صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
<<<<@ از پدرام کوچولو تا King Of SEX @>>>> (فهرست و دسترسی سریع در صفحه اول)
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
77
.
78
.
>>
نویسنده
پیام
kingofsex2007
اعضا
#
: 20 Sep 2007 01:06
ali_b_kar?!!!
armin852006
اعضا
#
: 20 Sep 2007 11:40
قشنگ و اموزنده
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
kingofsex2007
اعضا
#
: 22 Sep 2007 00:12
درود به آرمین عزیز؛
ممنون از تعریفت.
armin852006
اعضا
#
: 22 Sep 2007 10:55
ادامه کوووووووووووووووووووووووووووووووووووو
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
kingofsex2007
اعضا
#
: 22 Sep 2007 16:29
ادامه هم میدم؛
در حال نوشتن هستم. به محض اینکه تموم بشه آپ میکنم.
kingofsex2007
اعضا
#
: 24 Sep 2007 01:42
درود؛
امیدوارم تا اینجا از خوندن خاطرات من لذت برده باشید و همچنین امیدوارم تا با دادن نظرات خود در مورد داستان من، کمک کنید تا اشکالات نوشته هام رو رفع کنم.
ممنون؛
بدرود.
ali_B_kar
اعضا
#
: 25 Sep 2007 13:54
Quoting: kingofsex2007
Update
منتظر آپدیت خاطرت هم هستیم....
چه دردیست در میان جمع بودن.....
kingofsex2007
اعضا
#
: 25 Sep 2007 18:34
قسمت هفتم: دست و دلبازی یه رفیق
وقتی رفتیم تو اطاق، بدون مقدمه رو به حمید کردم و گفتم: چرا ملینا رو اینقدر اذیت میکنی که بیاد و شکایتت رو به من بکنه؟
حمید هاج و واج من رو نگاه کرد و بعد از کمی مکث گفت: از من به تو شکایت کرده؟
• آره بابا، زنگ زده بود به من و میگفت که با حمید صحبت کن که من رو نکنه.
• به همین صراحت بهت گفت؟
• نه به این صراحت، ولی معنی حرفاش همین بود.
• خوب، اولا، شمارت رو از کجا آورده بود؟ دوما، چرا بین اینهمه آدم به تو شکایت کرده؟
• اینا رو دیگه از خودش بپرس. البته فکر کنم شماره رو از سلاله گرفته، چون من شمارم رو به سلاله دادم. گرچه دیگه به من زنگ نزده. شایدم به خاطر اینکه ملینا به من زنگ زد.
• نکنه تو رفتی رو مخش؟ دوست دختر ما رو میقاپی؟
• میدونستم یه همچین فکری میکنی. ولی احمق جا، من که ملینا رو یه بار اونم با خودت دیدم و حتی باهاش مستقیمم حرف نزدم که بخوام مخش رو بزنم.
• میدونم دیوونه، شوخی کردم. راستش رو بخوای منم دیگه میخواستم بیخیالش بشم. چون من دنبال یه دوستی همراه با لذت سکس بودم ولی ملینا اینطور که به نظر میرسه اونقدر از من خوشش نمیاد که بتونه با من سکس داشته باشه.
• با تمام حماقت این یه مورد رو درست فهمیدی. یه خواهش دارم، اونم اینه که چیزایی رو که بهت میگم به روی ملینا نیاری. چون اون من رو مورد اعتماد دونسته. به هر حال من تو دوستیم و من باید حقیقت رو بهت بدم.
• از اولش هم احساس میکردم که ملینا به خاطر اینکه از دخترای دیگه عقب نمونه و بگه که منم دوست پسر دارم با من دوست شده. چون بارها دیده بودم پوز این دوستی رو به دوستاش میده. ولی ایکاش خودش به من میگفت. در ضمن حالا میفهمم چرا گیر داده بود که برای چشمای تو اسفند دود کنم.
• برای چشمای من؟ چه ربطی داره؟
• میگفت چشمای دوستت پدرام خیلی خوشگله و منم چشمام شوره. میترسم چشمش کنم.
• واقعاً که بعضی از این دخترا کسخولند.
• منم همین رو بهش گفتم. آخه چشمای باباقوری تو چه خوشگلی داره که ملینا میگه خوشگله.
• باز بهت خندیدم پررو شدیا. هر چی باشه از چشمای چپر چلاق تو که قشنگ تره. درضمن فقط ملینا نمیگه، سلاله هم اون روز میگفت.
• اصلاً بریم از همین دوست دخترت که الان باهم خونه رو گذاشته بودید رو سرتون بپرسیم.
• بریم. کیو میترسونی؟ پیرزن رو از خونه خالی؟
• قبل از اینکه بریم بیرون بذار تکلیف ملینا رو روشن کنیم. من بیخیال ملینا شدم. تو ببین میتونی ازش کام بگیری؟
• دوست ندارم در مورد من بد فکر کنی.
• نه بابا، گفتم که از اولشم معلوم بود که دوستی ما زیاد دوامی پیدا نمیکنه. هرچند من به غیر از بدی از تو چیز دیگه ای ندیدم.
• خفه بابا، خوبه که میبینی، همه بار مشکلات تو روی دوشای منه. حتی دوست دخترت رو هم من باید بکنم.
این رو گفتم و چون میدونستم حمید چه عکس العملی نشون میده در اطاق رو باز کردم و پا گذاشتم به فرار. حمید هم دنبال من کردم رفتیم تو هال. دور هال دنبال من میدوید و میگفت: اگه بگیرمت ... .
بعد از چند دقیقه هر دو خسته شدیم و افتادیم روی مبل. ماریان که تا اون لحظه داشت مارو با تعجب نگاه میکرد و میخندید گفت: چرا مثل سگ و گربه به جون هم افتادید؟
گفتم: دستت درد نکنه، حالا حمید هیچی، برای من یه بلا نسبتی میگفتی.
یواش یواش آماده شدیم تا برگردیم خونه. موقع رفتن به حمید گفتم: پس من اون جریان رو دنبال کنم؟
حمید گفت: آره، من که نتونستم کاری از پیش ببرم، تو برو ببین به جایی میرسی.
با ماریان برگشتیم خونه. همین که وارد خونه شدم مادرم با اخم گفت کجایی تو، تلفن اطاقت صد بار زنگ زد. من یه بار جواب دادم ولی انگار از صدای من خوشش نیومد قطع کرد. (مادرم زیاد از اینکه من دوست دختر داشته باشم خوشش نمیومد، ولی زیادم گیر نمیداد چون میدونست که من به هر حال کار خودم رو میکنم و نمیتونه جلوی میل جوونی من رو بگیره.)
هنوز حرف مامان تموم نشده بود که دوباره تلفن زنگ زد. مامان گفت: بفرمایید، برو جوابش رو بده تا دق نکرده.
من خنده ای مصنوعی کردم و چپیدم تو اطاقم و در رو بستم و گوشی رو برداشتم. همونطور که انتظار داشتم ملینا از اون ور خط گفت: سلام؛ چه عجب بالاخره جواب تلفن رو دادی؟!!!
• اولاً، من خونه نبودم، وقتی میبینی جواب نمیدم چرا ایقدر زنگ میزنی؟ مادرم رو کلافه کردی. حتماً نیستم که جواب نمیدم. دوماً، مگه قرار ما ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر نبود؟
• ببخشید ولی طاقت نداشتم میخواستم ببینم چکار کردی؟ بعدشم من ممکنه بعد از ظهر خونه نباشم. بگذریم، با حمید حرف زدی؟
• آره.
• خوب؟ چی شد؟
• هیچی، چی میخواستی بشه؟ حمید گفت که من خودم میدونستم ملینا چه احساسی نسبت به من داره و حالا که اینطوری شد منم بیخیالش میشم.
• جدی؟!!! فکر نمیکردم اینقدر منطقی باشه و راحت دست از سرم برداره.
• نه بابا؟!!! اولاً، دوستای من همشون مثل خود من لارج و منطقی هستند. دوماً،فکر کردی مرلین مانرو هستی که پسرا برات سر و دست بشکنند؟
• خیلی بی معرفتی. یعنی اینقدر بی ریختم؟
• خیلی خوب بابا، شوخی کردم. لب ور نچین که من دلم خیلی نازکه زود پاره میشه.
• (با خنده) ای مسخرۀ بیمزه. خوب، حالا چکار میکنی؟
• چی رو چکار میکنم؟
• میتونم روی دوستیت حساب کنم یا نه؟
• خیلی عجله داریا، گفتم که وقتی حمید OK داد تازه من باید فکر کنم.
• خوبه تو دختر نشدی، وگرنه داماد میمرد تا از تو جواب بله بگیره.
• دور و زمونه عوض شده عزیزم، حالا دیگه پسرا نسبت به دخترا کمترند و نوبت ماست که ناز کنیم دیگه.
• اوهو، نازت رو بخورم. چقدر از خود راضی!!!
• همینه که هست، ناراحتی؟
• نه، عاشق بدتر از اینهارو هم تحمل میکنه.
• بابا عاشق!!! مطمئنی سرت به جایی نخورده؟ این پرت و پلاها چیه میگی؟ مگه آدم ندیده و نشناخته عاشق کسی میشه؟
• من تورو دیدم. اون برق چشمای قشنگت چنان من رو گرفته که همون یه نگاه کافی بود... .
• مواظب باش، برق چشمای من فشار قویه. ممکنه خاکسترت کنه. ولی جدی، بذار تا کارمون بیخ پیدا نکرده همین الان یه سری مسائل رو برای هم روشن کنیم. ببین، من فقط توی دوستی با دخترا دنبال اینم که باهم از لحظات جوونیمون لذت ببریم. سعی میکنم تا موقعش نرسیده به عشق و عاشقی و ازدواج و از اینجور چیزا فکر نکنم. دوست دارم طرف مقابلم هم همینطوری باشه تا بعداً مشکلی پیش نیاد. پس ازت میخوام که به حرفام خوب فکر کنی و اگر اهل همچین رابطه ای هستی با من ادامه بدی و اگر نه خودت رو گول نزن. اینها رو گفتم که بدونی و برای خودت خیالبافی نکنی و در ضمن بعداً فکر نکنی که سر کارت گذاشتم، چون اصلاً از سرکار گذاشتن خوشم نمیاد. تو هم خوب فکرات رو بکن و بعد تصمیم بگیر تا تو هم من رو سرکار نذاری، چون من از سرکار موندن هم اصلاً خوشم نمیاد. از حالا تا هر وقت هم که خواستی میتونی فکر کنی و بعد جواب بدی. اگر زنگ زدی معنیش اینه که موافق همچین رابطه ای هستی، ولی اگر موافق نیستی دیگه زنگ نزن، چون این قاعده زندگی منه و هیچ بتصره و ماده واحدۀ دیگه ای هم نداره. OK؟
• باشه، تو دیگه جای هیچ اما و اگری نذاشتی، من فکرام رو میکنم و بعد تصمیم میگیرم. پس فعلاً خداحافظ.
• بدرود.
وقتی گوشی رو گذاشتم با خودم فکر میکردم: به احتمال زیاد دیگه زنگ نمیزنه. ولی اگه زنگ زنه حیف میشه ها، یه دختر خوشگل و خوش هیکل از دستم میپره. ولی عیب نداره، اینجوری بهتره. از اول سنگام رو باهاش واکندم که اگه بعداً با هم رابطه ای داشتیم دیگه جای هیچ گله و شکایتی نباشه. تو همین افکار بودم که دوباره تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم. صدای ناز و با عشوۀ سلاله رو شنیدم که گفت: سلام، چطوری پسر بلا؟
• درود به خانوم خوشگله خودم.
• اِاِاِاِ، از کی تا حالا خانوم خوشگله تو شدم خودم خبر ندارم؟ تو دور و برت خیلی شلوغه. دیگه من رو میخوای چکار؟
• چرا تیکه میندازی؟ اگه اینجوری فکر میکنی چرا زنگ زدی؟ میخوای حال گیری کنی؟
• نه، ولی میخواستم بهت بگم که، درسته چند وقته که ازت خبر ندارم ولی میدونم که با کیا میپری. ظرفیتت خیلی بالاست، مثل بیوک میمونی. چندتا چندتا بی انصاف؟
• (با تعجب) چطور مگه؟
• هیچی، اون روز اومدی خونه حمید با یکی بودی، امروزم که با یه دختر دیگه، حالا هم که با ملینا خانوم، منم که خانوم خوشگله تو شدم، تازه اینا، اوناییند که من خبر دارم، خدا میدونه چندتا دیگه داری.
تو دلم گفتم: خوب، شهلا رو که اون روز دید، ملینا هم که خواهرش و تعجبی نداره که فهمیده، ولی ماریان!!! اون رو از کجا میدونه؟ گفتم: علم غیب هم که داری.
• نه علم غیب ندارم ولی کلاغای خبر چین کم نیستند.
• کجاست اون کلاغ خبرچین تا من نوکش رو بچینم تا دیگه چوقولی نکنه؟
• بگذریم، نمیخوام معما بگم، صبح وقتی که اونجا بودی داشتم با حمید تلفنی حرف میزدم. میخواستم درباره ملینا باهاش حرف بزنم که گفت تو با یه دختر ارمنی اونجایی. اصلاً به سنت نمیاد که اینقدر هوسباز باشی.
• خوب، راستش رو بخوای نمیدونم چی شده!! الان مدتیه که همینطوری برام میباره. بعد از ضدحالی که از اولین دوست دخترم خوردم همینطور موقعیتهای جورواجور برام پیش میاد. مثل اون روز که اومد خونه حمید و تو رو اونجا دیدم و ... . برای خودم هم جالبه که چطور ظرف کمتر از دو ماه زندگی من چطور اینقدر تغییر کرده. منی که تا دو سه سال پیش نمیتونستم تو چشمای یه دختر خیره بشم یا باهاش راحت رابطه برقرار کنم، حالا!!!! نمیدونم.
• خوب داری بزرگ میشی دیگه. خوب ، اهل پارتی هستی؟
من که اصلاً انتظار چنین سؤالی رو نداشتم برای چند لحظه خشکم زد. سلاله داد زد: الو؟ هستی؟
• آره، آره، ببخشید. چطور مگه؟ پارتی دارید؟
• من که نه ولی به یه پارتی دعوت شدم. از اونجایی که هیچ دوست پسری ندارم فکر کردم تو بدت نیاد که با من بیای.
• آهان، پس از درد ناعلاجی به گربه میگی خان باجی. تو که تا حالا داشتی من رو محاکمه میکردی. چی شد؟ حالا داری من رو دعوت میکنی که باهم بریم پارتی؟
• اولاً، من تو رو محاکمه نمیکردم، فقط این رو گفتم تا تو بدونی که من از همه چیز باخبرم و دوست ندارم به خاطر اینکه رابطت رو با من حفظ کنی بهم دروغ بگی. دوماً، نه تو با این دوستی نسبت به من تعهد خاصی داری نه من. فکر میکنم اینجوری از بودن با هم بیشتر لذت میبریم. سوماً، من تو زندگیم تصمیم گرفتم که دیگه عاشق کسی نشم، پس نباید انتظار داشته باشم که کسی هم عاشق و پابند من بشه. من تصمیم دارم از زندگی و جوونیم لذت ببرم. پس با اما و اگرهای بیخود نمیخوام به پای خودم زنجیر بزنم و خودم رو زندانی احساسات و افکار بیخود کنم.
• خوبه، خوشحالم که تو اینقدر با من هم عقیده ای، چون منم تقریباً همین اخلاق رو دارم به غیر از عشق و عاشقی. به نظر من عشق به وقتش خودش رو تو دل آدم جا میکنه و انسان نمیتونه بدون عشق زندگی کنه. ولی عشق مثل یه بچه در حال رشده که اگر با منطق کنترل و هدایتش کنی آینده خوبی داره و اگر نه فقط تابع احساسات باشی به انحراف میره و باعث دردسر میشه.
• حالا در مورد حرفات بعداً فکر میکنم. الان بگو ببینم پارتی میای؟
• کی؟ کجا؟
• جمعه. توی یه باغ تو لواسون.
• پارتی کیه؟
• دوست پسر یکی از دوستام. دوستم برای اینکه مهمونی شلوغتر بشه مأمور شده تا دوستاش رو دعوت کنه. منم گفتم اگه تو دوست داشته باشی باهم بریم.
• آخه چرا من؟ اینهمه پسر.
• مگه تو چته؟!!!
• آخه، من سنم از تو کمتره، درضمن تا حالا هم تو یه همچین مهمونی هایی نبودم و تجربه همراهی یه خانوم رو ندارم. میشه گفت برای اینجور مجالس هنوز کوچیکم.
• بسه دیگه، هیچ کدوم از اینهایی که گفتی دلیلی برای نیومدنت نیست. لذت بردن از زندگی محدودیت سنی نداره، همونطور که اون روز تو خونه حمید باعث شدی که من عهدم رو بشکنم. چطور اون روز از من کوچیکتر نبودی؟ بعدشم، بالاخره باید از یه جایی شروع کنی تا با حال و هوای اینجور مراسم آشنا بشی. نترس خودم هوات رو دارم.
• خوب، بذار فکرام رو بکنم.
• ببین، فکر کردن نداره. اگه نمیتونی تصمیم بگیری و من رو همراهی کنی من به فکر یه پای دیگه باشم.
من که میدیدم اگه لفتش بدم مرغ از فقس میپره و ته دلمم خیلی دوست داشتم یه بارهم که شده اینجور پارتی ها رو ببینم گفتم: خیلی خوب، میام.
• مطمئنی، اگه نمیتونی همین الان بگو. من سرکار نمونما.
• نه مطمئن، هر کی رو سر کار بذارم خانومی خودم رو که سر کار نمیذارم.
• ای شیطون، من باید برم. بازم بهت زنگ میزنم. فعلاً خداحافظ.
• بدرود.
گوشی رو گذاشتم و به خودم گفتم: نخیر، در عشق و حال به روم باز شده، اساسی. خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه. ولی آخرش رو وللش، حالا رو عشقست.
روزای بعدی رو با ماریان و سلاله و دوستام گذروندم تا بالاخره جمعه رسید. صبح جمعه طبق معمول هر جمعه صبح با پدرم رفتیم کوه. همینجور که از کوه بالا میرفتیم به پدرم گفتم: بابا، من امشب به یه مهمونی دعوت شدم.
• مهمونی؟ چه جور مهمونیی؟
• راستش رو بخوای به یه پارتی دعوت شدم.
• اوهو، پارتی هم که دعوت میشی. اینجوری که تخت گاز میری موتور میسوزونیا.
• منظورت چیه، بابا؟
• منظور خاصی نداشتم. ولی تو که تا چند وقت پیش تو حال وهوای عشق نوجوونی و عشق پاک و این حرفها بودی در مدت خیلی کوتاهی تغییرات زیادی کردی و نگاهت به اطرافت عوض شده. مواظب باش اونقدر عقب عقب نری که از اون ور بوم بیفتی. زندگی فقط عشق و حال و دختر و خوشگذرونی نیست.
• میدونم بابا، راستش مدتهاست که میخواستم راجع به کار و آینده خودم باهات صحبت کنم، ولی الان موقع مناسبی نیست. سرفرصت باهم صحبت میکنیم. الان میخواستم بدونم که میتونم به این مهمونی برم؟
• با کی میری؟
• بالاخره با یکی میرم. مطمئن باش که همه حرفات تو گوشمه و همیشه ازشون استفاده میکنم. درضمن به کسی که از من خواسته تا باهاش به پارتی برم جواب مثبت دادم. اگه نرم فکر میکنه سرکارش گذاشتم و یا بچه بازی در آوردم.
• من که نگفتم نرو. اتفاقاً به نظر من انسان هرچیزی رو یه بار هم که شده باید تجربه کنه، به شرطی که آلودش نشه. توکه قرار و مدارت رو گذاشتی دیگه چرا از من نظر میخوای.
• درسته که قرار مدار گذاشتم ولی اگه بابای خوبم بگه نه، گور بابای قرار، به همش میزنم.
• ای بدجنس ناقلا، تو هم خوب بلدی سر من رو گول بمالیا. اگه این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟
• باور کن بابا، اگه بگی نه، نمیرم.
• برو، ولی مواظب باش.
• حتماً، ... .
حدود ساعت چهار بعداز ظهر بود. تو اطاقم دراز کشیده بودم که تلفن زنگ زد. من به خیال اینکه سلاله ست گوشی رو برداشتم گفتم: درود به خانومی.
صدای یه پسر از پشت خط گفت: اشتباه گرفتی جیگر، منم افشین.
• اَاَاَه، خروس بی محل، الان چه وقت زنگ زدنه؟ من منتظر تلفن یه خانم با شخصیت هستم، آدم نسبتاً با شخصیت.
• خفه بابا، خانوم با شخصیت با توی بی شخصیت چکار داره؟
• خفه بمیر، زود بنال چکار داری، من وقت زیادی ندارم صرف تو کنم.
• بله دیگه، آقا اونقدر سرشون شلوغه که دیگه وقت ندارند با رفیقای قدیمیشون حرف بزنند. اشکال نداره، نوبت ما هم میشه.
• آفرین پسر خوب، این دفعه از منشیم وقت بگیر نوبتت که شد میتونی با من تماس بگیری.
• روتو برم بابا، به سنگ پای قزوین گفته بر جلو بوق بزن. کم نیاریا.
• نه تو نگران من نباش، فقط زود بگو چکار داری منتظر تلفنم.
• کی قرار زنگ بزنه؟
• گفتم که یه خانوم خوشگل.
• خدا شانس بده. امروز غروب چکاره ای؟
• گرفتار، چطور مگه؟
• میخواستم اگه میای با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم.
• شرمنده من گرفتارم. به یه پارتی دعوت شدم که اگه نرم همه خیلی ناراحت میشن.
• آره خوب، نه که خیلی تحفه ای.
• حالا که میبینی. کجا میخواستی بری. دیگه چه فرقی میکنه. تو که پا نیستی.
• لوس نشو بابا، عین دختر دبیرستانیا زود قهر میکنه. چه خبر هست؟
• هیچی بابا، با شهلا قرار گذاشته بودم بریم بیرون بعدم بیایم خونه ما تا صبح عشق و حال کنیم. گفتم اگه تو هم پایه ای ماشین رو برداری و با ما بیای.
• آهان، پس من رو نمیخواستی، یه ماشین و یه راننده میخواستی؟
• یه چیزی تو این مایه ها.
• شرمنده، یه سرویس دیگه گرفتم، امشب نمیتونم در خدمتتون باشم، شماهم تو خماری ماشین بمونید.
• حیف که بابا اینا رفتن مسافرت و ماشین رو هم بردند وگرنه منت تو رو نمیکشیدم.
• میدونم، تو معرفت این کارا رو نداری.
• خوب دیگه، مزاحمم نشو بذار فکر کنم ببینم چکار باید بکنم.
• پس گم شو عزیزم، بذار منم به کارم برسم.
• خداحافظ، تک خور.
• بدرود، کسخول.
تا گوشی رو گذاشتم دوباره تلفن زنگ زد: بله، بفرمایید.
• مرضو بفرمایید، چقدر حرف میزنی.
• سلاله جان، تویی؟ تو که با ادب تر از اینا بودی.
• ببخشید، ولی اونقدر شمارت رو گرفتم که اعصابم خرد شد.
• اشکال نداره، میبخشمت به باغ وحش.
• ای مسخره، حالا من بی ادبم یا تو؟
• پسر نوح با بدان بنشست ........ خاندان نبوتش گم شد
• آفرین، اهل ذوق هم که هستی.
• نه زیاد. بگذریم، برنامه چیه؟
• ساعت پنج و نیم تو میدان آرژانتین جلوی در شهروند منتظرتم.
• باشه، حتماً میام.
• منتظرم، خداحافظ.
• بدرود.
مونده بودم که تیپ رسمی بزنم یا اسپرت. تو همین فکر بودم که پدرم اومد تو اطاقم و گفت: برنامت چیه؟ میری؟
• اگه اجازه بدی.
• برو. ولی چی میخوای بپوشی؟
• تو فکر من رو میخونی؟!!!! همین الان سر همین مسئله گیر کرده بودم.
• خوب، بستگی به مهمونی داره. ولی چون نمیدونی مهمونی تو چه مایه ای هست یه تیپ میونه بزن. نه خیلی اسپرت، نه خیلی کلاسیک. مثلاً یه پیراهن آستین کوتاه با شلوار پارچه ای و کراوات و کفش چرمی.
• فکر خوبیه. ممنون که من رو نجات دادی.
• قابلی نداشت. ولی خیلی مواظب باش. دیگه توصیه نمیکنم.
• باشه بابا جون. خیالت راحت باشه.
همونطور که پدرم گفته بود لباس پوشیدم و سر ساعت، سر قرار بودم. چشمم که به سلاله افتاد خشکم زد. با اون تیپ و آریش چقدر جذاب شده بود. هر کس از نزدیکش رد میشد محو اون میشد و یه نفر هم بهش یه تیکه انداخت که من به روی خودم نیاوردم. اومد و نشست تو ماشین و گفت: سلام، پسر کوچولوی من چطوره؟
• خوبم، جیگری شدیا.
• جدی؟ چشمات جیگر میبینه. راه بیفت که با این ترافیک میترسم موقعی برسیم که همه دارند میرند.
• نترس به موقع میرسونمت. کو تا شب؟ راستی تا ساعت چند اونجاییم؟
• تا هر وقت که عشقته. خواستی تا خود صبح.
چشمام گرد شده بود. گفتم: مگه خونه بهت گیر نمیدن؟
• بعد از اون جریاناتی برام پیش اومد مادرم زیاد بهم گیر نمیده. پدرم هم دیروز برای چند روز رفته مسافرت. منم به مادرم گفتم میرم تولد یکی از دوستانم و ممکنه شب همونجا بخوابم.
• خوبه، فکر منم نکردی. به این فکر نکردی که من چجوری تا صبح با تو باشم؟
• مگه مشکلی هست؟
• نه خوب، فقط مادر و پدر من تا صبح از نگرانی دق میکنند.
• آخییییییییییییییی، بچه ننه.
• موضوع اصلاً این نیست. اگه بهشون گفته بودم تا صبح نمیام مشکلی نبود.
• خوب یه زنگ میزنی و بهشون میگی.
تو فکر بودم که چکار کنم که یهو به یاد افشین افتادم که گفته بود خونشون امشب مکانه. گفتم: حله، درستش میکنم.
• میدونستم که تو از بودن شب در کنار من نمیگذری.
• مگه دور از جونم خرم؟ آدم عاقل این جور فرصتها رو مفت از دست نمیده.
خنده ای از ته دل کرد و در حالی که من داشتم رانندگی میکردم یه بوسه روی گونم نشوند و بعدهم با دستش جای روژ رو از روی صورتم پاک کرد... .
kingofsex2007
اعضا
#
: 25 Sep 2007 18:35
درود؛
بفرمایید، اینم آپدیت خاطراتم. امیدوارم لذت ببرید و نظر هم بدید.
بدرود.
ali_B_kar
اعضا
#
: 26 Sep 2007 11:53
kingofsex2007
چه دردیست در میان جمع بودن.....
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
77
.
78
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB