صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / راز
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 43 . 44 . >>
نویسنده پیام
# : 12 Sep 2007 01:25


قسمت ششم :
ساعتم را نگاه کردم هشت ونیم شده بود نیم ساعت بیشتر به زمان قرارم با فریناز نمانده بود با سرعت به طرف فرشته رانندگی کردم و به اولین گل فروشی که رسیدم نگه داشتم ویک دسته گل زیبا خریدم حدود پنج دقیقه از ساعت نه گذشته بود که رسیدم به آدرس مورد نظرم نفسم را دادم پائین وبعد از کمی مکث دکمه آیفون را فشار دادم صدای خود پریناز در آیفون پیچید که خیلی کوتاه گفتند
ـ آقا آرش بفرمائید داخل
ـ مزاحم نمیشم اگه لطف کنید بسته رو بیارید از خدمتتون مرخص میشم
ـ این حرفا چیه منتظرم بیائید داخل
به آهستگی وارد شدم ودر را پشت سرم بستم عجب حیات بزرگ وزیبائی بود دور تا دور حیات از درختان بزرگ چنار پوشیده شده بود وبا سنگ فرشهای زیبا به صورت کاملا متقارن قسمتهای مختلف به هم وصل شده بود ساختمان بسیار بزرگ وزیبائی در انتهای این باغ زیبا قرار داشت در قسمت غربی این حیات باغ مانند آلاچیق بزرگ و دایره شکلی بود که یک میز چوبی که به صورت طبیعی ازتنه یک درخت درست شده بود در وسط آن قرار داشت واقعا اوج سلیقه وگلکاری در این خانه به کار گرفته شده بود همانطور که به آهستگی به سمت ساختمان می رفتم با نگاهم همه نقاط این حیات زیبا را کاوش می کردم به در ورودی ساختمان که رسیدم دختر خانمی بسیار زیبا را دیدم که با یک لباس بلند یکسره آبی با موهائی بسیار بلند خرمائی با چشمانی درشت قهوه ای رنگ که مرا یاد بازیگران هندی می انداخت ایستاده بود اصلا جذابیت وزیبائی چهره اش با آیشواریارای بازیگر خوشکل و معروف هندی هیچ تفاوتی نداشت و اندک زمانی فکر کردم با خود آیشواریا روبرو شده ام در زیر نور لامپها وچراغهائی که حیات را روشن کرده بود چهره همچون حوری او جذاب تر و رویائی تر به نظر می رسید به آرامی دستم را بردم جلو وگفتم
ـ آرش هستم از آشنائی با شما خوشبختم
در حالی که با چشمانش خیلی خیره به من نگاه می کرد لرزشی خفیف را در بدنش احساس کردم به کندی دستش را آورد جلو و در حالی که مشخص بود صدایش از شدت هیجان به لرزش افتاده است گفت
ـ فرینازهستم من هم از آشنائی با شما خوشبختم
سپس دسته گل را به طرفش گرفتم وگفتم
ـ قابل شما رو نداره هر چند که خودتون زیباترین گلید
ـ چرا زحمت کشیدین وجود خود شما کافی بود

سپس با راهنمائی او وارد ساختمان شدم ساختمان داخلی با نهایت وسواس تزئین شده بود ودر گوشه وکنار آن تابلوهای بزرگ وزیبائی از مناظر نصب شده بود که مرا یاد کاخهای پادشاهان می انداخت حس می کردم درون کاخ یک مهاراجه هندی پا گذاشته ام و فریناز با آن چهره کاملا شرقی هندی اش ملکه این کاخ می باشد به خودم جرات دادم وگفتم
ـ خانه بسیار زیبا وجالبی دارین
ـ آره بابا در انتخاب و تزئین این خانه نهایت وسواس رو بکار برده این خونه عشق بابا و مامانه آخه اونا یه کم سنت گرا هستند واز خانه های اعیانی لذت می برند تا خانه های مدرن امروزی
ـ خوب اگه اجازه بدین بسته رو بگیرم و زحمتو کم کنم
ـ مگه شما کاری دارین آخه حالا چه عجلیه یه کم با ما بد بگذرونین
ـ خواهش می کنم این چه فرمایشیه در کنار دختر زیبائی مثل شما کی بد می گذره فقط می خوام مزاحم شما نباشم
ـ نه راحت باشین تا بابا و مامان میان یه خورده از خودتون پذیرائی کنید
سپس با اشاره به مبل بزرگی که کنارم بود از من خواستند بشینم وخودش ظرفی را از میوه پر کردند وجلو من گذاشتند با اسرار او فقط یک موز را پوست کندم وخوردم ومنتظر پدر و مادرش شدیم در تمام مدتی که من و فریناز کنار هم نشسته بودیم متوجه حالات غیر عادی او شدم و نشانه هایی از هیجان فوق العاده در وجود فریناز وجود داشت بطوری که این هیجان به من هم منتقل شده بود ومن مطمئن شدم که قضیه خیلی فراتر از یک ملاقات ساده و گرفتن امانتی مهرداد می باشد در یک آن متوجه اشک کوچکی شدم که از گوشه چشم فریناز لغزید واو به سرعت آن را پاک کرد همه چیز آنجا به نظرم عجیب می آمد و خودرا گرفتار در منگنه عجیبی از شک و دودلی می پنداشتم یعنی چه چیزی در وجود من بود که اینگونه فضای بین من و فریناز را سنگین کرده بود و دادن یک بسته چه نیازی به آمدن و وجود پدر و مادرش داشت یعنی چه رازی در وجود آن بسته نهفته بود در دلم هزار تا فحش و بدوبیراه به مهرداد دادم که مرا اینگونه در مخمصه انداخته بود از شما چه پنهان ترس مبهمی نیز بر وجودم مستولی شده بود و هزارن فکر جورواجور در سرم می چرخید. پس از گذشت زمان نسبتا زیادی صدای بسته شدن در را از طبقه بالا شنیدم و به دنبالش صدای پاهائی را نیز شنیدم که حکایت از آمدن دونفر را داشت بطور ناخودآگاه سرم به طرف پله های مارپیچ اتاق نشیمن چرخید و دو زن ومرد نسبتا مسن را در بالای پله ها دیدم که به وضوح بدنشان میلرزید وبر اوهام و مخاطرات فکری من دامن می زدند به کلی گیج شده بودم چرا این دو نفر مانند افرادی که جن دیده اند میلرزند خدایا این چه حادثه ای است که در آن گیر افتاده ام وقرار است آخر این قضیه به کجا ختم شود. آن دو نفر با قدمهای شمرده و آرام در حالی که هیجانی مروز وجودشان را فراگرفته بود به سمت پایین آمدند تا اینکه در چند قدمی من قرار گرفتند سکوتی مرموز در بین ما برای لحظاتی حکمفرما شد تا اینکه فریناز با کمی من من کردن سکوت را شکست ورو به آنها کرد وگفت
ـ بابا مامان ایشون آقا آرش دوست مهرداد همکلاسی من هستند اومدند تا امانت مهردادرو تحویل بگیرند
و بعد از مکث کوتاهی رو به من کردند و در حالی که به پدر و مادرش اشاره می کرد ادامه داد
ـ آقا آرش پدر ومادرم
من نیز به رسم ادب به طرف آنها رفتم و دستم را اول بردم جلو پدرش وگفتم
ـ از آشنائی با شما خوشبختم
در حالی که دستم در دست آن آقا بود به ناگاه مرا به سمت خودش کشید ومحکم در آغوش گرفت و مانند کسی که بعد از مدتها عزیز گمشده اش را یافته است به من چسبید کاملا گیج و سردرگم شده بودم ودر دریائی از تشویش دست و پا می زدم وهر لحظه بر آشفتگی خاطرم افزوده می شد ونمی دانستم این داستان سردرگمی من تا کی ادامه خواهد داشت همانطور که محکم مرا در بغل گرفته بود لرزش شانه های مردانه اورا حس کردم و وقتی از او جدا شدم چشمانی را دیدم که مهمان اشک شده بود واین حرکات با شدت بیشتری از طرف مادر فریناز تکرار شد با این تفاوت که او علنا گریه می کرد .
دیگر به کلی دیوانه شده بودم ودر زندانی از تردید دست و پا می زدم به هر کدامشان نگاه می کردم پرده ای ازغمی بزرگ بر چهره هایشان هویدا بود غمی که من نمی دانستم چه بود و من در آن چه نقشی دارم و وجود من قرار است کدام قسمت این پازل سردرگم را تکمیل کند فضا کاملا سنگین وعجیب شده بود ونیاز به شوکی بود تا این فضای غم آلود و پرراز شکسته شود من بعد از اندک زمانی که بر خود تسلط یافتم رو به همه آنها کردم وگفتم
ـ مثل اینکه وجود من در اینجا همه شما را ناراحت کرده با اینکه خود نمی دونم واسه چی همه شما از دیدن من احساساتی شدید میشه لطف کنید و به من هم بگید چرا ؟
فریناز که در تمام این مدت کاملا ساکت بود سعی کرد به نوعی قضیه را به اصطلاح ماست مالی کند وبا گفتن جمله ای فضا را به نحوی عادی سازد به همین خاطر رو به طرف من کرد وگفت
ـ آقا آرش شما ببخشید بابا و مامان من بیش از حد احساساتی هستند وتا یک هموطن را می بینند معمولا کمی عواطفشان بروز می کند
ـ ولی آخه اینجا آمریکا نیست ایرانه وتمام خیابونا پر از هموطنه فکر کنم خانواده شما اگه از خونه تشریف ببرند بیرون باید ساعتها گریه کنند
فریناز که متوجه لحن طنز آمیز من شد فهمید که توضیحات او اصلا مرا قانع نکرده است و به گونه ای خراب کرده است پس بلافاصله مسیر صحبت را عوض کرد وگفت
ـ مهرداد خیلی از شما تعریف کرده وهمیشه به من می گفت آرش بهترین دوست منه که با دنیا عوضش نمی کنم
ـ واقعا مهرداد این حرفارو زده ؟
ـ آره چطور مگه ؟
ـ آخه اون مهردادی که من می شناسم اصلا اهل این حرفا نیست
ـ برعکس شاید جلو خودتون چیزی نگفته ولی واقعا شمارو دوست داره
همانطور که سرگرم صحبت با فریناز بودم سنگینی نگاه پدر و مادرش را حس میکردم که کاملا ساکت فقط به من چشم دوخته بودند و انگار داشتند از وجود من انرژی می گرفتند طوری محو تماشای من بودند که خودم نیز به شک افتاده بودم که کجایم اینقدر دیدنی است که ارزش نگاه کردن دارد در این افکار پریشان بودم که موبایلم زنگ خورد هیچگاه اینقدر از زنگ خوردن موبایلم خوشحال نشده بودم تا صفحه را نگاه کردم شماره منزلمان را که با عکس زیبائی از مادرم میکس کرده بودم را دیدم بلافاصله جواب دادم
ـ جانم
ـ سلام پسرم
ـ سلام مامان
تا گفتم سلام مامان بغض مادر فریناز به یکباره شکست وبا صدای بلندی گریه کرد برای چند ثانیه فراموش کردم که مادرم پشت خط می باشد و با چشمان متعجبم آن خانم را نگاه می کردم صدای مادرم را که می گفت
ـ آرش پسرم اتفاقی افتاده چرا جواب نمیدی
از پشت گوشی دوباره مرا به خود آورد وچند قدم از آنها دور شدم و دوباره جواب دادم
ـ مامان معذرت می خوام صداتون قطع و وصل می شد جامو عوض کردم کاری با من داشتید
ـ پسرم امشب نمی خوای بیائی خونه آخه چیزی نگفتی می خوام جائی برم دلواپس شدم من و بابا شام نخوردیم منتظرت هستیم
ـ مامان شما منتظر من نمونید جائی ام که یه کم طول می کشه شما شامتونو بخورید منتظر من نمونید من اگه بیرون چیزی نخوردم میام خونه یه چیزی می خورم
ـ باز پسر حشری من داره مخ کدوم بدبختو میزنه راستشو بگو
ـ نه مامان به خدا کار دارم بعدا واست توضیح می دم
ـ باشه پس مواظب خودت باش وسعی کن زود بیائی
ـ چشم مامان خوشکلم کاری نداری قربونت بشم
ـ نه پسرم
ـ خداحافظ
در حالی که به عادت همیشگی بوسه ای برای مامانم می فرستادم گفت
ـ بای عزیزم
دوباره برگشتم به همان موقعیت قبلی دنبال بهانه ای بودم که هر چه سریعتر آن خانه مرموز را ترک کنم به همین خاطر رو کردم به فریناز وگفتم
ـ مامانم بود از من خواست هرچه سریعتر برم خونه آخه ما عادت داریم شامو دور هم بخوریم اگه اجازه بدین از خدمتتون مرخص بشم
ـ حالا امشبو شام در کنار ما بد بگذرونید اتفاقی می افته
ـ پس اجازه بدین بی رودرواسی حرفمو بزنم من احساس می کنم اینجا اتفاقاتی درحال افتادنه که من کاملا از اونا بی خبرم راستشو بگین اینجا چه خبره وچرا شماها تا منو دیدین منقلب شدین ؟
ـ آرش جان خواهش می کنم در این مورد فعلا از ما توضیح نخواه سرموقع خودم برات توضیح می دم
برای اولین بار مادر فریناز سکوت را شکست وگفت
ـ پسرم خواهش می کنم امشبو شام اینجا بمون .
وبه دنبالش پدرش نیز این خواهش را از من کرد نوعی تحکم در صدای او موج می زد که هر کسی را به اطاعت وا می داشت من نیز در پاسخ آنها گفتم
ـ آخه چطور بگم اگه باز بخوائین گریه کنید یا ناراحت باشید همین الان از اینجا میرم نمی خوام وجودم باعث عذاب شما بشه
لبخندی گرم وگیرا بر لبان هر سه آنها نقش بست وهمگی آنها به نشان قبول خواسته من سرشان را تکان دادند دوباره رو کردم به آنها وگفتم
ـ اگه اجازه بدین برم ماشینمو جابجا کنم آخه بد جوری پارک کردم
فریناز بلافاصله به طرفم آمد وگفت
ـ سوئیچو بدید به من درستش می کنم
ـ آخه واسه تون زحمت می شه
ـ من رانندگیم اونقدرا که فکر می کنید بد نیست
در حالی که سوئیچ را به طرفش گرفتم گفتم
ـ پس زحمتش با شما یه ماشین پرادو دو در سیاه رنگه
فریناز سریع سوئیچ را از من گرفت و رفت .
وقتی دوباره به چهره های پدر و مادر فریناز نگاه کردم همان اندوه را دوباره دیدم از جایم بلند شدم و به طرشان رفتم واول با دستانم اشک مادرش را و بعد پدرش را پاک کردم و گفتم
ـ قرار نشد باز هم ناراحت وگرفته باشید قول دادین
ویعد چشمان به اشک نشسته هر دوی آنها را بوسیدم با اینکه نمی دانستم قرار است چه اتفاقی بیافتد باز هم نوعی کشش به طرف آن دو احساس می کردم ونمی توانستم آنها را بد تصور کنم خود نیز دچار نوعی تضاد وکشمکش درونی شده بودم اصلا نمی توانم حالم را توصیف کنم واقعا یک صحنه عجیب وغریبی بود. پس از گذشت دقایقی فرینازبا خنده ای که بر لبانش نقش بسته بود وارد شد و سوئیچ را به من داد ومرا به سر میز شام دعوت کرد مستخدم خانه که زن جوانی بود خیلی با عجله میز شام را چید غذا را در محیطی ساکت وآرام صرف کردیم البته همه ما به نوعی با غذابازی می کردیم وبه اصطلاح خودرامشغول نشان می دادیم پس از صرف شام من وفریناز مشغول صحبت شدیم وپدر ومادرش همچنان در حال تماشای من بودند فریناز تقریبا کاملا عادی شده بود واز هیجانات اول در او اثری نبود وکاملا ریلکس به صحبت کردن با من مشغول بود ساعت یازده ونیم شد که من اجازه خواستم که به منزل بروم به همین خاطر بلند شدم همه آنها بلند شدند وبه بدرقه من آمدند کنار در ورودی ساختمان بودیم که رو کردم به فریناز وگفتم
ـ فکر نمی کنی یه چیزی رو فراموش کردید؟
ـ چه چیزی رو؟
ـ بسته مهرداد رو
فریناز جیغ قشنگ وکوتاهی کشید وگفت
ـ یه لحظه صبر کنید الان میارمش
من نیز در این مدت کوتاه صورت پدر ومادر فریناز را بوسیدم وبه آنها قول دادم باز هم به دیدنشان بروم و از آنها خواستم دیگر برای مشایعت من لازم نیست بیایند تا دم در خانه فریناز که آمد بسته کادوپیچ شده ای را به من داد وگفت
ـ تا دم در همراهیتون می کنم
در مسیر تقریبا طولانی تا در حیات به فریناز گفتم
ـ من هنوز قانع نشده ام باید کامل برای من توضیح بدید اینجا چه خبره
ـ عجله نکن بالاخره خودت می فهمی
تا به در حیات رسیدم دستم را به نشانه خداحافظی جلو بردم ولی فریناز ناگهان خودش را در آغوشم انداخت ومحکم مرا به سینه اش فشرد وخیلی آهسته پیشانی من را بوسید من که دوباره پر از ابهام شده بودم در جواب او گونه هایش را بوسیدم و خودم را از او جدا کردم و به طرف اتومبیلم رفتم در حالی که پر از سوالات بی جواب بودم با نوعی نگرانی به سمت خانه رانندگی کردم .
ادامه دارد......

عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
# : 12 Sep 2007 01:34


سلام دوستان این هم قسمت ششم فقط اگر کمی دیر شد من را ببخشید دوستان عزیز مثل همیشه منتظر پیامها وانتقادات شما هستم از دوستانی که تا بحال مرا مورد لطف خودشان قرار داده اند کمال تشکر رادارم بخصوص emaعزیز و jostojogarمهربان باز هم میگم همه شما را میبوسم دوستدار شما
آرش

عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
# : 12 Sep 2007 14:25


آرش خان مثل قسمتهای قبلی عالی بود فقط اگه مقدوره بیشتر بنویس.ممنون

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 12 Sep 2007 15:44


سلام آرش جون واقعا عالی می نویسی ادامه بده
دمت گرم
منتظر ادامه هستم

# : 12 Sep 2007 15:47


سلام آرش جون واقعا عالی می نویسی ادامه بده
دمت گرم
منتظر ادامه هستم

# : 12 Sep 2007 15:50


سلام آرش جون واقعا عالی می نویسی ادامه بده
دمت گرم
منتظر ادامه هستم

# : 12 Sep 2007 17:04


سلام

آرش جان مشتاقانه منتظر ادامه داستان زیبای تو هستم .

خوش باشی

# : 13 Sep 2007 01:42


قسمت هفتم :
در حالی که به آرامی به سمت خانه رانندگی می کردم به تمام اتفاقاتی که در خانه فریناز برایم افتاده بود فکر می کردم وهر چه بیشتر ذهنم را متمرکز می کردم کمتر نتیجه می گرفتم و بیشتر سردرگم می شدم یعنی چه رمزی در وجود من بود که آنگونه جو را متشنج کرد و همه آنها را به واکنش احساسی واداشت تمام وقایع برایم باور نکردنی بود در افکار پریشان خودم غوطه ور بودم که به خانه رسیدم با ریموت در خانه را گشودم و ماشینم را پارک کردم و به سمت ورودی حرکت کردم احتمال می دادم که بابا ومامان خوابیده باشند به همین خاطر خیلی آهسته وبی صدا به سمت اتاقم راه افتادم همانطورکه در تاریکی حرکت می کردم صدای مادرم مرا در جایم میخکوب کرد
ـ آرش پسرم خیلی دیر کردی نگران شدم
کمی که چشمانم به تاریکی عادت کرد چهره زیبای مادرم را که بر روی کاناپه دراز کشیده بود تشخیص دادم خیلی سریع به سمتش رفتم وگفتم
ـ مامان چرا اینجا خوابیدی ؟
ـ دیر کردی نگرانت شدم منتظرت بودم که خوابم برد
ـ پس بابا کجاست ؟
ـ از انبار باهاش تماس گرفتند که یه سری بار رسیده رفت تحویل بگیره
ـ آخ بمیرم واسه مامان خوبم واقعاکه من پسر بدی هستم منوببخش که این همه اذیتتون می کنم
ـ خدا نکنه این حرفا چیه میزنی
در حالی که مامان هنوز دراز کشیده بود کنار کاناپه روی زمین نشستم سرم را روی سینه مامان گذاشتم و دستش را گرفتم وبه آرامی بوسیدم و با صدای آرامی گفتم
ـ مامان خیلی دوستت دارم
مامان نیز متعاقبا بوسه ای بر سرم زد وگفت
ـ پسرم تو تنها دلخوشی زندگی منو بابات هستی خودت هم خوب می دونی که وجود ما به وجودت بسته شده
درحالی که سراپای وجودم لبریزازاحساس عشقی ناگسستنی نسبت به پدرومادرم شده بود خیلی محکم تر به مادرم چسبیدم و مانند بچه های کوچک سعی در پنهان کردن استرس درونی ام را در وجود مادرم داشتم مامان بعد از اندک زمانی به من گفت
ـ پسرم شام خوردی ؟
ـ آره یه چیزی خوردم
ـ پس اجازه بده من برم شام بخورم که دارم ضعف می کنم
ـ مامان واقعا شام نخوردی آخه چرا ؟
ـ من و بابات منتظرت شدیم که بیائی با هم غذا بخوریم نیومدی بعد هم واسه بابا کار پیش اومد رفت من هم که تنهائی اشتها نداشتم
ـ آخه مامان چرا اینقدر خودتونو اذیت می کنید من که بهتون گفتم شامتونو بخورین
بعد بلند شدم و چراغهای هال را روشن کردم وبه همراه مامان به آشپزخانه رفتم تا او شامش را بخورد همانطور که کنارش نشسته بودم کاملا غرق در افکار پریشان خودم بودم بطوریکه اصلا متوجه اطرافم نبودم به یکباره دستی را بر روی شانه خود حس کردم که داشت مرا تکان می داد تا به خود آمدم چهره متعجب مادرم را دیدم که لقمه ای را کنار دهان من نگه داشته بود وبه چهره سردرگم من چشم دوخته بود با تعجب پرسید
ـ آرش عزیزم کجائی چه شده چرا اینقدر تو فکری من یک ساعته لقمه رو جلو دهانت گرفتم و دارم صدات می زنم که بخوری
ـ مامان معذرت می خوام حواسم یه جای دیگه بود اصلا متوجه نشدم
بعد خیلی سریع دهانم را گشودم ولقمه را از دستش قاپیدم مامان که مشخص بود از حالات غیرعادی من دچار نگرانی شده است با حالتی از نگرانی و بهت به من خیره شده بود و گفت
ـ آرش عزیزم امشب کجا رفته بودی چرا اینقدر بهم ریخته ای اگه چیری شده به من بگو
ـ نه مامان چیزی نشده یعی چیز مهمی نیست خودم باید حلش کنم
ـ پسرم نگران شدم تورو خدا به من بگو چی شده تو که هیچوقت چیزی رو از من پنهون نمی کردی
ـ مامان توی مخمصه عجیبی افتادم یعنی چطور بگم درگیریه ماجرا شدم که نه به نظر خطرناک میاد ونه عادی جلوه میکنه خیلی گیج وسردرگم شدم مامان فعلا شامتو بخور تا بعدا کل ماجرا رو برات تعریف کنم
مامانم که مشخص بود از نوع گفته های من کاملا بی اشتها شده سریع دست از شام خوردن کشید وبدون اینکه ظرفها را جمع کند به سمت نشیمن خانه حرکت کرد واز من خواست که زودتر ماجرا را برایش تعریف کنم من هم به مامانم گفتم
ـ مامان بریم تو اتاقم تا قضایا را برات تعریف کنم
ـ چرا اتاقت مگه اینجا نمیشه ؟
ـ مامان نپرس دیگه بیا بریم
ـ باشه عزیزم بریم
درحالی که دست مامان توی دستم بود اورا دنبال خودم به سمت طبقه بالا وبه سمت اتاقم کشیدم چند سالی می شد که با مامان مثل قدیم و بچه گیها در اتاقم درد دل نکرده بودم می خواستم امشب به این خواسته ام برسم و در کنار مادر سفره دلم را باز کنم و کمی از اضطرابم را تخلیه کنم
ـ خوب نگفتی چرا منو کشیدی تو اتاقت ؟
ـ مامان امشب دلم می خواد مثل اون قدیما که وقتی دلم می گرفت میومدی تو اتاقم وآرومم می کردی دوباره کنارم باشی آخه الان دیگه به اصطلاح بزرگ شدم وهمه فکر می کنند دیگه احتیاجی به اون نوازشها ندارم ولی مامان نمی خواستم بگم ولی الان بیشتر از اون موقعها به بودنت احتیاج دارم
ـ پسرم این چه فکر اشتباهیه که میکنی بچه ها هرچقدر هم بزرگ بشن واسه پدر مادراشون باز هم بچه اند حالا زود لباساتو عوض کن بیا واسم تعریف کن
من سریع لباسهایم را کندم وطبق عادت همیشگی ام با شورتی خالی روی تختم ولو شدم و خودم راکمی کنار کشیدم تا جائی برای مامان باز شود با اشاره دست از او خواستم کنارم بخوابد مامان نیز همانند بچه گیهایم کنارم خوابید و آرام دستش را به حالت نوازش بر روی سرم کشید واقعا کنار مادر و آغوش گرم او بهترین پناهگاه هر انسانی است انگار که من دیگر آن آرش چند ساعت قبل نبودم و تمام استرسها با وجود مادرم تمام شده بود دستهایم را بر روی سینه اش گذاشتم ومانند کودکی ام که هر وقت کار اشتباهی می کردم شبها برایش توجیه می کردم شروع به تعریف کردن تمام ماجرای فریناز واتفاقات عجیب آن خانه کردم چنان با هیجان ویک ریز تعریف کردم که احساس کردم دهانم خشک شده است بعد از پایان صحبتهایم نظر مادرم را در این مورد خواستم او نیز با تعجب از نوع اتفاقاتی که در آنجا برایم افتاده بود گفت
ـ آرش عزیزم من ازگفته های تو متوجه شدم اونا آدمای بدی نمی تونند باشند بلکه در وجود تو چیزیه که براشون نوعی احساس یا چطور بگم خاطره یا اتفاقی رو زنده می کنه
ـ مامان یه چیزی رو بگم باور می کنی ؟
ـ آره عزیزم چرا باور نکنم
ـ مامان هر وقت به یاد فریناز می افتم یه جوری می شم اصلا این احساس رو در مورد هیچکدوم از دوست دخترام ندارم چطوری بگم من درباره فریناز یه نوع کشش خاص دارم مامان نمی تونم به خدا درست توضیح بدم احساسم یه جوریه
ـ آرش عزیزم چطوری به او نگاه می کنی یعنی به سکس کردن با او علاقه داری مثل تموم دوست دخترات بخصوص شیما ؟
ـ مامان امشب اولین دیدارم با فریناز بود تا اونجا بودم احساس خاصی نداشتم ولی الان که از او جدا شدم احساس می کنم دلم واسش تنگ شده مامان نمی گم اصلا فکر سکس کردن با او به سراغم نمیاد ولی سکس آخرین چیزیه که من توی این مدت کوتاه درباره اش فکر کردم
مامان آروم سرش را بلد کرد ودر حالی که به چشمانم زل زده بود خیره به من نگاه کرد و از چشمان زیبایش ناگهان قطرات اشک شروع به باریدن کرد ودر حالی که لبانش را برای بوسه گرمی به پیشانیم می چسبانید گفت
ـ پس بالاخره آرش کوچولوی من هم عاشق شد
وبعد از لحظه ای مکث دوباره گفت
ـ پسرم تو عاشق شدی به همین سادگی با یک نگاه و یک دیدار عزیزم عشق مثل یک جوی باریک میمونه که آروم و بی صدا تو قلب آدم نفوذ می کنه ودیگه بیرون نمیره
درحالی که پوزخند می زدم اشکهای مامان را پاک کردم وگفتم
ـ مامان منو عشق شوخی می کنی
ـ نه قربوت بشم این یک حقیقته چرا درباره بقیه دوست دخترات همچین احساسی نداری مگه همین دیروز با شیما نبودی وبا او سکس نکردی پس چرا بعد از اینکه شهوتت خوابید امروز دوباره دلت واسش تنگ نشد پس دوست داشتن شیما فقط بخاطر هوس جنسیته ولی با اینکه به سکس با فریناز فکر نمی کنی دلت واسش تنگ شده آره عزیزم این خاصیت عشقه
در حالی که دستهایم را به دور مادرم حلقه کرده بودم برای دقایقی به فکر فرو رفتم وبه آنچه مادرم گفته بود فکر می کردم یعنی واقعا من گرفتار عشق شده بودم یعنی فریناز در آن ملاقات کوتاه برای من کعبه آمال شده بود خود را گرفتار در باتلاقی از فکرهای جورواجور می دیدم که هر چه بیشتردر آن دست و پا می زدم عمیقتر درگیر می شدم افکار مالیخولیائی برای لحظه ای مرا رها نمی کرد ولی آخر این که درست نیست چرا من باید عاشق کسی شوم که هیچ شناختی از او ندارم اصلا چرا این احساس را نسبت به شیما ندارم او که برای من تا بحال خیلی از خود گذشتگی کرده ودر تمام زمینه ها دست رد به سینه ام نزده هر خواسته ای که داشتم چه معقول وچه غیرمعقول اجابت کرده پس چرا احساسم درباره فریناز شدیدتر و زیباتر می باشد اصلا چرا باید دل به دختری ببازم که در منزلشان احساس امنیت نداشتم و رفتار مشکوک خود و پدر ومادرش برایم رازی بزرگ شده است رازی که قبل ازهر چیز باید از آن سر در بیاورم و پی ببرم چرا آنها از دیدن من آنقدر احساساتی شدند و به نوعی گرفتار حالتی شدند که کنترل خود را به کلی از دست دادند اصلا از کجا معلوم فریناز ازدواج نکرده باشد ویا نامزد نداشته باشد من که درباره این موضوع هیچ اطلاعی ندارم پس چرا باید بی دلیل به کسی دل ببندم که از او نسبت به خودم هیچ اطمینان خاطری ندارم در هزار توی افکارم دست و پا می زدم که با صدای مادرم به خود آمدم
ـ پسر کوچولوی من اجازه می ده مامان بره سر جاش بخوابه ؟
ـ مامان تو رو خدا امشب پیش من بخواب
ـ چرا پسرم ؟
ـ مامان فقط خواهش می کنم امشب منو تنها نگذار
ـ باشه پسرم سعی کن بخوابی من هم کنارت خوابیدم
مطمئن بودم مامان به تشویش خاطر من پی برده بود و سعی در آرامش بخشیدن به من داشت بنابراین با دستان مهربانش آرام شروع به نوازش کردن سرم و بازی کردن با موهایم پرداخت واقعا که چه آرامش بی نظیری در دستان نوازشگر او نهفته بود به طوری که کامل از تمام افکار آزار دهنده دور شدم وکم کم در سایه این آرامش خوابی سنگینی پلکانم را بالاجبار برروی هم نهاد .
ادامه دارد......

عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
# : 13 Sep 2007 01:54


دوستان عزیز سلام از اظهار لطف همه شما ممنون بخصوص amirali2005 -soosk_janbaz2007
-Ema87 فکر نمی کنید بیش از حد من را مورد لطف قرار دادید واما Ema87 عزیز من بیش از حد مشغولم واین قسمتها اگر کوتاه شده فقط بخاطر کارهای زیاد من بوده به هر حال به بزرگواری خودتان ببخشید
دوستدار شما
آرش

عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
# : 13 Sep 2007 09:56


خوبه خیلی خوبه دستت درد نکنه آفرین به آن قلم زیبایت

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 43 . 44 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB