| نویسنده |
پیام |
|
|

سلام جالبه این سبک نوشتن خواننده پستد بوده ادامه بده موقف باشی
تنها همين سکوت درد مرا درک مي کند *** حتي غزل خيال سرد مرا ترک مي کند
|
|
|
دمت گرم.داستانت ردیفه.زودتر اپ کن.ممنون.
|
|
|
بابا كرمعلي تو ديگه كي هستي خيلي با حال بود
|
|
|
|
|
خوشمان آمد
پاینده باد ایــــــــــــــران
|
|
|

|
|
|
yani chi
|
|
|
 منتظر ادامش هستم....
چه دردیست در میان جمع بودن.....
|
|
|
saeed2005 چی یعنی چی؟ من نمی فهمم اگه منظورت داستانه که هنوز چند قسمت ننوشتم اگه بده دیگه ننویسم aziz
یک خاطره با من باش**** یک گریه مرورم کن!
|
|
|
|
|
سلام من اومدم امیدوارم که از این قسمت راضی باشین و کم هم نباشه
قسمت هفتم رسیدم خونه با دیدن اون صحنه ها خیلی هوس کرده بودم و تمام مدت تو فکر بودم . سر حوض نشسته بودم و تو فکر اون دوتا دختر بودم . صدای عفت منو به خودم اورد . برگشتم اونو نگاه کردم . بهم گفت : چرا تنها نشستی؟ گفتم : هیچی همین طور . از سر کار اومدم نشستم اینجا! گفت: ای کلک نکنه با دوست دخترت حرفت شده؟ گفتم: نه بابا آخه دوست دخترم کجا بوده؟ گفت : راس می گی؟ گفتم : برو بخواب الان این مونس میاد گیر میده؟ برو گفت: نه نترس اون خواب خوابه . بعد اومد نشست کنار من لب حوض وگفت : نگفتی دوست دختر داری یا نه ؟ نمی دونم عفت چش شده بودو چرا همش از دوست دختر این چیزا بحث می کنه . نمی دونم چرا یه حسی یهم می گفت چقدر بهش تمایل داشتم و دلم می خواست یه جور باهاش دوست بشم . تو این چند ماهی که می گدشت رابطه من عفت هم روز به روز بهتر می شد اما جرات گفتنش را نداشتم . حالا نمی دونم امشب چی شده بود که داشت سر صحبت باز می شد ولی باز هم می تونستم این رو بهش بگم. نگفتی دوست دختر داری یا نه؟ این صدای عفت بود که همون سوالش رو تکرار می کرد. گفتم : نه ندارم اخه کی با من دوست میشه؟ گفت : من حاضرم و پا شد سریع رفت تو اتاقش. من گیج شده بودم . اخه مگه می شه . ای خدا یعنی واقعیت داره . ولی یکی بهم می گفت سر کاری احمق. نمیدونستم چی کار کنم . ولی یه حس قوی بهم می گفت نه نترس برو جلو. با همین فکرها خوابم برد . صبح از خواب بیدار شدم . یاد حرفهای دیشب عفت افتادم. یعنی راس میگه . اه اعصابم خرد شده بود. دیدم بخوام به این موضوع فکر کنم امروز کارم هم از دست می دم. پاشدم لباس هامو پوشیدم و راهی خونه اقا شدم. در و باز کردم . اخه چند روزی می شد اقا کلید خونه رو بهم داده بود اما فقط کلید در رو داده بود. مشغول کار شدم. چند ساعتی می گذشت . دیدم خانوم که حالا اسمش رو بلد بودم بیدار شده بود . اسم خانوم کتی بود. کتی خانوم توحیاط داشت ورزش می کرد . من محو تماشای هیکل قشنگش بودم هیکلی که من دیشب با اون دختره دوستش لخت دیده بودم. پستونای قشنگی که بزرگ بود اما نه مشک . اخ که چقدر دلم می خواست من این تن رو لمس کنم. یاد حرف دیشب غفت افتادم . هیکل عفت هم خوب بود همون هیکلی بود که من دوست داشتم. دوباره چشمم به کتی خانوم افتاد . یا یه گرمکن وزرشی تنگ و چسبون . زیپ گرمکنش تا وسط سینه اش باز بود و سینه سبزه کتی خانوم پیدا بود. آب دهنم و قورت دادم . یک دفعه چشم کتی خانوم افتاد به من که داشتم نگاهش می کردم. اومد طرفم . یه نگاه چپ چپی بهم انداخت. داشتم می ریدم به خودم . با عصبانیت بهم گقت : داشتی چی رو دید می زدی آشغال کثافت؟ هیچی نداشتم که بگم. بگم داشتم پستوناتو دید میزدم . یا داشتم سینه سبزه ات رو نگاه می کردم. با صدای کمی بلند تر اما نه اونقدر بلند که کسی به غیر از من و اون نمی فهمید گفت : گفتم داشتی کی رو دید می زدی ؟ هان نمی دونم چی شد که از دهن صاحاب مرده ام در رفت و گفتم شما رو. گفت : تو غلط کردی مرتیکه بی شرف الان می گم بابام بندازت بیرون و راه افتاد و رفت. مغزم گوزیده بود. بدبخت شدم. دویدم دنبالش گفتم خانوم گه خوردم ببخشید. گفت : خفه شو کثافت یهو یادم افتاد که دیشب خانوم با دوستشون داشتن حال می کردن گفتم : خانوم شما نگید من هم نمی گم؟ گفت : چی رو؟ لحن صداش همچنان عصبی بود گفتم : جریان دیشبتون رو؟ گفت : کدوم جریان؟ گفتم : شما و دوستتون ؟ گفت: کدوم دوستم ؟ گفتم: همون دوستتون که تو اتاق بغل اتاق خواب مامان وباباتون خوابیده؟ گفت: منظور؟ گفتم: منظور خاصی نداشتم شما نگید من هم نمی گم. یه خورده فکر کرد و بعد گفت : باشه ولی دفعه آخرت باشه خوب. گفتم : چشم خانوم دیگه تکرار نمیشه کتی خانوم اخماشو تو هم کشید و رفت تو خونه . من هم رفتم سر کار خودم. نیم ساعت نگذشته بود که اقا با زری خانوم از خونه رفتن بیرون . هنوز اقا با خانوم از در نرفته بودن بیرون که صدای خانوم و دوستشون اومد....
ادامه دارد ......
یک خاطره با من باش**** یک گریه مرورم کن!
|
|
|
دمت گرم داستانت رو خوندم خیلی باحاله
|