صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ماجراهای خانه قدیمی (با فهرست)
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 32 . 33 . >>
نویسنده پیام
# : 31 Aug 2007 03:32 | ویرایش بوسیله: M2Z


سلام این هم از داستان من

فصل اول

قسمت اول دوم و سوم

قسمت چهارم پنجم و ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم و یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهاردهم

قسمت پانزدهم

قسمت شانزدهم


فصل دوم


قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم و هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم
قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

یک خاطره با من باش**** یک گریه مرورم کن!
# : 31 Aug 2007 03:33


ماجراهای خانه قدیمی
نمیدونم از کجا شروع کنم . با هزار زحمت و و بد بختی خودمو رسوندم تهران تا یه کار درست حسابی برا خودم پیدا کنم . بعد از کلی سگ دو زدن تو یه محله دور یه جایی تو مایه های گوز آباد یه خونه قدیمی پیدا کردم . صاحب خونه یه پیرمرد زپرتی مافنگی بود که نمی تونست مفش و بالا بکشه یه اتاق تاریک و نمناک نشونم داد . چاره ای نداشتم باید قبول می کردم . وسایلمو گذاشتمو و رفتم بیرون به دنبال کار . البته کار که نه کارگری به دری زدم نتونستم کاری بکنم . طرفای غروب برگشتم خونه . هنوز پامو از دالون خونه نذاشته بودم داخل که صدای فحش خارو مادر به گوشم رسید. رفتم داخل دیدم تو از همسایه ها البته زناشون سر حوض نشستن و دارن فحش که نثار هم می کنند . یه زن چاق بود البته نه زیاد چاق که چادرش و بسته بود به کمرش و به زن دیگه که لاغر مردنی بود میگفت :" آی عفت نذار چاک دهنم باز شه بگم اونی که نکردت خواج حافظ شیرازیه"
زن لاغره کهاسمشو فهمیده بودم عفته به زن چاقه گفت : " من به همه دادم زنیکه جنده . من می دونم کونت از کجا می سوزه . الهی دارم حسرت کیر به دلت بمونه مونس "
مونس : خوبه می دونی که همه اهل محل تو کف من موندن
عفت : آره تو نمیری زنیکه خراب تو بو جلو اون شوهر قرمساق تو بگیر
دیدم اینا تا فردا صبح می خوان کوس و کون همو به باد بدن با یک ا الله بلند وارد شدم مونس و عفت هم تا صدای منو شنیدن ساکت شدن. داشتم می رفتم سمت اتاقم که مونس گفت : فرمایش
گفتم : مستاجر جدیدم اونم اتاقمه و با دست اتاقمو نشون دادم. عفت با یک خنده ملیح بهم گفت : خوش اومدین آقا...
گفتم : کرمعلی ام
به سمت اتاقم رفتم . ودر اتاقو بستم. گشنم بود ولی حوصله خوردن و نداشتم تازه هیچ چیزم نبود که بخورم گرفتم خوابیدم .
صبح که از خواب پاشدم دیدم خودمو نجس کردم با خدم گفتم گوه تو این شانس کیری که من دارم. نمی دونم خواب چی دیدم ولی می دونم تا خواستم بکنم تو سوراخ آبم اومدولینمیدونم اصلا طرف کی بود. پاشدم رفتم خودمو شستم و اومدم برم سر کار.
==================================================
تا ظهر سگ دو می زدم تا بالاخره یک اومد منو با خودش برد خونشون برا عملگی. سوار ماشین یارو شدم یه مردی بو با شکم گنده و سبیل های از بنا گوش در رفته . داشت ما رو باخودش میبرد بال شهر آخه اونجا زناش خیلی خوشگل بودن در یک خونه بزرگ مرده نگه داشت ما هم پیاده شدیم . آقا ما رفتیم تو خونه سگ مصب خونه که نبود کاخ بود چقدر بزرگ بود . از این سر تا اون سرش و باید با ماشین می رفتی . آقا مرد سیبلو اومد به ما گفت بلدی از درختا مواظبت کنی
گفتم : آقا کار ما تو دهمون همین بوده
گفت : خوب شروع کن اگه کارت خوب بود به عنوان باغبون استخدامت می کنم.
گفتم ای آقا دست شما درد نکنه
گفت : ولی نمی تونی اینجا بمونی فهمیدی باید صبح بیای غروب بری فهمیدی ؟
گفتم : بله آقا
گفت خوب کارتو شروع کن.
یه چند ساعتی ما بین گل و درخت ها ور رفتیم .داشتم به یکی از درختها میرسیدم آبش میدادم . درخته پشت یه اتاق بود ما همین که مشغول بودیم دیدیم یه صدای ناله داره میاد زیاد توجه نکردیم ولی دیدم نمی تونم این حس فضولی رو بذارم کنار براذهمین از درخته آروم رفتم بالا ببنم چه خبره آقا تا اون صحنه رو دیدم چشام چارتا شد همون آ؛قا سیبیلوه افتاده بود رو یه زنه که بعدن فهمیدم زنشه آقا مرد سیبیلو با اون کون گندش افتاده بود رو زنه و هی خودشو بالا پایین می کرد گوشا مونو تیز کردیم ببینم چی می شنفیم .مر سیبیلو می گفت : آخ زری قربونت برم وای زری زری
زنه هم میگفت : آی مردم چته عباس یکم یواشتر پارم کردی .
عباس : چند وقته نتونستم بکنمت تو کف موندم حالا می خوام تلافی کن
زری : خوب یواشتر پاره ام کردی اآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آقا بادیدن و شنیدن این حرفا ما هم کیرمون یواش یواش داشت از خواب بیدار می شد . دستمونو بردیم و یواش یواش داشتی کیرمونو می مالیدیم که دیدیم این عباس آقا یه آه بلند کشید و افتاد رو زری خانوم.
ما هم دیدیم تا مارو ندیدن و دهنمونو نگاییدن از درخت اومدیم پایین و رفتیم سر کارمون.

یک خاطره با من باش**** یک گریه مرورم کن!
# : 31 Aug 2007 03:44


ایول خیلی باحال بود
ادامه؟

# : 31 Aug 2007 06:41


قسمت دوم
شب رسیدم خونه . خسته بودم ولخوشحال از اینکه تو تهران کار پیدا کرده بودم. رفتم لب حوض نشستم . دست و صورتمو شستم که عکس عفت افتاده بود تو آب. با همون خنده ملیحش . برگشتم نگاش کردم
گفت : سلام کرم علی
گفتم علیک سلام
گفت : اسمت یکم سخته میشه بهت بگم کرم یا علی
گفتم : نه اشکالی نداره.
گفت : چند وقته اومدی ؟
گفتم : ای دو روزه
گفت: زن داری ؟
گفتم : نه زن ندارم.
خوب من برم دیگه . خداحافظ . خداحافظی کردم و رفتم سمت اتاقم. ولو شدم تو اتاق نمی دونم چی شد که خوابم برد. با صدای کسی که به در می کوبید از خواب بیدار شدم. رفتم در و باز کردم دیدم عفته
عفت : سلام کرم
گفتم بله
گفت : ها هیچی فقط اومدم این غذا رو بت بدم و برم
گفتم : برا من دست دس س ست در نکنه عفت خانوم
ظرف غذا رو ازش گرفتم .
گفت : نمی خوای بیام تو . این طور مهمون نوازی که مهمون پشت در بمونه
تو همین حین دیدم که مونس از پشت پرده اتاقش داره منو دید میزنه به عفت گفتم: انگار دوستت دا زاغ سیا تو پوب می زنه
گفت : می دونم اون کارشه پدر سگ هیچ کس محلش نمی زاره زورش می یاد .
بعد با یه عشوگری گفت : حالا نمی زاری بیام تو از پا افتادم
گفتم بد نیست؟
گفت : می ترسی . از من می ترسی .
گفتم : نه آخه من ...
گفت خوب باشه من می رم خداحافظ.
عفت که رفت من هم رفتم تو تا غذا رو بخورم تازه یادم افتاد که کون گشادی باعث شده که یه شب نه باشم بازم خدا پدو بیامرزه که این غذا رو برامون اورد. داشتم غذا رو می خوردم که باز صدای در اومد. لقمه رو گذاشتم دهنمو رفتم دم در . دیدم که مونس هست با یه رو سری قرمز و با چشای خیره داشت منو نگاه می کرد . ریدم به خودم پستوناش از تو اون لباس کرم کامیی که تنش بود مثل دو تا کیسه آویزون بود. گفتم سلام
گفت ": سلام آقا کوچولو می بینم هنوز نرسیده نخیسیده مخ این عفتو زدی
گفتم ک نه اختیار دارین من با عفت یعنی عفت خانوم
که دیدم صدای عفت کی گفت : هم ولایتیمونه مونس حسرت به دل
مونس : به به از کی تا حالا هم ولایتی پیدا کردی
عفت : تا چشم تو بیاد زنیکه حسرت به دل . نکنه می خوای مخ کرم و بزنی هان
مونس: خفشو زنیکه سلیطه
گفتم حالا چرا دعوا می کنین بیان تو آخه زشته دم در
عفت که انگار منتظر این جمله من بود با کله اومد داخل.ولی مونس گفت من که جنده نیست آقا و رفت. حالا با این عفت چی کار می کردم. رفتم تو . نشسته با سر قابلمه و داشت غذا می خورد تا منو دید گفت : یهو هوس کردم یه لقمه بخورم
ادامه دارد......

یک خاطره با من باش**** یک گریه مرورم کن!
# : 31 Aug 2007 08:30


داستان جالب وقشنگیه ...منتظر ادامش هستیم
موفق باشی

<< تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم >>
# : 31 Aug 2007 11:22


واقعا از خوندن داستانت لذت بردم. راستش منو یاد یه‌ خاطره‌ از تهران انداخت
هر چند میدونم که‌ ممکنه‌ بخاطر کار و گرفتاری نرسی زود زود بنویسی، اما من سعی میکنم هر روز یه‌ سر بیام اینجا، به‌ امید اینکه‌ چیزی از تو بخونم. دمت گرم

# : 31 Aug 2007 13:09


قسمت سوم
گفتم : نوش جونت
رفتم نشستم رو به روش. شروع کردم به خوردن دیدم زل زده به من و داره منو چار چشمی نگاه می کنه. گفتم چیزی شده با یه خند قشنگ گفت : نه . سرم پایین بود و داشتم مثل گاو می خوردم سرم و اوردم بالا دیدم چادر از سرش افتاده رو شونه هاش و یک کمی هم چادرش بازه . موهای قشنگی داشت خرمایی رنگ بودن . تازه داشتم یواش یواش به صورتش دقیق می شدم صورتی کشیده باچشمایی نسبتا درشت و ابرو هایی باریک مثل هشت. لب کوچیک و دماغ قلمی همین تور محو صورتش شده بودم که دیدم گفت: چته داری منو می خوری با چشات؟
گفتم : نه فقط داشت نگاه می کردم
گفت: خوب چیو نگاه می کردی؟
گفتم هیچی
و باز همون خنده قشنگش .اومدم قابلمه رو بردارم که اونم به همین بهونه دستشو گذاشت رو دستم . چه دست نرمی داشت چه پوستی کیرم داشت یواش یواش از خواب بیدار می شد. بعد دوباره لبخند . بهم گفت چقدر دستت زخیمه و با گفتن این جمله دستم شروع کرد به نوازش کردن. یه ترس عجیب سراسر وجودمو گرفته بود آب دهنم خشک شده بود. گفتم : نکن
گفت : من که نمی کنم تو باید بکنی
مغز سرم سوت کشید این چی داره می گه . دیدم یواش یواش داره بهم نزدیک میشه خودمو کمی کشیدم کنار .
گفت: چیه چرا می ترسی من که ترس ندارم
این جمله رو باعشوه گری داشت می گفت . تا به خودمو اومدم دیدم کنارنشسته وداره با دستش با مو هام بازی می کنه . دستمو گرفت گذاشت رو رون پاش . دستم خشک شده بود . بدنش داغ داغ بود یواش یواش شروع کردم براش رونشو مالوندن ولی بازم می ترسیدم .تخمام تو گلوم بود .
گفتم : من می ترسم اگه مونس بفهمه ابروم می ره
گفت : نترس ازش اونقدر اتو دارم که نمی ت حرف مفت بزنه. و لبهاشو اروم گذاشت رو لبهام دیگه داغ کرده بودم . من تا حالا تجربه نداشتم که یه زن و بکنم فقط تو دهمون چند بار کون پسر گذاشته بودم. عفت دستشو آروم گذاشت رو کیرم . کیرم مثل یه تنه درخت سفت شده بود .
گفتم عفت بذار برا بعد
گفت برا چی ؟ این جمله رو با یه حالت خاص می گفت.
گفتم شب بیا حالا نه و از کنارش بلند شدم رفتم پشت پنجره . دیدم مونس باز از پشت پنجره داره نگاه می کنه. عفت هم بلند شد و رفت . دم در گفت شب منتظرم باش و رفت.
با خودم فکر کردم این دیگه کیه کیرم هنوز راست ستاده بود . باورم نمی شد هنوز با این دختره اشنا نشده کارمون به کجا رسید . با خودم گفتم می گیرم می خوابم اگه شب اومد در رو باز نمی کنم . ولیزکیرم می گفت خاک بر سر خرت کنن کس با پا خودش اومده می ترسی.
یکی دیگه می گفت از خدا بترس .
یکی دیگه می گفت : بابا خدا پیکارس عشقتو بکنن بد بخت .
ادامه دارد ......

یک خاطره با من باش**** یک گریه مرورم کن!
# : 31 Aug 2007 13:10


در انتظاریم

# : 31 Aug 2007 13:13


M2Z
مرسی این قسمت سوم از همه باحالتر بود

# : 31 Aug 2007 14:34


افرين

. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 32 . 33 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB