| نویسنده |
پیام |
|
|
من از همون اول داستان دارم دنبالش میکنم و منتظر ادامش هم هستم. عالیه
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
قسمت پنجم : صبح ساعت ده باصدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم وبعد از دوش گرفتن رفتم پایین مامان را در حال صبحانه خوردن دیدم خیلی بی صدا و آرام رفتم پشت سرش و لبهایم را چسباندم به سرش و آرام بوسیدمش و با صدای بلندی گفتم ـ مامان خوشکل و عزیزم صبحت بخیر ـ صبح پسر کوچولوی منم بخیر دیشب خوب خوابیدی ؟ ـ نه بخوبی بابا ـ منظور ؟ ـ خوب دیگه با خوشکلی مثل شما خوابیده نه مثل من که فقط با پتوی اتاقم حال کردم ـ آرش خیلی پرروئی پسرم نمیشه اینقدر حواست به من و بابات نباشه مثلا که دیروز خودت کم به جاده خاکی زدی و شیما بیچاره رو مورد زجر قرار دادی ـ نه بخدا مامان ما فقط رفتیم شام خوردیم ـ میشه بگی قبل از شام عصرانه چه میل کردی نه لازم نیست خودم میگم یه دختر خوشکل و بانمک بنام شیما همراه با سس فراوان بوسه من که از شوخ طبعی مامانم به وجد آمده بودم با لبخند نیشگونی از بازوی مامان گرفتم وگفتم ـ مامان واقعا که استادی بابا خیلی خوب آموزشت داده مامان با لبخند شیرینی رو کرد به من وگفت ـ خوب دیگه لوس بازی بسه بشین صبحانه تو بخور وخودش با دستان مهربانش اولین لقمه را در دهان من نهاد صبحانه را در آرامش و با شوخیهای که بینمان رد وبدل شد صرف کردیم . بعد هم با خداحافظی از مامانم رفتم به شرکت بابا چون این چند روزه حسابی از کارهایم عقب افتاده بودم و خیلی از مشتریها شاکی بودند تا رسیدم به دفتر کارم وقتی حجم کارهای انجام نشده را دیدم سرگیجه گرفتم خانم معینی منشی شرکت را صدا زدم وسعی کردم آنروز تمام کارها را انجام دهم پس تمامی نامه ها وسفارشات راتنظیم کردم واز خانم معینی خواستم کار پیگیری آنها را انجام دهد آنقدر غرق کار بودم که گذشت زمان را متوجه نشدم و زمانی به خودم آمدم که احساس گرسنگی شدید می کردم ساعتم را که نگاه کردم دیدم ساعت چهار بعدازظهر شده از خجالت نمی توانستم توی صورت خانم معینی نگاه کنم او نیز به خاطر من ناهار نخورده بود وپابه پای من مشغول شده بود با شرمنده گی رو کردم به او گفتم ـ واقعا شرمنده اصلا متوجه نشدم که از وقت صرف ناهارتون گذشته ـ خواهش می کنم این چه حرفیه شما هم چیزی میل نکردین حالا یه خورده دیر بشه مگه اتفاقی میافته ـ به هر حال خیلی از این بابت معذرت می خوام اگه اجاز میدین ناهار را در خدمت شما باشم ـ مزاحمتون نمیشم ـ مزاحم چیه پاشو آماده شو بریم بدون اینکه منتظر جواب او بمانم بسوی در خروجی حرکت کردم ورفتم پارکینگ منتظرش نشستم پس از گذشت لحظاتی او را دیدم که از آسانسور بیرون آمد و پس از مکثی کوتاه اتومبیل مرا پیدا کرد وبدون معطلی آمد بسویم خانم معینی یک زن میانسال حدود سی و پنج ساله است که شوهرش حدود پنج سال قبل بر اثر حادثه رانندگی در جاده چالوس جانش را از دست داد و آنطور که شنیدم علاقه زیادی به همدیگر داشتند وتنها یادگار زندگی مشترکشان دختر شش ساله ای بنام شبنم می باشد . ازلحاظ ظاهری خانم معینی به هیچ وجه با سن واقعیش تطابق ندارد یعنی به اصطلاح معروف خوب مانده است قد نسبتا بلند صورتی کوچک وبسیار ظریف اندامی لاغر ولی متناسب که آدم را به یاد مانکنهای تجاری کمپانیهای مد می اندازد ودر کل خانمی بسیار زیبا وروی فرم می باشد وسوالی که همیشه ذهن مرا مشغول کرده این است که چرا زنی به این زیبائی بعد از این همه سال که از فوت شوهرش گذشته هنوز ازدواج نکرده است و تصمیم گرفتم که امروز هر طور شده این مساله را با او در میان بگذارم وبرای کنجکاوی یا بهتر بگویم فضولی ام جوابی پیدا کنم . در مسیر رفتن به رستوران بودیم که زنگ اخطار موبایلم به صدا درآمد و مرا به یاد کار مهرداد و تماس با فریناز انداخت ماشین را گوشه ای پارک کردم وبا معذرت خواهی از خانم معینی پیاده شدم وشماره آن دختر را گرفتم بعد از چند بوق کوتاه صدائی بسیار ظریف و زیبا از آنسوی خط جواب داد ـ بفرمائید ـ فریناز خانم ؟ ـ بله شما ؟ ـ من دوست مهرداد هستم مثل اینکه شما زحمت آوردن بسته ای رو از طرف ایشون کشیدین ـ بله شما باید آقا آرش باشین زودتر از اینا منتظرتون بودم ـ واقعا متاسفم منو بخاطر سهل انگاریم ببخشین ـ خواهش می کنم کی میتونم منتظرتون باشم ؟ ـ هر وقت شما راحتترین امر کنید من برسم خدمتتون ـ میتونم امشب منتظرتون باشم ؟ ـ حتما چه ساعتی خدمت برسم ؟ ـ ساعت نه چطوره ؟ ـ عالیه پس امشب ساعت نه مزاحمتون میشم ـ منتظرتونم ـ میشه لطف کنین آدرستون و بدین ـ یادداشت کنین فرشته ..... ـ لطف کردین امر دیگری ندارید ؟ ـ نه به امید دیدار ـ پس تا بعد خداحافظ گوشی را قطع کردم ودوباره سوار ماشین شدم وبا معذرت خواهی دوباره از خانم معینی به طرف یک رستوران معروف نزدیک حرکت کردم وبعد از چند دقیقه به آنجا رسیدیم آنقدر گرسنه بودم که خیلی سریع تمام غذایم را خوردم به نحوی که خانم معینی با لبخند شیرین مادرانه ای رو کردند به من وگفتند ـ آرش خان آرامتر خدای نکرده دل درد میگیرین ـ باور کنین اینقدر گرسنه ام که چشام همه چیزو کج ومعوج می بینم ـ منو چطور می بینین حتما مثل یک غول بی شاخ و دم ؟ ـ نه بزنم به تخته شما اینقدر خوشکلین که هر چقدر گرسنه باشم باز هم شما رو مثل یک تندیس زیبا می بینم شرم زیبائی بر چهره معصومش نشست وبا صدای آرامی گفت ـ این نظر لطف شماست ـ نه این یک تعارف معمول نیست یک واقعیته ـ خانم معینی میتونم از شما بعنوان یک بزرگتر در مورد مساله ای همفکری بخوام ـ خوشحال میشم بتونم به شما کمکی بکنم ولی الان دیر شده باید برم خونه مادرم و دخترم را بردارم ببرم خونه ـ پس اجازه بدین شما رو برسونم خونه مادرتون واز آنجا هم به منزلتون در مسیرهم می تونیم صحبت کنیم ـ مزاحم نباشم ؟ ـ شما نه تنها مزاحم نیستین بلکه خیلی خوشحال میشم بتونم در خدمتتون باشم به اتفاق هم راهی شدیم به سمت خانه مادرش در مسیر چشمم به یک اسباب بازی فروشی بزرگ افتاد بلافاصله ترمز کردم وپیاده شدم و رفتم داخل وبا خرید یک عروسک بزرگ باربی به همراه یک جعبه شکلات از سوپر مرکت کنار مغازه دوباره سوار ماشین شدم خانم معینی تا چشمش به عروسک وشکلات افتاد پرسید ـ اینا مال کیه ؟ ـ بغیر از شبنم خانم کی میتونه باشه ـ چرا زحمت کشیدین لازم نبود خودتونو به دردسر بندازین ـ مگه واسه شما خریدم برای دوست دخترم خریدم تازه مگه آدم نمیتونه واسه دوست دخترش هدیه بخره ـ ولی ممکنه دوست دخترتون لوس بشه چون شما همیشه خیلی به اون لطف میکنین ـ به خودم مربوطه من می میرم واسه دوست دختر خوشکل و لوس شبنم دختر خانم معینی یک دختر کوچولوی بسیار خوشکل ونازمی باشد که هر وقت به همراه مامانش به شرکت میاید بر سر تصاحبش دعوا راه می افتد ولی شبنم از همه با من صمیمی تراست ومرا دائی آرش صدا می زند تا رسیدیم خانه مامان بزرگ شبنم خانم معینی رفتند داخل وبا شبنم آمدند تا چشم شبنم به من افتاد مثل باد به طرف من دوید من که از ماشین پیاده شده بودم بلا فاصله شبنم را در آغوش گرفتم وبوسیدمش وسرم را در موهای طلائی وخوشکل و بلند او فرو بردم وسوار اتومبیل شدیم وعروسک و شکلات را به او دادم واقعا شوق عجیبی وجودش را فرا گرفت وچند دفعه مرا بوسید وتشکر کرد از خانم معینی خواستم تا رانندگی کند تا من بهتر بتوانم با شبنم کوچولویم حال کنم ودر مسیر آنقدر با او بازی وخنده کردم تا در بغل من به خواب عمیقی فرو رفت ساعت شش بود که به منزل خانم معینی رسیدیم خواستم شبنم را به مامانش بسپارم که خانم معینی رو کرد به من وگفت ـ بیائید داخل مگه نمی خواستین با من صحبت کنید ـ مزاحمتون نباشم آخه فکر کنم وقت مناسبی نباشه ـ بیا بریم داخلخه اینقدر تعارف نکن ـ پس شما برید من شبنم رو میارم پس از دقایقی خانه خانم معینی بودم ساعتم را نگاه کردم دیدم حدودا دو ساعت دیگر تا قرارم با فریناز وقت دارم خانه خانم معینی یک آپارتمان تقریبا بزرگ چهار خوابه بسیار شیک بود که به طرز بسیار زیبائی تزئین شده بود البته لازم به ذکر است که خانم معینی از لحاظ مالی هیچ مشکلی ندارد وکار کردن او فقط بخاطر رهائی از تنهائی است . تا رسیدیم خانم معینی که اسم کوچکش فریبا می باشد مانتو وروسریش را در آورد وبا یک تاپ آستین بلند به همراه یک دامن کوتاه که تا بالای زانوی خوش فرمش بود به همراه دو لیوان شربت آمد وکنارم نشست تا به حال اورا اینگونه بدون پوشش ندیده بودمش واقعا همانند اسمش فریبا ودلربا شده بود ودل هر مردی را به لرزه می انداخت با خنده شرینی رو به من کرد وگفت ـ خوب نمی خوای بگی من چه کمکی به شما باید بکنم منم تمام قضایا مربوط به شیما و خواسته مادرم را با شرم برایش توضیح دادم واز او همفکری خواستم که به من بگوید چه کاری می توانم انجام دهم تا یا برای همیشه از شیما جدا شوم ویا اینکه اورا به عنوان همسر آینده ام بپذیرم ـ گوش کن آرش خان میل جنسی ولذت مرتبط با آن طبیعت هر آدمه ومثل غذا خوردن نیاز به برطرف شدن داره ولی این دلیل نمیشه که ما دیگر نیازهامونو نادیده بگیریم وفقط معطوف به آن بشیم بشین وبا خودت فکر کن که واقعا هدفت از زندگیت چیه و آیا واقعا شیما میتونه در رسیدن به اون اهداف کمکت کنه یا نه و اگر شیما رو تنها بخاطر میل جنسیت دوست داری دیگه بیشتر از این با احساسات وقلب این دختر بازی نکن و حقایقو بهش بگو و به او بفهمون که تنها برای لذت بردن او را میخواهی نه بیشتر با اینکه مطمئنم قلبش میشکنه ولی باز هم بهتر از اینه که تمام موقعیتهای زندگیشو بخاطر یک سراب پوچ از دست بده آرش جان حداقل با خودت رو راست باش ـ ولی فریبا خانم خودت هم بهتر میدونی که اینکار چقدر مشکله ولی باز هم سعی خودمو میکنم تا بتونم واقعیتو واسه شیما توضیح بدم با اینکه میدونم هیچ وقت منو نمی بخشه ـ ولی تاکید می کنم عجله نکن بشین وخوب فکر کن وببین زندگی بدون شیما برات چگونه است چون تا بحال درباره این قضیه جدی فکر نکردی شاید واقعا شیما همون نیمه گمشده ات باشه و زندگی بدون اون برات بی معنی باشه ـ از راهنمائیتون واقعا ممنون امیدوارم بتونم تصمیم درستی بگیرم بعد برای اینکه به کنجکاوی خودم پاسخی داده باشم با کمی من من کردن و نوعی شرم گفتم ـ فریبا جان اگه یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشید؟ ـ نه بپرس مشکلی نیست ـ آخه بیش از حد خصوصیه ـ مگه موضوع خودت خصوصی نبود ـ شما چرا تا بحال ازدواج نکردین ؟ ـ پس سوال خصوصیت این بود میدونی چرا چون تا بحال کسی رو پیدا نکردم که بتونه واسم جایگزین عشق حامد بشه ـ تنهائی واستون سخت نیست ؟ ـ چرا اتفاقا خیلی سخته ولی به هر حال بخاطر شبنم هم که شده باید تحمل کنم ـ چراشبنم ؟ ـ آخه نمی خوام سایه یه مرد که هیچ علاقه ای به اون نداره بیاد تو زندگیش ـ از کجا اینقدر مطمئنی کسی که میاد تو زندگی شما به شبنم ظلم میکنه ـ به هر حال یک نوع احساس ترسه که همیشه با منه ـ میتونم یک سوال خصوصی تر بپرسم ؟ ـ آره چرا که نه ؟ ـ شما الان به من گفتی که میل جنسی یه نوع نیازه که باید بهش پاسخ داد شما با این نیازتون چطوری کنار میا ئید البته از قبل کنجکاوی منو ببخشین ـ من الان پنج ساله که این نیازو تو خودم سرکوب کردم وبه زندگی بدونه رابطه جنسی هر چند که سخته خودمو راضی کردم ـ آخه چرا شما میتونین یه شریک جنسی خوب واسه خودتون پیدا کنید واز این موهبت زندگیتون بهره ببرین ـ آخه راستشو بخوای تا بحال یه نفر که مورد اعتماد باشه واسه خودم پیدا نکردم یعنی نمیشه به هرکسی اعتماد کرد ومطمئن بود که قصد سواستفاده نداره در حالی که کاملا نزدیک به خانم معینی نشسته بودم و هرم نفاساشو رو صورتم حس میکردم به صورت ناخودآگاه دست اورا گرفتم وبا فشار مختصری به دستش کاملا زل زدم تو چشماش وگفتم ـ بیشتر از این به خودت ظلم نکن وسعی کن از زندگیت لذت ببری نمی دانم چه حسی در گفتن من بود که ناگهان فریبا خودش را کاملا به من نزدیک کرد ولبهای کوچک وزیبایش را به آرامی بر روی لبان من قرار داد و بوسه ای گرم وطولانی از من گرفت وبا طمانینه وشرم خاصی به من گفت ـ آرش میشه امروز به نیاز من پاسخ بدی من که خود بد جوری راست کرده بودم بدون اینکه جوابی بدهم لبانم را دوبار بر لبانش فشردم و بوسه هائی شیرین از لبهایش چیدم وزبانم را درون دهانش میچرخاندم او نیز به تبعیت از من این کار را تکرار میکرد دیگر دستهایم نیز بیکار نبودند وتمام قسمتهای نرم بدنش را کاوش می کرد بدون معطلی گوشه لباس تنگش را گرفتم واز تنش خارج کردم وای خدای من چه می دیم تنی به غایت زیبا که چشمانم را به کلی محسور خودش کرده بود وآن دو نارنج رسیده سینه اش درون سوتین زیبای بنفشش هر لحظه حشر مرا بالاتر می برد و مرا به جنون لذت می کشید دیگر دهان و لبهای من در اختیار خودم نبود وبر روی گوشها و گردنش میلغزید وبا مهارت خاصی خودم را به شیار سینه اش رساندم واز پائین به بالا لیسیدمش وبه آرامی سوتینش را باز کردم و مانند تشنه ای که آب حیات دیده است شروع به مکیدن ولیسیدن آن دو منبع حیاتی کردم فریبا نیز چشمانش را بسته بود و با نفسهائی عمیق و بریده خودش را غرق در این لذت کرده بود کم کم شروع به پائین آمدن ولیسیدن شکم و ناف کوچک او کردم ودستانم را از زیر دامنش به کسش رساندم وای چقدر خیس ولزج بود فهمیدم که او آماده آماده است دامنش را با حرکتی سریع ودیوانه وار از پایش بیرون آوردم وشروع کردم به لیسیدن آن رانهای زیبا از پائین به بالا بازبانم نوازشش میکردم ونزدیک به کسش رها میکردم ودوباره شروع میکردم فشار دستانش بر روی سرم به من فهماند که باید کار اصلی را شروع کنم از روی شرتش لیسی به کسش زدم که آهی بلند از فریبا بلند شد چند بار از روی شرتش این کار را ادامه دادم و شرتش را از پایش کشیدم پائین تا به حال کس به این ظریفی ندیده بودم با انگشتانم چند دفعه دو لبه آن را به هم فشار دادم وبا زبانم شروع به لیسیدنش کردم واقعا که طعم بسیار خوبی داشت واز مکیدنش سیر نمی گشتم صدای فریبا کاملا بلند شده بود معلوم بود که در آسمان شهوت و هوس و لذت پرواز می کند هر صدای شهوت آمیزی که از او بلند می شد مرا بیشتر جری تر میکرد ودر کارم شدت و سرعت بیشتری به کار می بردم اگشت وسطیم را به آرامی وارد کسش کردم که لرزشی بدن اورا فراگرفت انگشتم به کندی وارد شد معلوم بود که این چند سال این کس بدون استفاده مانده است و واقعا تنگ بود همانطور که انگشت وسطیم داخل کسش بود با انگشت شستم چوچولش را تحریک می کردم وبا زبان و لبهایم در حال لیسیدنش بودم دیگر فریبا اختیاری از خود نداشت وبدنش به لرزش وتکان شدیدی افتاده بود وصدای جوووون جووون او به کرات شنیده می شد بعد از لحاظات کوتاهی بعد از یک لرزش شدید که همراه با آه بلندی بود فریبا به کلی تخلیه شد وتمام آبش بر روی دست وصورت من ریخته شد و مزه آب او تمام دهانم را دربرگرفت خیلی سریع از رویش بلند شدم ورفتم سمت آشپزخانه ودست وصورتم را شستم ودوباره برگشتم فریبا تا چشمش به من افتاد خیلی سریع آمد بسویم وکمربند مرا وا کرد ومرا روی مبل نشاند وشلوار و پیراهن وشرتم را همه را از تنم خارج کرد و مانند قحطی زده ها که تازه به غذا می رسند سریع کیرم را در دهانش جای داد انگار می خواست تمام بغض پنج سال بی کیری اش را بترکاند چنان سریع و با قدرت ساک می زد که من می ترسیدم الان است که آبم بیاید با نگهداشتن سرش به او فهماندم کافی است واو را دوباره روی مبل نشاندم ودو پایش را بر روی دوشم قرار دادم وکیرم را گذاشتم جلوی کسش وچند بار به کسش مالیدم و آرام سعی کردم کیرم را داخل کنم خیلی تنگ بود انگار اصلا یک دختر باکره است کیرم را به هر زحمتی بود داخل کسش کردم که ورودش همراه با آخ بلند ویواش تر گفتن فریبا بود مدتی کیرم را بی حرکت داخل کسش نگه داشتم تا عادت کند وبعد آرام وبا ظرافت شروع به تلنبه زدن کردم دوباره سر وصدای فریبا بلند شده بود دیگر شدت عمل من نیز بیشتر شده بود وبا شدت وسرعت بیشتری به کارم ادامه می دادم بعد از لحظاتی فریبا دوباره به اورگاسم رسید وکیرم انگار در یک دریاچه نرم ولزج غرق شده بود اورا سریع چهار دست وپا کردم وکیرم را از عقب دوباره داخل کسش کردم تا چشمانم به سوراخ ظریف و کوچک کونش افتاد هوس آن کون کوچک وظریف تمام وجودم را در برگرفت چند تف بر روی سوراخش انداختم وبا انگشتم شروع به مالیدن وتحریکش کردم وانگشتم را به زور وارد آن سوراخ کردم فریبا آنقدرغرق لذت کیری که در کسش بود شده بود که اصلا متوجه ورود انگشتم به کونش نشد من نیز با حرکت دادن انگشتم سعی بر شل کردن عضلاتش داشتم بعد از زمان کوتاهی آرام کیرم را بیرون آوردم وبا خیسی ولزجی که از آب کس فریبا داشت جلوی سوراخ کونش گذاشتم وبا حرکتی تند در حالی که شانه های فریبا را محکم گرفته بودم کیرم به داخل کونش فرستادم تقریبا سر کیرم داخل شده بود که آخ بلند فریبا خانه را به لرزه انداخت وبا التماس از من می خواست ادامه ندهم من نیز اطمینان می دادم کمی صبر کند دوباره دردش می خوابد ونا خودآگاه با فشاری ناگهانی تمام کیرم را داخل کردم فریاد بلند فریبا که می گفت ـ آرش به خدا جر خوردم پاره شدم تمام فضا را گرفت من هم چند دقیقه صبر کردم ود وباره شروع به تلنبه زدن کردم دیگر فریادهای او نیز کم شده بود ولذت می برد در همان حالت با دستانم چوچول اورا نیز تحریک می کردم انگار اورگاسم او تمامی نداشت من با اینکه هنوز آبم نیامده بود فریبا سومین اوج را نیز تجربه کرد کیرم چنان در کون گرم وتنگ فریبا تحت فشار بود که احساس می کردم الان است که له شود نفسهای من نیز به شدت وتندی افتاده بود و فهمیدم که لحظه خالی شدن من نیز نزدیک است کیرم را بیرون کشیدم خودم هم از دیدن آن سوراخ که آنقدر گشاد شده بود تعجب کردم دوباره فریبا را به پشت خواباندم وکیرم را وارد کسش کردم و چند تلنبه پی درپی زدم وکیرم را بیرون آوردم وداخل دهان فریبا کردم او نیز دوباره شروع به ساک زدن کرد دیگر آبم داشت می آمد خواستم کیرم را از دهانش خارج کنم نگذاشت وآبم کامل در دهانش تخلیه شد بعد دیدم فریبا کل آبم را با یک حرکت زیبا از دهانش بیرون ریخت منظره دهانش با سفیدی آب من بسیار جالب شده بود دیگر حتی نای بلند شدن را نداشتم او نیز بدتر از من بود حدود یک ربع کنار هم خوابیدیم تازه یادم آمد که با فریناز قرار دارم سریع بلند شدم رفتم دستشوئی و خودم را کاملا مرتب کردم وقتی آمدم دیدم فریبا هنوز لخت روی تخت افتاده است با دیدن من او نیز بلند شد ورفت دستشوئی من تا آمدن او لباسهایم را پوشیدم و آماده رفتن شدم او نیز تا آمد سریع لباسهایش را پوشید واز من خواست بیشتر بمانم وقتی قرار ملاقاتم را به او گفتم دیگر اصراری نکرد تا نزدیک در خروجی مرا همراهی کرد وموقع خداحافظی به من گفت ـ آرش جان خیلی ممنون واقعا لذت بردم گرچه آخرش یه خورده درد داشت ولی باز هم به دردش می ارزید ـ من هم از شما ممنونم واقعا به من چسبید شما بی نظیر بودین ـ حالا می فهمم چرا شیما اینقدر از بودن با شما لذت میبره شما واقعا استادید حتی با حامد نیز چنین لذتی جنسی رو تجربه نکرده بودم فقط میتونم یه خواهشی ازتون داشته باشم؟ ـ خواهش می کنم بفرمائید ـ باز هم هر وقت نیاز داشتم منو مهمون این لذت کنید آخه به کسی غیر از شما اعتماد ندارم ـ حتما چرا که نه من باید خوشحال هم باشم نا چه برسه بخوام ناز کنم این حرف را که زدم فریبا دوباره دستانش را حمایل گردنم کرد وبوسه ای شیرین بر لبانم نشاند وخداحافظی کردیم واز هم جدا شدیم ادامه دارد......
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
دوستان این هم قسمت پنجم داستان خواهش میکنم هر نقطه ضعف و کمبودی در داستانم می بینید برایم بنویسید خوشحال خواهم شد از نقطه نظرات شما استفاده کنم در ضمن قابل ذکر است این داستان در عالم واقعیت به وقوع پیوسته وبه نوعی از واقعیت سرچشمه می گیرد با تشکر از همه دوستان بالاخص emaعزیز خواهش میکنم باز هم به من دلگرمی بدهید کمکم کنید
دوستدار همه شما آرش
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
|
|
# : 9 Sep 2007 11:33 | ویرایش بوسیله: abbas_haghi
واقعا عالی بود.خوب مینویسی
|
|
|
https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL2F2aXpvb24uY29tL2ZvcnVtL0phdmFTY3JpcHQ6cGFzdGVfc3RyaW5MKCc6a2lzczonLDMsJycsJycsJycp

|
|
|
آرش خان این قسمت هم عالی بود. و این عالیتره که زیاد مینویسی و مثل بعضی ها دو خط دو خط ادامه نمیدی . منتظر ادامه داستانت هستم. زود
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
سلام داش ارش: واقعا قشنگه هم موضوع خاطره هم جریانش.منتظریم
|
|
|
سلام دوستان خوبم از اظهار لطف همه شما ممنون عباس عزیز-ema نازنین و شهرام با معرفت این خاطره را فقط به دلگرمی افرادی امثال شما ادامه می دهم امیدوارم همواره پیروز و موفق و خوشبخت باشیدومنتظر بقیه جریانات باشید دوستدار تمام شما عزیزان آرش
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
|
|
پس منتظر ادامه هستیم.
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
سلام اش جان عالی بود نگارشت صریح وراحته در ضمن کمی هم از عبارات و جملات ادبی (در نوشتار و گفتار)استفاده می کنی که نشاندهنده مهارت و توانایی شما در جمله سازیه امیدوارم موفق باشی با اشتیاق داستانت را دنبال خواهم کرد
|