صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / <<<<@ از پدرام کوچولو تا King Of SEX @>>>> (فهرست و دسترسی سریع در صفحه اول)
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 77 . 78 . >>
نویسنده پیام
# : 12 Sep 2007 18:35 | ویرایش بوسیله: kingofsex2007


آشنایی با نویسنده:
درود بر تمامی خوانندگان عزیز و گرامی؛
من در ابتدا می خواستم فقط خاطرات سکسی خودم را برای شما عزیزان بازنویسی نمایم، ولی بعد به پیشهاد یکی از دوستان تصمیمم عوض شد و بهتر دیدم که خلاصه ای از زندگینامه خود البته از سنین نوجوانی تا کنون را برای شما بنویسم. امید آن که از خواندن این خاطرات داستان گونه لذت ببرید و شاید هم پند و تجربه ای بیندوزید.
ابتدا لازم میدانم خودم را معرفی نمایم تا بیشتر با حال و هوای داستان آشنا شوید. من پدرام هستم و 32 سال سن دارم. متولد تهران هستم و لیسانس ریاضی کاربردی. البته مانند بسیاری دیگر در ایران کار آزاد دارم که اصلا با رشته تحصیلیم همخوانی ندارد. فرزند اول خوانواده پدریم هستم و یک برادر و یک خواهر دارم.
من فردی هستم لائیک، گرچه از خوانواده ای مسلمان هستم. برای اعتقادات افراد احترام قائل هستم و در مقابل انتظار دارم که دیگران هم همین رویه را در مورد اعتقادات من داشته باشند، انتظاری که به ندرت در مملکت ما برآورده می گردد.
من زندگی سکسی خود را از سن 17 سالگی شروع کردم. البته لازم به ذکر است که من از سن 13 سالگی بالغ شدم و نوع نگاهم به دخترها تغییر کرد که اگر نوشته های مرا دنبال کنید از جزئیات بیشتر آگاه میشوید.
امیدوارم نوشته های مرا بخوانید و لذت ببرید و در عین حال با نظرات و پیشنهادات خود مرا تشویق و راهنمایی نمایید تا بهتر و بیشتر بنویسم.
با تشکر؛
پدرام؛
20/06/1386.
بدرود.


دوستان عزیز، برای این که دست رسی به قسمتهای مختلف داستانم برای شما خوبان راحتتر بشه، لینک صفحاتی که قسمتهای داستان در اونها قرار داره رو براتون میذارم. امیدوارم با این روش راحتتر بتونید داستان من رو دنبال کنید و من رو از نظرات خوب خودتون بهرمند کنید.

لیست لینکهای داستان:

صفحه 1 - قسمتهای اول تا چهارم، در همین صفحه اول موجود هستند.
صفحه 3 - قسمت پنجم: زندگی زیبا میشود. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_2.html
صفحه 3 - قسمت ششم: بر سر چندراهی. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_2.html
صفحه 4 - قسمت هفتم: دست و دلبازی یه رفیق. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_3.html
صفحه 5 - قسمت هشتم: یک شب به یاد ماندنی. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_4.html
صفحه 6 - ادامه قسمت هشتم. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_5.html
صفحه 6 - قسمت نهم: اولین حموم سکسی. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_5.html
صفحه 7 - قسمت دهم: فصلی تازه. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_6.html
صفحه 8 - ادامه قسمت دهم. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_7.html
صفحه 8 - قسمت یازدهم: دانشگاه و عشق و حال. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_7.html
صفحه 10 - قسمت دوازدهم: عشق یا حماقت؟ http://www.avizoon.com/forum/2_41520_9.html
صفحه 12 - قسمت سیزدهم: دادن مژده و گرفتن مژدگانی!! http://www.avizoon.com/forum/2_41520_11.html
صفحه 14 - قسمت چهاردهم: "عشق یا حماقت" نه " عشق یا نامردی". http://www.avizoon.com/forum/2_41520_13.html
صفحه 17 - فسمت پانزدهم: تابستانی پربار. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_16.html
صفحه 20 - قسمت شانزدهم: عطر دل انگیز نسترن. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_19.html
صفحه 21 - قسمت هفدهم: باغ هلو. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_20.html
صفحه 22 - قسمت هجدهم: یه دختر روس. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_21.html
صفحه 24 - قسمت نوزدهم: مار زخمی. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_23.html
صفحه 25 - ادامه قسمت نوزدهم. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_24.html
صفحه 27 - قسمت بیستم: تا حالا ماهی سفید روسی خوردید؟ http://www.avizoon.com/forum/2_41520_26.html
صفحه 29 - قسمت بیست و یکم: رشت، شهر دختر خوشگلا. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_30.html
صفحه 37 - قسمت بیست و دوم: دهکده ساحلی. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_38.html
صفحه 48 - قسمت بیست و سوم: مرداب انزلی و نازک سرا. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_47.html
صفحه 62 - قسمت بیست و چهارم: لونک و دیلمان و پایان سفر http://www.avizoon.com/forum/2_41520_61.html
صفحه 66 - قسمت بیست و پنجم: پوززنون. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_65.html
صفحه 68 - ادامه قسمت بیست و پنجم. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_67.html
صفحه 72 - ادامه قسمت بیست و پنجم. http://www.avizoon.com/forum/2_41520_71.html

