صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / <<<<@ از پدرام کوچولو تا King Of SEX @>>>> (فهرست و دسترسی سریع در صفحه اول)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 77 . 78 . >>
نویسنده پیام
# : 16 Sep 2007 01:27


درود به تومریم جون؛
خوشحالم که تونستم با نوشتن خاطراتم لحظات خوب و لذت بخشی رو هر چند کوتاه برای تو و دیگر دوستان فراهم کنم و ممنونم که تاپیک من روخوندی و برام پیغام گذاشتی.
امیدوارم بتونم با نوشتن ادامه داستانم باز بتونم تو و دیگر دوستان رو سر ذوق بیارم و امیدوارم که تو ودیگران با نوشتن پیغام من رو شارژ کنید تا با انرژی بیشتری بنویسم.

# : 17 Sep 2007 00:15


قسمت پنجم: زندگی زیبا میشود
چند روزی از آشنایی و سکس من با سلاله گذشته بود. روحیه من بهتر شده بود و با اینکه گاهی اوقات خاطراتم با المیرا و نامردیهای اون و حامد آزارم میداد، سعی میکردم که فراموششون کنم ولی در عین حال توی این فکر بودم که چطور میتونم تلافی کنم و جواب لطف هر دوشون رو بدم.
یه روز ظهر که توی محوطه نشسته بودم، ماریان رو دیدم که از در ورود مجتمع وارد شد و رفت به سمت آسانسور تا سوار بشه. خودم رو رسوندم به ماریان گفتم: درود، چطوری خانوم خانوما؟
• سلام، مرسی، تو خوبی؟
• ممنون، میتونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
• خواهش میکنم، فقط زود، چون باید برم خونه.
• زیاد وقتت رونمیگیرم. راستش درباره حرفای اون روزت خیلی فکر کردم. حق با تو بود. همه دخترها مثل هم نیستند. من تصمیم داشتم دور هرچی دختره یه خط قرمز بکشم و دوست دختر داشتن رو فراموش کنم، ولی صحبتهای تو و پدرم من رو روشن کرد و فهمیدم که به خاطر نامردی و بی معرفتی دو نفر نباید روال طبیعی زندگیم رو تغییر بدم و خودم رو توی احساساتم حبس کنم، اونم برای کسی که به قول خودت دیگه هیچ احساسی نسبت به من نداره.
• خوشحالم که به عنوان یه دوست تونستم بهت کمک کنم. البته باید بگم که بعد از برخوردی که بین تو و آرش پیش اومد، اون پسری که المیرا باهاش رابطه داشت جا زد و به بهانه های مختلف از المیرا فاصله گرفت. چون میترسید که اگه آرش بفهمه بلایی که سر تو اومد سر اون هم بیاد.
• خوب از قدیم گفتن، هرچی که عوض داره گله نداره. المیرا باید این رو میدونست که بلایی که سر من آورد ممکنه یه روز یکی سرش بیاره. راستش من با اینکه هنوز ته دلم از المیرا خوشم میاد ولی دیگه بعد از این جریانات نمیتونم همه چیز رو فراموش کنم و دوباره مثل قبل با المیرا باشم. چه تضمینی وجود داره که دوروز دیگه المیرا از یه پسر دیگه خوشش نیاد و دوباره همون آش و همون کاسه؟
• حق با توست. منم به المیرا گفتم که انتظار نداشته باش با اون کاری که با پدرام کردی دوباره همه چیز مثل روز اول بشه.
• یعنی المیرا میخواد دوباره با من باشه؟
• این جوری به نظر میرسه.
• نه، من تصمیمم رو گرفتم، اولاً، اگر دوباره قضیه لو بره هم من تو دردسر میوفتم و هم المیرا. دوماً، دیگه من نمیتونم اون احساس یه دست رو نسبت به المیرا داشته باشم و این باعث میشه که هم من از دوستی با المیرا لذت نبرم و هم اون. سوماً، من تصیمیمم رو گرفتم و کس دیگه ای رو برای دوستی انتخاب کردم.
• جدی؟ با کی دوست شدی؟
• هنوز دوستِ دوست که نشدم، چون هنوز بهش پیشنهاد ندادم. امیدوارم که پیشنهاد دوستی من رو بپذیری.
ماریان یه لحظه خشکش زد و بعد از کم مکث گفت: یعنی الان تو داری به من پیشنهاد دوستی میدی؟
• آره، و اگه بپذیری خیلی ممنون میشم.
• آخه... .
• آخه نداره. آره یا نه. راستش من ازت خیلی خوشم اومده. چون دختر با محبت و روشن فکری هستی و به نظر من از تمام دخترایی که دور و بر من هستند مناسبترین کیس برای دوستی هستی. حالا چی؟ قبول میکنی؟
• والا منم از تو خیلی خوشم میاد. ولی اگر اجازه بدی یه کم فکر کنم و بعد بهت جواب بدم.
• باشه، هرچند که نیازی به فکر نیست. چون هم من از تو خوشم میاد و هم تو میگی که از من خوشت میاد، پس مشکلی نیست. ولی با این حال منتظر جوابت میمونم.
• مرسی که درک میکنی. آخه برای من خیلی غیر منتظره بود که تو به عنوان یه پسر مسلمون به من که مسیحی هستم پیشنهاد دوستی بدی.
• به نظر من مذهب مسئله مهمی نیست. مهم اینه که دو نفر از هم خوششون بیاد. بقیه مسائل فرعی هستند و قابل حل.
• درسته، سعی میکنم در اولین فرصت جواب نهایی رو بهت بدم.
• منتظرم.
• خوب، من دیگه باید برم. خداحافظ.
• بدرود.
ملریان سوار آسانسور شد و رفت. من که کلی نقشه کشیده بودم که چطوری موضوع رو با ماریان در میون بذارم، حالا احساس خوبی داشتم. چون همه چیز خودبه خود جور شد و من تونستم حرفم رو به ماریان بزنم.
دو روزی از ماریان خبری نشد. داشتم مأیوس میشدم. پیش خودم فکر میکردم حتماً جوابش منفیه که خودش رو به من نشون نمیده. شایدم پیشنهاد من براش اونقدر مسخره و بی اهمیت بوده که اصلاً به خودش زحمت نداده درموردش فکر کنه.
روز سوم صبح زودتراز همیشه از خونه زدم بیرون تا برم برای ماشین یه سری لوازم بگیرم. همین که وارد محوطه شدم تا برم پارکینگ دیدم ماریان زیر همون درختی که تقریباً سه سال پیش اولین دوستی من با یه دختر(المیرا) شکل گرفت ایستاده و به من نگاه میکنه. رفتم طرفش و وقتی رسیدم بهش نگاهی به چشمای مشکیش که اون روز خیلی زیباتر به نظر میرسید انداختم و گفتم: سلام، معلوم هست کجایی؟
• سلام، خیلی وقت بود اینجا منتظرت ایستادم. این دو روز هم تهران نبودم. شمارت رو هم نداشتم که بهت زنگ بزنم. در عوض توی این دو روز خیلی فکر کردم.
• خوب، نتیجه؟
• نتیییییییییججه... . آره.
• چی آره؟
• جواب پیشنهادت. هرچی فکر کردم، با این که تو با المیرا دوست بودی و المیرا دوست صمیمی من بود و اگه من توی این شرایط به تو آره بگم ممکنه المیرا ناراحت بشه با این حال پیشنهادت رو قبول میکنم. حتی اگر المیرا ناراحتم بشه مهم نیست، چون خودش اشتباه کرده. تو هم دیگه حاضر نیستی دوباره با المیرا باشی، پس چرا من فرصت دوستی با تورو به خاطر هیچ از دست بدم.
من که توی اون دو روز کلی فکرهای منفی برای خودم کرده بودم با شنیدن جواب صریح و قاطع و مثبت ماریان نزدیک بود قلبم از توی سینم بزنه بیرون. به هر زحمتی که بود خودم رو کنترل کردم و گفتم: ممنونم، امیدوارم بتونیم در کنار هم روزا و لحظات خوش و خاطره سازی داشته باشیم. دستم رو برم جلو و بدون این که توجهی به این موضوع داشته باشم که توی محوطه مجتمع ایستاده ایم و ممکنه کسی مارو ببینه دست ماریان رو گرفتم و آوردم بالا و بوسه ای روی اون زدم و تو چشمای ناز مشکی ماریان خیره شدم. همیشه یه شیطنت خاص ته نگاههای ماریان دیده میشد که اون رو دوست داشتنی تر و خواستنی تر میکرد. دست کردم توی جیبم و یه تکه کاغذ در آوردم و با خودکاری که روی جاسوئیچیم بود شماره اطاق خودم رو براش نوشتم و دادم بهش.(مدتی بود که یه خط جدید خریده بودیم و پدرم اون رو مستقیم به اطاق من وصل کرده بود.)
از هم خداحافظی کردیم و قرار شد ساعت 3 بعد از ظهر ماریان برای من زنگ بزنه. حسن دوستی با ماریان این بود که اولاً، ماریان یه دختر مسیحی بود و خوانواده اونها مشکلی در این نمیدیدند که ماریان با یه پسر دوست باشه. دوماً، با این دوستی هم المیرا ادب میشد و هم آرش بیشتر حرس میخورد. چون آرش هم تا اونجایی که من خبر داشتم مدتی دنبال ماریان بود تا باهاش دوست بشه. ولی به هر دلیلی که آخر هم من نفهمیدم ماریان بهش جواب رد داده بود. شاید چون برادر دوستش بود و یا شاید چون آرش با آدمای ناجوری دوستی داشت که شهرت خوبی تو محله نداشتند.
من خوشحال از گرفتن جواب مثبت از ماریان سوار ماشین شدم که اون روز پدرم با خودش نبرده بود و زدم بیرون. ساعت حدود 30/1 بعداز ظهر رسیدم خونه. ناهار خوردم و رفتم توی اطاقم و منتظر تلفن ماریان شدم. ساعت حدود 2 بود که تلفن زنگ زد. با خودم گفتم حتماً افشین یا حمیده. قرار ما ساعت 3 بود. گوشی رو برداشتم و گفتم: بله، بفرمایید.
صدای ناآشنای یه دختر از پشت خط گفت: سلام،آقا پدرام؟
• بله، پدرام هستم. شما؟
• من رونمیشناسی؟
• نخیر، به جا نمیارم.
• خوب، حق داری آخه صدای من رو زیاد نشنیدی.
• خانوم یا امرتون رو بفرمایید یا مزاحم نشید.
• چه بداخلاق. عصبانی نشو بابا. من ملینا هستم.
• ملینا؟ دوست دختر حمید؟
• بله، حالا شناختی؟
• بله، ولی فکر نمیکنی اشتباهی زنگ زدی؟ اینجا خونه حمید نیست منم حمید نیستم.
• فرقی نمیکنه، پسر، پسره دیگه.
• Oh my god ، دوکلام هم از مادر عروس بشنوید. ولی هر کسی برای خودش اسمی داره و دل هر کس مال خودشه. اسمها و دلها که یکی نیست.
• فیلسوف هم که هستی.
• میشه بری سر اصل مطلب. من کار دارم و منتظر تلفن هستم.
• منتظر تلفن کی؟ دوست دخترت؟
• میتونی این جوری فرض کنی. حالا کارت رو میگی یا قطع میکنی؟
• خوب بابا، من رو بگو که تورو مورد اطمینان دیدم و میخواستم بهم کمک کنی.
• نظر لطفته، ولی من اگه میتونستم به کسی کمک کنم اول به خودم کمک میکردم.
• راستش میخواستم یه خورده با حمید صحبت کنی.
• راجع به چی؟
• ببین، من هر وقت میرم خونه حمید اون میخواد به من دست درازی کنه و ازم کام بگیره.
• خوب؟
• خوب من نمیخوام همچین رابطه ای با حمید داشته باشم.
• خوب پس چرا میری خونشون. اگه قرار به حرف زدنه همون از پشت تلفن حرف بزنید.
• خوب آخه حمید میخواد. البته به نظر من هم صحبت رودررو لطفش بیشتره.
• اگه حمید رو دوست داری و احساس میکنی اون هم تورو دوست داره خوب چه اشکالی داره از باهم بودن لذت بیشتری ببرید.
• راستش من اونقدر به حمید علاقه ندارم که بخوام خودم رو همه جوره در اختیارش بذارم.
• خوب این رو بهش بگو. اون هم معطل نگه ندار.
• راستش من میخواستم این کار رو تو بکنی و از طرف من بهش بگی.
• شرمنده، اون وقت فکر میکنی حمید درمورد من چه فکری میکنه؟ فکر میکنه من مخ تورو زدم و تورو میخوام برای خودم.
• خوب مگه اشکالی داره؟
• چی؟ اینکه حمید اینجوری فکر کنه یا اینکه من تورو برای خودم بخوام؟
• هردوش، البته دومی بیشتر.
من که از تعجب احساس میکردم روی سرم شاخ دراومده با خودم فکر کردم به هم خوردن رابطه من با المیرا چه پربرکت بود برای من. اول که ماریان و بعد سلاله و حالا هم ملینا. خدا بعدیها رو به خیر بگذرونه.
گفتم: ببین تو دختر زیبایی هستی و هر پسری دوست داره که با دختری مثل تو دوست بشه ولی تو دوست دختر حمید هستی و حمید هم توست صمیمی منه. اولاً من باید موضوع رو باحمید در میون بذارم و دوماً، باید کمی فکر کنم.
• باشه، من دوباره فردا زنگ میزنم که جواب رو ازت بگیرم. الان پدرم اومد خونه. نمیتونم حرف بزنم. خدانگهدار.
• بدرود.
عجب داستانی بود؟ از یه طرف من هنوز احساس میکردم که باید فقط با یه دختر دوست باشم و اگه غیر از این باشه معنیش اینه که در رفاقت خیانت کردم و از طرفی از هیچ کدوم از این دخترها نمیشد گذشت. هر کدوم به نوعی خواستنی بودند. ماریان با اون چشمای شیطونش, سلاله با اون شهوت و از همه مهمتر باز بودن راهش و حالا هم ملینا با اون نگاه حشری و اندام سکسیش. احساس میکردم مثل کلاف سردرگمی شدم که اصلاً نمیشه سر نخش رو پیدا کرد.
سر ساعت 3 بود که تلفن دوباره زنگ زد. گوشی رو برداشتم. ماریان بود. گفت: الو، سلام.
• درود. خوبی؟
• مرسی، میشه یه سؤال بپرسم؟
• بگو.
• چرا تو به جای سلام میگی درود؟
• خوب چون سلام کلمه عربیه و درود فارسی. من خیلی دوست دارم که زبان فارسی از واژه های عربی خالی بشه ولی اونقدر عربی وارد زبون ما شده که امکانش نیست کاملاً فارسی صحبت کنیم. ولی به هر حال در بعضی موارد که معادل فارسی هست سعی میکنم از کلمه فارسی استفاده کنم. مثل سلام و خداحافظ که میشه بجاش گفت: درود یا بدرود.
• خوبه، نژاد پرست هم که هستی.
• نژاد پرست نه به اون معنی. ولی خیلی دوست دارم ما ایرانی ها به اصل خودمون برگردیم.
• بگذریم. نیم ساعت پیش زنگ زدم. اشغال بودی.
• آره، داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم.
• دختر بود؟
• فرض کن آره، چطور؟
• هیچی، ولی اگه دختر بود پس چرا به من پیشنهاد دوستی دادی؟
• خوب مگه همه دوستیها و رابطه ها یه جورند؟ من ممکنه با دخترای زیادی رابطه داشته باشم ولی قرار نیست همه رابطه هام مثل رابطه ام با تو باشه. درسته؟
• شاید، ولی ممکنه توی ابن همه رابطه دوتا رابطه شبیه هم پیدا بشه.
• ببین ماریان، ما قراره با هم دوست باشیم و از دوستیمون لذت ببریم. قرار نیست باهم ازدواج کنیم. درسته؟ پس بهتر نیست با دوری از گیر دادنهای بیخود دوستیمون رو لذت بخش کنیم؟
• یعنی اگه منم به غیر از تو با پسر دیگه ای رابطه داشته باشم تو اعتراضی نمیکنی؟
• من وتو باهم دوستیم و نه من میتونم به تو امر کنم که با هیچ پسر دیگه ای رابطه نداشته باش و نه تو. مگه اینکه ازدواج بکنیم. اگه تو بدون اینکه من رو دور بندازی و رابطت رو با من قطع کنی با پسر دیگه ای رابطه داشته باشی من نمیتونم اعتراضی کنم ولی اگه به خاطر یه پسر دیگه زیر عهد و قرار و حرفهات بزنی و من رو مثل المیرا بفروشی، خوب، طبیعی که ناراحت میشم.
• خوبه، خیلی اروپایی فکر میکنی.
• خوب، به نظر من درستش همینه. حالا میخواد اروپایی باشه، میخواد ورامینی.
• بگذریم، من تسلیم. منم سعی میکنم مثل تو فکر کنم، چون فکر میکنم اینجوری خیلی از حساسیتها از بین میرند.
• درسته، خوب دیگه حرفای فیلسوفانه بسه. عصر چکاره ای؟
• بیکار. چطور؟
• دوست داری باهم بریم بیرون؟
• بیرون؟
• آره، من ماشین رو برمیدارم و میریم بیرون.
• نه، گیربازاره، میگیرنمون.
• نه بابا، میریم یه جایی که زیاد گیربازار نباشه.
• نمیدونم، من ساعت 5 بهت زنگ میزنم. ببینم تا اون موقع اوضاع از چه قراره.
• باشه، پس من منتظرم. نکاریا.
• من اهل سرکاری نیستم.
• OK ، پس منتظرم.
• باشه، خدا... ببخشید، بدرود.
• خوبه راه افتادی. بدرود.
گوشی رو که گذاشتم بلند شدم و رفتم تو هال و به پدرم گفتم: بابا، امروز عصر میتونم ماشین رو بردارم.
• آره، من جایی نمیخوام برم. کجا میخوای بری؟
• میخوام برم بیرون یه دوری بزنم.
• تنهایی؟
• حالا، بالاخره یکی رو پیدا میکنیم که تنها نباشیم.
• خوبه، ولی مواظب باش. هم تورانندگی وهم ... .
• میدونم بابا، خیالت راحت باشه.
ساعت پنج بالاخره رسید وماریان سر ساعت زنگ زد.
• الو، سلام.
• سلام خانومی، همیشه سر وقت. از این اخلاقت خیلی خوشم میاد
• ممنون، اگه بگم نمیام، ناراحت میشی؟
• از دست تو نه ولی از شانس خودم آره.
• خوب پس برای این که شانست رو زیاد بد و بیراه نکنی، میام.
• باز خوبه دلت برای شانس من سوخت، وگرنه من مجبور بودم برم تمام صابونایی که به دلم زده بودم بشورم.
• مسخره ای تو، من میرم سر کوچه منتظرت میشم. نمیخوام تو مجتمع کسی مارو باهم ببینه.
• باشه عزیزم، منم الان راه میوفتم.
سریع شال و کلاه کردم و ماشین رو آتیش کردم و راه افتادم. سر کوچه ماریان رو دیدم که ایستاده. ترمز زدم و ماریان سریع سوار شد و منم گازش رو گرفتم و از محله دور شدیم. ماریان یه آرایش ملایم و زیبا کرده بود و بوی عطرش داشت من رو دیوونه میکرد. سعی میکردم از کوچه پس کوچه ها برم تا زیاد تو دید نباشیم و یه وقت بهمون گیر ندن.(اینم شد مملکت؟!!!)
همینطور که داشتم رانندگی میکردم یه لحظه متوجه شدم که گرمی دستی رو روی دستم که روی سر دنده بود احساس میکنم. نگاه کردم و دیدم ماریان بدون اینکه به من نگاه کنه دستش رو گذاشته روی دستم. وقتی که متوجه شد که من دارم نکاهش میکنم، بدون اینکه نگاهش رو برگردونه یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: حواست به رانندگیتون باشه آقا، کار میدی دستمونا.
• ای شیطون، حالا من زبل و شیطونم یا تو؟
• تو.
• چرا؟ بازم من شیطونم؟
• برو، من که میدونم تو با المیرا چه شیطنتهایی کردی. این که من دستم رو گذاشتم روی دستت شیطنته یا اون کارایی که تو با المیرا کردی؟
• مگه المیرا برای تو تعریف میکرد؟
• از سیر تا پیازش رو. اونم با آب و تاب فراوون. چنان تعریف میکرد که آب دهن آدم راه میافتاد.
• خوبه، پس تو هم از اینجور شیطنتها خوشت میاد، نه؟
• به موقع و به جاش آره. کیه که از این جور شیطنت ها دوست نداشته باشه؟
• خیلی از دخترا در رابطشون با پسرا میگن که از رابطه سکسی خوششون نمیاد.(البته سکسیش رو آروم گفتم که ببینم عکس العمل ماریان چیه)
• خوب، اونا یا مریضند که باید خودشون رو به پزشک معرفی کنند، یا اِفه چُسی میاند برای اینکه بگند ما پاکیم و اهل اینجور رابطه ها نیستیم و خلاصه تو مایه های عشق پاک سیر میکنیم.
• یعنی هر کی از این رابطه ها خوشش بیاد و داشته باشه نا پاکه؟
• نه، البته به اندازش، بعضی ها دیگه شورش رو در میارند. هر جا میرسند و به هر کی که میرسند بند رو آب میدن و تا ته تهش میرند. اینجور رابطه ها جای مناسب و طرف مناسب میخواد نه هرجا و با هرکس.
• همین روشن فکریت من رو کشته دیگه.
باهمون دستش که روی دستم بود یه ضربه روی دستم زد و گفت: تو این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟
• هیچی، احتمالاً هنوز نتونسته بودم بهت پیشنهاد دوستی بدم و هنوز تو خماریت مونده بودم.
• ای بد جنس کلک.
ساعت حدود 7 بود. بعد از کلی پرسه زدن تو خیابونا و کوچه پس کوچه ها باهم رفتیم توی یه کافی شاپ که یه گوشه دنج از میدون آرژانتین بود و معمولاً پاتوق دخترو پسرایی مثل ما بود که دنبال یه جای آروم و کم دید میگشتند تا ساعتی رو با هم باشن و بگن و بخندن. یه ساعتی اون جا بودیم و بعد به پیشنهاد من رفتیم ساختمون آفتاب تا پیتزا بخوریم. بعد از خوردن پیتزا حرکت کردیم به سمت خونه. ساعت حدود یازده بود که رسیدیم سر کوچه. من نگه داشتم و یه نگاه یه ماریان کردم. محله آروم و خلوت بود و پرنده پر نمیزد. ماریان هم به من خیر شده بود. انگار میدونست که ازش چی میخوام. آروم دستم روانداختم دور گردنش و صورتم رو بهش نزدیک کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد. فقط تو چشمام زل زده بود. آروم لبهام رو روی لبهاش گذاشتم. اون موقع بود که چشمای نازش رو بست و شروع کردیم به لب گرفتن. برای دو سه دقیقه نفهمیدم کجا هستم. بعد ماریان که انگار خجالت کشیده بود سرش و انداخت پایین و آروم گفت: ازت خیلی ممنونم، شب خیلی خوبی بود.
• من ازت ممنونم که امشب با من بودی به منم خیلی خوش گذشت، مخصوصاً این ده دقیقه آخرش.
• ای بدجنس، من همینجا پیاده میشم.
• باشه منم همینجا میمونم تا تو بری توی مجتمع بعد حرکت میکنم.
ماریان سریع یه بوسه روی لبم نشوند و گفت: بدرود.
• بدرود، شیطون بلای من.

# : 17 Sep 2007 17:14


پدرام عزیز
دارم داستانتو دنبال میکنم . خیلی خوب داری مینویسی . آفرین
ولی حسابی شیطونیها .!
منتظر هستم

باد

badetoofande@yahoo.com
# : 18 Sep 2007 02:03


درود؛
باد عزیز؛
ممنونم که داستانم رو دنبال میکنی و امیدوارم که از خوندن نوشته های من لذت ببری و اگر نظری هم داری تا نوشته هام بهتر بشه، برای بنویسی.

King Of SEX

# : 18 Sep 2007 23:52


kingofsex2007
خوب مینویسی.....
منتظر ادامش هستم.....

چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 19 Sep 2007 01:31


آقا خوب چیه ؟
این داستان عالیه ...........حرف نداره
من تقریبا همه ی داستان های این سایت رو خوندم و این یکی از بهترین ها بووده
فقط اگه زود تر آپ کنی ممنون

# : 19 Sep 2007 02:18


درود؛
از همه دوستانی که وقت گذاشتند و تاپیک من رو خوندن و من رو شرمنده کردند ممنونم و با این که مشغله کاریم خیلی زیاده ولی سعی میکنم سریعتر و بیشتر بنویسم. درضمن خودم میدونم که در نوشته های من اشکالاتی وجود داره که هم عذر میخوام وهم از دوستان عزیز میخوام که اگر ایرادی در نوشته هام میبینند برای من پست بزنند تا من بتونم بهتر و بی نقص تر بنویسم و خوانندگان عزیز هم بیشتر لذت ببرند.
بدرود.

# : 19 Sep 2007 02:21


درود بر hackerM عزیز؛
از تعریفت خیلی ممنونم و امیدوارم که از نوشته هام لذت برده باشی ولی من خودم فکر میکنم خیلی باید سعی کنم تا اونجوری که تو گفتی ((عالی)) بنویسم.

# : 19 Sep 2007 17:26


قسمت ششم: برسر چندراهی
صبح زود بود. با اینکه شب قبل از فکر و خیالهایی که در سرم بود و من رو گیج میکرد دیر خواببیده بودم ولی زود بیدار شدم و هنوز چشمام درست باز نشده بود که دوباره کوهی از افکار مختلف روم هوار شد و احساس کردم مغزم زیر این بار داره له میشه. بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. پدرم طبق معمول زود بیدار شده بود و میز صبحانه رو چیده بود.
• درود بابا.
• صد درود، مرد کوچیک خونه.
• فکر نمیکنم زیادم کوچیک باشم. 20 و خرده ای سالمه ها.
• اوه، ببخشید. یعنی الان بزرگ شدی؟
• خوب، اینجوری فکر میکنم.
• اگه 50 سالتم بشه بازم برای من پدرام کوچولویی. راستی، چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
• نمیدونم. فکرم مشغوله.
• خوبه، تو فکر هم داری؟
• اِاِاِاِ، بابا، اذیت نکن دیگه. دارم جدی حرف میزنم.
• ببخشید، نمیدونستم تو جدی هم میتونی باشی.
• بابا!! (با عصبانیت)
• تسلیم.(با دستای بالا) خوب، حالا فکرت رو چی مشغول کرده؟
• نمیدونم چجوری بگم. بعد از جریان آرش اتفاقات و موقعیتهای جدیدی برام پیش اومده که هر کاری میکنم باهم جفت و جور نمیشند.
• منظورت از جریان آرش، همون جریان المیراست دیگه! نه؟!!
• خوب حالا، جریان المیرا. گیر میدیا.
• خوب؟!!!
• خوب، خوب دیگه. تو این چند روز افراد جدیدی سر راهم قرار گرفتند که تصمیم و انتخاب رو برام سخت کردند.
• آهان، گرفتم. دخترا ولت نمیکنند. صف کشیدند تا تو یکیشون رو انتخاب کنی.
• ای بابا، مثل اینکه شما نمیخواید موضوع رو جدی بگیرید.
• خیلی خوب، باهات شوخی کردم تا هم خواب از سرت بپره و هم از اون حال و هوای سردرگمی در بیای. ازت نمیپرسم کی و کِی و کجا؟ فقط چندتا موضوع رو بهت میگم که اگر اونها رو کنار هم بذاری و ازشون استفاده کنی میتونی از این سر در گمی در بیای.
• معما طرح میکنی؟
• تو اینجوری فرض کن. چون وقتی یه معما رو حل میکنی از اونجایی که روش فکر میکنی موضوع و محتواش تو ذهنت میمونه. خوب، حواست جمع هست یا بذارم برای یه وقت دیگه؟
• نه، حواسم جمع شماست.
• بسیار خوب. 1- تا موقعی که ازدواج نکردی خودت رو پابند و مقید یه دختر نکن. 2- سعی کن با هر دختری اونجوری رفتار کنی که انتظار داره، البته نه اینکه دربست مطیعش بشی، منظورم اینه که به فراخور روحیات و علایق طرف مقابلت دقت کن و اونهایی رو که هم برای تو و هم برای اون ضرر و یا عواقب بد نداره مد نظرت قرار بده تا دوستی و رابطتون لذت بخش بشه. 3- بعضی افراد ارزش دوستی ندارند، پس سعی کن ازشون دوری کنی. مثلاً به خاطر انتخاب ماریان به عنوان دوست دختر جدیدت خوشم اومد چون دختر فهمیده و با کلاسیه و خانواده خوبی هم داره. 4- دردام احساساتت گیر نکن و سعی کن همیشه و در هر شرایطی منطقت رو روشن نگه داری. 5- هیچوقت طرف مقابلت رو مجبور به کاری نکن که دوست نداره و مطمئن باش اگر طرفت از روی اجبار باعث لذت تو بشه ممکنه در کوتاه مدت برات لذتبخش باشه ولی بعد یا برات ایجاد دردسر میکنه و یا تورو دچار وجدان درد میکنه.
• یعنی اگه من هم زمان با چند دختر دوست باشم، خیانت نکردم؟
• نه، چون تو فقط با اون دخترها دوستی. مثل اینکه تو چون با افشین دوستی دیگه نباید با حمید دوست باشی. منطقی نیست. فقط رابطه ای که بین تو و یه دختر وجود داره از بعضی نظرها با رابطت با یه پسر فرق میکنه. اگر ازدواج بکنی مسئله فرق میکنه. تا موقعی هم که آمادگی ازدواج رو نداشته باشی مطمئن باش پیش نمیاد.
• از کجا باید بدونم آمادگیش رو دارم یا نه؟
• ببین، از نظر ظاهری وقتی که تونستی به تنهایی یه خانواده رو اداره کنی آمادگی ازدواج رو داری، ولی از نظر باطنی، زمانی میرسه که تو احساس میکنی دیگه روابط معمولی با چند دختر تورو راضی نمیکنه و دوست داری کسی رو داشته باشی که مال خودت باشه و تو هم مال اون باشی و از رابطه با چند دختر که امروز هستند و ممکنه فردا نباشند خسته میشی. اون وقته که تنها ازدواج میتونه مشکلت رو حل کنه. البته امیدوارم وقتی به فکر ازدواج بیفتی که هم تجربه و آمادگی باطنی داشته باشی و هم توانایی ظاهری.
• مطمئن باش، من فعلاً میخوام از جوونیم لذت ببرم.
• خوبه، درستش هم همینه. البته باید مواظب باشی، چون سر راهت چاه و چاله زیاده. سعی کن همیشه با چراغ روشن حرکت کنی. در ضمن از چند چیز دوری کن: 1- دوست بد. 2- زن شوهردار. 3- دخانیات. 4- مصرف بیش از حد مشروبات الکلی. 5- انحرافات جنسی. همیشه سعی کن در هر جریانی از راه طبیعیش وارد بشی تا تو دردسر نیفتی. حالا هم صبحونت رو بخور تا جون بگیری و بتونی با چندتا دختر کشتی بگیری.
• بابا، تیکه میندازی؟
• تیکه چیه؟ خودت گفتی دخترا برات سینه چاک میکنند.
• من کی گفتم؟
• حالا، فقط مواظب باش بیشتر از ظرفیتت سوار نکنی.
• خیلی بدجنسی بابا.
صبحونه رو کامل نخورده بودم که تلفن اطاقم زنگ زد. بلند شدم و درحالی که هنوز داشتم لقمه رو میجویدم رفتم و گوشی روبرداشتم.
• سلام، آقای سحرخیز.
• درود، شما؟
• مثل اینکه هنوز خوابیا. اول بیدار شو، بعد لقمت رو غورت بده، بعدم حواست رو جمع کن تا یادت بیاد من کی هستم. مثل اینکه دور و برت دختر زیاده که قاطی میکنی و نمیتونی درست صداها روتشخیص بدی.
• تو خواب و خوراک نداری مگه دختر؟ صبح کله سحر نگفتی مردم خوابند؟ بدبخت حمید چی میکشه از دست تو؟
• اِاِاِاِاِاِ، چه عجب، حضرت اشرف دوگولشون کار کرد و ما رو به جا آوردند؟!!!!
• خوب حالا، مزه نریز. چیه صبح به این زودی زنگ زدی نذاشتی صبحونم رو میل کنم؟
• حیف که نه حال کل کل دارم نه وقتشو. چی شد؟ فکرات رو کردی عروس خوانوم؟
• اولاً، عروس خانوم عمّته. دوماً، اول باید موضوع رو با حمید در میون بذارم، بعد تازه اگه حمید بیخیالت شد من فکر کنم.
• اوووووووووووووووووه، چقدر کلاس میذاری بابا، فکر کردی نوبرش رو آوردی؟ چیزی که زیاده پسر. همچین ناز میکنه انگار آلن دلونه. دنیا رو ببین تو روخدا! همه چیز وارونه شده. من، یه دختر ناناز و ترگل ورگل باید بیام منت یه پسر کج و کوله رو بکشم.
• کج و کوله، آره، خدا از ته دلت بشنوه. بعدشم، مگه من نامه فدایت شوم برات فرستادم و ازت خواستم که به من زنگ بزنی؟ خودت راست کردی به حمید کیر بزنی و بیای رو مخ ما با دمپایی ابری پیاده روی کنی.(راستش اونقدر از حرفش حرصم گرفته بود که یه لحظه یادم رفت که با ملینا دارم حرف میزنم و هنوز اونقدر باهاش خودمونی نشدم که شوخی های ناجور بکنم و حرفای خارج از محدوده بزنم)
• خیلی بی ادبی، فکر میکردم که خیلی با کلاستر از این حرفا باشی.
با اینکه میدونستم سه کردم ولی خودم رو از تک وتا ننداختم و گفتم: صبح کله صحر زنگ زدی رو اعصاب من داری چهار نعل میدویی، تازه انتظار داری باهات با کلاس رفتار بشه. تابستونه، صبح زودم هست، کلاس ملاس تعطیله. درضمن مگه دروغ میگم؟ میخوای حمید رودست به سر کنی.
• گفتن داریم تا گفتن. بگذریم، من طبعم بالاتر از این هستش که با این چیزا ازت ناراحت بشم.
• از اولم میدونستم سریشتر از این حرفایی.(خیلی دوست داشتم یه جوری دست به سرش کنم. چون هم دوست دختر حمید بود، هم خواهر سلاله بود و اینجوری که به نظر میرسید خیلی هم کنه بود)
• ببین پدرام، من یه بدی دارم، اونم اینه که وقتی از چیزی یا کسی خوشم بیاد باید هر طور شده به دستش بیارم. پس سعی نکن من رو قلاب سنگ کنی.(نه خیر، طرف خیلی کلیدتر از اینه که بشه با حرف بپرونیش)
من که منتظر بودم تا ماریان زنگ بزنه و باهاش صحبت کنم(چون قرار بود هر روز به محض اینکه ماریان بیدار شد به من زنگ بزنه تا برنامه اون روز رو با هم هماهنگ کنیم) برای اینکه ملینا شاخ رو بکشه گفتم: خوب دیگه، شوخی بسته. جدی، من امروز با حمید در مورد توصحبت میکنم و بعد بهت زنگ میزنم.
• ساعت چند؟
• بعد از ظهر بین ساعت 4 تا 5 منتظر باش.
• باشه. فقط سرکار نذاریا.
• نه، من هر عادت بدی داشته باشم این یه عادت رو ندارم.
• باشه، من منتظرم.
• پس فعلاً، بدرود.
• خداحافظ.
گوشی رو که گذاشتم و تو دلم گفتم: کاش به جای ملینا سلاله زنگ میزد تا شاید بتونم یه صفای دیگه باهاش بکنم. هنوز مزه اون سینه های سفید و تپل سلاله زیر دندونم بود و پدرام کوچیکه هم بدجوری بیتات شده بود.
ساعت 9 بود که ماریان زنگ زد. برای ساعت 10 قرار گذاشتیم تا با هم بریم بیرون. قرار شد من یه تاکسی تلفنی بگیرم و سر کوچه منتظر ماریان بشم. مثل همیشه سر ساعت ماریان پیداش شد. من قبل از اون یه تماس با حمید گرفته بودم و بهش گفته بودم شاید من و دوست دخترم بیایم خونتون. از اونجایی که پدر و مادر حمید هر دو شاغل بودند و برادر حمید هم تا ساعت 2 بعد از ظهر کلاس تقویتی بود، خونه حمید اینا از صبح تا ساعت دو و نیم سه مکان بود تازه اگر هم کسی سر میرسید اطاق حمید یه در خروجی مستقل داشت که راحت میشد ازش خارج شد و فرار کرد. بعد از یک ساعت دور زدن تو خیابونها و کمی خرید که ماریان کرد به خونه حمید رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم و من کرایه رو حساب کردم. همون دری رو که به اطاق حمید باز میشد زدم و بعد از باز شدن در رفتیم تو. حمید بعد از چند دقیقه که با ما بود با اشاره من و به بهانه اینکه میخواد تلفن بزنه از اطاق خارج شد و ما رو تنها کجاست. ماریان روی مبل راحتی نشسته بود و منم لبه تخت. ماریان به محض وارد شدن مانتو و روسریش رو درآورده بود و با شلوار لی و یه تاپ سفید آستین حقله ای که تنش بود چشم هر بیننده ای رو به خودش جلب میکرد. یه تینیجر به تمام معنا بود. با همون چشمای درشت و شیطونش به من نگاه میکرد و آتیش هوس رو در من شعله ورتر میکرد. میخواستم هر چه زودتر اون بدن سفید و متناسب و خواستنی رو بدون فاصله حتی پارچه لباسهامون در آغوش بگیرم و گرمای پوست مرمریش رو روی پوست تنم احساس کنم. بعد چند دقیقه سکوت و در و بدل کردن نگاههای معنی دار بالاخره ماریان گفت: اومدیم اینجا بشینیم همدیگه رو نگاه کنیم؟
• خوب، میخوای پاشیم همدیگه رو نگاه کنیم؟
• پرفسور، منظورم نشستن نبود نگاه کردن بود.
• آهان! خوب، میخوای دراز بکشیم و همدیگه رو نگاه کنیم؟
• ای مسخره.
با دست اشاره کردم که: بلند شو و بیا پیش من.
با اون چشمای هوس انگیزش اشاره کرد که: نه، تو بیا پیش من.
بدون اینکه لحظه ای رو از دست بدم بلند شدم و رفتم روی دسته مبل راحتی نشستم و گفتم: خوب، حالا چکار کنیم؟
ماریان با عشوه خاصی به من نگاه کرد و گفت: شیطونی.!!!
با شنیدن این حرف دیگه طاقت نیاوردم و از روی دسته مبل سر خوردم تو بغلش و تو همون حال لباهام رو روی لباش قفل کردم. لب داغش لبام رو میسوزوند. تو همون حال دست بردم به طرف سینه هاش و از روی لباس سینه های برآمدش رو نوازش کردم وقتی دیدم که هیچ اعتراضی نکرد، فهمیدم که میتونم ادامه بدم. با فشار بیشتری شروع به مالیدم سینه هاش کردم. با اینکه سینه های نسبتاً بزرگی داشت ولی سفت و شق و رق بودند، طوری که من برای یه لحظه فکر کردم سینه هاش رو عمل کرده و پروتز گذاشته. آروم همونطوری که بدنش رو از روی لباس لمس میکردم دستم سور خورد به طرف کسش. اما بازم هیچ عکس العملی ندیدم و کماکان چشمای خمار و درشتش رو دوخته بود تو چشمای من و لبهام رو میخورد. معلوم بود که حسابی حشری شده. نفسهاش داغ و تند بود و لپهای سفیدش از شدید شهوت سرخ شده بود. بعد از کمی ور رفتن بلند شدم و تاپش رو از تنش درآوردم. یه سوتین صورتی خوش رنگ بسته بود که منظره سینه هاش رو با اون چاک عمیق بین سینه ها خیلی جذابتر کرده بود. باورم نمیشد تو این مدت کوتاه و تنها در بار دومی که با هم از مجتمع زده بودیم بیرون تونسته باشم خودم رو اونجایی که میخواستم برسونم. شروع کردم به باز کردن دکمه های شلوار لیش و آروم اون رو از پاش درآوردم. چه رونهای سفید و صاف و گوشتی داشت. مثل سنگ مرمر صاف و سفید ومثل پنبه نرم و لطیف.شرتش هم با سوتینش ست بود و رنگ زیباش از لای رونهای خوردنی ماریان خودنمایی میکرد. یهو ماریان با یه چهره جدی از جاش بلند شدو من رو هل داد عقب. یکی دوقدم رفتم عقب. منتظر بودم که بزنه زیر گوشم و لباسهاش رو بپوشه و بزنه بیرون. اومد طرفم و همونطور که خیلی جدی تو چشمام نگاه میکرد دستش رو انداخت لای پای من و تخمام رو گرفت و یه فشار داد. با اینکه دردم گرفته بود ولی خوشحال بودم. چون فهمیدم که قصد داره ادامه بده . حالا دیگه نوبت اون بود. تو همون وضعیت با همون دستش که تخمام رو باهاش گرفته بود من رو به طرف تخت راهنمایی کرد. منم از خدا خواسته افتادم روی تخت و خودم گذاشتم در اختیار ماریان تا هر کاری که دوست داره بکنه. ماریان آروم اومد روم و نشست روی سینم، طوری که شرتش روبروی دهن من بود. چه بوی عطر توت فرنگی میداد. شروع کردم به لیس زدن شرتش. یه خرده که گذشت از روی سینم بلند شد و دکمه های پیراهن من رو دونه دونه و با کرشمه باز کرد و با نوک ناخنهای بلند و لاک زدش شروع کرد به نوازش سینه و شکمم. من داشتم دیوونه میشدم آستینهای پیراهنم رو درآوردم و منتظر حرکت بعدیش شدم. آروم رفت پایین و دکمه شلوارم رو باز کرد و بعد با دندون زیپ شلوارم رو کشید پایین. اونقدر نفسهاش گرم بود که گرماش رو از روی شرت حس میکردم. شلوارم رو درآورد و با همون شرت نشست روی کیر من و شروع کرد به چرخودن کمر و باسنش در حالی که حرارت و رطوبت کسش رو روی کیرم حس میکردم. تو همون حالا دستش رو برد پشتش و بند سوتینش رو باز کرد واون رو آروم درآورد سینه های توپر و سفید و سفتش مثل دو تا هلو که از شاخه آویزون باشند افتادن بیرون. آروم روی سینه من نیمخیز شد تا سینه هاش روبروی صورت من باشه. بوی عطر نارسیسش من رو گیج کرد. شروع کردم به خوردن سینه هاش. عجب سینه هایی داشت. گرد و تو پر و سفت با نوکهای جوون و برآمده که وقتی میرفت توی دهنم انگار خوش مزه ترین پاستل دنیا رو دادم میک میزنم. همونجورری که داشتم سینه هاش رو میخوردم با کمک خودش شرتش رو از پاش درآوردم و پرت کردم گوشه اطاق. دستام رو گذاشتم روی کپلهاش و شروع کردم به نوازش و مالیدن.رونهای نازش دوطرف بدن چفت شده بود. به هر زحمتی بود شرت رو هم تو همون حالت درآوردم. کیرم چسبید به کسش. مثل این بود که سر کیرم روچسبونده باشم به بخاری. کسش تب کرده بود و از آبی که ترشح میکرد کیرم خیس شد.بعدماریان چرخید و طاقباز افتاد روی تخت و پاهاش رو از هم باز کرد. کس سرخ و گوشتالوش اوفتاده بود بیرون. رفتم سراغ کسش. عطر شرت توت فرنگیش هنوز روی کسش بود و منم مثل اینکه دارم ژله میخورم. صداش در اومد. ناله میکرد . بعضی اوقات سر من رو از خودش دور میکرد و بعد باز ول میکرد. بعد چند دقیقه سرم رو گرفت من رو کشید روی خودش منم همون طور که بدنش رو لیس مزدم رفتم بالا تا رسیدم به سینه هاش. یه خرده از سینه های نازش خوردم. بازم من رو کشید بالاتر تا جایی که کیرم رسید وسط سینه هاش. سینه هاش رو که از آب دهن من خیس شده بود جمع کرد دور کیرم و منم شروع کردم به عقب و جلو کردن. با هر فشاری که میدادم سر کیرم از بالای سینه هاش میزد بیرون و اون هم یه بوس یا یه لیس به سر کیرم میزد. خودش رو کمی کشید پایین و کیرم رو با دوتا دستاش گرفت و شروع کرد به خوردن. طوری میک میزد که احساس میکردم الانه که پوست کیرم ور بیاد. گاهی هم کیرم رو تا ته میکرد توحلقش. معلوم بود که تجربه قبلی داره. منم از این موضوع ناراحت نبودم. بعد از چند دقیقه کیرم رو از تو دهنش درآورد گفت: دیگه طاقت ندارم. من رو بکن.
من با عجب نگاهش کردم و گفتم: از جلو؟!!!!
• آره، زود باش دارم دیوونه میشم.
• آخه،... .
• زود باش، نترس، من دختر نیستم.
چهارچراغم روشن شد. شنیده بودم که دخترای مسیحی خیلی آزادتر از مسلمونا هستند ولی فکر نمیکردم تا این حد. رفتم پایین و وسط دوتا پاش قرار گرفتم. با شک کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و یه فشار کوچیک دادم. یه نفس عمیق کشید و بالش زیر سرش رو چنگ زد. گفتم: مطمئنی؟
• آره، زود باش، کشتی منو.
با فشار بعدی سرکیرم رفت تو کس داغ و تب کردش. اونقدر خیس بود که احساس میکردم کیرم خود به خود داره سر میخوره و میره جلو. بالاخره تمام کیرم تا بالای تخمام رفت تو. خیلی تنگ بود. معلوم بود با اینکه اپنه ولی زیاد از کسش کار نکشیده. شروع کردم به تلنبه زدن. کم کم به سرعتم اضافه میکردم و ماریان هم با بالا رفتن سرعت من صداش میرفت بالاتر. پاهش رو دور کمرم فقل کرده بود و من رو به طرف خودش فشار میداد. تو همون حال افتادم روی سینه هاش و حالا نخور، کی بخور. نمیدونم چند دقیقه بود که تو اون حال میکردمش. جالب این بود که منی که تا اون روز نهایت تا ده دقیقه میتونستم طاقت بیارم بالای ده دقیقه تو همون حال در حال تلنبه زدن بودم و اصلا انگار نه انگار. پاهاش رو باز کردو در حالی که کیرم هنوز توکسش بود با هم چرخیدیم و ماریان بالا قرار گرفت و شروع کرد به بالا و پایین کردن. با هر حرکتش رونا و سینه های نازش میلرزید و با هر لرزش اونا دل منم میلرزید. سینه هاش رو تو دوتا دستم گرفته بودم و می مالیدم و ماریان هم سینه من رو چنگ میزد. معلوم بود که خیلی داره لذت میبره. بعد ماریان بلند شدو برگشت و قبنل کرد. وای، چه باسنی. منم بلند شدم و کیرم رو دوباره گذاشتم دم کسش و هول دادم تو. اونقدر حشری بودم که با تمام قدرت ضربه میزدم. با هر ضربه من تمام هیلکل ماریان،به خصوص کپلهای توپرش میلرزید. حالا دیگه ماریان از شدت شهوت داد میزد. طوری که فکر میکنم صداش تو تمام خونه پیچیده بود. ماریان از زیر با دستش داشت چوچولش رو میمالید. من احساس کردم که دارم به موج لذت میرسم. کیرم رو تا ته کردم تو کس ماریان و نگه داشتم تا ماریان هم به من برسه. دوست داشتم با هم ارضا بشیم. ماریان همونطور که کیر من تو کسش فقل شده بود کسش رو میمالید. کسش اونقدر ترشح داشت که نیازی به تف زدن نداشت. بعد از چند دقیقه بدن ماریان شروع کرد به پیچ و تاب خوردن و صدای جیغ ماریان که از زور لذت بود بلند شد منم شروع کردم به تلنبه زدن تا جایی که احساس کردم دارم خالی میشم. کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو پاشیدم روی کپلهای ماریان که از بس مالیده بودم و چنگ زده بودم سرخ شده بود. ماریان هنوز داشت نفس نفس میزد. سریع چندتا دستمال برداشتم و آبم رو از روی کونش پاک کردم و خودمم ولو شدم روی تخت. ماریان هم همونطور دمر افتاد روی تخت و چشماش روبست. نمیدونم چتد دقیقه تو اون حال گذشت. با صدای در به خودم اومدم و بلند شدم و شرتم رو پوشیدم و رفتم درز در اطاق رو باز کردم. حمید گفت: خسته نباشی. صداتون تا هفتا محل اون طرفتر میرفت. من صدای ضبط رو بلند کردم که صداتون بیرون نره.
تازه متوجه صدای بلند ضبط شدم که بدبخت داشت خودش رو جر میداد. گفتم: ببخشید، ولی خودت که میدونی، دست خودمون نبود.
• میدونم، میدونم، همیشه بار مشکلات تو روی دوشای منه.
• خفه بابا، تا یه خورده تحویلش میگیرم فکر میکنه تویله مال اونه. حالا هم اینجا وانستا. بدو برو یه شربتی آبمیوه ای چیزی آماده کن، من و خانوم خیلی تشنمونه.
حمید یه بیلاخ نشون داد و کوتاه اومد و رفت. من و ماریان لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم توی هال. من افتادم روی مبل و ماریان هم روی یه مبل دیگه ولو شد. حمید از آشپزخونه با سه تا لیوان آبمیوه اومد بیرون و سینی رو گذاشت روی میز. من یهو یاد ملینا افتادم. رو به حمید کردم گفتم: راستی یه دقیقه بیا تو اطاق کارت دارم ... .

((ادامه دارد))

# : 20 Sep 2007 00:20


kingofsex2007


چه دردیست در میان جمع بودن.....
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 77 . 78 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB