار میکنی؟ گفتم: صبرکن میفهمی. بدون معطلی از پله ها رفتم بالا و بردمش تو اطاقشو انداختمش روی تخت و خودمم افتادم روش. نسترن سریع پاهاش دور کمرم انداخت و گفت: زود باش، می خوام کیرتو تو عمق وجودم حس کنم. تو باید منو امروز به اوج لذت برسونی. با گفتن این حرف حلقه محاسره پاهاشو تنگ کردو کیر من که حالا دیگه درست دم کسش بود تا ته رفت تو کسش. منم که دیگه دیوونه شده بودم و داستان پرده حلقوی ارتجاعی و احتمال پاره شدنش رو فراموش کرده بودم با قدرت هر چه تمام تر شروع کردم به تلمبه زدن. نفهمیدم چه مدت تلمبه زدم ولی یک مرتبه نسترن خودشو سفت کرد و شروع کرد به جیغهای حشری زدن و با ناخنهای بلندش تمام پشت منو محکم چنگ زدن. ولی تو اون حال به جای اینکه جای پنجه هاش که بعدا متوجه شدم خون هم اومده درد بگیره فقط احساس لذتی میکردم که تا اون لحظه نظیرش رو تجربه نکرده بودم. با تمام این اوصاف من با شدت هرچه تمام تر به تلمبه زدنم ادامه دادم. نسترن هم که حالا دیگه بی حال شده بود و پاهاش از دورکمر من باز شده بود دائم می گفت: جون،جون، بکن منو، زود باش، می خوام آبتو تا ته بخورم. تو همین لحظه من احساس کردم که دیگه نمیتونم جلوی آبم رو که با شدت هرچه تمام تر در حال بالا اومدن از کیرم بود بگیرم به همین خاطر یه دفعه کیرمو کشیدم بیرون و نسترن که از حالات من فهمیده بود که آبم داره میاد سریع بلند شد کیر منو گرفت، اما تا بخواد برسوندش به دهنش اولین فوران آب من با تمام شدت پاشید روی صورتش اما نسترن توجهی نکردم و کیر منو کرد تو دهنش و شروع کرد به میک زدن. من احساس میکردم که تمام انرژیم و قدرتم تبدیل به آب شده و با فشار از کیرم میزنه بیرون و نسترن هم اونو مثل گواراترین شرابها میخوره. نسترن تا یک دقیقه بعد از تمام شدن آبم همچنان کیر منو میک میزد و با دست با خایه هام بازی میکرد. من که دیگه طاقت ایستادن نداشتم افتادم روی تخت و چشمام رو بستم. نسترن هم سرش رو گذاشت رو سینه منو خودش رو تو بغلم جاکرد . بعد از دو سه دقیقه که چشمام رو باز کردم دیدم با اینکه اون همه آب از من خارج شده بود و من اونقدر بیحال شده بودم ولی کیرم همچنان شق بود و این واقعا هم برای من و هم برای نسترن جای تعجب بود ـ
بعد از یک که ربع تو بغل هم خوابیده بودیم با هم ور میرفتیم و از هم لب میگرفتیم بلند شدیم و رفتیم دوباره یه دوش گرفتیم و همونطور لخت و پتی رفتیم پایین توی حال و دوباره شروع کردیم به نوشیدن ـ
به سلامتی هرچی خانم خوشگل و باحال مثل نسترن خانمه ـ
اون روز من و نسترن دوبار دیگه هم باهم سکس کردیم که اگه ببینم نظراتتون رو در مورد این قسمتش گفتید اونای دیگه رو هم می نویسم ـ
فعلا بدرود ـ
|
|
|
والا پرهام جون من که فکر کردم
دارم فیلم سوپر نگاه می کنم
اما خوشگل می نویسی
ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|
|
|
|
|
damet
|
|
|
میبینم که فقط دو نفر جواب دادن . مثل اینکه دوست ندارید ادامه بدم.
|
|
|
نه دادا بنويس
خب ايراني جماعت يكم كاليبرش بالاس كاري نمي شه كرد
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
|
|
|
آقا داریم هنوز جلق میزنیم بزار تمام که شد...آخیش..خوب خیلی خوب بود.منکه آبم آمد..شما ها چی؟؟ رستی عکسی داری از نسرین جون؟؟ این نسری با آن نسرین از هلند یکی هست؟؟؟
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
|
|
|
ا
|
|
|
|
|
دادا پرهام بابا چي شد؟
ما منتظريم
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
|
|
|
ميدونين از ايراني جماعت ضرابتر تو زندگيم هيچ ملتي نديدم.هم با وفا هم با جنبه هم باحال هم ......... اخرشن ديگه به هر حال خوب بود منم كيرمو ماليدم.مرسي از مطلبت
|