# : 12 Sep 2007 18:36


قسمت نخست : آغاز فصلی تازه
درود؛
من پدرام هستم و 32 سال سن دارم. زندگی سکسی خودم رو از سن 17 سالگی شروع کردم و میخوام که زندگی نامه سکسی خودم رو براتون به تدریج بنویسم. امیدوارم که لذت ببرید. در ضمن باید بگم که اسمهایی رو که به کار می برم مستعار هستند چون می خوام روابطی رو بازگو کنم که شاید کسانی که طرف دوم ماجراهای من بودند دوست نداشته باشند اسم واقعی شون بازگو بشه. از طرف دیگه خیلی از اونها الان ازدواج کردند و ممکنه اتفاقی این سایت و خاطرات من باعث دردسرشون بشه. پس به من حق بدید که اسم واقعی پارتنرهام رو بازگو نکنم.
اول بذارید یه کمی از خودم بگم. من پسری هستم با 167 سانت قد کمی چهارشونه با چشم و ابرو و موهای موج دار قهوه ای تیره با پوستی گندمی. تو محیط خونه آروم ولی در جمع دوستان شلوغ و شیطون هستم .
با اینکه اتفاقات سکسی در زندگیم زیاد بوده و دوست دختر هم زیاد داشتم ولی تا به حال یاد ندارم که به یه دختر متلک گفته باشم و یا برای دوستی و رابطه با دخترها و زنها سریش شده باشم. در تمام تجارب سکسی من فقط فرصتهایی رو که به دست میاوردم به راحتی از دست نمیدادم.
من در 13 سالگی بالغ شدم اونم به واسطه دیدن چند تصویر سکسی که توی یه فیلم دیدم. شب خوابیدم و ... . خودتون بقیه ماجرا رو میدونید. وقتی بیدار شدم خیلی ترسیدم و با دستپاچگی سعی کردم دسته گلی رو که آب دادم یه جوری ماست مالی کنم ولی بالاخره نشد و پدرم ماجرا رو فهمید. شب همون روز پدرم من رو صدا زد و کلی درباره بلوغ و از این جور چیزها برای من صحبت کرد. پدر من مرد روشن فکریه و همیشه با من در زمینه های مختلف به خصوص سکس بیشتر رفیق بود تا پدر.
از اون روز بود که نوع نگاه من به دخترها عوض شد. با دیدن دخترها یاد خواب اون شب می افتادم و تو عالم خیال خودم و اون دختر رو به جای شخصیتهای خواب خودم میدیدم و یه دفعه متوجه میشدم که پدرام کوچیکه مثل سنگ سفت شده و داره میترکه و زود خودم رو جمع و جور میکرد و سرم رو به یه کاری گرم میکردم.
دو سالی به همین منوال گذشت. من حالا 15 ساله بودم. تابستون بود و از صبح تا شب بچه های قد و نیم قد توی محوطه بازی مجتمعی که ما توی اون زندگی میکردیم مشغول بازی و وراجی و سروصدا بودند. تو همون مجتمع دخترایی که دو سه سال از من کوچکتر بودند زیاد بودند و من با اکثرشون رابطه خوبی داشتم. به هم دیگه نوار موسیقی قرض میدادیم و باهم بازی میکردیم. ولی کم کم به خاطردیدی که نسبت به اونها پیدا کرده بودم سعی میکردم کمتر باهاشون تو ملع عام ظاهر بشم. همش فکر میکردم یه نفر که از احساس شدید جنسی من باخبره من رو میپاد و مواظب حرکات منه. درست هم بود. بعدها فهمیدم که پدرم دورا دور مواظب حرکات و رفتار من با دخترها بوده تا اگر من در روابطم با دخترها دچار اشتباه شدم به من تذکر بده و من رو راهنمایی کنه.
یه حرف پدرم رو که تو سن 18 سالگی به من زد هرگز فراموش نمیکنم. پدرم به من گفت: عشق و حالت رو بکن ، جنده بازیت رو بکن ولی هیچ وقت جنده سازی نکن.
بگذریم، تو همون تابستون بود که من احساس کردم از بین تمام دخترهای همسایه یکی شون خیلی زیبا تر از دیگرانه و احساس میکردم که رفتارش با من خیلی صمیمی تر از دخترای دیگه هست. اسمش المیرا بود. دختری بود با اندام متناسب و موهای خرمایی روشن با فرهای درشت و چشمهای عسلی خوش رنگی که هر وقت نگاهش به من می افتاد من احساس میکردم قلبم داره از تو سینم میزنه بیرون. چهره مهربون و زیبایی داشت که شباهت بسیار زیادی به جوانی های مدونا خواننده معروف اون دوران داشت. کم کم اون هم فهمیده بود که من بیشتر علاقه دارم در بین دختر و پسرهای مجتمع با اون صحبت کنم و در کنار اون باشم. منی که تا دو سه سال پیش توی بازیها بارها المیرا رو لمس کرده بودم و یا حتی بغل کرده بودم و هیچ احساس خواصی پیدا نکرده بودم حالا فقط با برخورد دست المیرا با دستم احساس میکردم تمام بدنم آتیش گرفته . دیگه دوران بازیهای کودکانه گذشته بود و من افسوس می خوردم که چرا در همان زمانی که میتونستم المیرا رو لمس کنم چنین احساسی نداشتم. شبها به یاد المیرا بالش رو بغل میکردم و می خوابیدم و اکثر شبها خوابش رو میدیدم.
المیرا دو سال از من کوچکتر بود ولی بعدها فهمیدم که خیلی توی سکس از من باتجربه تر بود. البته به اندازه خودش.
یه روز ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر بود. هوا گرم بود و توی محوطه مجتمع هیچ کس نبود، به غیر از من که تو سایه یه درخت نشسته بودم و داشتم کتاب <<بیست هزار فرسنگ زیر دریا>> رو می خوندم. یه دفعه احساس کردم یه نفر پشت سرم ایستاده. برگشتم و با دیدن المیرا که باد با موهای زیباش بازی میکرد خشکم زد.
المیرا لبخندی زد و گفت: ترسیدی؟
گفتم: نه، مگه تو ترس داری؟
خندید و اومد نزدیک و کنار من روی نیمکت نشست.
گفت: چی می خونی؟
کتاب رو بهش نشون دادم. چند دقیقه ای به سکوت گذشت. طاقت نیاوردم و گفتم: این وقت روز اینجا چکار میکنی ؟
گفت : پدرو مادر و برادرم رفتن بیرون، منم حوسلم سر رفت اومد بیرون. مزاحم کتاب خوندت شدم؟
با عجله گفتم: نه، نه، اتفاقا منم حوسلم سر رفته بود.
لبخندی زد و گفت: یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟
گفتم: سعی میکنم.
بی مقدمه پرسید: تو از لیلا(یکی دیگه از دخترای مجتمع) خوشت میاد؟
من که حدس زده بودم داستان از چه قرار اول دست و پام رو گم کردم ولی زود به خودم گفتم: خره خودت رو جمع و جور کن، فرصت رو از دست نده.
جواب دادم: به عنوان یه همسایه و همبازی، نه بیشتر. المیرا سوالش رو در مورد چندتا از دخترای دیگه تکرار کرد و من که دیگه مطمئن شده بودم که آخر این سوالها به کجا میرسه هر کدوم رو به یه دلیلی رد کردم.
بعد یه دفعه اخمهاش رو کرد تو هم و گفت: پس حتما برای تو منم مثل دخترای دیگه هستم؟
با اینکه حدس زده بودم که داستان به کجا ممکنه برسه ولی از حالت چهره و سوال المیرا جا خوردم و مردد شدم که چی بگم. ولی بازم خودم رو جمع وجور کردم و گفتم: نه، تو با بقیه فرق میکنی.
از حرفی که زدم خودم تعجب کردم و کمی هم خجالت کشیدم.
خندید و گفت: چه فرقی میکنم؟ منم مثل بقیه یه دخترم.
سرم رو انداختم پایین و تمام حواسم رو جمع کردم که چی بگم. بالاخره بعد از چند لحظه آروم و بدون این که تو چشماش نگاه کنم گفتم: نه، تو از همه دخترا زیباتری و من خیلی دوست دارم که با تو دوست باشم.
احساس کردم خشکش زده. زیر چشمی نگاهش کردم و دیدم که اونم سرش رو انداخته پایین و لپاش گل انداخته. به نظرم اومد که از قبل خیلی زیبا تر شده.
آروم گفت: منم تو رو دوست دارم. با گفتن این جمله یه نگاه به من که خشکم زده بود انداخت و خندید و بعد دوید به سمت ساختمون و پشت در سیکوریت دودی ورودی گم شد. ولی من برای چند دقیقه همونجا مات و مبهوت نشسته بودم.
اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. تا صبح خوابم نبرد.
دیگه هر روز کار من و المیرا این بود که کشیک بکشیم که کی یکی مون میاد تو محوطه تا اون یکی هم بپره و بیاد. اون تابستون با تمام خوشی هایی که برای من به خاطر دوستی با المیرا داشت گذشت. در طول سال تحصیلی صبحها زودتر از معمول از خونه میزدم بیرون تا المیرا رو که به مدرسه میرفت ببینم و بعد خودم به مدرسه میرفتم.
داستان دوستیم با المیرا رو به یکی از دوستانم که دوسال بزرگتر از خودم بود ولی خیلی باهم صمیمی بودیم به اسم اشکان در میون گذاشتم. اشکان خودش دوست دختر داشت و بعضی وقتا من رو راهنمایی میکرد که برای المیرا چی بخرم یا بهش چی بگم.
دو سال از دوستی من و المیرا میگذشت و ما خیلی به هم عادت کرده بودیم با اینکه هر روز تو محوطه هم دیگه رو میدیم ولی باز هر وقت که فرصت پیدا میکردیم با هم تلفنی صحبت میکردیم. دیگه حرفامون از حالت دوتا همبازی خارج شده بود و بیشتر عاشقانه بود تا بچگانه.
روز دهم مرداد بود صبح به هوای دیدن المیرا از خونه زدم بیرون. بعد از یه ساعت المیرا هم اومد تو محوطه و با دوستاش مشغول صحبت شد. حالا دیگه پسرا و دخترای هم سن و سال من باهم بازی نمیکردند . بالاخره المیرا رو توی راه پله تنها گیر آوردم.
بعد کمی خوش و بش به من گفت: امروز بعد از ظهر ساعت پنج مادر و پدر من میرند عروسی برادرم هم رفته مسافرت، دوست داری بیای خونه ما.
گفتم آره، ولی کسی نفهمه؟!!
گفت: نه ، سعی کن یه جوری بیای که کسی تو رو نبینه.
بالاخره ساعت پنج بعد از یه انتظار طولانی از راه رسید. من مادر و پدر المیرا رو که سوار ماشین شده بودند و میرفتند از پنجره دیدم. سریع لباس پوشیدم و بعد از یه ربع زدم بیرون. با احتیاط تمام خودم رو به در خونه المیرا رسوندم و آروم در زدم. در خیلی زود باز شد و المیرا سرش آورد بیرون گفت: زود بیا تو تا کسی نیومده. منم زود چپیدم تو و در رو بستم. چشمم که به المیرا افتاد نزدیک بود سکته کنم. المیرای پانزده ساله یه آرایش ملایم کرده بود، یه شلوارک صورتی پاش بود با یه تاپ سفید حلقه ای. پوست سفید و لطیفش چشمم رو نوازش میداد. ولی من سعی میکردم زیاد به پاهای خوش تراش و بازوهای ظریف المیرا خیره نشم. می ترسیدم ناراحت بشه.
رفتم تو و روی کاناپه راحتی نشستم.
المیرا گفت: الان میام. رفت توی آشپزخونه و با دوتا شربت آلبالو برگشت. شربت رو گذاشت جلوی من روی میز و خودش با فاصله روی کاناپه نشست.
خندید و گفت: اینجوری بهتره،نه؟
گفتم: چی بهتره؟
گفت: کسی مزاحم حرف زدنمون نمیشه.
گفتم: آره. ولی نکنه یه وقت کسی بیاد؟
گفت: نه بابا، نترس، برادرم که تا دو روز دیگه نمیاد، مادر و پدرم هم که تا ساعت 1 و 2 بعد از نصف شب سروکلشون پیدا نمیشه.
نیم ساعت به حرف زدن گذشت. بعد المیرا بلند شد فیلم شارون رو گذاشت توی ویدئو و گفت: من این فیلم رو خیلی دوست دارم، تو چی ؟
گفتم : من هنوز نتونستم ببینمش.
گفت: بهتر ، حالا باهم می بینیمش.
این جمله رو طوری ادا کرد که آتیش شهوت رو تو وجود من روشن کرد.
فیلم شروع شد. من شنیده بودم که این فیلم صحنه های عشقبازی داره، ولی فکر میکردم در حد لب و لوچه باشه ولی وقتی که اولین صحنه نیمه سوپر فیلم شروع شد و دوتا هنر پیشه لخت مادرزاد تو بغل هم وول میزدن من یه نگاه به المیرا کردم و دیدم المیرا با چهره ای برافروخته زل زده به من داره منو نگاه میکنه. یه دفعه یاد حرف اشکان افتادم که می گفت: اگه میخوای دختری که دوستش داری باهات بمونه سعی کن از هر نظر ارزاش کنی. به خودم گفتم: این بهترین فرصته. آروم دستم رو بردم به طرف دست المیرا که روی پشتی کاناپه تکیه داده بود. با اولین تماس دستامون انگار که منتظر باشه دستم رو محکم تو دستش گرفت و من رو به طرف خودش کشید. منم از خدا خواسته افتادم تو بغلش. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و تو چشاش زل زدم. شهوت از چشمای زیباش میبارید.
بهم گفت: خیلی دوستت دارم و نذاشت من جواب بدم و لباش رو محکم روی لبای من گذاشت. منم که دیگه دیوونه شده بودم شروع کردم به لب گرفتن به همون روشی که تو فیلمای سکسی دیده بودم. با تمام شهوتی که داشتم جرأت نمیکردم بدن المیرا رو اون جوری که میخوام لمس کنم. می ترسیدم ناراحت بشه. ولی بعد از چند دقیقه لب گرفتن المیرا صورتش رو کشید عقب و من رو از خودش دور کرد. اول فکر کردم ناراحت شده و قلبم افتاد تو شرتم ولی بعد از چند لحظه خودش رو انداخت روی کاناپه و گفت: فکر کن من شارون هستم و تو اون پلیسه. چکار میکنی؟
من که دیوونه شده بودم بدون فکر کردن دستام رو بردم به طرف تاپش و اون رو به سرعت از تنش درآوردم. سینه های ظریفش که شبیه لیمو شیرین بود و سوتین هم نداشت با لرزش هوس انگیزی افتاد بیرون. یه نگاه به المیرا کردم و وقتی رضایت آمیخته با شهوت رو توی چشماش دیدم دیگه صبر نکردم و رفتم سراغ سینه های ناش و شروع کردم به بازی کردن و لیسیدن . صدا نفسای عمیق و شهوت آلود المیرا بیشتر من رو شهوتی میکرد. تو همون حال المیرا دست من رو گرفت و برد پایین و آروم گذاشت روی کسش. من که تا اون موقع دستم به کس نرسیده بود و حسابی داغ کرده بودم بلند شدم و شوارک و شورت المیرا رو با هم از پا در آوردم. اولش خجالت کشید و پاهاش رو جمع کرد ولی وقتی من دوباره رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به خوردن و با دستم شروع کردم مالیدن کسش آروم آروم پاش رو باز کرد و اجازه داد که دستم کاملا روی شیار کس ظریف و خوش فرمش قرار بگیره. منم شروع کردم به مالیدن کسش که حالا دیگه خیس شده بودو ناخودآگاه انگشتم رفت به طرف سوراخ کسش و یه فشار کوچیک بهش آوردم که سریع پاهاش رو جمع کرد و با صدای گرفته ای گفت: مواظب باش، من دخترم ها.
خندیدم گفتم: ببخشید،دست خودم نبود، از این به بعد مواظبم. دوباره پاهاش رو باز کرد و منم دوباره شروع کردم. توی فیلما دیده بودم که مردا چه جوری کس زنا رو میخورند . آروم آروم همون طور که شکم صاف و لطیفش رو میلیسیدم و میبوسیدم رفتم به طرف کسش. وقتی به کسش رسیدم اول مردد بودم که کسش رو بخورم یا نه، ولی وقتی بوی عطری که به کسش زده بود به مشامم رسید و چشمم بهش افتاد دیگه طاقت نیاوردم و افتادم به جون کسش. حالا دیگه صدای نفس نفس زدنش به ناله ها و جیغهای کوتاه تبدیل شده بود. با دوتا دستش سرم رو روی کسش فشار میداد و منم با لذت کسش رو میخوردم. بعد از حدود ده دقیقه رونای نرم و سفیدش رو محکم به دوطرف صورتم چسبوند و شروع کرد به لرزیدن و ناله کردن. مدتی به همون حال موند و بعد شل و ول افتاد روی کاناپه. من اول ترسیدم. چون تا اون موقع ارزاء شدن دختر رو ندیده بودم. ولی بعد از چند دقیقه چشماش رو باز کزد و من رو نگاه کردو خندید. من که تا اون موقع تو حال خودم نبودم متوجه شدم کیرم داره شلوارم رو پاره میکنه. المیرا که شلوار برآمده من رو دیده بود بلند شد بدون اینکه چیزی بگه شروع کرد به لخت کردن من. بعد من رو هل داد روی کاناپه و بدون مقدمه رفت سراغ کیرم که مثل چماق شده بود. احساس میکردم داره میترکه. اول با دست کمی کیرم رو مالید. مثل اینکه المیرا هم دودل بود که کیر من رو بخوره یا نه. بالاخره شروع کرد به بوسیدن و لیس زدن کیرم . بعد آروم آروم کیرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. طبیعی بود که زیاد وارد نبود ولی من اونقدر حشری بودم که بعد از دو سه دقیقه احساس کردم کمرم داغ شده و بعد یه درد لذت بخش زیر شکمم احساس کردم گفتم: دارم میام. المیرا سریع کیرم رو از تو دهنش در آورد ولی دیگه دیر شده بود. آبم با شتاب زیاد پاشید بیرون و ریخت روی صورت المیرا. المیرا بعد از اولین شلیک من خودش رو کنار کشید و شلیک دوم اونقدر بلند بود که آبم ریخت روی میز جلوی کاناپه. من سریع یه دستمال از روی میز برداشتم و گذاشتم سر کیرم و بقیه آبم رو ریختم توی اون. المیرا تو همین فاصله رفته بود توی دستشویی تا صورتش رو بشوره. من دیگه رمقی نداشتم همونطوری افتادم روی کاپانه و چشمام رو بستم. المیرا از دستشویی اومد بیرون و من به زحمت از جام بلند شدم و لباسام رو برداشتم و رفتم توی دستشویی. همونجا لباسام رو پوشیدم اومدم بیرون. دیدم المیرا هم لباساش رو پوشیده و داره روی میز و فرش رو پاک میکنه. بهش گفتم: ببخشید، دست خودم نبود. گفت: اشکالی نداره، ولی این بار زودتر بگو. بعد هر دو زدیم زیر خنده.
و این اولین تجربه سکسی من بود. که هیچ وقت فراموشش نمیکنم. امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید و برای اینکه من حس و حال پیدا کنم تا ادامه زندگینامه سکسی خودم رو براتون بنویسم نظراتتون رو برام بنویسید.
ممنون و بدرود

# : 12 Sep 2007 18:37


قسمت دوم: ضدحال
بعد از اون روز من یه احساس عجیبی داشتم. هم احساس رضایت داشتم که تونسته بودم با یه دختر زیبا سکس داشته باشم و هم یه جور احساس گناه داشتم. پیش خودم فکر میکردم نباید به دختری که دوستش داشتم دست درازی میکردم. یه جورایی حیفم میومد که دختری به اون زیبایی رو که احساس میکردم عاشقشم وسیله هوس بازی خودم بکنم (به قول اصفهانی ها: آکِس حیفِس) ولی از طرفی هم چنان سینه های المیرا زیر دندونم مزه کرده بود که مطمئن بودم اگر بازم فرصتی پیش بیاد با کله میرم سروقتش.
از اون روز به بعد دیگه من فقط دنبال فرصتی بودم که بتونم با المیرا تنها باشم. تو راه پله ها، گوشه و کنار پارکینگ، تو ماشین پدرم و هر جایی که میتونستم حداقل طعم لبای ظریف و خوش حالت المیرا رو بچشم و بدنش رو از روی لباس هم که شده لمس کنم.
یواش یواش پسرا و دخترای دیگه مجتمع هم متوجه شده بودند که رابطه من با المیرا دیگه اون رابطه بچگانه گذشته نیست و گه گداری تیکه هایی به من و المیرا می پروندند. من و المیرا هم فارغ از هر گونه دلواپسی به علاقه و رابطه ای که بینمون به وجود اومده بود مشغول بودیم.
المیرا یه خواهر و یه برادر کوچکتر از خودش داشت و یه برادر هم داشت که دو سال از من بزرگتر بود به اسم آرش.(که ای کاش این یه برادر رو نداشت).
شهریورماه رسیده بود. پدر و مادرم داشتند آماده میشدند تا با برادر و خواهر کوچکترم برای دیدن مادربزرگم به مدت یک هفته برند به شهر زادگاه پدرم. من از بچگی اون شهر رو دوست نداشتم و یه روز که توش میموندم حوصلم سر میرفت. پدر و مادرم هم این رو میدونستند. وقتی که من گفتم نمیام زیاد تعجب نکردند. بعد از کلی بگومگو و کش مکش بین من و مادرم بالاخره رضایت دادند که من تهران بمونم به شرطی که برای ناهار و شب برم خونه مادربزرگم.
من خیلی خوشحال بودم و برای خودم و المیرا نقشه های زیادی کشیده بودم. روز شنبه بود که پدر و مادرم صبح زود حرکت کردند. منم که از خوشحالی داشتم بال در میاوردم تا ساعت ده صبح ثانیه شماری کردم تا برم و المیرا رو گیر بیارم و خبر رفتن پدر و مادرم رو بهش بدم. بالاخره المیرا رو توی راه پله ها گیر آوردم و بعد از رد و بدل کردن دو سه تا ماچ جریان رو بهش گفتم.
المیرا گفت: حیف شد.
گفتم: چرا؟
گفت: آخه ما هم فردا قراره بریم شمال.
اینو که گفت انگار یه پارچ آب یخ روی سر من ریختند. گفتم : تا کی
گفت: نمیدونم، شاید تا آخر هفته.
خیلی حالم گرفته شده بود. گفتم: نمیشه تو نری؟
گفت: اصلا حرفش رو نزن. پدرم اجازه نمیده من تنها اینجا بمونم.
گفتم: خوب پس امروز بیا خونمون.
گفت: نمی تونم. قراره با مادرم برم خرید از اون طرف هم باید بریم خونه خالم.
حسابی دمق شده بودم. پیش خودم فکر میکردم شاید المیرا دیگه دوست نداره با من سکس داشته باشه. ولی آخه چرا؟
گفتم: نکنه دوست نداره بیای پیشم.
اخماش رو کرد تو هم و گفت: این چه حرفیه، من از خدامه که بتونیم با هم تنها باشیم .
احساس کردم از حرفم ناراحت شده. گفتم: ببخشید. ولی خیلی حالم گرفته شد.
گفت: منم همینطور ولی کاریش نمیشه کرد.
بعد از ده دقیقه حرف زدن از بالا صدای پا اومد. من و المیرا برای اینکه کسی ما رو باهم نبینه سریع خداحافظی کردیم و من از پله ها سرازیر شدم و الیرا به سمت بالا حرکت کرد.
وقتی به محوته بازی رسیدم چندتا از پسرای هم سن و سال من جمع شده بودند و مشغول حرف زدن بودند. من اونقدر حالم گرفته بود که بی خیال رفتم و روی یکی ازنیمکتهای محوته نشستم. یکی از پسرا به نام افشین که از من بزرگتر بود ولی با هم خیلی صمیمی بودیم از بقیه جدا شد اومد سمت من. کنارم نشست و گفت: چیه پسر؟ خیلی گرفته ای.
گفتم: چیزی نیست.
گفت: بابا اینا رفتند.
گفتم: آره. صبح زود رفتند.
گفت: نکنه دلت برای مامانت تنگ شده بچه ننه؟
گفتم: تو هم وقت گیر آوردیا.
گفت: بی خیال بابا. یه فیلم گرفتم، توپ. پاشو بریم خونتون با هم نگاه کنیم.
گفتم: نه بابا. حسش نیست.
گفت: از دست میدیا. سوپره ها.
من که خیلی وقت بود فیلم سکسی ندیده بودم و آمپرم هم خیلی بالا رفته بود(از نظر شهوتی البته) اوضاعم هم مگسی بود قبول کردم و با افشین به طرف خونه راه افتادیم.
وارد خونه شدیم و فیلم رو گذاشتم تو دستگاه. فیلم راسپوتین بود. خیلی فیلم باحالی بود. یه فیلم سوپر داستانی که از روی زندگینامه راسپوتین که یه کشیش روس بود ساخته بودند. صحنه های فیلم رو که میدیدم مدام به یاد اندام خوش تراش المیرا میافتادم و ضدحالی که خورده بودم.
اون روز بدبیاری من گذشت. شب رفتم خونه مادربزرگم و شام رو خورده نخورده رفتم تو رختخواب. شب مدام خواب المیرا رو میدیدم و خودم و اون رو تو صحنه های فیلم راسپوتین میدیدم. یه دفعه احساس کردم کیرم داره منفجر میشه. از خواب پریدم و فهمیدم که خوابایی که دیدم کار داده دستم و الانه که آتشفشان کیرم فوران کنه. سرش رو محکم گرفتم و دویدم تو دستشویی. خوشبختانه به موقع بیدار شده بودم و تونستم خودم رو برسونم به توالت.
فردای اون روز بعد از خوردن صبحانه علیرغم مخالفت مادر بزرگم رفتم خونه خودمون. ساعت ده و نیم بود که رسیدم به مجتمع. توی محوته افشین و یکی دوتا از پسرای دیگه رو دیدم. افشین رو کشیدم کنار و گفتم: خدا لعنت کنه. دیشب نزدیک بود خونه مادر بزرگم تو خواب اوضاعم خراب بشه. اگه زود نجنبیده بودم آبروم میرفت.
افشین خندید و گفت: به من چه تو بی جنبه ای؟
همینطور که داشتم با افشین صحبت میکردم یه دفعه متوجه شدم که المیرا از در ورودی محوته اومد داخل و یه نگاهی به من کرد و با سر اشاره کرد که یعنی بیا تو راه پله ها. منم بعد از چند دقیقه برای اینکه تابلو نشه به افشین گفتم: من یه سر میرم خونه و برمیگردم. خودم رو تیز رسوندم به راه پله و دیدم المیرا منتظرمه. با دیدنش خیلی خوشحال شدم. گفتم: مگه نرفتید شمال؟
جواب داد: نه بابا، نمیریم.
گفتم: چرا؟
گفت: مادربزرگم دیشب حالش بد شد بابام بردش بیمارستان الانم بستریه.
من نمیدونستم خوشحال بشم یا به خاطر مریضی مادربزرگ المیرا ابراز ناراحتی کنم، گفتم: حالا حال مادربزرگت چطوره؟
گفت: والا، بهتره ولی دکترش گفته باید دو سه روز بستری باشه.
گفتم: یعنی نمیرید شمال؟
گفت: فعلا که نه.
من که تو کونم عروسی بود گفتم: خوب پس میتونی بیای خونه ما.
گفت: فکر نکنم.
من اخمام رو کشیدم تو هم گفتم: دیگه برای چی؟
گفت: چون مامانم باید بمونه بیمارستان، قرار شده ما بریم خونه خالم تا تنها نباشیم.
تو دلم گفتم: بخشکی شانس. اگه یه میله از آسمون بیافته که یه سرش داغ باشه و یه سرش سرد، سر سردش میره تو کون من که سر دیگش رو کسی نتونه بگیره و بکشه بیرون.
گفتم: ای بابا، چه شانسی داریم ما. نمیشه شما خونه خودتون بمونید؟
گفت: حالا بذار ببینم چکار میتونم بکنم. من دیگه باید برم خونه . الانه که سرو کله خالم پیدا بشه تا مارو ببره خونشون.
از هم جدا شدیم و من برگشتم تو محوته. خیلی عصبی شده بودم و به شانس خودم مدام فحش میدادم. داشتم دیوونه میشدم. حالا که شرایط خونه ما از هر نظر مناسب بود چه ضد حالایی از راه میرسید.
افشین تا من رو دید گفت: دوباره که تولبی ، چت شد؟
گفتم: هیچی. من میرم خونه. خوابم میاد.
گفت: ساعت یازده صبح کی خوابش میاد؟
گفتم: من، چون دیشب نتونستم درست بخوابم. ولی دروغ میگفتم، فقط میخواستم تنها باشم. حالم بدجوری گرفته بود.
از افشین جدا شدم و رفتم خونه. دو ساعتی گذشت. روی کاناپه دراز کشیده بودم و یکی از آلبوم های فرامز اصلانی رو گذاشته بودم داشتم گوش میکردم که تلفن زنگ زد. با خودم گفتم: حتما مادربزرگمه، میخواد بگه، چرا ناهار نیومدی ؟
با بی میلی گوشی رو برداشتم و گفتم: الو، بفرمایید.
صدای ناز و دلنواز المیرا از اون طرف خط گفت: سلام؛ غروب مهمون نمی خوای؟
من که انگار بهم شوک وارد کردند برای چند لحظه سرجام خشکم زد. نمیدونستم چی بگم. بالاخره گفتم: چطور مگه؟
گفت: من بعد از ظهر میام خونه که آماده شم و لباسام رو بردارم تا پدر دوستم بیاد من رو ببره خونشون. تولد دوستمه.
گفتم: خوب، نمیتونی که بیای خونه ما.
گفت: نه ولی تو میتونی بیای خونه ما.
با تعجب گفتم: خونه شما؟!!! مگه تنها داری میای؟
گفت: آره.
گفتم: خوب مگه نمیخوای آماده بشی و بری تولد؟
گفت: چرا ولی یکی دو ساعتی وقت دارم که بتونم به تو اختصاص بدم.
گفتم: نظر لطفتونه. باز جای شکرش باقیه که شما به این بنده حقیر رخصت دیدار دادید.
خندید و گفت: مصخره، ساعت پنج منتظرتم. من دیگه باید برم نمیتونم دیگه صحبت کنم. خداحافظ.
گفتم: خداحافظ.
خیلی خوشحال شده بودم. بلند شدم و رفتم حموم و بعد همه جام رو ادکلن زدم به خصوص کیر و خایم رو.
ساعت چهار و نیم بود لباس پوشیده رفتم تو محوطه. حدود ساعت پنج و پنج دقیقه بود که در ورودی مجتمع باز شد یک عدد المیرا وارد مجتمع شد. من از روی نیمکت نیمخیز شدم که برم دنبال المیرا که دیدم یک فروند آرش (برادر بزرگ المیرا) هم وارد مجتمع شد. المیرا یه نگاه زیر چشمی به من انداخت و سرش رو تکون داد. من که داشت خون خونم رو میخورد و شانس و اقبال خودم رو به باد فحش و بد و بیراه گرفته بودم سرجام نشستم و برای اینکه آرش شک نکنه خودم رو زدم به اون راه. المیرا و آرش رفتند داخل آسانسور و رفتند بالا. من عصبانی شده بودم طوری با مشت کوبیدم روی نیمکت که صداش توی محوطه مجتمع پیچید. راستش دست خودم هم خیلی درد گرفت. بعد از ده دقیقه دیدم آرش از آسانسور اومد بیرون رفت به سمت چندتا از هم سن و سالای خودش که دورتر از من مشغول بازی بسکتبال بودند. من سریع بلند شدم و رفتم خونه و تلفن زدم به المیرا. المیرا گوشی رو برداشت و با صدای نازش گفت: بله.
