صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / چطور سمیه را گاییدم
. 1 . 2 . 3 . >>
نویسنده پیام
# : 23 Jul 2007 11:49


به زودی داستان خودم را در مورد گاییدن سمیه برایتان ارسال می کنم

# : 23 Jul 2007 11:57


خسته نباشی واقعا!!!!!!

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 23 Jul 2007 12:44


با سلام به تمام دوستان عزیز آویزونی
اسم من نویده
خاطراتی که از این به بعد تعریف می کنم تمامش واقعی بوده و برایم اتفاق افتاده ولی اسامی اشخاص و مکانها را عوض کرده ام چون نمی خواهم باعث بروز مشکل شود.
داستان مربوط می شود به دختر عمه ام به نام سمیه که دوران شیرینی را با هم گذرانده ایم.
من 36 ساله هستم و در تهران در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم.سمیه 10 سال از من کوچکتره و این ماجراها برمی گرده به زمانی که من تازه در محل کارم مشغول شده بودم و چون جایی برای ماندن نداشتم حدود دو سال را در خانه همه ام زندگی کردم.عمه و شوهرش آدمهای فوق العاده با محبتی هستند و از هیچ کمکی به من دریغ نکرده اند.
آن زمان من 30 ساله بودم و سمیه 20 سالش بود.راستش زیاد ازش خوشم نمی اومد و حتی یک کمی هم به خاطر اخلاق تندش ازش دوری می کردم.
مدتی از رفتن من به منزل عمه گذشته بود (شاید دو سه ماه) و من سرم به کارم گرم شده بود.قرار شده به سمیه زبان درس بدهم که ان زمان در حال مطالعه برای کنکور زبان بود.خواهر دیگرش هم عقد کرده ولی هنوز در منزل پدریش زندگی می کرد.
مدتی با درس دادن به سمیه گذشت ولی چیز خاصی بین ما اتفاق نیفتاد.البته سمیه به من علاقمند شده بود ولی چیزی نمی گفت که من متوجه بشم.منم که حسابی درگیر کارهام بودم و تو خونه هم به سمیه تنها به عنوان شاگرد نگاه می کردم.
رفته رفته متوجه رفتارهای خاصی از طرف سمیه شدم مثلا اینکه سوالهای الکی می پرسید و با وجود اینکه مطالبی را فهمیده بود ازم می خواست بازم براش توضیح بدم.خوب برای درس خواندن هم معمولا ما به اتاق دیگری می رفتیم و جز وقتی که عمه برایمان چای یا میوه یا شربت می آورد کسی مزاحممان نمی شد.
کم کم توجه من هم به طرف سمیه جلب می شد و یه جورایی احساس می کردم بهش علاقمند شدم.دلم می خواست نزدیکم باشه و یه جورایی احساس مبهبی از گرما به بدنم می داد.
اوایل وجدانم ناراحت می شد و دلم نمی خواست اینطور دربارش فکر کنم ولی کم کم منم بهش بیشتر نزدیک می شدم و دلم پیشش گیر می افتاد.تا دستم بی دستش می خورد کیرم شروع می کرد به بزرگ شدن.یه بار ذر حال شوخی و خنده بین درسها متوجه شدم که از یقه اش می تونم سفیدی پستونهاشو که کمی هم بزرگ بودن ببینم.دیگه اونقدر کیرم راست شده بود که خجالت می کشیدم از جام بند شم معلوم بشه.
سمیه خودش هم در به وجود آومدن این وضع بی تقصیر نبود مثلا برای حفظ ظاهر یه چادر نازک سرش می انداخت که لباس چسبان و زیبایی های بدنش رو چندان نمی پوشوند.البته عمه و دختراش جلوی من روسری سرشون می کردن (هنوزم همینطوره) چون خونواده سنتی هستن و حتی عمه ام نماز ش ترک نمیشه.
دیگه نمی تومستم چشم از پستونای سمیه بردارم یا وقتی راه می رفت حواسم به بدنش بود و از پشت به کونش نگاه می کردم جوری که کسی متوجه نشه.

# : 23 Jul 2007 13:31


eyval khosham umad. Zutar benevis.

# : 14 Aug 2007 14:34


یه روز وقتی عمه اینا نبودن یواشکی سراغ کمدی رفتم که آلبوما توش بودن و چند تا عکس از سمیه دیدم که سرم سوت کشید!
سینه های گوشتیش می خواست از تو پیراهن تنگش بزنه بیرون.تمام برجستگیهای بدنش داشت دیوونم می کرد.
تا مدتی همش بدن سمیه جلوی چشمم بود و چند بار به یادش جق زدم.شاید هزار بار!
حموم خونه عمه اینا از خونه جدا بود و وقتی سمیه می رفت حموم هر جوری بود سرک می کشیدم که سایه بدنش رو از پشت شیشه های حموم ببینم.
تا اینکه یه روز تصادفی (واقعا تصافی بود) وقتی سمیه بیرون از حمام و توی رختکن بود من که تازه از بیرون اومده بودم و نمی دونستم سمیه تو حمومه رفتم طرف حموم و یه دفعه با سمیه روبرو شدم! فکرشم نمی کردم.سمیه لخت جلوم ایستاده بود.تا منو دید یه جیغ کوتاه کشید و پرید تو حموم.منم بلافاصله زدم بیرون.البته اونقد این اتفاق سریع پیش اومد که نتونستم خوب ببینمش.
خوب می دونین، اصلا دلم نمی خواست این اتفاق بیفته.کلی اعصابم به هم ریخته بود.اگه سمیه فکر می کرد این کارو عمدا کردم چی؟
یه مدت سعی می کردم از سمیه دوری کنم و باهاش تنها نباشم.ولی خوب نمی شد.یه روز وقتی بهش درس می دادم عمه پاشد رفت بیرون پیش یکی از همسایه ها و من و سمیه تنها شدیم.
احساس فشار و سنگینی می کردم و می خواستم زودتر از اون وضع خلاص بشم.سمیه هم گیر داده بود به یه سوال عجیب و هی ازم می خواست براش توضیح بدم.
بعد از تموم شدن درس رفت برام چایی آورد و ازم پرسید می تونم برم کلاس دنبالش و از اونجا باهاش بیام خونه؟ از سوالش جا خوردم و گفتم :"آخه نمی شه که!" ولی اون اصرار کرد که کلاسش خیلی طول می کشه و اون وقت شب نمی شه تنها بیاد خونه و گفت که مامانش هم موافقه!
روز بعد رفتم اداره و تا غروب اضافه کار داشتم چون کلی گزارش باید می نوشتم.البته بهم کمک کرد که نفهمم وقت چطور گذشت.
رفتم محل آموزشگاه کنکوری که سمیه اونجا کلاس داشت و منتظر شدم تا سمیه اومد بیرون چادر و مقنعه هم پوشیده بود.
گفتم:"خسته نباشی .اگه بستنی دوست داری این نزدیکا یه بستنی فروشی خوب هست" اونم موافقت کرد.
موقع برگشتن سمیه تو تاکسی یهو ازم پرسید که چرا ازدواج نمی کنم! برق از کلک پرید! یعنی چه؟ منظورش چیه؟
با احتیاط گفتم:"آخه شرایطشو ندارم.زندگی خرج داره.باید از عهده مخارج خونواده بر بیام" البته اینا رو جدی گفتم.بعدش اون گفت:"ای بابا آقا نوید(اینجوری منو صدا می کرد) بستگی داره که اون دختر کی باشه.همه دخترا که پر توقع نیستن." موقعی که این حرفا رو می زد چشاش برق می زد.تونسته بود منو گیر بیندازه.
مجبور بودم حرفشو تایید کنم.اونم ادامه داد و کم کم بهم می فهموند که منظورش خودشه.در واقع داشت خودشو برای ازدواج به من پیشنهاد می داد.
یه جوری جواب دادم که الان اگه خواستگاری دختری برم قبول نمیکنه.ولی اون می گفت:"کافیه بخواین!"

# : 18 Aug 2007 18:52


فكر كنم خيلي جالبتر بشه لطفا بقيشو زودتر بازار كه منتظرم آقا نوييييييييييييدhttp://www.wehideu.com/index.php?q=aHR0cDovL0FWSVpPT04uQ09NL2ZvcnVtL0phdmFTY3JpcHQ6cGFzdGVfc3RyaW5MKCc6Zmw6JywzLCcnLCcnLCcnKQ%3D%3D


# : 7 Oct 2007 11:32


دیگه کم کم داشت رومون به هم باز می شد و کمتر ازش خجالت می کشیدم.بیشتر که به کون و سینه های سفیدش خیره می شدم بیشتر ازش خوشم می اومد.
یه روز عصر دلو زدم به دریا و یواشکی بهش گفتم:"مدتیه که می خوام درباره یه موضوعی باهات حرف بزنم ولی روم نمی شه". آروم کنارم نشست و سرشو تکون داد.یعنی دارم گوش می کنم.
منم ادامه دادم:"از بابت اون اتفاقی که اون روز افتاد ازت معذرت می خوام.خودشو زد به اون راه و با تعجب پرسید:"کدوم اتفاق آقا نوید؟" صدامو پایین آوردم و در گوشش گفتم:"اون روز دیگه، منظورم اینه که اون روز که دیدمت.نمیخواستم یهو یبام تو.اتفاقی بود امیدوارم ناراحت نشده باشی.بخدا منظوری نداشتم".
یه نگاهی به من کرد و با لبخند خیلی آروم زمزمه کرد: می دونم.عیبی نداره.منم می دونم که عمدی نبود.به هر حال کاریه که شده.
گفتم:"باور کن چیزی ندیدم.همش یه لحظه بود.اصلا متوجه نشدم".
یه فشاری به بازوم داد و رفت بیرون چایی بیاره چون عمه داشت میومد.

از اون روز به بعد خیلی باهام مهربونتر شده بود و خیلی هوامو داشت.منم باهاش ندارتر شده بودم.
یه روز یه نکته درسی بهش یاد دادم که وقتی دوباره ازش پرسیده بلد نبود.خیلی عصبانی شده بودم و گفتم:"حیف که سمیه ای وگرنه حسایب تنبیهت می کردم".با لبخندی پرسید چطوری؟ چطوری تنبیهم می کردی؟ قبوله تنبیهم کنین!
یه لحظه حالت چشماش و رخوتی که تو صداش بود منو گرفت و گفتم:"بعدا بهت می گم الان نمی شه!" و یه خورده شجاعتر شدم و یواشکی یه ضریه به کونش زدم.
خودشو جمع و جور کرد و سریع دستمو پس زد و به دور و برش یه نگاهی از نگرانی انداخت.البته کسی نبود و عمه داشت بیرون از خونه با کسی حرف می زد.سریع پاشد و از اتاق بیرون رفت.
یه حس خوبی بهم دست داده بود انگار اورست رو فتح کرده بودم!خوب پیشرفت خوبی بود.احساس برتری می کردم.به کونش دست زده بودم.کونی که اونقد دلمو برده بود.
از اون به بعد کمی شجاع تر شده بودم و موقع درس دادن مرتب به بهانه های مختلف دستمو به دستش می زدم.یا آروم به دستمو می ذاشتم رو پاش.ولی وانمود می کردم که تصادفیه و همیشه یه لحظه بیشتر طولش نمی دادم تا بتونم بازم ادامه بدم.
یه روزم آرنجمو زدم به سینش.یه تکونی خورد که معلوم بود حسابی شوکه شده.تازه فهمیده بودم چه سینه های بزرگ و سفتی داره.کیرم حسابی سفت شده بود.یکی از پستوناشو با نوک انگشتام نوازش کوچیکی کردم!
ناراحت شد و خودشو جمع کرد و رفت بیرون.ولی یه قدم دیگه برداشته بودم و از این بابت خوشحال بودم.
وقتی مطمئن شد کسی نمیاد تو اتاق، برگشت پیشم و گفت:"ازتون انتظار نداشتم.این چه کاری بود که کردین؟فکر کردین من از اون جور دخترام که بازیچه بشن؟"
خودمو ناراحت نشون دادم گفتم:"خدا نکنه!این چه حرفیه که میزنی؟من هر کار می کنم از روی علاقه است.من خیلی برات احترام قائلم و واقعا بهت علاقه دارم".
این حرفارو که زدم نرم شد و سرشو انداخت پاییت و گفت:"آخه کسی تا حالا به من دست هم نزده.به هیچ کس به جز شما اجازه ندادم که چنین کاری با من کنه".
گفتم:"البته.از این بابت مطمئنم.خیالت راحت باشه.منم کاری نمیکنم که ناراحت بشی.می تونی به من اطمینان کنی".

مدتی از این ماجرا گذشت و دست زدن به سینه هاش و کونش کمی براش عادی شده بود و سعی نمی کرد لذتی رو که می بره مخفی کنه.بر عکس لبخند کوچکی هم بر لبش می اومد.
یه روز بهش گفتم:"می دونی که هر مردی حقشه قبل از ازدواج از سلامت جسمی همسر آینده اش مطمئن بشه؟"
با تعجب پرسید:" یعنی چه؟ چطوری؟خدا مرگم بده!"
گفتم:"منظورم اینه که بدون این که هوسی در کار باشه می تونه حتی همسرآیندشو بدون لباس ببینه".
چشماش درشت شد ولی از کلمه همسر آینده کاملا معلوم بود که چشماش برق می زنه.حتی از این فکر که جلوم لخت بشه حشری شده بود ولی خودشو نگه داشت و گفت :"نه تو رو خدا از این حرفا نزنین.من این کارو نمی کنم".
آروم گفتم:"این حق منه سمیه.قبول نداری؟تازه تو قرار نیست کاری کنی.من یه روز فرصتشو پیدا می کنم و یه نگاهی می اندازم.یادت باشه اون دفعه می تونستم نگات کنم ولی می خوام با اجازه خودت باشه".
سرشو انداخت پایین و زمزمه کرد:"آره می تونستین.ولی خیلی ممنون که این کارو نکردین.فکر کنم حق با شماست".
یه تبریک به خاطر این موفقیت به خودم گفتم.فکر کنم شما هم با من هم عقیده هستین!درسته؟
به زودی ادامه می دم.

# : 7 Oct 2007 15:16


ایول خوب بود ادامه بده
ولی میشه هیکل دختر امتو توصیف کنی
منتظرم

# : 7 Oct 2007 15:29


جون سمیه
کیرم تو کسش

# : 15 Oct 2007 15:20


این جریان ادامه داشت تا این که یه روز با سمیه قرار گذاشتم که وقتی تو حمومه ببینمش.راضی کردنش کار ساده ای نبود ولی بالاخره موفق شدم.حدود 5 عصر بود و فقط من و سمیه و عمه خونه بودیم.خواهرش سمانه با نامزدش رفته بود بیرون و شوهر عمه برای یه ماموریت اداری رفته بود شهرستان.
خلاصه موقعیت خیلی مناسب بود.عمه با یکی از همسایه ها برای پختن آش قرار داشتن که جایی برن.قرار شده بود سمیه یه دوش بگیره و بره پیش مامانش.منم گفتم "عمه من خوابم میاد.میرم بخوابم"بعدش رفتم تو اتاق و خودمو به خواب زدم.
سمیه رفته بود حموم و صدای آب میومد که عمه از خونه زد بیرون.یه ده دقیقه صبر کردم و بعد از چک کردن همه جوانب کار یواشکی خودمو به پشت در حموم رسوندم و درو زدم و گفتم:"سمیه خانوم منم نوید".
صدای آب قطع شد و در آروم باز شد و بی معطلی پریدم تو رختکن.لای در حموم باز بود و می شد دید که توشو بخار گرفته.درو باز کردم و رفتم تو.سمیه یه دستشو جلوش گرفته بود که کسش دیده نشه و دست دیگش جلوی سینه هاش بود.البته نه دستش می تونست پشمای کسشو که از دو طرف دستاش زده بود بیرون بپوشونه و نه اون یکی دستش می تونست سینه های بزرگ و سفیدشو از من پنهون کنه.
واقعا زیبا بود.تا اون روز چیزی به اون قشنگی ندیده بودم.آروم رفتم به طرفش ولی اون پشتشو به من کرد.تازه متوجه کون سفید و بزرگش شده بودم.این روزا بیشتر دخترا لاغر و استخونی هستن و چنین کون تپلی یه نعمته.نفسم بالا نمی اومد.بازم رفتم نزدیکتر.دستم که به کونش خورد لرزید و آروم گفت:"شما رو به خدا آقا نوید.شما که دیدین.پس برین بیرون.خواهش میکنم".
دیگه نمی شنیدم چی میگه.دستامو باز کردمو دورش حلقه کردم و محکم به خودم فشارش دادم.کیرمو که مثل میلگرد محکم شده بود فشار دادم لای کونش.
بد جوری می لرزید.فکر کنم خیلی ترسیده بود.انتظار نداشت اونقدر پیشروی کنم.با دستاش سعی می کرد دستامو از دورش باز کنه.متوجه شدم که دستاش دیگه جلوی کسش و سینه هاش نیست.با ید دست سینه هاشو می مالیدم و بعد یه دست روی برآمدگی بالای کسش می کشیدم.داشت بیهوش می شد.با صدای لرزونی مرتب می گفت:"تو رو خدا بسه.دیگه برین بیرون".
پشت گردنشو بوسیدم و گفتم:"باشه ولی مگه قرار نبود همه جاتو ببینم؟اول بزار ببینم بعد میرم بیرون.قول می دم".با صدایی که از بیحالی و حشریت به زور بیرون میومد زمزمه کرد:"دیگه چیو می خواین ببینین؟ شما که منو دیدین!تا حالا هیشکی منو اینجوری ندیده بود.دارم از خجالت می میرم!".
در گوشش گفتم:"ای کلک! تا منو دیدی پشتتو بهم کردی که چیزی نبینم.نه سینه هاتو دیدم نه جلوتو!".
با تعجب گفت:"وای نه!آخه دیگه اونجا رو چرا؟! سینه هامو نه دیگه.تو رو جون سمیه!".
با صدایی مهربون همونطور که داشتم برش می گردوندم طرف خودم گفتم:"آخه عزیزم اصلش همونجاهاست دیگه!می خوام سینه های سفیدتو اون نازناز پشمالوتو که دلمو برده ببینم دیگه!آفرین دختر خوب".
وقتی برش گردوندم چشماشو بست.فکر کنم از خجالت بود ولی کارمو آسونتر کرد.با دو تا دستام سینه هاشو نوازش می کردم و چند بارم نوک سینه هاشو آروم فشار دادم.بعدش دست روی کسش کشیدم.یادم نیست چندبار ولی نمی تونستم ولش کنم!نوک سینه هاشو آروم می بوسیدم.کم کم رفتم پایین تر و نافشو با زبونم لمس کردم.فقط آه می کشید و با دستاش سرمو نوازش می کرد.به پشمای کسش رسیده بودم.کسشو بو کردم.وای که چه خوشبو بود.زبونمو روی شیار کسش کشیدم.یه لحظه روی بدنم تا شد و سرمو محکم به خودش فشار داد.بعد یه نفس عمیق کشید و یه "وااااااییییییییی" کشدار از بین لباش بیرون اومد.ارضا شده بود.
نخواستم این لحظه ها رو خراب کنم.صورتشو بوسیدم و رفتم بیرون.کیرم داشت پوستشو پاره می کرد.رفتم دستشویی و با صابون مایع کیرمو چرب کردم و چند تا دست روش کشیدم که مثل فواره آب ازش زد بیرون!
رفتم تواتاقمو بیهوش شدم.دیگه نفهمیدم کی سمیه از حموم اومد بیرون و کی از خونه رفت بیرون.وقتی بیدار شدم یه پتو روم کشیده بود و مثل خرس خوابیده بودم!

. 1 . 2 . 3 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB