| نویسنده |
پیام |
|
|
Quoting: aloneman عزیزم بیا اذامه شو بخون
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
Quoting: aloneman عزیزم بیا اذامه شو بخون
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|

ممنون که ادامه دادی می خونم نظرم رو می گم
تنها همين سکوت درد مرا درک مي کند *** حتي غزل خيال سرد مرا ترک مي کند
|
|
|
|
|
قسمت سوم : درحالی که دست دردست شیما به طرف پارکینگ می رفتم موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد وقتی شماره را نگاه کردم دیدم شماره منزلمان می باشد با صدائی کاملا شاد و خندان جواب دادم ـ جانم صدای مهربان و دوست داشتنی مادرم را شنیدم ـ سلام پسرم کجائی ؟ ـ یک جای خوب مامان روی ابرها با یک فرشته مهربون و خواستنی درحالی که شیما با تعجب به مکالمه من ومامانم گوش می داد با نگاه خشمناکش به من فهماند که بهتره یک کم رعایت کنم ولی به من بی توجه به او کارم را ادامه دادم. صدای مامان را شنیدم که به من گفت ـ پس پسر آتیشی من امروز هم خودشو با آب گوارائی بنام شیما سیراب کرده درسته عزیزم ـ چه جورم هنوزهم تو عطش این آب گوارا دارم دست و پا میزنم صدای مادرم بناگاه تغییر فاحشی کرد وحالت تحکم به خودش گرفت وخیلی جدی به من گفت ـ گوش کن پسر هنوز که سر قولت هستی ویادت نرفته که امروز به من چی گفتی در حالی که از تغییر ناگهانی مادرم تعجب کرده بودم سعی کردم بدون لودگی و مسخره بازی جواب اطمینان بخشی به مامانم بدهم ـ مامان به خدا من سر حرفم هستم ولی اینکار نیاز به زمان ومقدمه چینی بیشتری داره نمیتونم یه دفعه کارو تموم کنم خواهش می کنم درک کن مامان نازنینم ـ به هر حال گفته باشم وحواست به کارات باشه گوش کن عزیزم اگه تو واقعا شیمارو به عنوان همسر میخوای من و بابات هیچ مخالفتی نداریم چون نظر تو واسه ما از همه مهمتره تازه من شیما رو نه تنها دختر بدی نمیدونم بلکه خیلی هم مناسب میدونم حالا تصمیم با خودته ولی بازهم گفته باشم به عنوان یک زن نه مادرت حق نداری اونو بازیچه هوسات کنی ـ چشم مامان بذار برسم خونه مفصل درباره این موضوع با شما صحبت میکنم ـ باشه امشب چه ساعتی میائی ؟ ـ راستی تا یادم نرفته گفته باشم امشب واسه شام منتظرم نباشین منو شیما بیرون هستیم ـ باشه عزیزم مواظب خودت وشیما باش کاری نداری با من ؟ ـ نه مامان خوشکلم راستی بابا از شمال برگشته ؟ ـ آره چطور مگه ؟ درحالی که همان لحن شوخ همیشگی را به خودم گرفته بودم با خنده گفتم ـ پس امشب تواتاق خوابتون چه خبره وچه حالی میکنه بابا صدای برافروخته مامان که بزور جلو خنده اش را گرفته بود تو گوشی پیچید ـ واقعا که خیلی پرروئی حداقل مراعات شیما رو بکن وبی تربیتیتو به اون ثابت نکن پسر بد ـ آخ راست میگی مامان اصلا حواسم نبود میبوسمت بای ودرحالی که بوسه ای روانه گوشی کردم مکالمه را تمام کردم و نگاهم را به سمت شیما چرخاندم صورت گل انداخته وبرافروخته شیما نشان از تعجب وشرم دخترانه او داشت و در حالی که به سمت من نگاه میکرد گفت ـ آرش کسی با مامانش اینطوری صحبت نمیکنه تو باید به همه عالم و آدمو خبر بدی که امروز با من چه برنامه ای داشتی ویا مثلا امشب مامان و بابات چه برنامه ای دارند واقعا که خیلی بی شرم وحیائی ـ اولا عالم وآدم نبودند مامانم بود تازه اونکه همه چیزو میدونه خودت بهترمیدونی ـ ولی آرش یه خورده بیشتررعایت کن زیاد این حرکاتت جالب نیست ـ خوب بگذریم حالا کجا بریم واسه شام ؟ ـ نمیدونم هر جا خودت دوست داری من حرفی ندارم ـ پس اگه اجازه میدی بریم همون رستوران همیشگی توی نیاوران خوبه ؟ ـ هر جور خودت راحتی من حرفی ندارم ـ پس به خونه خبر بده که امشب دیر میائی بعد از این حرفم شیما گوشی اش را از کیفش خارج کرد وشروع به شماره گیری کرد وپس از یک مکالمه کوتاه با مامانش قطع کرد. شیما دختری از یک خانواده ثروتمند بود که پدرش یکی از معروفترین تجار فرش ایران میباشد که در زمینه صادرات فرشهای دستباف معروفیت خاصی دارد وشیما مانند من تنها فرزند این خانواده است مادرش اصالتا تبریزی وفرزند یکی از خانهای آن منطقه میباشد پدرش نیز یک تهرانی اصیل وتحصیل کرده اروپاست که به گفته شیما آشنائی پدر و مادرش در پاریس به وقوع پیوسته وسرانجام آن به ازدواج انجامیده ونتیجه آن ملوسکی بنام شیما شده است . درحالی که در اتوبان همت به سمت ورودی پاسداران رانندگی میکردم نرسیده به بریدگی ورودی پاسداران ناگهان اتو مبیل پژوچهارصدوپنجی که روبروی ما درحال رفتن بود سرعتش را کم کرد وخودش را به کنار ما رساند دیدم چهار دختر جوان که خودشان را شبیه ستارگان مد کرده بودند وبیشتر شبیه یک دفتر نقاشی با رنگهای تند بودند تا آدمیزاد معمولی داخل ماشین هستند وبا اشاره به من فهماندند که شیشه را پایین بکشم من که با تعجب به حرکات آنها نگاه میکردم شیشه را دادم پایین وگفتم ـ مشکلی پیش اومده یکی از دختران که شرارت از نگاهش میبارید با لحن غلیظ وپر عشوه ای گفت ـ آقا خوشکله با این عروسک کجا میرین مارو دعوت نمیکنی من که فهمیدم با چهار دختر شر که سرشون درد میکنه واسه دردسر روبرو شده ام پس تصمیم گرفتم حسابی از خجالت همه آنها دربیام پس با لحنی کاملا مسخره وپر از تحقیرگفتم ـ همراهی بامن دردناکه باز هم حاضرین همان دختر با آن لحن افتضاح قبلیش گفت ـ آخ ما میمیریم واسه دردش ـ راست میگی پس به اولین داروخونه که رسیدیم نگهدارین من برم کاندوم بخرم چون اونطور که بوش میاد واسه حفظ جونم که شده باید کاندوم داشته باشم ـ منظور ـ خوب اونطور که از شواهد معلومه تمام آقا پسرای تهران با شما چرتی زدند البته شهرهای دیگه رو حساب نمیکنم وبه احتمال قریب به یقین شما همه تون منابع متحرکی از انواع ویروسها من جمله ایدز و هپاتیت هستید خوب واسه سلا متیم یه جورائی ضرر دارین مامانم گفته هیچوقت بدون لباس ایمنی منظورم کاندومه با منابع ویروسی حال نکنم در حالی که چهره برافروخته همه آنها نشان از عصبانیت فوق العاده آنها داشت یکی دیگر از آنها که بغل راننده نشسته بود رو کرد به من وبا صدائی که از شدت عصبانیت میلرزید گفت ـ آقا یه کم شعور داشته باشین این چه طرز صحبت با چند تا خانمه من با حالتی جستجوگرانه داخل ماشین آنها نگاه میکردم و به اصطلاح دنبال چیزی می گشتم که یکی از آنه رو کرد به من وگفت ـ چیزی گم کردین ؟ ـ آره داخل ماشین شما دنبال خانم میگردم ولی فقط چهارتا جنده میبینم این حرف آخرم حتی شیما را هم به خنده بلند واداشت وشرار خشم آنها را در چهره هایشان کاملا نمایان کرد وهمهمه ای از فحش و بدوبیراه به سوی من باریدن گرفت من که از عصبانیت آنها کاملا خوشحال بودم باصدای بلند رو کردم به آنها وتقریبا با فریاد گفتم ـ جنده ها بای بای وبا افزودن بر سرعتم از آنها کاملا دور شدم نگاهی پراز خنده به شیما کردم دیدم که چهره او نیز متبسم شده است ولی با یک اخم تصنعی رو کرد به من وگفت ـ نباید اون بیچاره هارو اینطوری اذیت میکردی با اینکه مقصر خودشون بودند و اونها شروع کردند ـ تقصیر خودشون بود تا تورو دیدند باید می فهمیدند که کیر من یه پناهگاه خوب داره وبه اونها نیاز نداره ـ واقعا که آرش همه چیزو به اونجات ربط میدی جون من یه خورده جدی باش من دارم مثلا با تو حرف میزنم مثل اینکه کل وجود تو خلاصه شده توی اون لوله درحالی که میخندیدم واز شیطنت خودم لذت میبردم رو کردم به شیما وگفتم ـ خوب تقصیر من چیه مقصر اصلی بابا و مامانت هستند که کاردستی یک شب سکسیشون گل خوشبو و خوشکلی بنام شیماست وبا اشاره به کیرم ادامه دادم ـ این بدبخت هم تا یک گل خوشبورو میببینه فقط به فکر چیدنشه ولی نمیدونم چرا گل من بعد از هر بار چیدن باز هم جوونه میزنه شیما که می دید حریف زبان من نیست دیگه حرفی نزد تقریبا نزدیک به نیاوران بودیم که موبایلم باز زنگ خورد واین بار یکی از دوستان پدرم بود که می خواست نتیجه سفارش باری که به بابا داده بود از من بگیره آخه من در کارهای تجاری بابا گاهی نقش واسطه دارم وقسمتی از کارها به من مربوط می شود . صحبت ما پنج دقیقه ای به درازا کشید وبعد از خداحافظی تقریبا به رستوران رسیده بودیم من این رستوران راکه درگوشه ای خلوت وزیباست بسیاردوست دارم وهمه کارکنان آنجا تقریبا مرا می شناسند ماشین را گوشه ای پارک کردم ودست در دست شیما وارد رستوران شدم خانم صندوقدار تا من وشیما را دید از جایش بلند شد وبخاطر آشنائی قبلیمان دست هر دو نفرمان را به گرمی فشرد ومارا به سمت میز همیشگیمان که در گوشه ای خلوت ودور از دیگران بود راهنمائی کرد . شام را در محیطی صمیمی وهمراه با شوخیها ومزه پرانیهای گاه به گاه من صرف کردیم تقریبا آماده رفتن بودیم که دیدم همان خانم صندوقدار کاملا حواسش پیش ماست خواستم به نحوی اورا شوکه کنم آخه درآن رستوران همه مرا مبادی آداب وجنتلمن می دانستند و هیچگاه حرکت جلفی از من ندیده بودند ولی ایندفعه نمیدانم چرا کرم شیطنت در وجودم وول میخورد رستوران تقریبا خالی وساکت بود ومیز ما نیز در گوشه ای قرار داشت که فقط آن خانم بر ما دید کامل داشت بدون اینکه چیزی به شیما بگویم بناگاه دستم را بردم جلو وسر شیما را به طرف خودم کشیدم ولبانم را محکم بر لبهای شیما گذاشتم وبوسه ای چند ثانیه ای و صدادار را از لبان خوش طعم او گرفتم وبناگاه به سمت آ ن خانم چرخیدم دیدم با چشمانی از حدقه درآمده درحال نگریستن به ما بود شیما نیز بادنبال کردن امتداد نگاه من متوجه نگاه پر از تعجب آن خانم شد با آن زیرکی همیشگیش پی به شیطنت من برد وبا صدای گرفته وآرامی گفت ـ آرش تو همیشه و همه جا باید آبروریزی کنی آخه آین دیوونگی بازیها چیه داری در میاری ـ آخه اون بد جوری تو نخ ما بود خواستم بدونه من با تو چقدر راحتم خدارو چه دیدی شاید یه روز من با اون صمیمی شدم باید از تبعات بعدیش به هر حال خبر داشته باشه دوباره خون در چهره همچون ماه شیما جمع شد وبا صدای تحکم آمیزی گفت ـ تو و اون غلط میکنین بخواین همچین کاری بکنین من که حسابی از این حسادت شیما لذت می بردم با بلندکردن دستم گارسون را صدا کردم تا صورتحساب را بیاورد وبعد از پرداخت وجه آماده حرکت شدیم و دوباره می بایست از جلو آن خانم عبور می کردیم من با پرروئی خاصی دستم را جلو بردم وگفتم ـ خیلی خوشمزه بود و خوش گذشت آن خانم نیز با شرم وصورتی گل انداخته دست من وشیما را فشرد وخداحافظی کرد. همانطور که به سمت میدان تجریش رانندگی می کردم تا شیما را به الهیه یعنی منزلشان برسانم موبایلم شروع به سروصدا کرد تا نگاه کردم دیدم تماس از خارج ایران یعنی آمریکاست چون مهرداد بایک شرکت خاص مخابراتی قرارداد داشت سریع فهمیدم چه گندی زدم وقراری را که با مهرداد داشتم به کلی فراموش کردم ونه تنها نرفتم بسته سفارشی اورا از آن دختر خانم همکلاسیش تحویل بگیرم بلکه اصلا به کلی موضوع را فراموش کردم با شوخ طبعی لوسی گفتم ـ جانم مهرداد راستی گفتی خونه دختره کجاست ؟ ـ اول سلام بگو ببینم از حرف زدنت معلومه کار منو انجام ندادی ـ راستشو بخوای خونشو پیدا نمیکنم الان هم دارم میرم الهیه دنبال خونشون بگردم ـ آرش خدا خفت کنه پسر ما فقط از تو یک کار کوچیک خواستیما حالا ببین چطوری مارو سنگ رو یخ میکنی اصلا بگو ببینم تماس گرفتی باهاش ـ آره جونه مهرداد میدونی چیه اصلا تقصیر اونه که جواب منو نمیده همین و الا مشکل من نیستم ـ آرش تورو خدا یه کم جدی باش پسر زشته برو کار منو انجام بده ـ چشم عزیزم فقط امشبو از شرش بگذر مطمئن باش فردا کارتو انجام میدم آخه الان ایران ساعت یازده ونیم شبه ـ اصلا الان کجائی وداری چکار میکنی ـ دارم یه فرشته خانوم رو میرسونمش خونشون تا گرگا نخورنش ـ گفتی داری میری الهیه پس حتما با شیما هستی درسته ـ آی بنازم این هوش وحواسو بابا تو چرا با این هوشت ماری کوری نشدی ـ حتما حسابی ترتیبشو دادی دیگه ـ وا مهرداد زشته این حرفا چیه از تو انتظار نداشتم اینقدر فکرت منفی باشه منو اینکارا ـ آره جونه عمت توگفتی و من باور کردم بابا ما که حسود نیستیم همش مال خودت نوش جونت شیما که فهمیده بود صحبتهای ما حول وحوش او چرخ میزنه با یک حرکت سریع گوشی را از دست من قاپید وبه مهرداد گفت ـ خدا در و تخته رو خوب به هم جور کرده باز دارین پشت سر من لیچار میگین من دوباره گوشی را از دست شیما گرفتم وگذاشتم روی اسپیکر وگفتم ـ مهرداد حالا خودت جوابشو بده صداتو هر دو تامون داریم مهرداد که فهمیده بود قضیه لو رفته خیلی رسمی ومودبانه جواب داد ـ سلام شیما جان آرش چرا چیزی نگفتی شیما باهاته تا من یه عرض ادبی کرده باشم شیما که معلوم بود حسابی از حرکت من ومهرداد عصبی شده با صدای تقریبا بلندی گفت ـ بخدا جفتتون آدم نیستین اصلا نمیدونم چطور منو شراره با شما دو تا عتیقه قاطی شدیم من که از فضای به وجود آمده لذت می بردم با حالت مظلومانه ای گفتم ـ خواهش میکنم شیما حساب من یکی رو از مهرداد جدا کن من جون خودت پاک پاکم اصلا ذات انسانیم به مهرداد نرفته خودت که میدونی مهرداد از آن سمت خط با صدائی پراز خنده گفت ـ آرش بخدا خیلی نامردی مثل بچه گیات باز داری زیرآب میزنی شیما که معلوم بود از مکالمه ما خسته شده گفت ـ بیخود خودتون رو تبرئه نکنین جفتتوت سر و ته یه کرباسین مهرداد جان کاری نداری مواظب خودت باش ـ نه عزیزم از طرف من هم خداحافظ راستی هر وقت شراره رو دیدی از طرف من ببوسش البته فقط خودت آرش اینکارو نکنه چون میدونی که سرانجام بوسیدنای آرش به کجا میرسه خوب دیگه عزیزم بای من در حالی که گوشی را از حالت اسپیکر خارج میکردم به مهرداد گفتم ـ خوب دیگه کاری نداری ـ نه آرش جان فقط جون من فردا برو کارو تموم کن ـ حتما خیالت جمع باشه خبرشو بهت میدم ـ خوب دیگه روز خوش ـ احمق اینجا ایرانه باید بگی شب خوش ـ خوب بابا گیر نده بای ـ بای شیما که تقریبا از حرفهای ما مشکوک شده بود گفت ـ دختره کیه ـ همکلاسی مهرداد توی آمریکاست اومده ایران مهرداد هم بسته ای داده به اون برسونه تهران قراره برم تحویل بگیرم شیما دیگه چیزی نپرسید ومن هم چیزی نگفتم تا رسیدیم من درحالی که شیما را میبوسیدم بابت امروز از او تشکر وخداحافظی کردم و راهی شدم ادامه دارد....
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
دریغ از یک جواب کوتاه یا حتی یک انتقاد برای بهتر شدن کارم دوستان اینقدر کم لطف نباشید باور کنید خوشحال میشم نظرتون و بدونم پس ادامه اش تا زمانی که نظر دادین
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
عالیه دوست عزیز ادامه بده ادامه رو زود تر بگذار بخونیم ببینیم چکار کردی بالاخره
|
|
|
جالب بود...... قشنگ می نویسی.......منتظر ادامش هستم موفق باشی
<< تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم >>
|
|
|
قسمت چهارم : وقتی به خانه رسیدم ساعت دوازده شب بود ولی بابا و مامان بیدار بودند ودر هال در حال تماشای تلویزیون بودند با صدای بلند سلام کردم وبه طرف بابا خیز برداشتم و اورا در بغل گرفتم وروبوسی کردیم در کل خانواده بسیار صمیمی و مهربانی دارم که همیشه در کنارشان احساس خوشبختی کردم با همان صمیمیت همیشگی به طرف مامان رفتم وگفتم ـ نازنینم ناراحت نشو بوس تو رو هم کنار گذاشتم وسر و صورت مامان را چند دفعه بوسیدم مامان که پی به روحیه شاد من برده بود با چشمکی شیطنت آمیز رو کرد به من و گفت ـ کوچولوی من امشب خیلی شارژه اتفاقی افتاده ـ چه اتفاقی بهتر از این که مامان خوشکلم را در کنار بابای خوشتیپم می بینم و حال می کنم بابا که چهره همیشه خندانش نشان از مهربانی ذاتی اش دارد رو کرد به من وگفت ـ پسرم آرش جان باز هم به ما پیر مرد و پیرزن گیر دادی ـ چی میگی بابا شما دوتا تازه اول بازی کردنتونه اون هم از نوع خوب خوبش مامان که ساکت نشسته بود رو کرد به من وبا صدای محکمی گفت ـ آرش باز هم داری بی تربیت میشی پسر برو لباستو عوض کن بیا پایین کارت داریم درحالی که به سمت اتاقم میرفتم با صدای بلند گفتم ـ مامان خیر باشه دوباره به بابا رسیدی چه خوابی واسه منه بی دست و پا دیدی ـ لوس نشو بیا کارت داریم دیگه ـ چشم قربونت بشم الان میام فقط بابا جونم مواظب من باش از دست این خانمه گیرت رفتم توی اتاقم وسریع لباسهایم را از تنم خارج کردم وبدون پیراهن لخت وفقط با یک شلوارک رفتم پایین وروبروی مامان وبابا نشستم مامان آمد کنارم نشست وخیلی آرام در حالی که بابا نمی شنید توی گوشم گفت ـ آرش جان پسرم امروز خوش گذشت آتیشت خاموش شد من هم آرام و بی صدا گفتم ـ مامان تورو خدا جلوی بابا آبروریزی نکن من هر چند با پدرم خیلی صمیمی ام وبسیار با هم شوخی می کنیم ولی هیچگاه درباره روابط خصوصی ام با دخترها ئی که با من دوست هستند برعکس مادرم به پدرم چیزی نمیگویم در حالی که مطمئنم پدرم از سیر تا پیاز قضیه را می داند یعنی غیرممکن بود که مامان چیزی از قضایا را به بابا نگفته باشد چون بابا ومامان خیلی با هم مچ هستند و هیچ قضیه ای را از هم مخفی نمی کنند ولی به هر حال سعی می کنم که رابطه رسمی تری با پدرم داشته باشم البته در رابطه با خودم و گرنه شوخیهای زیادی در رابطه روابطش با مامان با او می کنم و او هم شکایتی ندارد. بابا که متوجه پچ پچ من و مامان شده بود با لحنی شوخی وار گفت ـ مامان و پسر چی دارین تو گوش هم میگین نامحرمم بگین برم پی نخود سیاه مامان که متوجه متلک بابا شد خیلی خونسرد به بابا گفت ـ عزیزم چشم نداری ببینی مامان و پسر یه کم خصوصی با هم اختلاط کنند اینقدر حسود نباش سپس بلند شد و رفت کنار بابا نشست ودستانش را انداخت گردن بابا و با کرشمه زیبائی گفت ـ الهی من قربون شوهر حسودم بشم وبعد از این جمله لبان زیبایش را بر لبهای بابا نهاد و بوسه ای عمیق و طولانی را از کام هم گرفتند من که دوباره شیطنتم گل کرده بود رو به آنها کردم و گفتم ـ قدیما پدر و مادرها یه خورده شرم وحیا داشتند وجلو بچه هاشون از این حرکات جلف انجام نمی دادند چقدر ملت بی حیا شدند دوره آخرالزمون شده انفجار خنده های بابا ومامان فضای بزرگ نشیمن را به لرزه انداخت و سه نفریمان آنقدر خندیدیم که اشک از چشمانمان جاری شد. بعد از گذشت لحظاتی من گفتم ـ مثل اینکه با من کار داشتین اگه نمی خواین بگین من برم بخوابم تا شما هم راحتتر به کارهای خصوصیتون برسین مامان بعد از یک مکث طولانی گفت ـ جمعه یه مهمونی بزرگ داریم می خواستم بگم واسه اونروز برنامه ای نریزی ودر ضمن تمام دوستانت رو اگه دوست داری دعوت کنی ـ این مهمونی به چه مناسبتیه خبری شده که من نمی دونم؟ مامان با یک عشوه نازی گفت ـ آخه سی امین سالگرد ازدواج من و پدرته وما برای شروع سومین دهه زندگی مشترکمون می خواهیم یه جشن بزرگ بگیریم من وقتی این حرف مامان را شنیدم بناگاه از جایم بلند شدم وبه طرفشان رفتم ویک دستم را برگردن مامان ودست دیگرم را بر گردن بابا انداختم وخودم را در آغوش هر دو نفرشان انداختم وآنقدر سخت و طولانی به آنها چسبیدم که لرزش شانه های هردونفرشان را احساس کردم ووقتی سرم را بلند کردم چشمان هر دو نفرشان را خیس از اشک دیدم همانطور که کنارشان بودم سرم را بر زانوی مادر گذاشتم وچشمانم را بستم دیگر اشکهایم به من مهلتی نداد وچشمان من نیز مهمان اشکهای شوق شد وقتی که سنگینی دست پدر را بر سرم احساس کردم شعله های محبت این دو گل مهربان وجودم را سرشار از عشقی آسمانی کرد و خدا را بخاطر داشتن چنین خانواده با محبتی شکر کردم. بعد از گذشت لحظاتی مامان سر مرا از روی زانوهایش بلند کرد وبا دستان مهربانش اشکهایم را پاک کرد وهر دو چشمانم را مهمان بوسه هایش کرد وبا صدای زیبایش گفت ـ پاشو خودتو لوس نکن مثل نی نی کوچولوها نشستی داری گریه می کنی با صدائی بغض گرفته گفتم ـ آخه نمی دونم چطور باید از شما دو فرشته مهربون واسه این همه خوبیتون تشکر کنم باباجون مامانجون از ته دلم شمارو می پرستم و بلند شدم پیشانی هردو نفرشان را بوسیدم آنها هم متقابلا جواب احساسات مرا با بوسه هائی که با اشک همراه بود دادند خلاصه بعد از کلی احساسات بازی دوباره شدم همون آرش لوده و رو کردم به هر دو نفرشان وگفتم ـ حالا من باید فقط دوست پسرامو دعوت کنم یا اشکالی نداره که چندتا از دوست دخترامو هم دعوت کنم مامان جوابم داد ـ هر کی رو دوست داری دعوت کن فقط یادت باشه آبروریزی نکنی ـ مامان من کی آبروریزی کردم اصلا ولش کن تا دختر خاله هام هستم من به کلی تامینم بابا که از حاضر جوابی من خنده اش گرفته بود با خنده گفت ـ خوب شد من خواهر برادری ندارم و الا پسرم ترتیب همه دختراشونو می داد مامان که از روابط من با دختر خاله هایم خبر داشت و می دانست که من با آنها صمیمی هستم ودر کل آنها هم بدشان نمیاید گاهی با هم خوش باشیم خیلی جدی گفت ـ آرش در این مهمونی تقریبا همه دوستان و فامیلهای دور ونزدیک هستند پس خیلی مواظب رفتارت باش و کاری نکن جلوی همه ضایع بشیم ـ مامان من غلط بکنم بخوام ضایع بازی در بیارم فقط یه خورده شاید با دخترا ور برم که البته این طبیعت ذاتی منه که از جنس اناث زیادی خوشم میاد بعد در حالی که بلند می شدم تا بروم بخوابم گفتم ـ من برم بخوابم تا شما دوتا کارهای خصوصیتون رو انجام بدین خواب خوشی با هم داشته باشین ورفتم سروصورت هر دو تایشان را بوسیدم وبا چشمکی شیطنت آمیز به پدرم اورا به خنده واداشتم . وقتی به اتاقم رسیدم اولین کاری که کردم کار فردا را که تماس با فریناز وگرفتن بسته سفارشی مهرداد از او بود را در موبایلم یادداشت کردم وبعد هم شلوارکم را در آوردم وبا شورتی خالی برروی تختخوابم ولو شدم وبه اتفاقات امروز و سکسم با شیما و حرفهای مامان در رابطه با شیما ومهمانی جمعه فکر کردم که کم کم چشمانم سنگین شد وبه خواب عمیقی فرو رفتم . ادامه دارد.....
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
|
|
باور بفرمایید لذت بردم ممنونم امید دارم ادامه داشته باشه باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
|
# : 8 Sep 2007 01:35 | ویرایش بوسیله: loveasker
با اینکه از همه دوستان بخاطر کم لطفیشون در جواب دادن خیلی شاکی ام ولی باز همه شما را دوست دارم مبناجون عزیز این داستان ادامه دارد ومن در حال نوشتنش هستم و به زودی براتون میذارمش مطمئن باشید عزیزم
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|