گفتم: سلام، تو که گفتی تنها میای؟
گفت: سلام، چکار کنم. از دست این مادرم. هر کاری کردم نذاشت تنها بیام.
من عصبی بودم کنترل خودم رو از دست دادم و با کمی خشونت گفتم: ببین از دیروز تا حالا چند بار به من ضدحال زدی.
المیرا گفت: تقصیر من چیه؟ حالا چرا عصبانی میشی؟
گفتم: آخه همه برنامه های من رو بهم ریختی. کلی دلم رو صابون زده بودم.
المیرا با لحن جدی گفت: تو برای خودت برنامه ریزی کرده بودی. مگه من گفته بودم برنامه ریزی کنی؟ و تق، گوشی رو گذاشت.
من تازه متوجه شدم که بد جوری با المیرا صحبت کردم، دوباره شماره خونه المیرا رو گرفتم. بعد از سه تا زنگ آرش گوشی برداشت. منم سریع گوشی رو قطع کردم و از عصبانیت گوشی بی سیم و پرت کردم. گوشی خورد به گلدون روی میز و گلدون هزار تیکه شد. حالا دیگه با صدای بلند به خودم و بخت و اقبالم بد و بیراه می گفتم.
بعد از یه نیم ساعت تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم گفتم: بفرمایید. اما هیچ صدایی نمیومد. دوباره گفتم : بفرمایید. تماس قطع شد. حدس زدم المیرا باشه. شمارش رو گرفتم. اینبار خود المیرا برداشت گفت: بفرمایید.
گفتم: ببخشید دست خودم نبود. اما هیچ جوابی نشنیدم. گفتم: بی خیال شو دیگه. من منظوری نداشتم. از بس دوست دارم با تو باشم بعد این همه ضد حال کنترلم رو از دست دادم. ببخشید اگه تند رفتم.
آروم گفت: اشکال نداره. فقط دیگه با من اینطوری حرف نزن. من خیلی دوستت دارم نمیتونم تحمل کنم تو با من بد حرف بزنی.
بی اراده اشک تو چشمام حلقه زد. گفتم: قول میدم. من رو ببخش.
گفت: بگذریم. فردا ساعت یازده قبل از ظهر منتظر من باش.
از صداش فهمیدم که گریه کرده ولی به روش نیاوردم. گفتم: از همین الان تا فردا ساعت یازده لحظه شماری میکنم.
گفت: آرش اومد بالا. من دیگه نمیتونم حرف بزنم خداحافظ. گوشی رو گذاشت.
من یه کمی آروم شدم و رو مبل نشستم. بعد از اون همه بد بیاری باور نداشتم که بتونم فردا المیرا رو توی خونمون ببینم ولی اینبار بخت با من یار بود. بعد از کلی انتظار وقتی زنگ در خونه ساعت یازده و ده دقیقه به صدا در اومد و بعد از بازشدن در المیرای زیبای من وارد خونه شد، باورم شد.
المیرا یه شلوار لی پوشیده بود با یه تاپ آبی آسمانی. وقتی که داخل شد و مانتوش رو درآورد. من دیگه طاقت نیاوردم و بغلش کردم شروع کردم به بوسیدن و خوردن گردن و صورت و لبهاش. بعد از چند دقیقه المیرا گفت: فقط من نیم ساعت دیگه باید برم خونه. الانم به بهونه گرفتن نوار از ماریان ( یه دختر ارمنی خوش قد و بالا که دوست صمیمی المیرا بود) اومدم بیرون.
گفتم: باشه عزیزم. پس بیا بریم تو اطاق من.
دستش رو گرفتم و بردمش توی اطاقم. همونطور که ازش لب میگرفتم خوابوندمش روی تختم و شروع کردم به خوردن لباش و لمس بدن نازش. احساس میکردم از داخل آتیش گرفتم. گوشام اونقدر داغ شده بود که فکر میکردم الانه که آتیش بگیره. نفسم داغ داغ بود. انگار تب کرده بود. آروم شروع کردم به درآوردن لباس های المیرا. المیرا هم هم زمان شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهن من.بعد دو سه دقیقه هر دوتامون لخت بودیم و پوست تن من چسبیده بود به پوست نرم و لطیف المیرا. من شروع به خوردن و لیسیدن گردن و گوشهای المیرا کردم و آروم آروم اومدم پایین تا رسیدم به سینه های ناز و تر و تازه المیرا. از شدت شهوت نوک سینه هاش مثل سنگ شده بود. خوردن سینه های المیرا چه لذتی داشت.(هنوز بعد از 15 سال مزش زیر زبونمه). آروم رفتم به سمت پایین دور نافش یه چرخ با زبونم زدم و رفتم به طرف کس نازش که چوچول صورتی رنگ خوش رنگش از لای لبه های صاف و خوش فرمش خود نمایی میکرد. وای که چه لحظاتی بود بعد از اون همه ضدحال. یه راست رفتم سراغ کسش و آروم زبونم رو زدم به چوچولش. المیرا یه نفس عمیق کشید و دستاش رفت توی موهای من و سرم رو به طرف کسش کشید. منم شروع کردم به خوردن. تو همون حالت خوردن چرخیدم و به صورت 69 روی المیرا قرار گرفتم و بعد یه چرخش کردم تا المیرا بالا قرار بگیره.(این روش رواز توی فیلم یاد گرفته بودم). المیرا هم که منظور من رو فهمیده بود شروع کرد به خوردن کیر من که مثل سنگ سفت شده بود و تمام رگهاش زده بود بیرون. دیدن اون کس و کون زیبا و خوش فرم روبروی صورتم من رو بیش از پیش حشری کرده بود. با ولع بیشتری افتادم به جون کس المیرا. بعد از چند دقیقه به المیرا گفتم: بلندشو و قنبل کن.
المیرا یه نگاه به من کرد و گفت: مواظب که هستی؟
گفتم: آره بابا، نگران نباش.
المیرا قنبل کرد و من از دیدن کون سفید و قنبل شده المیرا هوش از سرم رفت. اول رونای المیرا رو که در اثر خوردن من و آب کس خودش خیس و لیز شده بود به هم چسبوندم و کیرم رو گذاشتم لای رونای المیرا و شروع کردم به عقب و جلو کردن. بعد از یکی دو دقیقه کیرم رو درآوردم آروم گذاشتم دم کسش و یه فشار کوچیک دادم. المیرا خودش رو کشید جلو و برگشت و نگاهم کرد. گفتم: ببخشید. حواسم هست ، نگران نباش.بعد بهش گفتم: میتونم از عقب بکنم.
المیرا گفت: آخه میترسم. میگن خیلی درد داره.
گفتم: نه ، نترس .آروم میکنم کرم هم میزنم که درد نگیره.
با بی میلی قبول کردو دوباره قنبل کرد. من سریع رفتم و کرم آوردم و یه خورده مالیدم به سر کیرم و یه خورده هم مالیدم به سوراخ کون المیرا و با انگشت شصتم آروم سوراخش رو مالیدم و چندباری هم فشار دادم تا کمی باز شه. از اونجایی که اولین بارم بود که میخواستم رسما یه دختر رو از کون بکنم زیاد تجربه نداشتم و کمی هم میترسیدم. ولی اونقدر حشری شده بودم که ترس و نگرانی نمیتونست جلوی من رو بگیره. خلاصه. آروم سر کیرم رو که حالا حسابی چرب و سیخ شده بود گذاشتم دم سوراخ المیرا و آروم فشار دادم. به مجرد این که داغی داخل سوراخ کون المیرا رو سر کیرم حس کردم المیرا یه جیغ بنفش کشید و از زیر کیر من در رفت.
گفت: دیدی گفتم درد داره.
گفتم اولش یه کم درد داره اگه تحمل کنی بعدش دیگه درد نداره.
گفت: نه من میترسم.
گفتم: تورو خدا حالا که تونستیم باهم باشیم ضدحال نزن.
این رو که گفتم، الیرا دوباره قنبل کرد و گفت: فقط آروم.
من دوباره کیرم رو چرب کردم و سرش رو گذاشتم دم سوراخ کون المیرا و آروم فشار دادم. المیرا اوف واوف میکرد و رو تختی رو چنگ میزد. حالا دیگه برای این که صداش بیرون نره صورتش رو گذاشته بود روی تخت و جیغ میزد. گاهی هم به حالت گریه می افتاد. ولی من که شهوت همه چیز رو به غیر از ارزاء شدن از یادم برده بود همچنان فشار میدادم تا این که بالاخره سوراخ کون المیرا باز شد و کیر من تا ته رفت توی کون ناز و سفید المیرا.چه گرما و حرارتی داشت. احساس میکردم کیرم رو کردم توی فر. آروم شروع کردم به تلنبه زدن. المیرا هم با هر تلنبه یه ناله میکرد. من همینطور که تلنبه میزدم از زیر دستم رو برم به سمت کس المیرا و شروع کردم به بازی کردن با چوچولش. حالا ناله های از سر درد المیرا تبدیل شده بود به ناله های کوتاه شهوتی. بعد از پنج شش دقیقه احساس کردم سوراخ کون المیرا تنگتر شدو صدای ناله های المیرا عوض شد و یه لرزش خفیف تو بدنش افتاد. حدس زدم که المیرا ارزاء شده ولی با این حال برای این که مطمئن بشم حالش خوبه پرسیدم: ارزاء شدی؟
جواب داد: آره
گفتم: حالت خوبه؟
گفت: آره فقط زود باش.
من تلنبه هام رو سریع تر کردم و ادامه دادم تا اینکه احساس کردم دارم به آخر خط میرسم. ناخودآگاه کیرم رو تا ته فشار دادم توی کون المیرا و المیرا که انتظار این فشار رو نداشت از درد جیغ کشیدو زانوهاش سر خورد و با هم افتادیم روی تخت و تو همون حالت هم کیر من شروع به فوران کرد و تمام آبش رو توی کون المیرا خالی کرد.
بعد از دو سه دقیقه که من تو همون حالت روی المیرا بی حال افتاده بودم و کیرم که هنوز شق و رق بود توی کون المیرا بود، المیرا گفت: بلند شو بابا خفه شدم زیرت.
من آروم کیرم رو از تو کون المیرا کشیدم بیرون و از صحنه ای که دیدم شکه شدم. کیر من و سوراخ کون المیرا هر دو خونی بود. من سریع یه دستمال گذاشتم لای کون المیرا و خودم هم که از ترس رنگ و روم پریده بود رفتم توی توالت و کیرم رو شستم. وقتی اومدم بیرون دیدم المیرا هم رنگ و روش پریده و با ترس داره به من نگاه میکنه.
گفت: مگه تو از عقب نکردی؟
گفتم چرا. چطور مگه؟
گفت : پس این خون چیه؟ نکنه پردم پاره شده؟ این رو گفت و اشک توی چشماش حلقه زد .
من که با دیدن این صحنه خیلی دلم برای المیرا سوخته بود رفتم و بغلش کردم و گفتم: نه عزیزم نترس. چون تا حالا از عقب نداده بودی و منم بی تجربه بودم سوراخ کوکونیت یخورده زخم شده.
گفت: تو مطمئنی؟
گفتم: آره جیگر. من خودم چون دیدم دستمال گذاشتم روش.
یه نگاه به من کردو هردو زدیدم زیر خنده.
بدرود.

# : 13 Sep 2007 04:16


قسمت سوم: ولی افتاد مشکلها
چهارشنبه بود. فردا قرار بود مادر و پدرم از مسافرت برگردند. بعد از اون جریان روز دوشنبه چون المیرا به خونه خالش رفته بود دیگه ازش خبر نداشتم و داشتم از دل تنگی دیوونه میشدم.ساعت 10 صبح بود که از خونه مادربزرگم رسیدم خونه. با بی حوصلگی رفتم تو اطاقم و دراز کشیدم روی تختم و زل زدم به سقف. تو دلم میگفتم اگه المیرا اینجا بود چه لحظات خوشی رو با هم داشتیم. تو خیالات خودم غرق بودم که با صدای زنگ تلفن از رویاهام جدا شدم و بلند شدم و رفتم گوشی رو برداشتم.
- بله بفرمایید.
- سلام، کجایی بابا این همه زنگ زدم
با شنیدن صدای دلنشین المیرا گل از گلم شکفت و گفتم: کجایی تو. من که مردم اینقدر خونتون زنگ زدم و تو مجتمع منتظر شدم تا تو رو ببینم.
- من الان شمالم. با دختر خالم اومدم بیرون و از مخابرات برات زنگ میزنم.
- بالاخره رفتید شمال؟ کی میاید؟
- احتمالا دوشنبه سه شنبه هفته دیگه.
- بی معرفت ، نگفتی من با این دل تنگم چکار کنم؟
- بکشش گشاد میشه.
- با مزه شدی. آب دریا زیادی شور بوده بانمک شدی.
- چکنیم دیگه. ولی جدی ، منم خیلی دلم تنگت شده. منی که همیشه از اومدن به شمال لذت میبردم الان دوست دارم هر چه زودتر برگردیم تا تو رو ببینم.
- آره خوب، اینم نگی میگند لال از دنیا رفت.
- بدجنس، اصلا دوست ندارم.
- شوخی کردم بابا. فقط یه کاری بکن زود برگردید.
- چکار کنم؟ مگه دست من؟
- اگه بخوای آره، مثلا خودت رو بزن به مریضی.
- دیوونه. من دیگه باید برم دخترخالم من رو دیوونه کرده. کاری نداری؟
- چرا، سوغاتی یادت نره.
- چی میخوای برات بیارم؟
- یه فرشته به اسم المیرا.
- بی مزه. کاری نداری؟
- نه، خوش بگذره.
- بابای
- بدرود، عزیزم. خیلی دوست دارم.
با اینکه میدونستم تا یه هفته دیگه المیرا رو نمیبینم ولی با همین چند دقیقه صحبت انرزی خاصی گرفته بودم. خوشحال بودم. چون میدیدم که اینقدر برای المیرا ارزش دارم که در عین حالیکه تو شمال داره خوش میگذرونه بازم به یاد من هست و با هزار زحمت وقت میذاره تا با من تماس بگیره.
بلند شدم و از خونه زدم بیرون. دم در آسانسور منتظر ایستاده بودم که در آسانسور باز شد و دیدم ماریان (همون دختر جیگر ارمنی که دوست المیرا بود) توی آسانسوره.
گفتم: ببخشید. داشتی میرفتی بالا؟
- اشکالی نداره بیا تو.
منم از خدا خواسته چپیدم تو. در آسانسور که بسته شد. ماریان بدون مقدمه پرسید: از المیرا چه خبر؟
من که جا خورده بودم حواسم رو جمع کردم و گقتم: از من میپرسی؟ من چرا باید از المیرا خبر داشته باشم؟
- برو بدجنس، المیرا همه چیز رو در مورد خودتون برام تعریف کرده. حتی شیطنتهاتون رو.
من که جا خورده بودم گفتم: منظورت رو نمیفهمم.
- خودت رو به کوچه علی چپ نزن بابا. گفتم که المیرا همه چیز رو از سیر تا پیاز بهم گفته. شیطون، بهت نمیاد اینقدر آب زیر کاه و زبل باشی.
من که ستاد رو لو رفته دیدم با قاطعیت گفتم: حالا کجاش رو دیدی؟ فلفل نبین چه ریزه، بشکن و بالا بنداز، بگیر بریز تو آب گوشت، وانگهی دریا شود.
خندید و گفت: خوبه، سرو زبونت هم خوب تند و تیزه، فلفل.
در آسانسور باز شد و ماریان درحالی که خارج میشد گفت: المیرا بهم زنگ زده بود تا بهت بگم رفتن شمال.
- ممنون، همین چند دقیقه پیش باهم تلفنی صحبت کردیم
- خوب پس بالاخره موفق شد پیدات کنه. خیلی دنبالت میگشت.
- به هر حال ممنون که پیغامش رو رسوندی.
- خواهش میکنم. من رو هم دوست خودت بدون. خداحافظ.
- بدرود.
جمله آخرش رو با یه لحنی ادا کرد که برام خیلی خوشایند اومد و احساس کردم که از این نوع حرف زدن منظوری داره. ولی بیخیال شدم و فراموشش کردم.
یه هفته به اندازه یک سال طول کشید، ولی بالاخره تموم شد و المیرا از شمال برگشت و در اولین دیدارمون چشمم که بهش افتاد بی اختیار بغلش کردم و صورتش رو غرق بوسه کردم. چهرش در اثر آفتاب لب دریا برنزه شده بود و با اون چشمای عسلی و خمارش چنان همخوانی داشت که به مراتب زیباتر از پیش به نظر میرسید.
یه بسته به من داد و گفت: بیا اینم سوغاتی.
- من خودت رومیخوام.
- جدی، آتیشت خیلی تنده، بذار جای قبلی خوب بشه بعد.
- مگه هنوز زخمه؟
- نه، ولی تا دو روز نمیتونستم درست برم دستشویی. درد میکرد.
- منو ببخش. نمیخواستم اذیتت کنم.
- دیوونه، اذیت چیه؟ من خودم هم لذت بردم. از قدیم گفتند هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
هردو زدیم زیر خنده. بعد از چند دقیقه صحبت چندتا لب رد و بدل کردیم و از هم جدا شدیم. من به سرعت خودم رو به خونه رسوندم رفتم تو اطاقم و بسته رو با اشتیاق باز کردم. یه عینک دودی زیبا، چندتا صدف خوش رنگ و یه پاکت داخل بسته بود. پاکت رو که باز کردم دیدم دوتا عکس از خودش و یک نامه داخل پاکت گذاشته. از دیدن عکسها خیلی هیجانزده شدم. یکی از عکسها رو توی آتلیه کرفته بود، با یه آرایش زیبا و لباسی که تمام زیبایی های اندام خوش تراشش رو به خوبی به نمایش میذاشت و عکس دیگه توی ویلای شمال و لب استخر گرفته شده بود. یه مایوی دوتکه پوشیده بود و یه فیگوری گرفته بود که من با دیدنش حالی به حالی شدم و پدرام کوچیکه بیدار شد. به نظر من این دوتا عکس بهترین و زیباترین سوغاتی بود که المیرا میتونست برای من بیاره.(هنوز هم اون دوتا عکس رو دارم با دیدنشون به یاد لحظات شیرینی که با المیرا داشتم میافتم.)
اون سال تابستون هم با تمام لحظات به یادماندیش تمام شد. حالا دیگه اکثر دختر پسرهای مجتمع میدونستند که من و المیرا با هم دوست هستیم.
دوران مدرسه شروع شد و من که سال آخر بودم با یکی از پسرای مجتمع به نام حامد در یه مدرسه و یه کلاس بودم و با هم خیلی صمیمی شده بودیم. حامد از بچگی ویلون میزد و خیلی هم وارد بود. در طول دوران مدرسه حامد کم کم در جریان دوستی من با المیرا قرار گرفت و حتی بعضی صبحها که من زودتر میرفتم بیرون تا المیرا رو تا دم مدرسه همراهی کنم حامد هم با من میومد.
اون سال من خودم رو برای امتحانات دیپلم و کنکور آماده میکردم.
در طول سال تحصیلی فقط دوبار تونستم با المیرا سکس داشته باشم. سال تحصیلی تموم شدو دوباره تابستون رسید و من که سرگرم کنکور بودم کمتر بیرون میرفتم. بارها المیرا به من اعتراض کرده بود که چرا مثل پارسال تابستون تمام اوقات آزادم رو به اون اختصاص نمیدم و من براش کلی دلیل میآوردم تا کمی قانع میشد. بالاخره کنکور رو دادم و راحت شدم. یک ماهی از تابستون میگذشت و من بیشتر سعی میکردم با المیرا بیرون از مجتمع دیدار کنم.
روز 12 مرداد رسید. روز نحصی که تا عمر دارم فراموش نمیکنم. ساعت حدود 10 صبح بود که رفتم توی محوطه مجتمع تا اگه بشه المیرا رو ببینم و برای آخر هفته یه قرار باهاش بذارم. همین که وارد محوطه شدم دیدم آرش برادر بزرگ المیرا تو محوطه ایستاده و تعدادی پسرای هم سن خودش هم دورش رو گرفتند. تا من رو دید به سرعت اومد طرفم و گفت: پسره هرزه توبه چه جرأتی به خواهر من گیر دادی و ولشم نمیکنی؟
من که انتظار همچین برخوردی رو نداشتم سر جام میخ کوب شدم و فقط به چهره آرش که صورتش از خشم سرخ شده بود خیره و مات نگاه میکردم.
با کف دستش ضربه ای به سینه من زد و فریاد زد چرا حرف نمیزنی؟ با توام آشغال.
من دیدم اگه سکوت کنم هم محکوم میشم و هم کتک میخورم. خودم رو جمع و جور کردم گفتم: این حرفا چیه آرش، ما همسایه هستیم و المیرا مثل خواهر من میمونه.
• بیخود، من اگه برادری مثل تو داشته باشم خودکشی میکنم.
این جمله رو گفت و دستش رفت بالا و با شدت روی صورت من نشست. من زیاد اهل دعوا نبودم ولی تو دعوا کم نمیاوردم. ارش از من بزرگتر و درشتتر بود و اگه میخواستم باهاش گلاویز بشم کتکه رو میخوردم به همین خاطره تنها کاری که کردم به محض خوردن سیلی از آرش و برگشتن به حالت اول با گلد زدم توی تخمای آرش و پاگذاشتم به فرار. فقط دیدم که آرش نعره ای کشید وافتاد زمین . منم با سرعت به طرف در خروجی مجتمع دویدم و افتادم تو کوچه و با تمام قدرت دویدم. دوتا از دوستای آرش که دنبالم بودند تا سر کوچه اومدند و بعد منصرف شدند.با تمام سرعت میدودم و تو همون حال داشتم به عواقب کاری که کردم فکر میکردم. بعد از 10 دقیقه دویدن خودم رو جلوی در خونه حمید، یکی از همکلاسی هام دیدم. زنگ رو زدم و حمید که از پنجره من رو دیده بود خیلی زود در رو باز کرد و سریع رفتم تو حیاط و در رو بستم. از زور خستگی همون جا پشت در حیاط نشستم رو زمین و رو به حمید نفس نفس زنان گفتم: یه خورده آب به من بده.
• چی شده؟ این چه وضعیه؟
• دارم خفه میشم یه خورده آب به من بده، همه چیز رو برات تعریف میکنم.
حمید دوید تو خونه و بعد از یکی دو دقیقه با شیشه آب یخ و یه لیوان اومد بیرون. یه لیوان آب برام ریخت و گرفت طرفم ولی من که تو حال خودم نبودم شیشه آب رو از دستش گرفتم و تا نصف سرکشیم و باقی آب بطری رو خالی کردم رو سر و صورتم.
یه کم حالم جا اومد حمید نشست بغل دست من که حالا روی لبه باغچه نشسته بودم و گفت: حالا میگی چه مرگته؟
بهش یه نگاه کردم و گفتم : منو فروختند.
با تعجب به من نگاه کردو پرسید: فروختند؟ مگه چکار کرده بودی؟
داستان رو براش تعریف کردم. بعد از نیم ساعت با حمید رفتیم تو اطاقش و به افشین زنگ زدم. گوشی رو که برداشت گفتم: سلام افشین، منم پدرام.
گفت: سلام و زهرمار. این چه کاری بود با آرش کردی؟ شانس آوردی ضربت کاری نبود چون اگه محکمتر و دقیق تر زده بودی الان آرش باید اسمش رو عوض میکرد میذاشت مهوش.
گفتم: اه توام وقت گیر آوردیا. حالا چه وقت شوخیه؟ اونجا چه خبر هست؟
• هیچی دوستای آرش اون رو بردند خونشون و تحویل مامانش دادند تا یخ بذاره رو تخماش که باد نکنه.
• مزه نریز. کسی سراغ من رو نگرفت؟
• نه، فقط پدر آرش اومد تو محوطه و وقتی تو رو پیدا نکرد زنگ خونتون رو زد و به مادرت گفت شب که آقاتون اومد بگید یه سر به من بزنه.
با این که من با پدرم خیلی رفیق بودم ولی تو این مورد خیلی دلواپس شدم. چون پدرم بارها بهم گفته بود که دعوا نکنم. ولی آخه من که نمیخواستم اینطوری بشه. اگه نمیزدم، میخوردم. به افشین گفتم: اگه میشه برو و به مادرم بگو من خونه حمید هستم.
با لحن مسخره ای گفت: من از دست تو چکار کنم. همیشه بار مشکلات تو روی دوش منه.
گفتم: حالا خر خوبی باش و این یه بار هم بار مشکلات من رو ببر، قول میدم کاه و یونجت رو زیاد کنم.
گفت: ای بی شرف. تو این وضعیت هم از زبون کم نمیاری.
گفتم: بس کن افشین، اصلا حال و حوصله ندارم.
گفت: باشه اینبارم به خاطر رفاقتی که ای کاش باهات نداشتم کمکت میکنم. چکار کنیم ما خراب رفیقیم دیگه. همه چیزمون رو پای رفاقت باختیم اینم روش.
گفتم: بس کن بابا. کاری نداری؟
• نه.
• پس گم شو عزیزم، میخوام یه نفسی تازه کنم.
• فعلا.
• بدرود.
گوشی رو گذاشتم و به حمید گفتم: میتونم یه تماس دیگه بگیرم.
• با کی؟
• با المیرا.
• تو دیوونه ای ها. الان چه وقت زنگ زدن به المیراست؟
• نگرانشم. میترسم این موضوع باعث بشه حسابی چوب بخوره.
• خیلی خوب بابا، زنگ بزن. ولی زیاد طولش نده.
گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم. بعد از دو تا بوق المیرا گوشی رو برداشت:
• الو.
• الو المیرا! منم پدرام
تماس قطع شد. دوباره تماس گرفتم ولی اشغال میزد. چند بار تماس گرفتم ولی باز هم اشغال بود. اعصابم داشت خرد میشد. داشتم دیوونه میشدم. بیشتر از اونکه نگران خودم باشم نگران المیرا بودم. همش خدا خدا میکردم که برای المیرا دردسری پیش نیومده باشه.
بعد از نیم ساعت تلفن زنگ زد. حمید گوشی روبرداشت بعد از سلام و احوال پرسی رو به من کرد و گفت: مامانت. گوشی رو گرفتم و گفتم: الو.سلام.
• سلام. اونجا چکار میکنی؟
• همینجوری، اومدم یه سری به حمید بزنم ببینم کنکور رو چکار کرده.
• آره جون خودت، افشین همه چیز رو برام گفت. برای چی با آرش گلاویزشدی؟
• اون گیر داد. من که شروع نکردم.
• برای چی بهت گیر داد؟
• چمیدونم. همینجوری.
• همینجوری؟!!! الکی اومد و یقت رو گرفت و تو هم زدی ناکارش کردی؟ خیلی خوب، بالاخره برمیگردی خونه که. معلوم میشه چه دسته گلی آب دادی
اینو گفت و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. معلوم بود که خیلی از دستم ناراحته. من تا ساعت 10 شب با حمید بودم و تو خیابونا پرسه میزدیم. اینقدر ناراحت و نگران بودم که ساندویچی که برای ناهار گرفته بودیم رو نخورده انداختم دور.
ساعت 30/10 شب بود که با احتیاط وارد محوطه مجتمع شدم و دیدم هیچ کس تو محوطه نیست. رفتم به طرف آسانسورتا برم بالاکه با صدای پدرم سرجام میخکوب شدم. پدرم از توی دفتر هیئت مدیره مجتمع اومده بیرون و من رو صدا میزد.(پدرم رئیس هیئت مدیره مجتمع بود). برگشتم و پدرم رو دیدم که با دست به من اشاره میکنه تا برم توی دفتر. وارد دفتر که شدم پدرم رودیدم که پشت میز نشسته. بهم گفت: بشین.
بدون اینکه چیزی بگم روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم رو انداختم پایین. بعد چند دقیقه سکوت پدرم گفت: خوب داستان از چه قراره؟
• کدوم داستان؟
• داستان گیر دادنت به المیرا و دعوات با آرش.
• من کی گیر دادم به المیرا؟
• ببین پدر المیرا با المیرا و آرش نیم ساعت پیش اینجا بودند. همه چیز رو برام گفتند. دوست دارم ماجرا رو از زبون خودت بشنوم.
• ماجرای دعوا رو؟
• نخیر، خودت رو نزن به خنگی. میدونم اینقدر باهوش هستی که بدونی منظورم کدوم ماجراست.
سرم پایین بود و نمیدونستم از کجا شروع کنم. پدرم دوباره گفت: اگه واقعیت رو بهم بگی سعی میکنم کمکت کنم، واگرنه خودت میدونی و آرش و المیرا و خوانوادش.
من دیدم بهتره تا ماجرا رو برای پدرم بگم شروع کردم و ماجرای دوستیم رو با المیرا برای پدرم تعریف کردم. پدرم بعد از اینکه حرفای من تموم شد چند دقیقه فکر کردو بعد گفت: ولی المیرا ماجرا روطور دیگه ای تعریف کرد.
• مثلا چطوری؟!!!
• اون میگفت که توبه اون پیشنهاد دوستی دادی و همش به پروپاچش میپیچیدی و حتی در طول دوران مدرسه اون رو تا مدرسه تعقیب میکردی و سعی میکردی که با اون دوست بشی.
• پدر خودت میدونی که من تا به حال دنبال دختر نیوفتادم و از پسرایی که دنبال دخترا موس موس میکنند بدم میاد. حالا چطور خودم ... .
• خوب، شاید زیبایی المیرا، یا هر حس دیگه تورو وادار کرده که دنبالش باشی.
• اگه حرف من رو باور داری داستان همونی بود که گفتم، ولی اگه باور نداری میتونی از حامد یا افشین بپرسی.
پدرم نیشخندی زد و گفت: اشکال تو اینه که فکر میکنی همه مثل خودت صاف و ساده هستند و توی دوستی روراستند.
• چطور مگه؟!!
• کسی که رابطه تو با المیرا رو به آرش لو داده میدونی کیه؟
• نه، حتما یکی ما رو باهم دیده.
• نخیر، کسی که تو رو فروخته همین آقا حامد، دوست صمیمی خودته که از همه جیک و پیکت خبر داشته.
من که باورم نمیشد حامد چنین کاری کرده باشه همینجور هاج وواج موندم. پدرم که تعجب من رو دید و فهمیده بود من اون زور چقدر ناراحت شدم با مهربونی گفت: خوب، حالا اشکالی نداره. من سعی میکنم این قائله رو بخوابونم به شرطی که تو از این اتفاقات درس بگیری و توی دوستیهات بیشتر دقت کنی و همیشه مسائل خصوصیت رو برای خودت محفوظ نگهداری. در ضمن آدم اگه میخواد گرگ هم باشه بهتره که گرگ بیابون باشه نه خونه. تو اگه میخوای دوست دختر داشته باشی داشته باش ولی سعی کن از دور و بریها و نزدیکان نباشه. اینجوری دردسرش کمتره.
صحبتهای پدرم من رو خیلی آروم کرد. رو کردم به پدرم که مشغول آماده شدن بود تا بریم خونه و گفتم: برای المیرا دردسری پیش نیومد.
نگاهی بهم کرد و گفت: ای کاش یه زره از احساسی که تو نسبت به المیرا داری اون هم نسبت به تو داشت. امشب چنان تو رو متهم میکرد که اگه من تورو نمیشناختم باورم میشد که تو یه پسر هرزه و لاابالی هستی که تنها کارت اینه که بیوفتی دنبال ناموس مردم و اذیتشون کنی.
با شنیدن این حرفا خیلی دلشکسته شدم. المیرایی که اون همه به من ابراز علاقه میکرد من اونقدر اونروز نگرانش بودم برای نجات خودش من رو متهم کرده بود و تمام ماجرا رو وارونه تعریف کرده بود. ایکاش اون روز کتکه رو از آرش خورده بودم ولی همچین حرکتی رواز المیرا نمیدیدم. از همه بدتر خیانت حامد بود که من اونقدر باهاش احساس دوستی میکردم که خصوصی ترین مسائلم رو باهاش در میون میذاشتم. واقعا آدم چقدر باید نامرد باشه. فقط یه چیزی که ازش سر در نمیاوردم این بود که حامد چرا این کار رو کرده بود؟!!!!!!!!!!!!

# : 14 Sep 2007 01:38


درود؛
خوشحال میشم اگه وقتی این داستان رو میخونید نظرات خودتون رو هم بنویسید تا اگه اشکالی در نوشته هام هست متوجه بشم و در رفع اشکالات تلاش کنم و باحس و حال بیشتر و انرژی بالاتری ادامه بدم. من فکر میکنم هر نوشته ای هر چقدر هم بد باشه ارزش خوندن و نظر دادن رو داره.
ممنون؛
بدرود.

# : 14 Sep 2007 16:55


هیچ گاه راز خود را با دوست عزیزی بازگو نکن، چرا که او نیز دوستان عزیزی دارد و آنها نیز.

# : 14 Sep 2007 16:58 | ویرایش بوسیله: LiDa_MalOus


kingofsex2007
تجربه ثابت کرده که چنین اسمهایی برای تاپیکهای خاطرات سکسی اصلا جذاب نیستند .
<<<<<<<<<<@میوه درخت تجربه ها@>>>>>>>>>>

اگه عوضش کنی بهتره اینجوری بازدید کنندت هم بیشتر میشه و خاطراتتو میخونن

# : 14 Sep 2007 20:16


از ابراز نظرت ممنونم.
حتما سعی میکنم در انتخاب اسم برای تاپیکم تجدید نظر کنم.

# : 15 Sep 2007 01:54


@@@@@ خــزان برگهــــای خــاطرات @@@@@

خوشحالم که لیدا ملوس نویسنده تاپیک پر بیننده بالا وقت گذاشته و تاپیک من رو خونده و در مورد بهتر شدن تاپیکم نظر داده و امیدوارم دوستان دیگه هم از لیدا جون یاد بگیرند و نظرات خودشون رو برام بنویسند.
ممنونم لیدا جون. با این کارت انرژی زیادی بهم دادی و من رو تشویق کردی تا بازم بنویسم. این قسمت رو به خاطر تو و به افتخار تو مینویسم. موفق باشی و امید وارم که بازم تاپیک من رو بخونی و نظراتت رو بنویسی.
بدرود.

# : 15 Sep 2007 02:47 | ویرایش بوسیله: kingofsex2007


قسمت چهارم: تجربه جدید، عشق و حال جدید
یه هفته از اون جریان شوم گذشته بود و من خیلی کلافه بودم. خیلی دلم میخواست دوباره المیرا رو ببینم و باهاش صحبت کنم. فکر میکردم مجبور شده همه چیز رو وارونه تعریف کنه. هرکی نمیدونست من و المیرا خوب میدونستیم که این المیرا بود که توی دوستی پا پیش گذاشته بود. دلم میخواست بازم با المیرا باشم هر شب به یاد اون میخوابیدم و خوابش رو میدیدم و هر روز صبح به امید دیدن اون بیدار میشدم و میزدم بیرون. خیلی حالم گرفته بود. اصلا حوصله هیچکس و هیچ چیز رو نداشتم. تو اون یه هفته المیرا رو اصلا ندیده بودم، حتی توی محوطه مجتمع یا از پنجره یا ... . هر جا چشم مینداختم انگار اون رو میدیدم ولی سراب بود و خیال. حتی طاقت نداشتم تو اطاقم بمونم. احساس میکردم اطاقم هنوز بوی تن ناز المیرا رو میده. وارد اطاقم که میشدم تمام خاطراتی رو که با المیرا تو اون اطاق داشتم جلوی چشمام رژه میرفتند. یکی دو بار تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم. ولی ترسیدم براش دردسر درست کنم.
یه روز توی هال خونه نشسته بودم که زنگ در رو زدند. اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم. بلند شدم رفتم توی اطاقم. مادرم در رو باز کرد و بعد از چند لحظه صدا زد پدرام جان بیا دم در کارت دارند. من با بی حوصلگی رفتم دم در و با تعجب دیدم ماریان جلوی در ایستاده. گفتم: سلام.
• سلام، خوبی.
• ای،هستم.
• چند وقته حالت گرفتست.
• همینجوری. کاری داشتی؟
• آره نوار جدید شهرام رو میخواستم. اون روز دیدم تو ماشین گذاشتی گفتم اگه میشه ازت بگیرم ضبط کنم.
• واستا برات بیارم.
برگشتم تو و نوار رو براش آوردم و دادم بهش. گفت: مرسی.
• خواهش میکنم. کاری نداری؟
• چرا. اگه وقت داشته باشی.
• خوب، بگو.
• راستش من از جریان تو و المیرا باخبر شدم. خیلی ناراحت شدم.
• روزگار دیگه، معمولا چیزی رو که آدم دوست داره زود از دستش در میاره.
• من با المیرا هم صحبت کردم.
• من خیلی دوست دارم دوباره برای یه بار هم که شده با المیرا صحبت کنم. خیلی دوست دارم بدونم که چرا ...
نذاشت حرفم تموم بشه و گفت: بهتره بیخیال المیرا بشی.
• چرا؟ تو چیزی میدونی؟
• گفتم که باهاش صحبت کردم. بهش گفتم که اشتباه کرده تو رو فروخته برای اینکه خودش رو نجات بده ولی اون اصلا عوض شده. من احساس میکنم دلش یه جای دیگه مشغوله.
من با شنیدن این حرف یخ زدم. انگار یه چیزی تو وجودم فرو ریخت. میخواستم داد بزنم و بگم نه، اون المیرای منه. اونقدر مهربون و دوست داشتنیه که امکان نداره من رو به خاطر کس دیگه ای بفروشه. تو داری دروغ میگی. عرق سردی تمام بدنم رو گرفته بود. ماریان که متوجه تغییر حال من شده بود گفت: باور کن من فکر نمیکردم المیرا اینقدر هوس باز باشه که به خاطر یه پسر دیگه اینقدر راحت روی دوستی دو سه سالش با تو پا بذاره. چند وقت قبل از دعوای تو با آرش به من یه چیزایی راجع به یه پسر دیگه گفته بود ولی من فکر میکردم فقط داره حرف میزنه. حالا میفهمم که چرا اونقدر آسون رابطتون رو وارونه جلوه داد. هر کی ندونه من که میدونم المیرا به تو پیشنهاد دوستی داد . قدم اول رو برداشت. حتی من بهش گفتم که برو و با پدرام صحبت کن و چی بگو. ایکاش اینکار رو نکرده بودم
گفتم: دروغ میگی.
• دلیلی نداره بهت دروغ بگم. المیرا دوست منه. ولی با چیزی که ازش دیدم و با دیدن حال واحوال تو نتونستم تحمل کنم و تصیمی گرفتم هرطور شده موضوع رو بهت بگم.
• یعنی من مدتهاست که بازیچه المیرا بودم و اون دلش پیش یه پسر دیگه بود؟
• متأسفانه همینطوره.
از یه طرف دلم شکسته بود و میخواستم گریه کنم، از طرف دیگه اونقدر عصبانی بودم که اشکم خشک شده بود. انگار از تو آتیش گرفتم. با خودم میگفتم: آخه چرا؟ مگه من المیرا رو دوست نداشتم؟ مگه بارها خودش به من نگفته بود که اگه تورو نبینم میمیرم؟ مگه نه اینکه من از وقتی که با اون دوست شده بودم دیگه به هیچ دختری نگاه نمیکردم؟ چرا باید بامن چنین کاری بکنه؟
گفتم: میشه ترتیبی بدی تا یه بار دیگه با المیرا صحبت کنم؟
• نه، فکرشم نکن. آرش گفته فقط میخوام یه بار دیگه پدرام رو دور و بر المیرا ببینم. گردنش رو میشکنم. بهتر فراموشش کنی. من که دوستش هستم بهت میگم المیرا اگرچه زیبا و دلفریبه ولی ارزش این همه دلبستگی رو نداره.
• از این به بعد به نظر من هیچ دختری ارزش دلبستگی رو نداره. اگه عشق و عاشقی و دوستی اینه من که دیگه دور هرچی دختره خط میکشم. حیف اون همه وقت که من به یاد المیرا هدر دادم.
• اشتباه نکن. همه دخترها مثل هم نیستند.
اونقدر حالم گرفته بود که اصلا حال ایستادن رونداشتم. به ماریان گفتم: خیلی ممنون که اومدی من رو روشن کردی. من داشتم دیوونه میشدم. همش نگران المیرا بودم و فکر میکردم اون هم مثل من کلافه و غمگینه، نگو که یه جورایی هم خوشحاله که شر من از سرش کم شده.
• خواهش میکنم. راستش من چون میدیدم که تو خیلی داری خودت رو اذیت میکنی اومدم تا تو رو از واقعیت آگاه کنم شاید بتونم بهت کمکی کرده باشم. دیگه مزاحمت نمیشم. فقط دوست دارم من رو دوست خودت بدونی.
این جمله و لحن تلفظش توسط ماریان برام خیلی آشنا به نظر رسید. بعد کمی فکر کردن یادم اومد این جمله رو با همین لحن تو آسانسور زمانی که المیرا به شمال رفته بود ازش شنیدم. گفتم: خوشحال شدم. امیدوارم بتونم این لطفت رو جبران کنم.
• بیخیال، دوست دارم از فردا وقتی میبینمت همون پدرام شیطون و سرزنده رو ببینم. فعلا خداحافظ.
• بدرود.
ماریان رفت و سوار آسانسور شد و منم برگشتم توی اطاقم. ساعت 4 بعداز ظهر بود. افتادم روی تختم و چشمام رو بستم. نفهمیدم کی خوابم برد. تو خواب همش کابوس میدیدم. المیرا رو میدیدم که دستش تودست یه پسر دیگست. صورت پسره رو نمیدیدم چون سیاه و تاریک بود. المیرا به من نگاه میکرد و میخندید. میخواستم فریاد بزنم و بگم که چرا اینطور با دلم بازی کردی؟ منی که اینقدر تورو دوست داشتم این بود جواب عشقم؟
با صدای پدرم از خواب پریدم. عرق تمام بدنم رو گرفته بود. دور و برم رو نگاه کردمو دیدم پدرم کنار تختم نشسته و دستش روی پیشونی منه. گفت: تب داری که. خواب میدی؟
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: نه، فقط حالم خوب نیست. فکر کنم سرما خوردم.
پدرم تو چشمای من خیره شدو بعد لبخندی زدو گفت: نه عزیزم، سرما نخوردی. مشکلت جای دیگست. مادرت ناخواسته صحبتهای تو با ماریان رو شنیده بود وبرام تعریف کرد. میدونم که دلت شکسته ولی دوست دارم این چیزایی رو که میگم نه به عنوان نصیحتهای پدرانه بلکه به عنوان یه گپ و راهنمایی دوستانه گوش کنی و تو زندگیت به کار ببندی. اول پا شو این لیوان آب میوه رو بخور تا خواب از سرت بپره تا بقیش.
بلند شدم و لیوان آبمیوه رو گرفتم و از اونجایی که خیلی تشنه بودم همش رو یه نفس رفتم بالا.
پدرم شروع کرد به صحبت: خیلی المیرا رودوست داری؟
سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم: تا چند ساعت پیش این طور احساس میکردم ولی حالا نمیدونم. سردر گمم. مطمئن نیستم که چجور احساسی نسبت بهش دارم. از یه طرف نمیتونم فراموشش کنم و از طرف دیگه نمیتونم به خاطر کاری که کرده ببخشمش.(من از کوچکی با پدرم راحت بودم و حرفهام رو راحت و بی رودروایستی مثل یه دوست باهاش میزدم و اون هم در مقابل با من مثل یه دوست رفتار میکرد.)
پدرم لبخندی زد و گفت: ببین، تو باید از این اتفاقات درس بگیری. چیزایی که از این ماجرا دستگیرت شد اینا بود:
1. به هیچ دختری دلنبند چون چه بخوای و چه نخوای یه روزی به یه دلیلی از کنارت میره مگه اینکه مطمئن باشی که اون دختر فقط و فقط مال تو هستش. یعنی میخوای باهاش ازدواج کنی اونم سعی کن تا زمانی که سر سفره عقد ننشستی عاشق هیچ بنی بشری نشی.
2. راز دلت رو با هیچ کس نگو چون حتی اگه اون کس صمیمی ترین دوستت باشه باز امکان داره که نتونه راز تورو پیش خودش نگه داره.
3. اگر میخوای گرگ باشی، گرگ بیابون باش نه خونه.
4. تو جوونی و حق داری از جوونیت لذت ببری، ولی حواست جمع باشه که بیگدار به آب نزنی. جنده بازی بکن ولی جنده سازی نکن.
اگه این نتایج رو از اتفاقات اخیر گرفته باشی و تجربه هات رو به کار ببندی میتونی بگی زیاد هم بد نشده. دنیا که به آخر نرسیده. این دختر نشد، به درک این همه دختر زیبا و خوش برو رو که میتونی از هم صحبتی باهاشون لذت ببری. در عوض ناراحتی که کشیدی یه چیزایی دستگیرت شد که باعث میشه یه پله بزرگتر بشی.
در تمام زمانی که پدرم داشت حرف میزد من داشتم نکاتی رو که پدرم گفته بود حلاجی میکردم و میدیدم که دقیقا این همون اشتباهاتی هستند که من در رابطه ام با المیرا مرتکب شدم.
در آخر پدرم گفت: با این اتفاق تو نباید گوشه گیر بشی و از روال معمولی زندگی فاصله بگیری. من بهت حق میدم . خود من هم جوون بودم و این دوارن رو گذروندم و حالا دارم تجربیاتم رو در اختیار تو قرار میدم تا راه رو از چاه تشخیص بدی. اگه گذاشتم ماجرای تو و المیرا به خودی خود پیش بره و فقط از دور مراقبت بودم به خاطر این بود که میخواستم تو خودت تجربه کنی. اینجوری بیشتر برات جا میافتاد. حالا هم این جا نشین و زانوی غم بغل کن. افشین سراغت رو از من میگرفت. پاشو برو بیرون و یه دوری بزن. بیا اینم سوئیچ ماشین. فقط مواظب باش.
بلند شدم و لباس پوشیدمو زدم بیرون. افشین رو تو محوطه دیدم که با چندتا از بچه های دیگه وایستاده بود. کمی دور تر هم آرش با دوستاش وایستاده بود و با چشم غره من رو نگاه میکرد. رفتم به سمت افشین و گفتم: بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم، من ماشین دارم.
• چه عجب، ما شمارو زیارت کردیم. از تو لک دراومدی؟
• بیخیال بابا، بریم برات تعریف میکنم.
• المیرا رو دیدی؟
• نه، دیگه مهم نیست. آدم برای کسی میره که براش تب کنه.
• مرسی ادبیات، مرسی ضرب المثل. سخنورم بودی و ما نمیدونستیم.
• حالا کجاش رو دیدی. زیاد حرف بزی شعرم میگما. راه بیفتد بریم که اصلا حوصله این مجتمع رو ندارم.
همینکه برگشتم تا برم طرف پارکینگ المیرا رو دیدم که با دوستاش از آسانسور پیاده شد و با دیدن من انگار خشکش زد. من با اینکه قلبم داشت از سینه میزد بیرون ولی خودم رو کنترل کردم و نگاهم رو از المیرا دزدیدم و رفتم به سمت پارکینگ. موقعی که داشتم از کنار گروهی که المیرا هم جزوشون بود رد میشدم چشمم به ماریان افتاد که داشت نگاهم میکرد و لبخند میزد. چشمم که توچشاش افتاد چشمکی زدو رد شد و رفت. یه لحظه فکری مثل یه جرقه از ذهنم گذشت. با خودم گفتم: حالا که المیرا به من بیوفایی کرده و رفت سراغ یکی دیگه چرا من به پاش بمونم. منم میرم دنبال عشق و حال خودم. بهترین گزینه ای که به نظرم میرسید تا باهاش دوست بشم و باعث بشم که المیرا هم یه خرده احساس من رو داشته باشه ماریان بود. ولی هنوز راهنماییهای پدرم تو گوشم داشت زنگ میزد.(اگه میخوای گرگ باشی، گرگ بیابون باش).
ماشین رو آتیش کردم و با افشین زدم بیرون. تو خیابون ولیعصر داشتیم میرفتیم که یهو افشین گفت: دور بزن برو اون دست خیابون.
من در حالی که داشتم دور میزدم گفتم: اون ور چه خبره؟
• تو دور بزن کاریت نباشه.
وقتی دور زدم دیدم یه زن جوون و خوش قد و بالا کنار خیابون ایستاده و جلوش کلی ماشین ترمز زدند. دوزاریم افتاد و به افشین گفتم: بیخیال شو. با این همه ماشین آخرین مدل که جلوش ترمز زده فکر میکنی سوار پژو ما بشه؟
• اولا، بیخیار بهت زن نمیدند. دوما سنگ مفت، گنجشک مفت. برو جلو، خدا رو چه دیدی، شاید امروز روز ما باشه.
رفتم جلو ترمز زدم. در کمال تعجب دیدم خانم بدون اینکه یه لحظه تأخیر کنه دستگیره در رو گرفت و در رو باز کرد و سوار شد و بدون مقدمه گفت: فقط سریع برید که از دست این همه آدم مزاحم خسته شدم.
گازش رو گرفتم و راه افتادم. یکی از ماشین هایی که منتظر بود تا خانوم روبلند کنه اومد کنار ماشینم و گفت: نوش جونتون خوب گوشتی رو تور زدید. بعد هم گازش رو گرفت و گلوله کردو از خیابون ولیعصر سرازیر شد.
من پیچیدم تو خیابون میرداماد. افشین گفت: خوب خانوم کجا تشریف میبرند.
• مکان دارید؟
من و افشین که چراغهامون روشن شده بود به هم نگاه کردیم و خندیدیم. افشین با پرویی گفت: نمیخواید خودتون رو معرفی کنید؟
• من اسمم شهلاست. اگه مکان دارید سریع بریم که خستم وگرنه من رو میدون محسنی پیاده کنید، شمارو به خیر و مارو به سلامت.
• این چه حرفیه، مکان هم نداشته باشیم مکان میسازیم.
رو به افشین کردم و گفتم بریم خونه حمید اینا. مادر و پدرش رفتند مسافرت.
• پس معطل چی هستی گازش رو بگیر بریم.
تو راه زیاد حرف نزدیم. چند جمله ای هم که رد و بدل شد بین افشین و شهلا بود. رسیدم سر کوچه ای که خونه حمید توش بود. من سر کوچه وایستادم و گفتم: من میرم به حمید بگم در حیاط رو باز کنه تا بدون مکث بریم تو خونه. پیاده شدم و رفتم به سمت خونه حمید. زنگ رو زدم و منتظر شدم ولی خبری نشد. دوباره زنگ زدم ولی بازم خبری نشد. حالم گرفته شد برگشتم و چند قدمی که از در دور شدم صدای حمید رو شنیدم که از پنجره آشپزخونه سرش رو آورده بود بیرون. گفتم: کجایی یه ساعته دارم زنگ میزنم؟
• صبر کن الان میام پایین.
بعد چند دقیقه حمید در حیاط رو باز کرد و من رفتم تو. بی مقدمه گفتم: یه تیکه تور زدیم دنبال مکان میگشتیم، یادم افتاد مادر پدر تو رفتند مسافرت، منم سر خر رو کج کردم این طرفی.
• آخه، الان نمیشه.
• چرا؟
• الان دوست دخترم اینجاست.
• خوب ببرش یه اطاق دیگه ما هم میریم یه اطاق دیگه. خونه شما چیزی که کم نداره اطاقه.
حمید یه خورده فکر کرد و گفت: آخه خواهر ملینا (دوست دختر حمید) هم اینجاست. ولی اشکال نداره اون تو هال نشسته. شما از در بالکن برید تو اطاق جلویی. اطاق برادرمه. فقط چیزی رو به هم نریزید که خیلی روی وسایلش حساسه.
من در حیاط رو کامل باز کردم و رفتم تا ماشین رو بیارم. خلاصه من وافشین و شهلا وارد اطاق هادی برادر حمید شدیم و شهلا به محض ورود در حالی که روسری و مانتوش رودر میاورد گفت: یه لیوان آب یه من میدید؟ خیلی تشنمه.
من از اطاق اومدم بیرون و رفتم به طرف آشپزخونه تا آب بردارم. وارد هال که شدم دیدم یه دختر ملوس که یه خرده هم تپلی بود روی مبل نشسته و با دیدن من هراسان نیمخیز شد ولی من با دست اشاره کردم و گفتم: نترسید، من دوست حمید هستم و اسمم پدرامه. شما؟
• خوشوقتم، من سلاله هستم.
• منم خوشوقتم. حمید اینجا نیست؟ من میخوام یه لیوان آب بردارم.
• نه بابا، از وقتی که اومدیم حمید و ملینا چپیدند تو اطاق و هنوز بیرون نیومدند. من رو بگو که پاشدم با ملینا اومدم اینجا.
• خوب اگر تنها هستی میخوای من اینجا بمونم تا حمید و ملینا بیاند بیرون.
با شیطنت نگاهم کرد گفت: از پنجره مهمونتون رو دیدم. بهتره تشریف ببرید پیش مهمونتون.
این رو که گفت من یهو یادم افتاد که اومده بودم برای شهلا آب ببرم. گفتم: اون مهمون من نبود، مهمون دوستم بود. حالا اگه اجازه بدی آب ببرم که طرف از تشنگی تلف شد.
خندید و گفت: برو، ولی اگه برگردی خوشحال میشم.
جملش رو با چنان عشوه ای ادا کرد که گوشام سرخ شد. آب رو برداشتم و رفتم به طرف اطاق. اومدم در رو باز کنم که شنیدم از تو اطاق صدای شهلا بلنده که "یواششششششششتر". در رو زدم و گفتم: آب رو گذاشتم پشت در، خوش باشید جوونا، دشکش پر قوی رشتیه!
سریع برگشتم و دیدم که سلاله هنوز تو هال نشسته و حمید از آشپزخونه اومد بیرون. حمید با دیدن من گفت: تو اینجا چکار میکنی؟
• گفتم بیام این طرف هم افشین راحت باشه هم سلاله خانوم از تنهایی در بیاد، حوصلش سر رفته بنده خدا.
• خوبه، میبینم که ایکی ثانیه باهم آشنا شدید. راستی از کی تو اینهمه دلسوز افراد تنها شدی؟
• از همین پنج دقیقه پیش. توهم بهتره مزاحم نشی. برو ملینا تنهاست.
هر سه تامون زدیم زیر خنده و حمید رفت تو اطاقش و در رو بست. منم رفتم و روبروی سلاله روی مبل نشستم و گفتم: از بودن من اینجا که ناراحت نیستی؟
با همون عشوه ای که تو صداش موج میزد گفت: نه، چرا ناراحت باشم. اینجوری منم از تنهایی درمیام.
• چند سالته؟
• 21 سال.
• بهت نمیاد. یعنی دوسال از من بزرگتری.
• آره دیگه.
حمید دوباره از اطاقش اومد بیرون گفت: پدرام بیا کارت دارم.
بلند شدم و در حال رفتن گفتم: اگه گذاشتی دو کلام با سلاله خانم اختلات کنیم.
وقتی رسیدم به حمید دست من رو گرفت و برد تو یه اطاق دیگه و گفت: حواست جمع باشه، سلاله یه بار ازدواج کرده و یک سال هم زندگی کرده و بعد طلاق گرفته.
• چه بهتر. راه بازه پس.
• بدجنس، ولی تاحالا که به هیچ کدوم از بچه ها پا نداده. فکر نمیکنم بتونی مخش روبزنی.
• حالا که اینجوریه میرم رو مخش. شایدم تونستم مخش رو بزنم و امروز بعد از مدتها یه کامی ازش بگیرم.
• من چشمم آب نمیخوره. بزرگتر از توهاش نتونستند.
• تا اینجا که خوب پا داده. ببینم تا کجا میاد.
• موفق باشی.
• ممنون
برگشتم و دوباره روبروی سلاله نشستم. سلاله که تا اون موقع با مانتو نسشته بود حالا مانتوش رو در آورده بود.حمید که داشت میرفت تو اطاقش یه نگاه به من کرد و خندید و یه چشمک زد و انگشت شصتش رو به علامت موفق باشی بالا آورد و رفت تو اطاق.
رو کردم به سلاله و گفتم: خیلی تشنمه برم آب بیارم.
• تو بشین من میرم.
وقتی بلند شد تازه فهمیدم که چه بدن تو پر و خوش ترکیبی داره. سینه های براومده و کمر متناسب با پهلوهای گوشتالو و باسن گرد و براومده که نسبت به کمرش خیلی پهنتر به نظر میرسید. موهای مشکیش هم بلند بود تا کمرش میرسید. همون طور که داشت به طرف آشپزخونه میرفت یه قر و قمیشی میومد که من با دیدنش وا رفتم.
برگشت و جلوم دولا شد و لیوان آبی رو که تودستش بود به طرفم گرفت. تو اون حالت یقه بلوز صورتی رنگش باز مونده بود و من کاملا چاک سینه های توپرش و سوتین سفیدش رو میدیدم. یه لحظه خشکم زد. سلاله که متوجه خط نگاه من شده بود بدون این که مانع دید زدن من بشه گفت: تشنه آبی یا تشنه گوشت؟
من به خودم اومدم و دیدم که سلاله تو همون حالت که دولا شده مونده و داره میخنده. منم که جرأت پیدا کردم گفتم: تشنه هردو. ولی آب همیشه پیدا میشه، این گوشته که به این راحتی یافت نمیشه.
لیوان رو از دستش گرفتم و گذاشتم روی میز کنار مبل و دستش رو گرفتم و نشوندمش روی زانوم و دستم رو انداختم دور کمرش. بوی عطرش داشت دیوونم میکرد. چشمام تو چشمای درشتش قفل شده بود. همون طور که نگاهش میکردم کشیدمش سمت خودم و لبام رو گذاشتم روی لباش. چشمهاش رو بست و اجازه داد لبهاش رو ببوسم. بعد از یه لب طولانی بلند شد و روبروم ایستاد. ترسیدم. فکر کردم پشیمون شده و من رو هم میخواد مثل بقیه دست به سر کنه. ولی بعد از چند لحظه دستم رو گرفت و گفت: بلند شو بریم تو یکی از اطاقها. نمیخوام بقیه ما رو تو این حالت ببیند. اینجا مؤذبم.
بلند شدم و در حالی که دستش تو دستم بود با هم رفتیم به طرف اطاق خواب پدر مادر حمید. در رو پشت سرم بستم و تو این فاصله سلاله رفت و روی تخت نشست. رفتم طرفش و کنارش نشستم. دوباره لبهام رو گذاشتم روی لبهاش. تو همون حال داشتم به این فکر میکردم که چطور زنی که به هیچ کدوم از دوستای حمید پا نداده اینقدر آسون خودش رو در اختیار من گذاشته.
تو همون حال لب گرفتن افتادیم رو تخت و من رفتم روی سلاله و تو همن حال شروع کردم به خوردن گردن و نرمه گوشش. سلاله دستاش رو دور گردنم حلقه کرده بود و من رو به خودش فشار میداد. برآمدگی سینه های درشتش رو حس میکردم و خیلی دوست داشتم اونهارو لمس کنم. آروم دم گوشش گفتم میتونم بدنت رو لمس کنم؟
دستاش رو شل کرد من برای گرفتن جواب نیم خیز شدم و توچشماش که شهوت توش موج میزد خیره شدم. آروم گفت: هر کاری که دوست داری بکن.
چشماش رو بست و احساس کردم که گوشه چشمهاش از اشک خیس شده. آروم از روش بلند شدم دستم رو از روی لباس گذاشتم روی سینه هاش که نوکش از زور شهوت زده بود بیرون. آروم شروع کردم به مالیدن سینه هاش. بعد از چند دقیقه دستم رو آروم برم پایین تا رسیدم به کسش. پاهش رو از هم باز کرد و من فهمیدم که اجازه دارم دستم رو به دروازه بهشتش برسونم. کسش رو میمالیدم و با هر حرکت دستم آهی میکشید. من کنارش روش دوزانو نشسته بودم. آروم دستش رو رسوند به لای پای من و شروع کرد به مالیدن کیر من که داشت شلوارم رو پاره میکرد تا بیاد بیرون. دستم رو انداختم به سکگ کمر شلوارش و اون رو باز کردم و تو همون حال صورتش رو نگاه کردم. چشماش همچنان بسته بود و اعتراضی به کار من نکرد. آروم بلند شدم و شلوارش رو درآوردم و بعد بلوزش رو. حالا سلاله با یه شرت و سوتین سفید روی تخت دراز کشیده بود و با چشمایی که خواهش ازش میبارید نگاهم میکرد. منم لباسهام رو به غیر از شرتم در آوردم و رفتم روی تخت. دراز کشیدم روش و دستم رو بردم زیر کمرش و سگک سوتینش رو باز کردم. وقتی سینه های سفید و نازش از توی سوتین رها شد با حرکت شهوت انگیزی افتادن بیرون. رفتم سراغ شرتش و حالا دیگه از زور شهوت داشتم دیوونه میشد. شرتش رو با شدت از پاش درآوردم. سلاله هم دست انداخت به شرت من و اون رو درآورد. کیرم که مثل سنگ سفت و مثل چماق بلند و راست شده بود مثل فنر از توی شرتم پرید بیرون. خوابیدم کنار سلاله و شروع کردم به مالیدن سینه ها و کسش. آروم دستم رو برم به طرف سوراخش و انگشتم رو آروم کردم تو. آهی کشید و پاهاش رو بیشتر باز کرد تا انگشت من بیشتر بره تو. کسش خیس و داغ بود. کیرم رو گرفته بود توی دستش و بالا پایین میکرد.
سلاله بلند شد و یه راست رفت سراغ کیرم و شروع کرد به خوردن و لیسیدن. خیلی وارد بود. از نوک کیرم لیس میزد و میرفت تا زیر خایه هام. تخمام رو تو دهنش میگرفت و میمکید. تو همون حالت نیم تنش رو گرفتم و چرخوندمش روی خودم و به حالت 69 قرار گرفتیم و منم شروع کردم به خوردن کس سلاله. بعد مدتی سلاله بلند شد و برگشت و دوباره اومد روم و کیرم که حالا خیس و لیز بود گرفت و نشست روش. آروم کیرم رو گذاشت دم سوراخ کسش و یواش وزنش رو انداخت روی باسن سفید و تپلش و کیر من سر خورد توکسش. برای اولین بار بود که گرمای کس رو درو کیرم احساس میکردم. احساس کردم کیرم از حرارتش داره آتیش میگیره. آروم شروع کرد کمرش رو حرکت دادن و با هر حرکت کمرش کس داغش دور کیر من سر میخورد و بالا و پایین میشد. توهمون حال سینه هاش که روبروی صورت من بود رو جلو داد و من فهمیدم که میخواد که بخورمشون، منم با ولع تمام شروع کردم به خوردن سینه های تپل و سنگینش که تو اون حالت سنگینیشون رو روی