| نویسنده |
پیام |
|
|
با سلام به همه دوستان من تازه وارد اين سايت شدم و ميخواهم داستاني تعريف كنم كه تعريف آن الان براي خودم جز درد و رنج هيچي به همراه نداشته است ولي ميخواهم اين داستان را تعريف كنم كه بعضي از اين پسرهاي كثيف با خواندن آن كمي به خودشون بيان و با زندگي يك دختر بازي نكنند من قبل از هر چيزي يك چيزي بگم من اين داستان را نمينويسم كه يك عده بشينن پشت كامپيوتر و خودشون را بمالند اين داستان واقعيتي دردناك هست كه فقط هر كسي ميخواند اگر انسان باشد اشكش در مياد دوستان من در اين سايت ميبينم كه يك عده آشغال كه من فكر نميكنم انسان باشند ميان و از سكس با مادر و خواهر خود صحبت ميكنند اينها واقا انسانهاي نجسي هستن حالام ازشون به هم ميخوره به اينها هم ميشه گفت انسان؟؟؟؟؟ حالا داشتان خودم را شروع ميكنم من اسمم حسين هست 28 سالم هست من متولد شده زاهدان هستم البته 3 سال تهران زندگي كردم ما در تهران هم خانه داشتيم ولي ديگه نداريم حالا براي شما ميگم من 18 سالم بود كه پدرم خانه اي در تهران در منطقه ستارخان خريد من هم آمدم تهران زندگي كنم و اگر بشود در تهران ماندگار شوم و كار هم بكنم بالاخره با مخالفتهاي شديد مادرم روبه رو شدم كه به پدرم ميگفت درست نيست يك پسر در خانه تنها زندگي كند آقا سرتان را درد نيارم من بالاخره زاهدان وارد تهران شدم وقتي وارد تهران شدم خانه اي كه پدرم خريده بود هيچي نداشت فقط يك قاليچه كوچك داشت همينو بس چند ماهي طول كشيد تا مادرم يك كم توانست خانه را كامل كند آقا ما هم رفتيم سر كار و به قول معروف زندگي خودمون را در تهران شروع كرديم پدرم هم هر چند وقت يك بار ميآمد تهران ما در تهران خيلي فاميل داريم بعد از يكسال خواهرم دانشگاه قبول شد دانشگاه تهران پدر و ماردم سخت مخالف بودن كه خواهرم بياد تهران خلاصه بالاخره قبول كردن و پدرم هم به من گفت من خواهرت را به هواي تو دارم ميفرستم تهران خلاصه هر چي بشه از چشم تو ميبينم من هم كه روي خواهر خودم قسم ميخوردم گفتم بابا زهرا از اين مدل دخترا خودت او را ميشناسي بعد از چند وقت خواهرم آمد تهران و رفت دانشكاه من به كار او كاري نداشتم من عصرها ساعت 6 از سر كار برميگشتم اكثرا هم كه ميامدم خانه زهرا در حال درس خواندن بود و شام هم اكثرا شبها دير آماده ميشد در آپارتمان ما و درست روبه روي خانه ما خانواده اي زندگي ميكردن كه خيلي خانواده محترم و با شخصيتي بودن و وقا محترم بودن آنها از همان روز اول وارد شدن من به تهران خيلي به من كمك كردن مادر و پدر من هم ان خانواده را ميشناختن و چند باري كه آمده بودن تهران رفته بودن خانه آنها من از روز اولي كه خواهرم وارد تهران شد باهاش خيلي صحبت كرده بودم و بهش گفته بودم كه محيط تهران درست نيست و مواظب رفتارهاي خودت باش ولي خيلي به خواهرم اعتماد داشتم خلاصه آقا از آمدن خواهرم به تهران يك سالي هم گذشت من اكثرا خانه نبودم عصر هم كه ساعت 6 از سر كار بر ميگشتم با دوستانم ميرفتيم بيرون و من اكثرا دير وقت بر ميگشتم خانه و وقتي هم كه بر ميگشتم خواهرم خوابيده بود ولي بعد از يك مدتي متوجه شدم زهرا شبها وقتي من خواب هستم با تلفن صحبت ميكند در اول به قدري به خواهرم اعتماد داشتم كه به خودم ميگفتم حتما دوستانش هستن و برام مهم نبود ولي بعد از يك مدت متوجه شدم كه قضيه مشكوك هست ولي باز هم خودم را زدم به بيخيالي ولي يك روز عصر كه از سر كار بگشتم ديدم همسايه روبه رو ما شوهرش كه مرد واقا محترمي هم بود آمد بيرون و به من گفت ميخواهد يك موضوعي را با من در ميان بزارد و به من گفت اگر امكان دارد بريم داخل حياط تا با من صحبت كند رفتيم داخل حياط من كه خيلي هم خسته بودم گفتم اگر ميشود زودتر حرف خودتان را بزنيد بعد با كمي ناراحتي به من گفت شما پسر خاله تان تهران هست گفتم بنده اصلا پسر خاله ندارم گفت ميخواهم يك مطلبي را به شما بگم من يك كم شك كردم گفتم چه مطلبي گفت الان چند وقتي هست كه ظهرها ساعت 2 يك پسري مياد خانه شما چند براي هم كه جولوي او را گرفتيم و پرسيديم كه شما كي هستين گفت من پسر خاله زهرا هستم ما هم فكر ميكرديم كه واقا پسر خاله شما هست من وقتي داشت اين حرفها از دهن همسايمون ميشنيدم مثل يك غالب يخ سرد شده بودم به طوري كه لرزش در من به نحوي بود كه همسايمون متوجه شده بود و مطلب را قطع كرد من حرفهاي اورا نا تمام گذاشتم و خيلي سريع رفتم خانه ديدم زهرا خوابيده هنوز نميتوانستم انچ كه شنيدم باور كنم وقتي به فكر آن تلفنهاي مشكوكي كه شبها خواهرم ميزد افتادم ديگه شكم به يقين تبديل شد شايد باورتان نشود ان لحضه تلخ ترين لحضه زندگي من بود با خودم تصميم گرفتم كه هيچي به زهرا نگم چون اگر ميگفتم اون منكر جريانات ميشد ولي صبح كه ميخواستم برم سر كار وقتي صبحانه منو آماده كرد و خوردم موقع رفتن گفتم زهرا امروز كلاس داري گفت آره كلاس دارم من ديگه هيچي ازش نپرسيدم و از خانه خارج شدم آن روز تصميم گرفتم نرم سر كار و ببينم چه خبري ميشه ولي آن روز هيچ اتفاقي رخ نداد ولي هر چي معطل شدم كه ببينم خواهرم چه ساعتي از خانه خارج ميشود او اصلا از خانه خارج نشد در صورتي كه به من گفته بود كلاس دارد آقا آن روز گذشت و هيچ اتفاقي رخ نداد به خودم گفتم نكنه همسايه دروغ گفته ولي به خودم ميگفتم چه دليلي دارد كه دروغ گفته باشد و از اين دروغ چه استفاده اي ميكند روز بعد وقتي ميخواستم برم سر كار رفتم دم در خانه همسايمون پسرش آمد دم در بهش گفتم به پدرت بگو بياد كارش دارم و قتي پدرش آمد بهش گفتم اگر دوباره آن پسري كه گفتين بعضي وقتها مياد خانه ما آمد لطفا يك زنگ به محل كار من بزنيد گفت مشكلي ندارد ولي مانميخواهم كه در زندگي شما دخالتي كنيم من گفتم شما دخالت نميكنيد لطفا به من زنگ بزنيد و رفتم سر كار اون روز هم خبري نشد تا 1 هفته بعد كه پنجشنبه بود و من معمولا پنجشنبها زودتر ميآمدم خانه آن روز صاحب كار ما پدرش فوت كرده بود و به طور كلي تعطيل بود من هم از خدا خواسته گفتم يك امروز را استراحت كلي ميكنم وقتي برگشتم خانه ساعت 11 شده بود وقتي وارد آپارتمان شدم و خواستم كليد را به در بياندازم ديدم از خانه صداي مشكوك مياد خيلي شك كرده بوده در را باز نكردم رفتن طبقه بالا و همانجا منتظر شدم درست نزديك 1 ساعت انجا بودم كه يك دفعه سكوت شكسته شد در خانه باز شد ديدم يك پسري حدود 25 ساله از در خارج شد و از زهرا خداحافظي كرد من خشكم زده بود نميتوانستم آن چيزي كه ديده بودم را باور كنم نميدانستم حالا بايد چه كار كنم آن روز اصلا خانه نرفتم رفتم خانه يكي از دوستام موضوع را برايش تعريف كردم و دوستم هر چي ناسزا بود به من گفت و گفت من خيلي بي غيرت هستم كه گذاشتم آن پسر به راحتي در برود و اين دوستم يكي از صميميترين دوستام بود خودم هم به خودم ناسزا ميگفتم كه چطور گذاشتم به راحتي آن پسر از دستم در برود ولي از طرفي هم ميدانستم كه اگر زهرا با اين پسر رابطه داشته باشد باز هم او را به خانه مياورد با خودم تصميم گرفتم كه ديگه نرم سر كار ديگه برام هيچي معني نداشت دوست داشتم بميرم ولي باز هم به روي خواهرم نياوردم ديگه با او صحبت نميكردم ازش متنفر بودم دوست داشتم بكشمش از سر كار خودم هم زدم بيرون و كار خودم را از دست دادم و به خواهرم گفتم كه من ميخواهم چند روزي برم زاهدان كه به مامان و بابا يك سري بزنم او هم چيزي نگفت و فهميدم كه خوشحال هم شده آن شب به خيال اينكه ميخواهم برم زاهدان از خانه خارج شدم كه مثلا برم زاهدان ولي من نميخواستم برم زاهدان حتي قبل از اينكه از خانه خارج بشوم به مادر و پدرم هم زنگ زدم و گفتم كه من امشب ميام به محض اينكه از خانه خارج شدم رفتم خانه دوستم واقا من دوستي به اين با معرفتي در عمرم نداشتم وقتي رسيدم دم در خانه مسعود نيم ساعتي گذشته بود مسعود به من گفت بيا تو ولي من نرفتم تو و به مسعود گفتم من احتياج به يك قمه دارم مسعود گفت قمه ميخواهي چه كار گفتم احتياج دارم خلاصه بالاخره من قمه را از او گرفتم برگشتم به طرف خانه ميدانستم كه حتما خواهرم بايد الان آن پسر را آورده باشه خانه چون مطمئن شده بود كه من اون شب رفتم زاهدان وقتي رسيدم خانه فهميدم كسي خانه نيست شكم زياد شد دوباره رفتم طبقه بالا همانجا روي پله ها نشستم فكر نميكنم 5 دقيقه هم گذشته بود كه صداي خواهرم را شنيدم بله خودش بود با همان پسري كه قبلا ديده بودم به هم رفتن داخل خانه از اينجا به بعد داستان را فقط به من حق بدهيد به خدا من تا آن موقع حتي قمه دستم نگرفته بودم وقتي رفتن داخل خانه ديگه من تصميم خودم را گرفته بودم من 5 دقيقه هم صبر كردم بعد به آرامي رفتم پايين وبا كليد و به آرامي در را باز كردم كه متوجه نشوند وقتي داخل خانه شدم ديدم در اتاق زهرا بسته هست و صدايي هم نمياد تمام بدنم ميلرزيد فكر اينكه داخل اتاق چه اتفاقي در حال اتفاق هست من را آزار ميداد تصميم خودم را گرفتم اول قمه اي كه از مسعود گرفته بودم را از پشت كمرم در اوردم وبا سرعت خيلي زيادي در اتاق را باز كردم دوستان من مثل يك عده بيشرف حرامزاده نيستم كه بخواهم صحنه اي كه از خواهرم را ديدم تعريف كنم فقط چيزي ديدم كه يك آن دنيا برام تيره شد ديگه نفهميدم چي كار كردم به طرفشان حمله كردم اولين ضربه قمه را به پهلوي خواهرم زدم در يك آن خون تمام رختخوابي كه روش خوايده بودن را گرفت خواهرم فريادي كشيد كه همين جيغ باعث شد تا همسايها شك كنند مقداري از خون هم به لباس و دست خودم ماليده شده بعد خود من هم يك آن شوكه شدم ولي به طرف آن پسر بيناموس حرامزاده حمله كردم ولي او زرنگي كرد دستم را گرفت و با يك ضربه به بيضهاي من از خانه فرار كرد ولي همسايها كه از شنيدن جيغهاي خواهرم شك كرده بودند پشت در جمع شده بودند و آن پسر بالاخره توسط همان همسايه ما كه اولين بار هم به من گفته بود كه اين پسر را ديده كه وارد خانه ما ميشود دستگير شد و نتوانست فرار كند همسايها سريع خواهرم را به بيمارستان رساندند به خدا الان كه دارم اين جريان را تعريف ميكنم اشك در چشمهام جمع شده همسايه ما به پدر و مادر من هم زنگ زده بودن و انها را هم در جريان گذاشته بودن خواهرم تا صبح زنده بود صبح در بيمارستان جان داد و وقتي پدر و مادر من رسيدن به تهران ديگه همه چيز تمام شده يود پدرم وقتي از جريان مطلع شد فقط گريه كرد من هم بازداشت شدم كه حالا تعريف كردن دادكاه رفتن خودش يك موضوعي هست كه گفتنش خيلي زمان ميخواهد ولي آن پسر هم در دادكاه و طبق ازمايشاتي كه پزشكي قانوني روي خواهرم انجام بود و متوجه شده بود كه با خواهرم رابطه داشته بوده و طبق حكم دادگاه به 80 ضربه شلاق و اعدام محكوم شد دوستان اين داستان زندگي من بود ميخواهين باور كنين ميخواهين نكنين ولي من بعد از اون جريان براي هميشه برگتشتم زاهدان و ديگه هيچ وقت هم به تهران نيامدم پدرم هم خانه تهران را فروخت ولي من هنوز نميتوانم آن صحنها و خواهرم كه وقتي آمد تهران مثل يك دسته گل بود را فراموش كنم من فقط يك چيزي كه از پسرها ميخواهم با زندگي هيچ دختري بازي نكنيد من بعد از اون جريان درست در سن 22 سالگي ازدواج كردم كه شايد بتوانم همه چيز را فراموش كنم ولي نتوانستم و از زن اولم هم جدا شدم ولي دوباره ازدواج كردم الان هم از زنم و از زندگيم راضي هست ولي چيزي روان و ذهن من را آزار ميدهد كه هيچ وقت قابل درمان نيست ولي زنم خيلي فهميده هست خيلي به من كمك كرده خيلي مهربان هست واقا يك زن كامل هست من چندين بار هم با روانپزشك مشورت كردم ولي فايده اي ندارد هميشه فكر اون جريان تو ذهن من هست من فقط از پسرها ميخواهم كه با زندگي هيچ دختري بازي نكنيد چون خواهر من قرباني هوس بازي يك پسر شد چون خواهر من واقا ساده بود هنوز سادگي كه در چشمهاي زهرا بود جولوي نظرم هست اون گول خورده بود و عصبانيت من هم در آن لحضه باعث يك اشتباه بزرگتر شد فقط به حرفهاي من فكر كنيد با تشكر از همه دوستان و خدئاحافظ
|
|
|
خیلی متاسفم امیدوارم بتونی اون جریان رو فراموش کنی کاری که شده و درمان هم نداره پس خودت رو اذیت نکن امیدوارم روح زهرا هم در آرامش باشه
|
|
|
عجب داستاني... كاري ندارم كه واقعي بود يا نه.. ولي خوب اين تيپ چيزا خيلي اتفاق ميافته تو اين مملكت...
اين قضيه غيرت هم كه خيلي بيخ داره!!! بابا هر آدميزادي در دنيا يه خواسته هايي داره! به اينكه يكي رو محدود كني و جلوي خواسته هاشو بگيري كه نميگن غيرت..!!! گيريم كه به اين بگن غيرت!! اينكه بدون هيچ جور صحبت و آگاهي از موضوع آدم بره بخواد يكيو بكشه ديگه خيلي حرفه!!!
فكر كنم فقط يه درجه بهتر از زنده بگور كردن دختراست!! وگرنه اصل قضيه همونه!
و نكته بازي كردن با زندگي يك دختر كه ديگه خيلي حرفه!!! ببينم اين وسط كي بيشتر با زندگي يه دختر بازي كرده؟؟ اون پسره فوق فوقش يه سكسي ميداشت و بعدش گورشو گم ميكرد.. خواهرت بعدش شايد خيلي افسرده ميشد ولي بعدش كه حالش جا ميومد به زندگيش ادامه ميداد.. شايد يه زندگي درخشاني در انتظارش بود... اون بيشتر بازي كرده با زندگي خواهرت يا تو كه يهو كل زندگي رو از خواهرت گرفتي؟؟؟
حتي از نظر دين اسلام كه خيلي ديگه سختگيره هم حساب كني.. اينا حقشون 100 ضربه شلاق بود نه اينكه بزني بكشيشون!! ديگه نميدونم كه با چه قانون و دين و كوفت وزهرماري ميشه زندگي يه انسان رو گرفت!
نميدونم اين حماقتهاي ملت تا كجا ادامه داره!!
|
|
|
|
|
من هم با نیما موافقم حیف ........
|
|
|
عجب
|
|
|
# : 14 Jan 2006 03:04 | ویرایش بوسیله: gildor
به شما چه ربطي داره خواهرت با كي مي خوابه؟
مگه به اون ربط داره كه تو با كي دوست ميشي و مي خوابي؟
چرا خودتو قيم خواهرت مي دوني؟ اين عقب افتادگي فرهنگي ما ايراني هاست كه از اين اتفاق هاي مسخره هر روز تو ايران مي افته و در نتيجه همه كارها يواشكي انجام ميشه و مردم به هم اعتماد ندارند.
البته مطمئن هستم شما الان شاكي ميشي ولي قبلش سعي كن بيشتر فكر كني تا بفهمي چرا مي گم كه شما حق نداري توي كاراي خواهرت دخالت كني. اون يه آدم آزاده و مي تونه براي خودش تصميم بگيره.
بايد سعي كنيم طوري برخورد كنيم كه دخترها و پسرها بتونن به راحتي دوستهاشون رو به خانواده معرفي كنن. در اون صورت رابطه ها سالم تر و مطمئن تر ميشه.
|
|
|
نمیدانم تو را چه خطاب کنم. ولی گویی انسان نباشی. به هر حال سلام.
به نظرم شما باید یک عقب مانده ذهنی باشید. شرم بر شما باد. این خود شما هستی که با زندگی یک دختر بازی کرده ای. انسان آزاد آفریده شده و فکرهای پوسیده حضرتعالی هیچگاه اجازه گرفتن این آزادی را از او ندارد ، چه برسد به گرفتن زندگی او. تو یک قاتلی. قاتل انسان و آزادی هایش. شرم بر تو باد.
حتما از نظر حضرتعالی یک زندگی سالم همان زندگی ای است که شما در زاهدان میکنید ، حشیش ، تریاک ، هروئین و ... بله حتما زندگی خوب و رویایی همان است. شرم بر تو باد.
شما حتما از نسل اعراب بادیه نشین هستی با افکاری پوسیده و چرکین. شرم بر تو باد.
امید که برای شما عزاب وجدانی سخت و جانکاه مقدر باشد.
|
|
|
Martikeh avazi heif ke touye Iran nistam vagarnah yek ja bahat gharar mizashtam va kiret ra doreh gardanet gereh mizadam.
Avazi aslan har ki be jaye to boud ta hala 100 bar khodkoshi kardeh boud, hala touye porrou miaie va inja baram ba eftekhar dastane koshtane yek dokhtare bigonah ra minevisi.
Mege to khoda hasti ke bara khodet joun migiri.
Boro, faghat boro yek tori khodet ra bokosh.Rahat tarin rahesh ham ineh ke az yek sakhtemoune chand tabagheh khodet ra beyandazi paien.
|
|
|
|
|
motasefam hosein jan
kheyli vagean manam geryam gerft
|
|
|
az nazare man to ye bimare ravani va yek ghateli , ooni ke bayad mahkoom be edam mishod to boodi , na yek dokhtare javan ba ayandeyi roshan ,,,,va sharm bar oon pedari ke az khooen dokhtare bigonahesh gozasht........in fajaye faghat dar systemhaye aghab oftade pish miad....moteasefam baraye farhange ghalate jamee, shoma mesle arabe doreye jaheliat raftar mikonid , age din dari va ghoran mikhooni boro in aye ro bekhoon ke az dokhtaran miporsand be kodamin gonah koshte shodid ? fekr mikoni khaharet che javabi mide? mige be gonahe dashtane yek baradare ahmagh ! vay bar to age inayi ke gofti rast bashe .........o
One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
|