صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / داستان های ستاره Versione2
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 22 . 23 . >>
نویسنده پیام
# : 3 Aug 2007 20:27 | ویرایش بوسیله: Gipsy Girl





mamnoon az hameye doostan ke komak mikonand va dastan ro farsi type mikonand.

********************************************************


يکی بود
يکی نبود

زيرِ گنبد کبود

يه دختر ناز و خوشگل بود به اسم ستاره

..........
کلاس سوم دبيرستان

سر کلاس ریاضی....

دوستم شيرين کنارم نشسته بود
و داشت تند تند توی دفترش يه چيزی ميکشيد

نگاه کردم
ديدم
عکسِ يک هواپيما کشيده
با يک آدمک توش
زیرش نوشته
درِ از US مياد...مهندسِ معماریه

منم همون سوالی رو پرسيدم
که هميشه دخترها اول ميپرسن

خوشگلِه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت خیلی وقت پيش دیدمش
اسمش ايمان هست

--------------------------------------

اين قضيه گذشت
تا اين که امتحانها که تموم شد
واسه جشن تولد شيرين به خونه شون دعوت شديم

مهمونیهای شيرينخیلی معروف بود
چون از استخر گرفته تا ميزِ قمارو خلاصه هر جور فسق و فوجوری!!!! که فکرشو بکنيد توش پيدا ميشد .جالب اينجا بود
که پدر ،مادرِ من ..با اين همه حساسیتی که روی من داشتند
هميشه به من اجازه ميدادند که به اونجا برم

....
من هم از خدا خواسته

چون که خونهِ شيرين اينا ،فقط يک کوچه با خونهِ دوست پسرم فاصله داشت
از هر فرصتی واسه رفتن به اونجا استفاده ميکردم ..............

تا اينکه اون شب

شب تولد شيرين

يک دست گل خیلی خوشگل سفارش دادم
و کادوش رو که چند جلد کتاب بود برداشتم و آماده مهمونی رفتن شدم

---------
توی اون سن و سال....
هیکل زنانه من داشت شکل ميگرفت

ديگه از اون حالت دخترونگی در اومد بودم
سينه ها..و باسنِ برجسته و موهای خیلی بلند.....

و شادابی و نشاطی که مختص اون دوران هست

من رنگ سبز خیلی دوست دارم لباس اون شبام هم سبز بود
رنگ سبز به رنگ پوستم هم خیلی مياد .لباسم آستين حلقِه ای بود
که يک کت کوتاه(نگيد خیلی دهاتی هست ها...چند سال پيش مد بو به خدا)

يکی از اونا هم روش بود
که البته من به محضِ رسيدن به خونهِ شيرين اينا
کت رو از تنم در آوردم
و توی کیفم قایمش کردم................

اون شب
وقتی رسيدم اونجا

شيرين اومد به پیشوازم و خندید و گفت
ناقلا ،خودتو واسه مهمونی من اين همه ساختی
يا واسه علی
خندیدمو بوسش کردم
گفتم علی کوفت بخوره...
اگه گونی هم بپوشم از سرش زیادم .واسه جشن تو خوشگل کردم

..............................

شيرين بی نهايت زيبا شده بود
يک تاپ نقره ای رنگ با يک دامنِ بلنده چسبون به رنگ مشکی پوشيده بود

که يک چک داشت تا بيخِ رونش
...........
هیکلش هم که حرف نداشت
قد بلند...
باريک
لب های خوش فرمو برجسته
چشمای عسلی و خمار
خلاصه خیلی خوشگل شده بود
....
ازش پرسيدم
کی مياد؟
گفت کی؟
گفتم همون معماره ديگه
............................................
شيرين خندیدو گفت
انگار تو بيشتر از من دلت شور ميزنه
گفتم وای شيرين اگه خوب بود بيا عوض
شيرين خندیدو گفت نه ...امکان نداره
اولش که علی جون جون تو زيادی خوشتیپه
من از bf خیلی خوشتیپ خوشم نمی آد
دومش که اين معماره و بزرگ شده US هست و خیلی کلاس دارهِ
کتاب هم مينويسه

منم خندیدمو گفتم
تا دلت بخواد حسود خانم،
همه شهرو بگردی مثل علی پيدا نميکنی
................................................
الحق هم که راست ميگفتم

علی...از هيچ نظری کم نداشت
توی هم سنو سالای خودش تیپ ترين بود

صورتِ خیلی خوش ترکیب و هیکل خیلی عالی
دستهای خیلی قشنگ
و اخلاقش
که من واقعا دیوونه اون اخلاقش بودم
مغرور اما جنتلمن و يک عاشق واقعی
..............................

اما
حس ديدن معماره شيرين هم داشت زيرِ پوستی
قلقلکم ميداد
کم کمک بقيه مهمونا میومدن

دختر و پسر هايی که
من فقط توی مهمونیهای شيرين
ديده بودم
واسه همين
اکثرا
خیلی آروم و خجالتی ميشدم
چون بجز خود شيرين
ديگه هيچ چيز مشترکی با هم نداشتيم

شايد هم من زيادی در اين قسمت پاستوریزه بودم
نه اهلِ سیگارو،قمارو الکلو ..اين چيزا بودم
و نه مثل اونا اهلِ پارتیهای شبانه و شرط بندیو اينا....

اما بهم خوش ميگذشت
و از دیدنشون شاد ميشدم
کم کم که به ساعت ۸ نزديک میشدیم و دل شوره من بيشتر ميشد. ساعت ۸ علی از استخر بر ميگشت .اونجا مربی بود. من قرار بود بهش زنگ بزنم
و واسه همديگر رو ديدن...يک برنامه بذاريم.
---------------------------------------------
تلفن زدم مامانش گوشیو برداشت.منو کاملا میشناخت.آخه چند سالی بود که با علی دوست بوديم .مامانش خیلی علی رو دوست داشت . گوشی رو به علی داد. وایییییییییییییییییییییییییییییییییییی. گوشی رو که بر میداشت يک جوری ميگفت سلام عزيزم که دلم ميخواست از توی تلفن برم پیشش خدايا چه قدر دوستش داشتم .
گفت سلام عزيزم
---سلام آقا معلم،خزینه خوش گذشت
---حيف که نميشه تو رو ببرم
---زشته جلو مامانت اينجوری نگو
---آخه اونکه نميدونه تو چی ميگی
---خنديديم
پرسيد
--برنامه چيه ؟ميای اينجا؟
---گفتم مهمونی اينجا باحاله. ميخوای تو بيا
---نهههههههههههههههههههه .ميدونی بعد از چند وقت ميخوام ببينمت؟ اول تو بيا بعد با هم میریم پيش شيرين.
----مثل بی شعورها واسه کیک و شمع بیام؟
-----نه...مثل عاشقها يه وقتی رو واسه خودمون بذاريم
.
.
اينجور که با هم صحبت ميکرد
و اين طور که ابراز علاقه ميکرد،،،دیوونش ميشدم.
--------------------------
بهش گفتم تا ۱۰۰ بشماری اونجام.

.
.
.
زود مانتوم رو پوشیدم يک گل سرخ از توی گلدون شيرين اينا کش رفتم.
شیشه عطرم رو خالی کردم روی خودم و به اونجاهایی که حتی عقلِ جن هم نمیرسه عطر زدم.
توی آينه واسه خودم ماچ فرستادم و مثل جن بو داده از درِ خونه شيرين اينا
به سمتِ اونجا دويدم.
----
قلبم داشت از جا کنده ميشد.چند ماهی بود نديده بودمش آخه نمی شد.
مامان ،بابام همه برنامه های منو میدونستن و من هم خيلی ترسو بودم .
--------------
پشت در ايستاده بود .
انگار داشتم توی ابرا میرفتم.نميدونستم خوابم یا بیدارم. آخ خدايا مرسی
مرسی خدا جون مرسی از فرصتی که بهم دادی.
.................
درو که باز کرد نفسم داشت بند میومد. يک تی شرت سفيد پوشيده بود با شلوارِ جین. بوي اودکلنش ...واااااااااااااااااییییییییییی
مثل آهنربا بود .با اون صورتِ خوش ترکیب و اون جستش.....

نگاه اون هم پر از تحسين بود. دستامو گرفت.پیشونیم رو بوسید و يه آه محکم کشيد .
...
برق اشک رو توی چشماش ديدم
...
با بغض گفت : ديگه انقدر دير به دير نيا......

طاقت نياوردم و محکم بغلش کردم.........

وای که چه قدر دلم واسه اين آغوش تنگ شده بود .واسه حس کردنش
واسه شونه هاش گردنش دستهاش
----
همينجوری که همو بغل کرده بوديم درو بست و توی خونه رفتيم
اتاقِ مامانش طبقه دوم بود و طبقه اول کلا دست علی بود.
...
جوری به هم چسبیده بوديم
که انگار بهمون چسب 444.... قلو زدن!
بعد از چند دقيقه که اون آتشِ اوليه فرو نشست تازه به هم نگاه کرديم...

رفتيم توی اتاقش چه قدر از اون اتاق خاطره داشتم همه چيز به رنگ آبی پر رنگ بود و نقاشی هائی که به ديوار بود .يک نقاشیِ مداد رنگی که هميشه من و علی با هم راجع بهش بحث داشتم .
اون ميگفت عکسِ عیسی هست...من ميگفتم نه...موسی هست .
نقاشیِ فوق العاده زیبایی بود
--------------
علی ۲ سال از من بزرگتر بود اما وقتی باهاش بودم احساس ميکردم
خیلی بيشتر از سنش درک ميکنه .
پسرا توی اين سنو سال..خیلی کم مسئوليت پذیرند.
اما...
،،،،،،،،،،،،،
کمکم کرد مانتوم رو از تنم در آوردم موهام که تا اون موقع تا کمرم بود مثل يه آبشار نرم ریخت دورو برم ...
از پشت بغلم کرد بازوهامو گرفت و منو بو ميکشيد و میبوسید.......
دیوونم ميکرد...
گفت:
حق نداری با اين لباس بری مهمونی شيرين اينا برگشتم و به چشماش نگاه کردم .
يه دفعه هر دو با هم گفتيم :دوستت دارم
و با شرم چشمامو بستم و گذاشتم لبم رو ببوسه .بوسِه ای که بعد از گذشت اين همه سال ...هيچوقت يادم نميره
...............
يه کیسر فوق العاده بود
نرم،،،عاشقونه...با احساس .همه اون چيزی که يک دختر دلش ميخواست
هميشه وقتی منو میبوسید یواشکی چشمامو باز ميکردم
و نگاش ميکردم .اون چشمای بسته با موجه های بلند و سياه رنگ،،،،

بوسهِ طولانی بود
اما آروم
منو به سمتِ تختش هدايت کرد
اول نشستم
و بعد منو خوابوند.
هنوز با بوسِ به هم وصل بوديم
کنارم دراز کشيد
...
بازوهامو ...نوازش ميکرد
به موهام چنگ انداخته بود و منو میبوسید و میبوسیددددددددددددددددددددددد...

نور آباجور و بوي خوبی که توی فضایِ اتاق بود جوّ خیلی رومانتیکی رو درست کرده بود .يک موزیک خیلی قشنگ
و من
توی اون لباس..
با اون موهای پریشون احساس ميکردم cindrella هستم!!!!
شرايط خاصی بود
هر دومون به شدّت جوّ زده شده بوديم
نرم نرمک بندِ لباسم رو از سر شونه هام آزاد کردو لباشو روی گردنم و شونه هام گذاشت .
با يک دستم به موهاش چنگ زده بودم و با دست ديگم اونو به سمتِ خودم فشار ميدادم
..............

اصلا به فکر سکس...تحريک شدن و اينجور چيزا نبودم
اون لحظات فقط و فقط بودنمون با هم و دوست داشتنمون برام مهم بود
هميشه همين طور بود .من ۱۰ سال با علی دوست بودم اما رابطمون هميشه توی چارچوب خاصی بود انگاری پیمانی نگفت ما رو از انجامِ خیلی از کارها بر حذر میداشت
..................

دستش رو به نرمی پشتم برد و زیپ لباسم رو پائين کشيد .لباسم با يک حرکت سر خرد و تا پایین کمرم رفت ...
همه جام پیدا شد. دیوونش کرده بودم از نگاش پيدا بود اونم کمتر از من ديونهِ نشده بود...
از سرشونه هام تا وسط سينه هام روی شکمم و نافم رو میبوسید.
هيچی نميگفت
منم هيچی نمیگفتم...........

حرفی واسه گفتن نبود
عشقی بود که همه وجودمون رو در بر گرفته بود و حسش ميکرديم
............

چشم ها ..کاره خودشون رو انجام ميدادند
دستامو توی دستش گرفت و به چشمام خيره شد
نفسم بند میومد وقتی اينجور نگام ميکرد.
خدايا
قربونت برم
هر چی خوبی بوده...توی اين شخص جمع کردی............

با نگاش ذوب ميشدم
..............

و بارانِ بوسه ها ادامه داشت
...

با شرم...
پایین تی شرتمو بالا زدم و دستامو به پشت شونه هاش رسوندم و با حرکت بازوهام تی شرتشو از تنش در آوردم....

.............................

هر دومون داغ بوديم .پوستش مثل کوره بود .داغ داغ
از تماس باهاش،،،همه تنم به لرزه افتاده بود .
داغ..خواستنی...

صدای نفس زدن هاش بلند تر شده بود...........
دستهاش و زبونش ...همه جا کار ميکرد!!!!!!!

...........
انقدر دوستش داشتم که گريم گرفته بود

بدونِ اينکه بخوام اشکم سرازیر شده بود . با لبخندِ غمگینی بهم نگاه کرد

چشمامو بوسيد

گفت :

يه شب يه مهمونی ميگيرم که مهموناش فقط ۲ نفر باشند.......

تماس بدنش
گرمایِ تنش
مهربونی ای که مثل نور،از وجودش به من میتابید همه اون چيزی بود که میخواستم.....

-----------

نيم ساعاتی در آغوشِ هم عشق ورزیدیم .
اينکه ميگم عشق... واقعا عشق بود .... قوی..پراز اميد...آرامش بخش
.................
يه موزیک قشنگ شروع شده بود .دستامو گرفت
پرسيد:
افتخار رقص ميدی خوشگل خانم ؟
با ناز گفتم
فقط به شما
......

دستامو حلقِه کردم دور گردنش. اونم دستشو انداخت دور کمرم.
حرکت موزون. انگار شناگری که سوار موجِ آهنگِه.
چه حسی
چه حالی
خدا
چه خوشبختم امشب
اين کسی که روبروم ايستاده همونیه که هميشه آرزو دارم از نزديک لمسش کنم .چه مهربون .چه قدر مثل خودم عاشق.
....................................
خودشو به من چسبونده بود و من يک چيز سفتو قلمبه ای رو احساس ميکردم
که هر لحظه گنده تر ميشد!
خیلی خجالت ميکشيدم.
سرمو توی شونه هاش قايم کرده بودم و اصلا بهش نگاه نمی کردم.....

هنوز زیپ لباسم از پشت باز بود
دستشو آروم توی لباسم برده بود و کمرم رو نوازش ميکرد .هيچ فشاری توی کارش نبود خیلی آروم و مطمئن مثل آدمی که دقيقا ميدونه چه کار ميکنه
،،،،
ميلرزيدم از هيجان و حالا که بزرگ شدم ميفهمم
که به شدت تحريک جنسی شده بودم اما اون موقع اصلا اين چيزا حالیم نبود.
اطلاعات غلطی داشتم که از همشاگردی هام گوش به گوش بهم رسيد بود.

همینطور که میرقصیدیم
و محکم بغلم کرده بود
به ارومی پشتمو نوازش می کرد
زیپ لباسم از پشت باز شد
تماس دستاههای گرمش
با تن برهنه ام
هیجانی غریب زیر پوستم ایجاد میکرد
من هم سرمو روی شونه هاش گذاشته بودم
خیلی نرم و اروم
سرشونه های لباسم رو پایین آورد
حالا
سینه به سینه
بهم چسبیده بودیم
التهاب 2 تا بدن
که همدیگر و میخوان..................
تپش قلبش رو احساس میکردم
سینه هام
که دیگه تو این سن وسال!
حرفی واسه گفتن داشتند!
به سینه هاش فشرده میشد
چونه ام رو گرفت
و سرم رو بالا آورد
به چشم هم نگاه کردیم
اروم گفت:
_چه چشمهایی داری ستاره !
...................
لبش رو لبهام گذاشت
یک دستش روی کمرم
و یک دستش لای موهام .......
بوسه که تموم شد......
بدون اینکه نگاهم کنه
دوباره لباسم رو بالا کشید
و زیپش رو بست
احساس میکردم کلافه شده
با خودش درگیره
که کاری انجام نده

.............................

میدونستم با دختری به اسم لادن دوسته
و باهاش سکس میکنه
قبلا در این مورد باهم صحبت کرده بودیم
من با این موضوع هیچ وقت مشکلی نداشتم
چون
نه علی و نه من ;سکس رو وارد رابطه نکرده بودیم
لادن رو دیده بودم
البته عکسشو
5 سال از علی بزرگتر بود
به نطر من قشنگ نبود
اما هیکل خیای خوبی داشت
اونم مربی شنا بود

علی فقط یک بار به داشتن همچنین رابطه ای اشاره کرده بود
و من دیگه هیچوقت ازش نپرسیدم
میدونستم اگه چیزی باشه
خودش برام میگه

واین رو مطمئن بودم
که تو رابطه ی ما
عشق حرف اول رو میزنه

..........................................
آروم من رو نشوند رو تخت
گفت:
_الان بر میگردم
و از اتاق بیرون رفت

..............................
موزیک تموم شده بود
جلوی اینه ایستادم و خودم رو مرتب کردم
موهام پریشون شده بود
و رژ لبم هم پاک شده بود
بجز رژ لب;هیچ آرایشی نمی کردم


موهام رو درست کردم
و رژم رو هم تازه کردم
گونه هام به شدت سرخ شده بود
و توی چشمام یه برق عجیبی بود
و شادی و طراوت
از زیر پوستم
بیرون می جهید!
انگار که شفاف شده بودم
هیچ احساسی توی دنیا
با احساس قشنگ دوست داشتن و دوست داشته شدن
برابر نیست
..........................
به سمت ضبط صوت رفتم
و یک نوار دیگه گذاشتم

نوار ایرانی با اهنگهای شاد.......
چراغو روشن کردم
و پنجره رو هم باز کردم.............
فضا عوض شده بود
و جادوی اون لحضه ها از بین رفته بود

...............................
علی با 2 تا لیوان اب طالبی به اتاق برگشت
با لبخند بهم گفت:
_اره اینجوری بهتره
بزار زیر نور درست حسابی ببینمت!
تو تاریکی;مادر فولاد زره هم خوشگل میشه

و بعد گفت:
_نه
انگار;راستی راستی خوشگلی!

و هر دو خندیدیم
وقتی می خندید
حیلی خوشگل میشد
با اون دهنه خوش ترکیب و دندانهای سفید......
انگار قند توی دلم اب میکردند

کنارم نشست وگفت:
_دیگه چه خبر؟
با مدرسه در چه حالی؟
گفتم:
_مدرسه مثل قبله
تا الان که معدلم بالای 19 بوده
تا ببینیم بقیش چی میشه

گفت:
_میدونم که گل میکاری
خود علی هم درسش خیلی خوب بود
برادر یکی از دوستام باهاش همکلاس بود
و می گفت یکیی از بهترین هست
(اما چه حیف که وقتی دیپلم گرفت
ادامه نداد
و بین درس خوندنش فاصله افتاد)

به ساعتم نگاه کردم
1 ساعت مثه برق گذشته بود
باید بریم
به شیرین قول دادم که سر 1 ساعت برگردم

گفت:
_باشه
بزار به مامانم بگم
مامانش طبقه بالا بود
یک ایفون داشتند که از پایین به بالا صحبت می کردند
شنیدم که به مامانش گفت
جشن تولد دوست ستاره هست
1_2 ساعت باهاش میرم
وچند لحظه سکوت
....

e?حالا حتما من هم باید باشم
چشم
چشم
بله
چشم
باشه بهش میگم

وگوشی رو گذاشت

دلشوره گرفتم
با ناراحتی بهم گفت:
_مامانم میگه
باید بریم خونه خواهرم
شوهرش رفته ماموریت
باید هم براش یکم خرید کنیم
هم شب رو اونجا بخوابیم
.......................
خیلی ناراحت شدم
اما به روی خودم نیاوردم
گفتم :
_باشه
پس من تا دیر نشده برم

گفت:
نه !
چند دقیقه دیگه پیشم باش
سرشو گذاشت روی پاهام
ودراز کشید
با موهای سیاه و نرمش بازی میکردم
و صورت قشنگش رو
نوازش میکردم
اون یکی دستم رو
توی دستاش گرفته بود
و میبوسید
گفت:
_با پیانو در چه حالی؟
گفتم:
فعلا که بخاطر درها تعطیله
اصلا نمیرسم کلاس داشته باشم
گفت:
دستهات قشنگترین دستهایه که تا حالا دیدم
سرمو پایین اوردم
و بوسیدمش
چند دقیقه ای توی اون حالت بودیم
و به راز ونیاز عاشقانه مشغول بودیم
حرفها
قولها
و زمزمه هایی که
فقط 2 تا عاشق بهم میگند

موقع خداحافظی شده بود
تا دم در منو همراهی کرد
هیچی نمیتونستم بگم
نمی دونستم دفعه بعد کی میبینمش
دلم نمی خواست حتی یک لحظه هم ازش جدا شم
در آعوشش گرفتم
گفتم:
_میام;به خدا قول میدم بیام
هیچی نگفت و محکم فشارم داد
و یک نفس عمیق کشید

خودمو از آ‘غوشش بیرون کشیدم
و به سمت خونه شیرین به راه افتادم ............

مجبور شدم یک عالمه در بزنم
صدای موزیک بقدری بلند بود
که هیچ کس صدای در رو نمیشنید
وقتی به داخل سالن رفتم
اکثرا در حال رقص بودند
و مشروب میخوردند

چند تا دختر پسر هم توی حیاط و لب استخر بودند

شیرین نبود
هرچی دنبالش گشتم ندیدمش
از یکی از دخترا پرسیدم:
شیرین کجاست؟

با خنده ای مسخره گفت:
والا اگه دیدیش به ما هم بگو!
...............................................
آب طالبی که خورده بودم اثر کرده بود
و هر چه زودتر باید میرفتم دستشویی!!!
نمی خواستم از دستشویی این طبقه که همه میرند استفاده کنم
به طبقه ی بالا رفتم
تا از wc اتاق شیرین استفاده کنم
که حس کردم 2 نفر آمدند توی اتاق
شیرین بود

...................................
صدای مردونه ای گفت:
_اره;اینجا بهتر از پشت بومه!

تو دلم خندیدم
گفتم:
پس سرکار خانوم
تا حالا رو پشت بوم بوده اند؟

شیرین گفت:
_اره! اما اگر یکی بیاد خیلی بد میشه

صدا!گفت:
_اصلا هم بد نمیشه
مامان تو آرزشو که من تو رو بگیرم!

تو دلم گفتم:
_واه ه ه ه!
چه از خود راضی
چه مغرور
لوس بی مزه

شیرین با عشوه می خندید
تو دلم گفتم:
خاک تو سرت کنند شیرین پسر ندیده

یادم رفته بود که خودم واسه علی چه جوری پرپر میزدم
...................................
بعد صدایی نیمومد
فهمیدم مشغوله بوس بوس بازی هستند

یادم افتاد باید حضور خودمو اعلام کنم



اما
پیش خودم فکر کردم;من که پایین کاری واسه انجام دادن ندارم
شیرین هم اگه بفهمه
من اینجا هستم
ناراحت نمیشه
پس
فعلا تا وقت هست
سر از کار اینها در آرم!
صدای نفسهای شیرین و آه نالهاش بلند شده بود


چشمام 4 تا شد
واااااااااااااااااااااااااااا !
مگه دارند چیکار میکنند؟
با یه حساب سرانگشتی فهمیدم روی تخت هستند
و چون تخت با در دستشویی
فاصله زیادی داشت
آروم در دست دستشویی رو باز کردم
یک ایینه قدی بزرگ رو به روی من به دیوار بود
و از توش
نمای کاملی از تختخواب داشتم

اخ خ خ خ خ خ خ خ جون ن ن ن ن ن ن
داشتم از فضولی میمردم


اما
با دیدن چیزی که دیدم
خشکم زد

memare
تاپه شیرین رو در آورده بود
و روش خم شده بود
وداشت سینه های شیرین رو میخورد
اونم با چه اشتهایی
انگار از قحطی اومده بود
خشن بود
و میدیدم چه جور سینه های شیرین رو توی مشتش فشار میداد
موهاش بلند بود
وهیکلش درشت و ورزشکاری
شیرین با اون قد و بالای نازکش
در برابرش مثه ساقه ی گندم بود!!!!!

به شیرین میگفت:
بخورمش برات
اره؟
بخورمش
بهم بگو


صداش خیلی مردونه بود
خودش هم یه مرد کامل بود
واسه من که به ناز نازی بازیهای علی عادت داشتم
این صحنه خیلی عجیب بود

شیزین یه چیزهایی یواش یواش میگفت
کلمات بی ربط نا مفهوم
باید مست می بود
......................................

پیراهن خودش رو از تنش در اورد
مثل کشتی گیرها بود
من واسه شیرین می ترسیدم
این غول بی شاخ و دم که من دیدم
هیچی ازش بعید نبود

دوباره افتاد روی شیرین
ومحکم بوسش میکرد
زبونش رو به همه جای تنش میکشید
صورتش رو لای سینه های شیرین کرده بود
ولیس میزد

منم فقط یه ظرف popcorn کم داشتم!!!!
منتظر بودم ببینم اخر این فیلم چی میشه!!!!!!
کفشم پامو اذیت میکرد
آروم از پام درش آوردم
وباز به دید زدن یواشکی مشغول شدم
شیرین صداهای عجیب از خودش درمیاورد
نمیدونستم
از بلایی که داره سرش میاد راضیه؟
یا داره احساس خشم میکنه؟

memare یدفعه بلند شد
وشلوارشو از پاش دراورد
دیدم که شیرین هم کمکش کرد
تا شرتش رو هم از پاش در اره
دامن شیرین تا بالای کمرش بالا رفته بود
ساقهای بلند و خوش ترکیبش
که مثه برف بود
از زیر اون دامن مشکی
واقعا دل هر مردی رو می لرزوند


شیرین هنوز خوابیده بود
وقتی شیرین شرت memare رو در اورد
واسه اولین بار

یک penise واقعی سر بر افراشته رو توی زندگیم دیدم

هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر بزرگ باشه
جا خوردم
یه کمی هم ترسیدم

memare
چنگ زد توی موهای شیرین
و
اونجاشو همینجور که شیرین خوابیده بود
کرد توی دهن شیرین

داشتم پس می افتادم
تو دلم به شیرین فحش میدادم.........................

شیرین هم با ولع تمام
انگار که داره بستنی شکلاتی میخوره
اونجای memare رو
توی دستش گرفته بود
و هی میکرد توی دهنش

memare بالای تخت رو گرفته بود
و خم شده بود روی شیرین
و میگفت:
_بخورش!
تا ته بخورش!
می خوام بکنم توی حلقت تا خفه بشی!!!!

و هی اونجاش رو فشار میداد توی دهن شیرین
احساس میکردم واقعا شیرین داره خفه میشه
چون داشت اوق میزد
اما
memare از این کار خوشش میومد


من که به این جور کارا
و اینجور صحبتهای dirty عادت نداشتم
خیلی بدم اومده بود

موهای شیرین چنگ زد
سرشو آورد بالا
و یک لب طولانی ازش گرفت
بعد
با یه حرکت
دامن شیرین رو از پاش در اورد
که دام میخواست بگم:
_اوهوی!!!!آقاهه!!!

دامن مارک دار رو با احترام از پای یک خانوم در میارن!!!
پاره میشه ها!

دامن شیرین رو از پاش در اورد
و من دیدم که
به به!
شیرین خانوم از قبل تدارک دیدند
و زیر اون دامن
هیچی نپوشیدند
تو دلم گفتم:
_از دست تو الاغ چیکار کنم شیرین؟


memare
با دیدن اون جای شیرین
بد جور دیوونه شد
و گفت:
_جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
میخوام
ک....تازه میخوام
جوووونم
شیرینم
چه قشنگه ک....ت

بخورمش برات
بگو
بهم بگو بخورم!
اما منتظر حرف شیرین نشد
و مثل گرسنه ای که تازه به غذا رسیده
خودش رو انداخت وسط پای شیرین
پاهای خوش ترکیب شیرین
روی شونه هاش بود
و داشت اونجای شیرین رو میخورد
ضربان قلب من
حالا روی 200 بود
از صداهایی شیرین که در میاورد
فهمیدم که داره لذت میبره

memare هم هی میگفت:
_جوووووووووووووووووووووووووووووووون
عجب ک...ی!
عجب تیکه ای هستی!
وچند تا جمله انگلیسی هم پشتش
که من نفهمیدم چی میگه.................


وقتی حسابی شیرین رو خورد
به شیرین گفت:
_دیگه طاقت ندارم شیرین
میخوام بکنمت
میخوام امشب بکنمت
میخوام;امشب مال خودم بشی
بگو که میخوای

شیرین هم گفت:
_اره ایمان
اره میخوام
بکن منو
...................
من خشکم زده بود
فکر نمی کردم
تا این مراحل پیش بره
اماده بودم
تا اگه بخواد بلایی سر دوستم بیاره
بپرم تو اتاق
شیرین رو نجات بدم
چون حس کرده بودم
شیرین حالت عادی نداره

قلبم داشت از جا کنده می شد دیدم معماره از جاش بلند شد ورفت طرف لباسش.
از توی جیب شلوارش یه چیزی مثل بسته آدامس در آورد آخه منه ندیدبدید تا اون روزکاندوم ندیده بودم. خشکم زده بود و نمی دونستم باید چیکار کنم؟
اون بسته رو داد دست شیرین وروی شیرین خم شدلبش رو گذاشت کنار گوش شیرین وگفت خودت زحمتش رو بکش اما شیرین بی حس و حالتر از اون بود که بدونه داره چیکار می کنه یا
می خوان باهاش چیکار کنن . فقط یک چیز توی ذهنم بود بکارت شیرین . آیا من توی اون لحظه باید ازش دفاع می کردم؟ یا این خواسته شیرین بود ونباید مداخله می کردم
معماره بسته رو از شیرین گرفت نشست روی تخت !!!وکاندومو به تن کشید.
وای خدا آدم چه چیزهاکه نمی بینه !!!!
بعد پاشد وکنار تخت ایستادشیرین داشت با ناز بهش نگاه می کردخم شد روی شیرین و حسابی بوسش کردسینه های شیرین تو چنگش گرفته بود و فشار می داد جوری که من که از اونجا می دیدم دردم می گرفت.
وای ی ی خدا !!!!
این نره غول می خواد با شیرین نازنینم چیکار کنه؟
خوب خیلی زود جواب سوالمو گرفتم .همونجور که شیرین می بوسید گفت: برگردخانومی برگرد!!
واااه اینجوری می خواد بکنه!!!؟
شیرین چهار دست وپا شده بود و معماره داشت ...شو می کشید وسط ...ن شیرین و با دستش
محکم می زد روی باسن شیرین و می گفت بگو شیرین بگو که می خوایی من بکنمت می خوام
تا ته بکنم توش...........
یجورایی خیالم راحت شد .مرتیکه واسه یه ( anal sex) سکس از پشت چه قشقرقی بپاکرده !!!
همچین گفت که من فکر کردم می خواد شیرین عروس کنه : COOL:
خم شد و لای باسن شیرینو لیس زد شیرین همچین آه وناله ای می کرد که دلم می خواست
ضبط داشتم و صداشو ضبط می کردم و بعدأ واسش میذ اشتم .
کمر شیرین خم کرد و ..... شیرین دادش به آسمون رفت یوااااااااااااش آخ ایمان یوااااااااش
تو دلم گفتم زهر مار !!!!
همچین با ناز می گه اینجوری که تو می گی احمق اون بیشتر فشارش میده و همین کارم کرد .
در عرض سوت ثانیه جناب معماردوست نازنین بنده رو می کرد اونم از ک .........
به شدت جیشمگرفته بود اما دلم هم نمی اومد این صحنه رو از دست بدم
معمار هی عقب جلو می شد چند بار هم وسطش ...شو در می اورد دوباره می کرد تو و شیرینم هی آه وناله می کرد . ایییییییش
بعد پاهای شیرین گرفت و اونو تاقباز خوابند .
گفتم: واییییییییییی !!!!
نکنه می خواد از جلو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما دیدم نه بازم از عقب گذاشت توی شیرین با این تفاوت که کمر شیرین تو هوا بود و اون پاهای شیرینو گرفته بود.
حرکتش خیلی قوی و تند بود و تختخواب به جیر جیر افتاده بود


وحشتزده شده بودم .دستام يخ كرده بود و قلبم به شدت ميتپيد .
معماره صداهاي عجيب ميداد و كلمات نامشخص انگليسي بكار ميبرد
شيرين هم مثل ژله توي دستاي اين يارو ميلرزيد و اينورو اونور ميشد
تا اينكه معماره يه نفس خيلي بلند كشيد و با كشيدن يه آهههههههههه طولاني
افتاد روي شيرين
شيرين هم پاهاشو حلقه كرده بود دور كمر معماره .من صورتشو نميديدم چون
از اونطرف لبه تخت سرش رو به پايين آويزون بود اما صداي نفس هاشو مي شنيدم
معماره خيلي زود پاشد پشتش رو به من بود خودشو تميز كرد پاهاي شيرينو باز كرد و گذاشت روي دوشش اول با دستمال براش تميز كرد و بعد چند تا ليس محكم به همه جاش زد و در گوشي آروم يه چيزي بهش گفت بعد ديدم آروم شيرين رو بغل كرد و خوابيد كنارش شيرين هم با رضايت سرشو گذاشت روي سينه معماره
معماره با موهاي شيرين بازي ميكرد و بهش گفت دردت كه نيومد شيرينم......... و شيرين لبخند زد .
معماره گفت .آخخخخخخخخ ببخشيد نمي خواستم خشن باشم اما اين تن و بدن با اون چشماي خمارت نميدوني با آدم چيكار ميكنه شيرين
شيرين معماره رو بوسيد و من فهميدم كه انگار واقعآ دوستش داره .
چند دقيقه كوتاه توي حال خودشون بودن و من به فكر اينكه من چجوري از اينجا بيام بيرون كه يك دفعه معماره گفت عزيزم من برم دستشويي توهم لباس بپوش تا بريم پايين
نا سلامتي تولدت هست
منو ميگي واييييييييي اصلآ فكر اينجاشو نكرده بودم . با يه حساب سر انگشتي اول خواستم پشت در قايم بشم يا از پنجره برم بيرون .ديدم خيلي سرو صدا ميكنه سريع به وان نگاه كردم رفتم توي وان و تا اون شلوارشو ميپوشيد منم پرده حمامو كشيدم و خوابيدم كف وان ... واييييي كه داشتم از خجالت از دلشوره ميمردم حس ميكردم ممكنه صداي تاپ تاپ قلبمو بشنوه . معماره اومد تو و رفت سراغ دستشويي
اي خدا عجب غلطي كردم حالا بايد به صداي جيشيدن آقا هم گوش بدم اميدوارم پي پي نداشته باشه .آقا معماره هم كه انگار به اونجاش منبع آب وصل كرده باشن يك جيش طولاني كرد و سوت ميزد تا اينكه يه دفعه گفت عسلي چه بوي خوبي مياد حمومتون
عطرش آدمو مست مي كنه .من توي وان پكي زدم زير خنده چون فهميدم بوي عطر منه كه همه جا رو برداشته چون تقريبآ يك چهارم شيشه عطر رو روي خودم خالي كرده بودم
و بلآخره بعد از چند دقيقه جهنميه وحشتناك معماره از wc بيرون رفت.
هيچ وقت از شنيدن صداي سيفون اينقدر خوشحال نشده بودم ،آروم از توي وان اومدم بيرون و منتظر ايستادم معماره به شيرين گفت عسلي من ميرم پايين تو هم لباس بپوش بيا و لباسشو پوشيدو رفت
من مثل قرقي پريدم توي اتاق و با خنده شيطاني گفتم سلام عسل
شيرين بيچاره هاج و واج مونده بود . چند لحظه نگاهش به من خشك شد و تقريبآ فرياد زد ستاره
پريدم روي تخت و بغلش كردم گفتم جووووووووووووووونم اههههههههههه كه چه بوي گند افتر شيوي ميدي . هنوز لخت بود از سينه هاش نيشگون گرفتم و با خنده گفتم آهان پس اينجورياس كه آقا معماره ول نميكنه .ببينم قمبلتو‍‍!!!!!!
محكم زدم روي قمبلش ... طفلكي هنوز گيج بود گفتم من اومده بودم خير سرم جيش بكنم
اما شاهد زفاف جنابعالي شدمو بعد هردومون زيديم زير خنده
شيرين هي زير لب قر ميزد كه چرا بهش نفهموندم كه اونجام .ميدونستم كه الكي ميگه و اصلآ جلوي من خجالت نميكشه . موهامو گرفت كشيد و منم گوششو گرفتم و با بالش زدم تو سرش گفتم پاشو جمع كن اين بساتتو.نيم ساعته منه بدبخت و مهمونا منتظريم اين كيك لعنتي تورو بخوريم بريم بعد با خنده گفتم شيرين كاش به جاي كيك حلوا درست كرده بودي شب جمعه هم هست ثواب داره
شيرين گفت الهي بميري كه از دست تو زندگي ندارم و با لگد منو از تختش انداخت پايين
عجب شبي بود هنوز بعد از 7....6 سال خاطرش مثل روز برام روشنه .چقدر شاد بوديم .چقدر خوشحال بوديم چقدر شيرين برام عزيز بود و هست و بلآخره بعد از اينكه مخزن مثانه ام رو خالي كردم و شيرين هم آرايشش رو درست كرد با هم رفتيم پايين
معماره روي مبل جلوي پله ها نشسته بود و از اينكه منو همراه شيرين ميديد جا خورد
اما بروي خودش نياورد.
شيرين رفت توي آشپزخونه كه براي آماده كردن شام هماهنگ كنه منم يه گوشه تاريك و خلوت پيدا كردم و نشستم .
چه شب پر هيجاني رو گذرونده بودم و بعد هم ديدن شيرين و معماره
كاش علي اومده بود .چقدر جاش خالي بود .دخترا و پسرا كنار استخر غوغايي به پا كرده بودن و يكي از پسرا يكي از دخترا رو هل داده بود توي آب .
صداي موزيك خيلي بلند بود .من نميدونم چرا توي ايران هر كي ميخواد پارتي شيك بده اول چراغ هارو خاموش ميكنه بعد موزيك بلند ميذاره .
توي اين افكار بودم كه ديدم معماره اومد سمت من. سلام كردم و دست دادم
گفت به به ستاره خانم شيرين خيلي از شما تعريف ميكنه اما نگفته بود چه چشماي قشنگي داريد.گفتم شما لطف داريد به پاي چشماي شيرين جون نميرسه
گرم و قوي صحبت ميكرد خيلي مردونه بود .حالا فهميدم چرا شيرين اينقدر دوستش داره
خيلي راحت و با اعتماد به نفس صحبت ميكرد محكم قوي و قابل اطمينان
يك لحظه با خودم فكر كردم احساسي كه به آدم ميده يك احساس شيرين مثل حمايت شدن هست . احساسي كه شيرين هرگز از طرف پدرش دريافت نكرد چون پدرش وقتي خيلي كوچيك بود اونارو ترك كرده بود
معماره ازم خواست باهاش برقصم
من خيلي خجالت ميكشيدم اما امل بازي در نياوردم ....... قبول كردم كه يك دفعه دستشو وسط رقص اورد بالا و كمر منو گرفتكشيد سمت خودش
من با خجالت كف اتاق رو نگاه ميكردم و آروم جوري كه بهش بر نخوره خودمو از دستش خلاص كردم
خنديدم
احساس كردم خيلي آدم پخته اي هست تا بلآخره شيرين اومد
بقيۀ اون شب به رقص . شام و كيك گذشت
وقتي مامانم اينا ساعت 12 اومدن دنبالم شيرين گفت سيندرلا ساعت 12 شد بدو برو خونتون ازش خدا حافظي كردم و رفتم
اون شب شب جدايي من بود شيرين و معماره (ايمان) به دوستيشون ادامه دادن تا حدي كه توي روابط سكسيشون خيلي پيشرفت كردن و شيرين چند وقت رفت خونه معماره موند
بعد معماره به شيرين كمك كرد تا براي يكي از دانشگاه هاي آمريكا apply كنه و شيرين بدليل داشتن پاسپورت خارجي خيلي زود تونست از ايران بره آخه پدر شيرين آلماني بود
2سال آمريكا بود اما بعد از اينكه پدر بزرگش فوت كرد برگشت ايران
ديگه با معماره gf . bf نبودن اما دوستان خوبي بودن . من هم به معماره خيلي دوست شدم و خيلي وقتا ساعت ها تلفني صحبت ميكرديم .خيلي آدم خوبي بود .
شيرين الان ايرانه و پيش خوانوادش ميخواد برگرده آمريكا شايد اين دفعه بتونن با معماره به تفاهم برسن


پایان

One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
# : 3 Aug 2007 20:40


سلام ستاره خانوم
مثل اواتورت داری فانتزی مینویسی امیدوارم ادامه داشته باشه
یک نکته اگر میخوای داستان بنویسی ادامش رو بزاری با توجه به اینکه فینگلیش مینویسی بهتره داستانات کوتاه باشه هر قسمت یک موضوع خاص رو توش بگی چون زمانی که طولانی میشه با عرض شرمندگی یک کم سر درد میاره منتظر ادامش هستیم شاد باشید
سهیل

# : 3 Aug 2007 20:53


Gipsy Girl
ژ
بنظر واقعی میرسه واقعیه دیگه..داستان که نیست!

# : 3 Aug 2007 20:59


mehran_2


khosh halam ke mibinamet
are ..vagheie

One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
# : 3 Aug 2007 21:02


Quoting: Gipsy Girl
are ..vagheie


خوب...دیگه چی ....پس وقتی دختر بودی برای نومزد مردم نقشه میکشیدی و تور مینداختی؟
نکنه الان شوورت همین اوس معمار هستش
حالا یوهویی قیرتی نشی بزنی مارو ناکار کنی ...شوخی کردم

# : 3 Aug 2007 21:13


Quoting: mehran_2
نکنه الان شوورت همین اوس معمار هستش




naaaaaaaaaaaa
amma bezar ta akharesh begam
injoori mazzash mire

One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
# : 3 Aug 2007 21:46



edame dar shomare ayande......

One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
# : 4 Aug 2007 03:37



kooftetoon beshe age bekhoonid nazar nadid

One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
# : 4 Aug 2007 04:12


Gipsy Girl



عزيزم برو تو خاطرهِ تنگ ترين کوس دنيا اونجا ۳ تا لينک هست که ميتونی متونِ انگليسيت رو فارسی کنی
چون اينجوری چشمای آدم قيليويلی ميره
من خودم هميشه از بيتا وب استفاده ميکنم

# : 4 Aug 2007 04:14


marde_ostoorei

ghazieye kooze gare

farsi negar ro khode man moarefi kardam

One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 22 . 23 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB