| نویسنده |
پیام |
|
|
واقعا خسته بودم تمام بدنم بخاطر کوهپیمائی اونروز کوفته شده بود.به زور دوش گرفته بودم وداشتم واسه خواب آماده می شدم که موبایلم زنگ خورد . ـ لعنت به خرمگس مزاحم حتما بازهم شیماست دختره وقت نشناس بابی حوصلگی بدون اینکه به شماره نگاه کنم وحتی چشامو باز کنم گوشی رو برداشتم ـ بفرمائید ـ سلام پسر خوبی مثل برق گرفته ها ازجا پریدم خدای من اینکه مهرداد سعی کردم خودمو عصبانی نشون بدم ـ عوضی مثل اینکه اینجا ایرانه وساعت یک ونیم شب ـ آرش جان واقعا شرمنده کار مهمی داشتم که مزاحمت شدم ـ خوب بگو ببینم چی شده نکنه اتفاقی افتاده ـ گوش کن آرش امشب یکی از دوستام بنام فریناز میاد ایران یه بسته دادم بیاره ایران برو و اون بسته رو تحویل بگیر ـ خوب الاغ جون پریشب بابای من از لس آنجلس اومد نمیتونستی بسته رو بدی بابا تازه این حرف و صبح هم میتونستی به من بگی نه این وقت شب ـ آرش جان گیرنده دیگه اینم تلفن اون دختره یادداشت کن ـ خوب یادداشت کردم حالا میزاری کفه مرگمو بذارم واقعا خستم مهرداد تورو خدا قطع کن دیگه ـ خوب آرش جان میبوسمت بای واقعا که این مهرداد وقت و بی وقت سرش نمیشه عوضی حتما بازهم واسه دوست دخترش شراره چیزی فرستاده که کسی نباید بفهمه این مهردادی که من میشناسم بابت هردونه از این هدیه ها دهن شراره خانم رو مورد عنایت قرار میده . دیگه واقعا خسته بودم گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و خوابیدم . چشامو که باز کردم دیم ساعت یک بعداز ظهره پاشدم و رفتم دوش گرفتم اومدم پائین یک راست رفتم آشپزخا نه چیزی بخورم دیدم مامان تو آشپزخانه داره سالاد درست میکنه آروم آروم رفتم واز پشت بغلش کردم و سرش و بوسیدم یک دفعه برگشت و تو چشام نگاه کرد ـ چیه بازهم چیزی میخوای شیطون بگو ببینم باز از مامانت چی میخوای ؟ ـ ای بابا انگاردفعه اولمه که میبوسمش مامان جون دوست دارم دیگه آخه آدم میتونه مامانی به خوشکلی ومهربونی شما داشته باشه و بعد نبوسدش یا اینکه فکر میکنی فقط بابا میتونه ببوسدت ـ لوس نشو برو دست وصورتت وبشور بیا غذاتو بخور چند دفعه اومدم تو اتاقت واسه صبحانه بیدارت کنم ولی اینقدر غرق خواب بودی که دلم نیومد بیدارت کنم . رابطه من ومامان خیلی صمیمیه بیشتر با همدیگه دوستیم تا مادرو پسر اون از تمام جیک وپیک من خبر داره وحتی با تموم دوست دخترام صحبت کرده وانارو دیده در کل مادر بسیار فهمیده وبا شعوری دارم . مامان وبابای من بعد از یک رابطه عشقی آتشین به همدیگه رسیدند وبعد از این همه سال بازهم رابطه شون مثل گذشته ها عاشقانه وزیباست بطوری که بعضی وقتا فکر میکنم خدا منو چقدر دوست داره که همچین خانواده ای رو نصیب من کرده واما از خصوصیات ظاهری مامان : قد متوسط اندامی کاملا متناسب و پوستی بسیارسفید چشمانی سیاه همانند یک شب بدون مهتاب موهائی خرمائی که بعد از گذشت سنی از اون هنوز هم زیبا و طناز می باشد بطوری که درتمام مهمونیا گل سرسبد مجلس میباشد ونگاه تمام مردای مجلس به دنبال مامان میچرخه وبابا هم این مساله رو خیلی خوب میدونه وخیلی به خودش میباله که همچین خانم غرور بر انگیزی داره . بعد از خوردن ناهار مامان رو کرد بمن وگفت ـ شیما ازصبح چند دفعه تماس گرفته میگفت موبایلتو جواب نمیدی نگرانت بود آخه مثل اینکه امروز با اون قرار داشتی باهم برین ویلا لواسون ـ آره ولی خیلی خسته بودم خواب امون هیچ کاری رو بمن نداد شیما که دیگه جای خود داره تازه اگه باشیما برم بیرون خستگیم چند برابر هم میشه میدونی که مامان که با اون تیزی همیشگیش منظور منو خوب فهمیده بود چشم غره ای بمن رفت وگفت ـ آرش همیشه بهت گفتم هیچ وقت یک دخترو فقط برای سکس نخواه حالا هر کی میخواد باشه به هر حال هرکسی واسه خودش احساسی داره وسعی نکن اون احساس و حقیر و ناچیز کنی خودت هم خوب میدونی که من میدونم با شیما سکس داری ومن هم هیچ مخالفتی با روابط جنسی شما ندارم چون هردو شما جوونین وبه نحوی باید انرژی خودتون رو تخلیه کنین ولی کاری نکن که اون فکر کنه فقط واسه سکس میخواهیش فهمیدی پسرم حق با مامان بود واون خوب همه چیز و درک کرده بود من به شیما فقط وفقط به عنوان وسیله ای برای ارضا شهوتم نگاه میکردم وهیچگاه نمیتونستم به رابطه مون بعنوان یک رابطه عشقی نگاه کنم درحالی که مطمئن بودم خود شیما انتظار داره بالاخره یک روز درخواست ازدواج با اون رو مطرح کنم . درحالی که به حرفهای مامان فکر میکردم سوزشی رو در بازوم احساس کردم دید مامان با اون انگشتای ظریفش داره از بازوم نیشگون میگیره ـ کجائی تو چند دفعه صدات کردم اصلا متوجه نشدی بدجوری تو فکری چیزی شده؟ ـ نه مامان داشتم به حرفات فکر میکردم حقیقتشو بخوای حق با شماست من به رابطه ام با شیما فقط برای سکس نگاه میکنم وهیچ احساس دیگه ای نسبت به اون ندارم آخه مامان هروقت با شیما هستم بلافاصله آتشی تندو سوزنده در وجودم زبانه میکشه که فقط بدنبال خاموش کردن اون با همخوابگی با شیما هستم وهییچ احساس دیگه ای به سراغم نمیاد حتی برای لحظه ای از اونروزی که تو خونه خاله اینا وتو مهمونی آزاده برای فبول شدنش من شیما رو دیدم تنها چیزی که منو جذب کرد اندام فوق العاده سکسی شیما بود وتنها چیزی که تو فکرم چرخ میزد سکس با اون بودو بس وتنها محرکم واسه دوستی با اون فقط سکس بود وسکس نه چیز دیگه ای وخدائیش تا حالا هیچکسی نتونسته منو واقعا مثل شیما ارضا کنه ـ پسرم تمام این حقایق رو هرچه سریعتر به شیما بگو هرچند قبول کردنش واسه اونم مشکله چون اونطور که از قرائن برمیاد اون دختر واقعا دوستت داره ولی پسرم تو حق نداری بیشتر از این از او سواستفاده کنی وزجرش بدی چون بنظرم به حد کافی از هماغوشی با اون لذت بردی وحالا باید به چیزای دیگه ای بغیر ازسکس درباره شیما فکر کنی فهمیدی واینو بدون که من بعنوان مادرت بتو اجازه نمیدم این دختره معصوم رو بیشتر از این بازیچه کنی در حالی که از پشت میز بلند میشدم وبه طرف مامانم میرفتم رو کردم به مامان و گفتم ـ بهت قول میدم هرچه سریعتر موضوع رو به شیما بگم وقضیه رو تمومش کنم حالا برم بهش زنگ بزنم وبهش خبر بدم بعد هم برم دنبالش آخه اون آتیشی که گفتم باز داره زبونه میکشه میدونی که باز اسم شیما اومده وسط ومن دارم یه جورائی میسوزم منو مامان باهم شروع کردیم به خندیدن ودرحالی که مامان آغوششو باز کرده بود ومنو بغل میکر د لباشو گذاشت رو گونم ویه بوس کوچولو رو گونم کردو گفت ـ پسر حشری من مثلا داشتم واست یک ساعت روضه میخوندم باشه برو آتیشتو خاموش کن فقط یادت باشه چه قولی دادی ـ چشم مامان من سرم بره قولم نمیره فقط یه مدت به من مهلت بده درحالی که دستای مامان و میبوسیدم موبایلمو از تو جیبم آوردم بیرون وشماره شیما رو گرفتم وگوشی به دست به سمت اتقم رفتم . ـ تو دیگه اسم خودتو نبر نگفتی من چقدر نگرانت میشم میمردی اگه گوشیتو جواب میدادی این صدای خشمناک شیما بود که حسابی از دستم شاکی بود درحالی که سعی میکردم خودم رو بیگناه جلوه بدم باصدائی مظلومانه ای گفتم ـ سلام عزیزم چرا اینقدرعصبانی هستی خوب حتما مشکلی بوده که نتونستم جوابتو بدم ـ چه مشکلی حتما با دوست دخترای دیگه ات سرت گرم بوده دیگه شیما کیلو چنده ـ این چه حرفیه عزیزم من که بهت گفته بودم با بچه ها میخوام برم کوه خوب از بس راه رفته بودم خیلی خسته بودم تازه دیر وقت هم اومدیم ومن تا اومدم مثل جسد افتادم و خوابم برد گوشیم هم سایلنت بود هیچی نشنیدم تازه از خواب بیدار شدم ودارم به تو خوشکلم زنگ میزنم حالا درست شد ـ آرش بخدا خیلی نگرانت شدم بخاطر همین مجبور شدم به مامانت زنگ بزنم دیگه این کارو نکن باشه ـ حتما عزیزم آماده شو بیام دنبالت که بدجوری تو کفتم کی بیام ـ توکی تو کف نیستی تا نیم ساعت دیگه بیا همون جای همیشگی مکان که داری چون واسه لواسون دیگه دیروقته یادت باشه خونتون هم نمیام همون یک دفعه هم که اومدم ازبس جیغ منو در آووردی فکر کنم بغیر از مامانت تموم همسایه هاتون هم خبردار شدند اصلا اونروز روم نمی شد تو صورت مامانت نگاه کنم چون از لبخند معنی دارش فهمیدم که همه چیز لو رفته وتا ته قضیه رو خونده ـ غصه نخور عزیزم میریم آپارتمان شهرک غرب بابا تازه اونجارو خریده ومبله کرده واسه مهموناش که از جاهای مختلف میان بذار اولین مهمونش ما باشیم ـ پس منتظرتم بای
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
دوستان سلام این قسمت اول داستان من بود دوستان من منتظر نظرات شما عزیزان هستم درضمن بعلت مشغله زیاد من ممکن در ارسال قسمتهای بعدی کمی تا خیر بفتد به بزرگواری خودتون ببخشید منتظر همه شما هستم دوستدار شما آرش
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
خوب بود زودتر ادتمشو بنويس
|
|
|
|
|

پنانسیل یه داستان خیلی خوب بودن رو داره منتظر ادامه هستم اگه ادامه دادی به من خبر بده
تنها همين سکوت درد مرا درک مي کند *** حتي غزل خيال سرد مرا ترک مي کند
|
|
|
قسمت دوم : طبق قراری که باشیما داشتم سرساعت رفتم محل قرارمون واقعا که این دختر چقدر وقت شناس بود درست سر ساعت معین شده اومد نه زودتر نه دیرتر ازدور تا دیدمش بازهم همون حالت همیشگی تو وجودم زبانه کشید حالتی که هیچ اسمی بغیر از شهوت نمی شد به اون داد امروز واقعا چه تیکه ای شده بود با یه مانتو صورتی کوتاه که فقط یه کم از باسنش پائین تر بود بایه روسری نارنجی خیلی کوتاه که موهای طلائیش با ظرافت خاصی از جلو اون ریخته شده بود بیرون اونم به صورت ریشه ریشه واز پشت موهاش بصورت بسیار زیبائی درزیز روسریش جمع شده بود واون شلوار جین تنگ وچسبونش که یرجستگیهای پائین تنه شو بیشتر نمایان میکرد . درکل یک دختر سکسی تمام عیار بود با سینه هائی بسیار سفت و بزرگ که به هیچ عنوان افتاده نبود در وجود این دختراصلا ذره ای چربی پیدا نمی شد شکمی کاملا تورفته وعضلانی باسنی متناسب وخوش فرم به همراه رانهائی که خوش تراشی آنها آدم رو بیاد اسبهای اصیل عربی میندازه تمامی این خصوصیات یک طرف و چشمان درشت وشهوت انگیز به همراهی لبهای برجسته وبوسه خواه او که درصورتی گرد وسفید جمع شده بود یک طرف که بنظر من جمع این خصوصیات هر مردی رو سست میکرد وبقول مادرم چشمای این دختر یه چیزی داره که حتی من که یک زنم از دیدنش به لرزه میافتم تا چه برسه به تو که یک پسری واین جمله واقعا حقیقت داشت چون شیما واقعا مجموعه ای ازتمام این چیزهای شهوت انگیز و خواستنی بود ولی نمی دانم چرا در وجود من نسبت به او فقط همان حس شهوت بود و بس واورا دوست داشتم فقط برای لحظاتی که نیاز به همبستر داشتم نه چیز دیگری ودر تنهائی قلبم هیچوقت نتوانستم اورا بعنوان یک همراه ببینم وخودرا برای همیشه درکنار اومتصور شوم چون او فقط خالی کننده عقده شهوتم بود و بس . رسید کنارماشین آروم دروباز کرد وبدون اینکه به من نگاه کند نشست کنارم فهمیدم هنوز از دست من ناراحت است خیلی آروم ومظلومانه رو کردم به او درحالی که سعی میکردم خودم رو بیگناه جلوه بدم گفتم ـ سلام عزیزم چیزی شده چرا اینقدر پکری کسی اذیتت کرده بگو کی بوده تا خودم آدمش کنم درحالی که از پرروئی من حسابی جوش آورده بود و سرخ شده بود ودراین حالت زیبائی و دلربائیش صد چندان می شد رو کرد به من وگفت ـ آرش واقعا که پرروئی فکر کردی بخشیدمت تو بی معرفت نمیتونستی منو از نگرانی در بیاری حداقل یه اس ام اس بفرستی واقعا که چقدر سنگدلی حالا راه بیفت بریم درحالی که خودمم ازاین موقعیت وعکس العمل شیما خندم گرفته بود ماشینو حرکت دادم به طرف شهرک غرب . دیگه تا اونجا حتی یک کلمه هم باهم صحبت نکردیم ومن وقتی آروم وزیر چشمی اونو نگاه میکردم میدیدم هنوز از عصبانیت داغ داغ و دنبال موقعیتی میگشتم تا به نحوی یخ بوجود اومده بینمون رو آب کنم وبه اصطلاح آشتی کنیم البته باشناختی که از شیما داشتم میدونستم خیلی طول نمیکشه وشیما دوباره همون دختر همیشگی میشه . تواین افکار بودم که رسیدیم به آپارتمان مورد نظر ومن با ریموت در پارکینگ رو باز کردم و سریع رفتم داخل وماشین رو کناری پارک کردم ودر حالی که هنوز شیما عصبانی بود با آسانسور رفتیم طبقه هفتم از خصوصیات خوب این ساختمان یک واحدی بودن هر طبقه اش بود بهمین خاطر بدون مزاحمت رفتیم داخل آپارتمان من فقط زمانی که پدرم اینجارو خریده بودواحدرا دیده بودم به همین خاطر مبله شدن اینجارو ندیده بودم واقعا که پدرم اوج سلیقه رو در تزئین اینجا به کار برده بود وجای بسیار زیبا وقشنگی رو از آب درآورده بود من و شیما همه جارو خوب وارسی کردیم واقعا که هیچ چیزی کم نداشت یک جای کاملا مناسب بود . باحرکت سر به شیما فهموندم که بشینه و خودم رفتم طرف آشپزخانه یه خورده آب بخورم وقتی برگشتم دیدم شیما هنوز با همون مانتو وروسریش رو مبل نشسته وداره شبکه سه رو نگاه میکنه دیدم الان واقعا وقتشه که از دلش دربیارم آروم رفتم کنارش ودستامو انداختم دور گردنش ودر حالی که بخودم میفشردمش آروم سرشو بوسیدم وخیلی ملتماسانه بهش گفتم ـ عزیزم میدونم مقصرم خواهش میکنم منوببخش اصلا بیا یه دست کتک کامل به من بزن تا دیگه بیشتر از این غلطا نکنم ودراون حالت دست راستشو که افتاده بود رو پاش بلند کردم واون که نمیدونست من چه خیالی دارم دستشو آروم و رها بدست من سپرده بود ومن دستشو باشدت تمام کوبیدم بصورتم که صدای اون چک محکم تو تمام آپارتمان پیچید وسوزشی بسیار دردناک تمام صورتم را دربر گرفت بطوری که خودم هم از این غلطی که کرده بودم پشیمون شدم . شیما که اصلا انتظارچنین کاری رو از من نداشت باچشمانی از حدقه در آمده داشت منو نگاه میکرد و مونده بود که چرا من این کارو کردم وبا وحشت کامل به من گفت ـ آرش معلومه چت شده چرا دیوونه بازی در میاری منظورت از این کارت چی بود در حالی که بصورت تصنعی بغض کرده بودم ومثلا خیلی ناراحتم به چشمای شیما خیره شدم و گفتم ـ من که گفته بودم بگو تا اون کسی رو که اذیتت کرده آدم کنم وقتی فهمیدم خودم بودم منم می بایست خودمو آدم میکردم پس چه بهتر با دست تو آدم می شدم ودست راستش را دوباره بلند کردم وپشت دست اورا بوسیدم وروصورتم گذاشتم دریک آن متوجه چشمای خیس شیما شدم که زل زده بود به من وگریه آروم او دریک لحظه تبدیل به هق هق بلند شد وناگاه خودشو تو بغل من رها کرد وشونه هاش براثر گریه به لرزه افتاد ودرمیان هق هق گریه هاش صدای ضعیف وپر از لرز اونو شنیدم که خطاب به من میگفت ـ آرش تو حق نداشتی این کارو بکنی من هیچگاه نمیتوانم وجود درد را در وجودت ببینم آرش چرا با من این کاررا می کنی من فقط یک کم ازدستت ناراحت بودم من غلط بکنم بخوام دست روی تو بلند کنم وکسی هم اجازه نداره این کارو بکنه آ رش تو که میدونی همه وجودمی ومن حتی نمیتوانم یک لحظه بی تو بودن را تصور کنم چرا اینکاررا کردی توحق نداری بخاطر خوشا یند من به خودت آسیب بزنی درحالی که برچشمان شیما بوسه میزدم از خودم متنفر می شدم واز طرز فکرم درباره شیما خجالت میکشیدم خدایا چرا من اینطوری ام واین دختر معصوم را فقط برای پست ترین کار می خواهم نه چیز دیگری در حالی که مطمئنم شیما با تمام وجودش من را دوست دارد و حاظراست برای من از همه چیزش بگذرد در حالت عجیبی بودم وتمام حرفهای ظهر مادرم تو ذهنم می چرخید در شک و دودلی عجیبی دست وپا میزدم ودرحالی که شیما را دربغل گرفته بودم بناگاه اشکهای من نیز از چشمانم سرازیر شد وتنگ تر اورا در آغوشم فشردم انگار که میخواستم خودم را دروجود شیما حل کنم وتمام حقایق را برایش بگویم ولی آن احساس لعنتی شهوت باز هم مرا دربر میگرفت وسعی میکرد که فقط به یک چیز فکر کنم وآن هم سکس بود. شیما که متوجه تغییر حالت من شده بود خودش را از آغوش من بیرون آورد وبه چشمان خیس از اشکم خیره شد وبا سر انگشتان ظریفش اشکهای روی گونه هایم را پاک کرد ولبهای خواستنیش را گذاشت روی چشمانم و آنهارا با ظرافت خاصی بوسیدو گفت ـ عزیزم منو ببخش نمی خواستم اینطوری بشه بیا امروزرا بیشستر ازاین خراب نکنیم این را گفت وبلند شد رفت طرف دستشوئی من که هنوز تو حال مناسبی نبودم همچنان سر جای خودم نشسته بودم وبه نقطه ای در سقف خیره شده بودم وبه تمام اتفاقات امروز که همش حول وحوش شیما گذشته بود فکر میکردم وبه تصمیمی که بقول مادرم باید زودتر میگرفتم وشیما وخودم را از این برزخی که درآن بودیم باید نجات می دادم . هنوز تو حال خودم بودم که دیدم شیما با یه تاپ خوشکل لیموئی رنگ وموهائی که روی شونه هاش رها کرده بود روبروی من ایستاده و آن خنده همیشگی وزیبایش روی صورتش نقش بسته بود اینبار آن احساس سوزنده تندتر و گیراتر باز بسراغم آمد وتنها چیزی که در آن لحظه می توانست این آتش رو خاموش کند وجود خود شیما بود که الان طنازتر از همیشه روبرویم ایستاده بود ونگاهش را با آن چشمان خمارش به من دوخته بود دریک لحظه چرخی زدو آمد روپاهایم نشست وهمانطور که به چشمانم خیره شده بود گفت ـ مگه امروز ظهر به من نگفتی بد جوری تو کفتم خوب پس چرا اینطور بی دست و پا نشستی زودباش دیگه شروع کن منتظز چی هستی ـ من همیشه واسه تو توکفم خودت هم این مساله رو خوب میدونی این را گفتم ولبهایم را گذاشتم روی لبهای شیما وچند بوسه مقطع ازلبانش گرفتم و آرام آرام مدت زمان بوسه هایم را طولانی تر می کردم ودیگه کار بجائی رسیده بود که داشتیم لبها وزبان همدیگر رامیمکیدیم وزبان خوش طعم شیما در دهان من بالا وپایین می شد همانطور که لبهای ما مشغول بود دستان من برروی سینه های بلوری وهمیشه سفت شیما لغزید واز روی تاپش آن دو انار رسیده را فشار می داد فکر کنم نیم ساعتی در آن حالت بودیم ولبهایمان مشغول بود که من یواش یواش لبهایم را از لبهای شیما جدا کردم وشروع کردم به لیسیدن و بوسیدن گردنش و همانطو که سر وصور تش را می بوئیدم می آمدم پایین تا به سینه هایش رسیدم وازروی تاپش سرپستانهای برجسته اش را با دندان گرفتم این حساس ترین قسمت سینه های شیما بود بعد ازاینکارم شیما آه بلندی کشید وخودش رابرروی کاناپه رها کرد دیگه متوجه اعمالم نبودم بلافاصله تاپ شیما را ازتنش در آوردم واقعا شیما نقطه ضعف من را میدانست که به ست قرمز رنگ شورت و سوتین خیلی علاقه دارم بادیدن صحنه سینه های شیما حشرم واقعا زد بالا وبا زبانم شروع به لیسیدن بالای پستانهایش کردم همانطور که سوتین برتن شیما بود دست کردم وهردو پستانهایش را آزادکردم وشروع به مکیدن کردم مثل قحطی زده ها به جان سینه های شیما افتاده بودم که فکر میکنم یک نوزاد گرسنه آنقدر پر حرارت به سینه های مادرش نمی چسبد که من به شیما چسبیده بودم . گاه گاه از نوک پستانهای شیما گازهای آرامی می گرفتم که با هر گازگرفتن من آهی بلند از شیما بلند می شد ولرزشی خفیف وزیبا بدن چون الماس اورا در برمی گرفت که باعث تحریک بیشتر من می شد سپس با یک حرکت سریع پین سوتین را باز کردم و شروع به بوئیدن آن کردم که عطرمخصوص شیماآن را معطرکرده بود سوتین را پرت کردم گوشه ای وهمانطور که بادستهایم باسینه هایش رامیمالیدم شروع کردم به لیسیدن شکم ونافش دیگر نفسهای شیما کاملا تندوصداداروپیوسته شده بود معلوم بود که دارد کم کم از حال طبیعی خارج میشود همانطور که مشغول بودم واز زبان ودهان بیچاره ام کار میکشیدم خیلی آهسته آمدم به سمت پایین تنه شیمای عزیزم وازروی شلواربا یک دستم شروع به مالیدن کسش کردم ودست دیگرم هنوز مشغول بازی باپستانهایش بود سرو صدای شیما کاملا بلند شده بودوکل فضاررا در بر گرفته بود ومن هنوز داشتم ازروی شلوار کس اورا میمالیدم که یک دفعه شیما باصدای گرفته وضعیفی گفت ـ آرش خواهش میکنم شلوارمو دربیاروشروع کن من دیگه طاقت ندارم من که انگارمنتظراجازه شیما بودم بلافاصله شروع به باز کردن دکمه های شلوارش کردم وبایک حرکت سریع آن را ازپاهایش در آوردم حالا فقط یک شورت قرمزبسیارخوش فرم زیباترین و رویا انگیزترین قسمت بدنش را پوشیده بود دیگه داشت آمپرشهوتم می چسبید به سقف آسمون هفتم سرم را بردم میان پاهایش واز روی شورتش شروع به لیسیدن کردم شورتش کاملا خیس شده بود معلوم بود که شیما کاملا آماده پروازبود صداهای شیما تقریبا شبیه جیغ شده بود وبادستش گوشه شورتش را گرفته بود به نشانه اینکه سریع ترآن را از پاهایش دربیاورم من هم با دندانهایم بالای شورتش را گرفتم وکشیدم پایین تا روی زانوهایش وسپس با کمک دستهایم آن را ازپاهایش درآوردم واقعا مثل اینکه داشتم به خیره کننده ترین صحنه عالم نگاه میکردم با اینکه بارها با شیما سکس کرده بودم ولی بازهم تمام بدنش برایم تازه گی خاصی داشت توصیف کردن میان پاهای او واقعا برایم مشکل است یک کس کاملا تمیز و بی مو با یک تپلی خاص که دولبه آن کاملا بهم چسبیده وانگار اصلا قصد باز شدن ندارد اینقدر کس او تپل وزیباست که در هیچ کدام از عکسها و فیلمهای پورنو تا به حال نظیر آن را ندیده ام با دیدن این صحنه دوباره تبم رفت بالا وبی اختیار با تمام وجودم با زبان ودهانم به سوی آن عسل شیرین حمله ورشدم کاملا غرق وجود شیما شده بودم و داشتم با زبانم تمام شیرینی آن را میمکیدم تا زبانم را گذاشتم روی چاک کسش آه بلند شیما در گوشم پیچید اول کمی فوت کردم داخل آن تونل زیبا وبعد با زبانم شروع کردم به لیسیدن تمام اطراف کسش همچین که نوک زبانم به چوچول(کلیتوریس) او برخورد میکرد جریانی از رعشه تمام وجود شیما را دربرمی گرفت ومن حریصتر ازقبل بازهم به کارم ادامه می دادم و با گازهای آرام چوچول اورا بیشتر تحریک میکردم شیماهم با هردو دستش طوری سرمرا به کسش فشار می داد طوری که حس میکردم میخواهد تمام سرم را وارد کسش کندسروصدا وجیغهای شیما طوری شده بود که اگر ما درآن طبقه همسایه داشتیم مطمئنا همه آنها خبردار می شدند کم کم بدن شیما شروع به لرزش کرد وهر لحظه بر ارتعاشش افزوده می شد واین نشانه ای بود بر نزدیکی لحظه اورگاسم او پس حرکت لبها وزبونم را سریعتر کردم که یک دفعه آه بلند وهمراه باجیغ شیما که با آب زیادی مشایعت می شد نشان داد که او بطور کامل تخلیه شده تقریبا تمام صورت ودهنم پرشده بود از آب شیما که البته من همیشه مزه آن را دوست دارم . نگاهی به شیما کردم دیدم کاملا بی حال افتاده روی کاناپه ونای بلند شدن ندارد از فرصت استفاده کردم و رفتم صورتم را شستم و آمدم کنارش لبخند زیبایی روی لبهایش نقش بسته بود نا خودآگاه دستش را آورد طرف شلوارم وکیرم را که هنوز سفت بود ازروی شلوارم توی دستایش گرفت گرمای دستان او انگار یک جریان قوی برق رو به بدنم منتقل کرد دستم را گذاشتم روی دستش وبا او همراهی کردم وآرام خودم را روی بدنش خم کردم ویک بوسه عمیق ازلبانش گرفتم همانطور که کیرم توی دستش بود به من نگاهی کرد وگفت ـ پس سهم من کو نمی خواهی سهم منو بدی ؟ ـ سهم تو همیشه محفوظه ولی ببینم با دردش چی میسازی ؟ لبخند بسیارملیحی زد و گفت ـ لوس نشو من بغیر ازدفعه اول کی دیگه ازدردش گله کردم تازه حالا به گونه ای معتاد این درد زیبا شده ام در اینجا لازم است توضیح بدهم که شیما هنوز اوپن نشده است هرچند که او بارها به من گفته بود هر وقت دیدی موقعش شده است حتی یک لحظه صبر نکن چون دلم میخواد اینکار توسط تو انجام بشود ولی من هیچگاه به خودم اجازه ندادم که اینکاررا با او بکنم چون مییدانستم سرانجام من و شیما جدائیست واین دور از مردانگی بود که بخواهم خودخواهانه وبرای یک هوس ازاله بکارت از او بکنم پس نتیجه میگیرید که من و شیما رابطه مقعدی داشتیم . نگاهی خریدارانه به اندام لخت شیما کردم و گفتم ـ عزیزم پاشو بریم تو اتاق خواب اونجا راحتتریم ودرحالی که یک دستم زیر زانوهای شیما بود ودست دیگرم زیر گردنش اورا ازروی کاناپه بلند کردم وبردم توی اتاق خواب وگذاشتمش روی تخت خواب وخودم رفتم سمت اسپیلت تا روشنش کنم در حالی که با کنترل اسپیلت در حال تنظیمش بودم سنگینی دستانی را روی شونه هایم احساس کردم برگشتم ودیدم شیما ازپشت به من چسبیده وهمانطور که به من چسبیده بود چرخیدوآمد روبرویم ولبانش را گذاشت روی لبهایم وشروع کرد به مکیدن لبانم همانطور که لب به لب بودیم من آرام شروع به عقب رفتن به سمت تخت کردم که در یک لحظه شیما خودش را ازمن جدا کرد وبا تمام قوا هلم داد به سمت تخت خواب ومن با شدت پرت شدم روی تخت وشیما مثل یک عقاب که به سمت طعمه شیرجه میزند خودش را پرت کرد روی من ولبهایش را گذاشت روی لبهایم وباز شروع کرد به مکیدن لبانم وچرخاندن زبانش درون دهانم ودستانش نیز مشغول مالش کیرم بودند دیگر واقعا کیرم به آخرین حد بزرگی اش رسیده بود ودرون شلوار جین تنگم جا نداشت وکاملا دردناک شده بود . شیما همانطور که رویم خوابیده بود تی شرتم را از پایین گرفت وازتنم خارج کرد وشروع به لیسیدن گردن و سینه ها و نافم کرد کاملا مسخ شده بودم وخودم را در دستان شیما رها کرده بودم شیما دریک آن خودش را به بین پاهایم رساندوازروی شلوارم گازهای آروم به کیرم می زد دیگه واقعا تو اوج بودم ونفسم عمیق وتند می شد شیما واقعا توی کارش استاد بود ومرا مثل یک تشنه جرعه جرعه به آب می رسوند شیما خیلی تند وسریع دکمه های شلوارم را بازکرد وبایک حرکت آن را ازپاهام کشید بیرون واصلا مهلت نداد و شورتمو دریک آن کشید پایین وپرت کردگوشه ای کیرم تازه داشت نفسی می کشید که شیما با چند تا بوسه روی اون هدایتش کرد تو دهنش وشروع کرد به ساک زدن بنظر من شیما ساک زدنو بهتر از هر کسی بلده وچنان باظرافت ساک می زد که آدم احساس میکرد الانه که شیره تنش خشک بشه با لباش فشار خیلی متناسبی به سرکیرم می داد که با هر فشارش آهی بلند ازدرون من بر می خواست احساسی مثل پرواز با بالهای آتشین داشتم که سوزشش هر لحظه بیشتر می شد فهمیدم اگر بخواد ادامه بده درون دهنش تخلیه میشم با حرکت دستم بهش فهموندم که کافیه ولی شیما مثل یک بچه که از شیر مادر جداش میکنند به چشمام خیره شدو گفت ـ آرش من هنوز میخوام ولی من به اون اجازه صحبت بیشترو ندادم وباشکم برگردوندمش رو تخت وشروع به لیسیدن باسناش کردم و با انگشت به سوراخ کونش فشار می دادم و گاهی هم با زبونم سوراخ کونش رو لیس میزدم وآمادش میکردم ودست دیگه ام مشغول ماساژدادن به کسش بود که دوباره آخ و اوخ شیما شروع شد یه دفعه شیما باصدای ضعیفی بهم گفت ـ آرش برو از تو کیفم اون ژل همیشگی رو بردار بیار من هم سریع رفتم وبا ژل برگشتم مقدار زیادای از اون ژلو مالیدم به سوراخ زیبای کونش وبا انگشتم شروع به باز کردن اون سوراخ کردم وتقریبا انگشت اشاره ام به طور کامل داخل کونش بود واقعا ژل بینظیریه نرمو وصیقلی کرده بود اون سوراخ تنگو همانطور که یک دستم رو کسش کار میکرد احساس خیسی زیادی اطراف کسش کردم کیرمو بردم سمت کسش وبا خیسی تراوشات آنجا آماده دخول کردمش کیرم را گذاشتم جلو سوراخ کونش وآهسته فشار دادم تقریبا سرش وارد شده بود که شیما جیغ بلندی کشید وازمن میخواست آهسته تر این کاررا انجام بدم من هم لحظه ای صبر کردم و دوباره فشار دادم این دفعه بخاطر اثر ژل وخیسی کیرم تقریبا کامل رفت داخل ولی صدای جیغ وحشتناک شیما به من فهماند که درد زیادی کشیده من هم لحظاتی صبر کردم تا دردش بخوابه وکیرم اون تو جا باز کنه با اینکه خیلی از عقب باهاش سکس کرده بودم ولی بازهم هردفعه این سوراخ تنگ و فتح ناشدنی می نمود بعد از لحظاتی با اشاره خود شیما شروع کردم به تلنبه زدن وبادستم با کسش ور میرفتم تا او هم لذتی ببره احساس میکردم کیرم تحت یک فشار عمیق یک دستگاه پرس قرار گرفته درحالی که در یک کوره میسوزه لرزشهای بدن شیما به من فهموند که اون بازهم دارد یک اورگاسم دیگر را تجربه میکند صدای من وشیما کل اتاق خواب را در برگرفته بود وهر دوتامون تقریبا فریاد میکشیدیم شیما با یک آه بلند ویک لرزش تند وسریع بازهم خالی شد وآبش تو دستم با فشار ریخته شد من هم تقریبا نزدیک آمدنم بود به همین خاطر حرکتام را سریع تر کردم وچند ضربه محکم زدم ودرحالی که احساس میکردم دارد روح از بدنم خارج میشود حتی فرصت نکردم کیرمو کامل بکشم بیرون وقسمتی از آبم توی کون وبقیه اش نیز روی کمرو باسنش ریخته شد وباتمام وجود وخستگی افتادم رو شیما اونم دست کمی از من نداشت وخسته کوفته زیر من افتاده بودیک کم که حالم سرجاش اومد با چندتا دستمال کاغذی خودم وشیمارو تمیز کردم ولی یک صحنه بسیار زیبا را دیدم واون قل قل زدن آبی بود که توی کون شیما ریخته بودم وسعی میکردند بیان بیرون . بعد هردو باهم رفتیم حمام وهمدیگه را شستیم وآماده رفتن شدیم شیما آمد طرفم ولبهایم را یک بوس کوچولو کردو گفت ـ آرش مثل همیشه عالی بودی واقعا لذت بردم ـ تازه نه به اندازه من وخوشحال و خندان شروع به حرکت به سمت خروجی وپارکینگ کردیم. ادامه دارد....
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
دوستان این هم قسمت دوم داستان فقط ازتون گله دارم چرا منو یاری نمی کنید تا نقطه ضعفامو برطرف کنم از این دو دوست عزیز هم ممنونم
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
kheili khob minevisi motmaen hastam ke mitoni to avizon jaei baraye khodet baz koni
|
|
|
سلام آرش جان نوش جون 2تاییتون تا می تونین از جوونیتون با احتیاط کامل لذت ببرید. ترانه
|
|
|
|
|
Quoting: zipi2006 عزیزم خیلی خوشحالم که از این داستان خوشت آمده مطمئن باشید با دلگرمی امثال شما سعی منم بیشتر می شود
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|
|
|
Quoting: tidi ترانه جان سلام عزیزم خیلی خوشحلم که شما هم به خوانندگان این داستان پیوستید منتظر نقطه نظراتت هستم
عاشقی یعنی عبور از کوچه های خواستنی یعنی دل دادن به یاری موندنی
|