صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
توهمات ذهنی مغشوش _ سرنوشت شوم
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
171
.
172
.
>>
نویسنده
پیام
ali13592020
اعضا
#
: 23 Jun 2007 21:03
فرهاد جان
وقتی تایپیکت را دیدم و فهمیدم تویی گفتم این داستان را حتما باید بخونم میدونستم مثل همیشهقشنگ مینویسی
آقا فرهاد به نظرم میاد دتستانت واقعی است نمیدونم شاید به خاطر نوع نوشتنت واقعی به نظر میاد
ولی میتونه واقعی باشه
آدم همبحتر است به درون خودش رجوع کند کند و به حقیقت پی ببرد خداوند در درون ماآدما چیزهای گذاشته فقط خودمان میتوانی ببینیم و این عواملی که باعث افسدگی میشودباعث میشود خود واقعیمان را نبینیم
یکی این عوامل گذشته است
به قول دیل کارنگی بین گذشته و آینده یک دیوار آهنین بکش پس در حال باید زندگی کرد
حقیقت و زیبایی در درون خودمان است جایی دیگر دنبالش نگردیم
همش را نخوندم
ختما میخنم
Hellish_deatH
اعضا
#
: 23 Jun 2007 21:29 | ویرایش بوسیله: Hellish_deatH
سرنوشت شوم (قسمت دوم).
یکم صبر کردم بعدش دلو زدم به دریا، Answer رو زدم، اما چیزی نگفتم، از اونور خط صدا می اومد:
نگار_ الو، الو، فرهاد، الو، خودتی؟ چرا چیزی نمیگی؟ الـــو!!
من_ سلام
نگار_ یه نفس راحت کشید، مُردم از نگرانی چرا جواب تلفنو نمیدی از صبح؟
من_ یکم حالم خوب نبود حوصله تلفن جواب دادنو نداشتم. چیزی شده این همه زنگ زدی؟
نگار_ یکم مِن مِن کرد، میخواستم باهات صحبت کنم
من_ راجع به چی؟ اتفاقی افتاده؟
نگار_ نه
من_ پس چی؟ ببین اگه راجع به خودمونه که من 100 بار بهت گفتم دور منه بی هویتو خط بکش
نگار_ الان کجائی فرهاد؟
من_ خونه!
نگار_ جایی که نمیخوای بری؟
من_ معلوم نیست، شاید برم یکم قدم بزنم
نگار_ الان راه میفتم میام اونجا
داشتم میگفتم نه، بیخیال شو، حوصله ندارم که تلفن قطع شد. گفتم shit to this hell
با بیحوصلگی بقیه غذامو خوردمو بعدشم سُفره و خرتو پرت ها رو جمع کردم. صدای آهنگو قطع کردمو رفتم به دیوار آشپزخونه تکیه دادمو مثل همیشه تو سکوت خونه غرق بودم که صدای زنگ خونم اومد. میدونستم نگاره، اما اصلاً حوصله دیدنو حرفای تکراریو نداشتم، دوباره زنگ زد. رفتم بدون جواب دادن به آیفن در خونه رو زدم، بعدشم رفتم نشستم روی تختم تکیه دادم به دیوار. به سرعت اومد تو وقتی منو دید همونجا واستادو یکم نگام کرد، کلافه به نظر میرسید. سرمو انداختم پایینو به صدای نفسای خودم گوش میدادم.
نگار_ سلام
منم با سر جوابشو دادم اما هنوز سرم پائین بودو پاهامو نگاه میکردم. یکم سکوت بین ما گذشت یهو نگار شروع کرد
نگار_ حرفت درست که گفته بودی دیگه بهت فکر نکنم، اما به خدا دارم داغون میشم، تو میدونی عشق چیه؟
چیزی نگفتم
نگار_ تو که خاطره چندین عشقتو برام تعریف کردی، تو که ادعات میشه پیره عشقی، چرا با دل من اینجوری میکنی؟
من_ نگار خستم، حوصله ندارم، بیخیال شو
سرمو آوردم بالا نگاش کردم، مثل همیشه صورت خوشگلش آدمو تو خودش غرق میکرد، دلم براش میسوخت که به من دل بسته. نگاهمو ازش دزدیدمو رفتم پای کامپیوتر نشستم دوباره صدای یاور پخش شد تو خونه. حالا نگار رفته بود به دیوار آشپزخونه تکیه داده بودو منم رو صندلی کامپیوتر نشسته بودم. نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم اما مثل همیشه فکرم مشغول بود. دوباره نگار شروع کرد.
نگار_ خیال کردی من خسته نیستم؟ احساس کردم حالش میزون نیست، گفت توی روز غذا از گلوم پایین نمیره. بغضش بیشتر شد، گفت همه یه روز بغضو ته گلوم حس میکنم.
چند ثانیه سکوت کرد دیگه طاقت نیاوردو شروع کرد به گریه کردن. چرا ما آدما فقط خودمونو حس میکنیم؟ این سؤالی بود که اون لحظه تو ذهنم میگذشت. من حالم از نگار خرابتر بود. هر روز، هر ثانیه بغضو تو گلوم حس میکردم، در روز میترسیدم کنترل خودمو از دست بدم باز خودکشی کنم. هنوز نگار گریه میکرد. صدای هق هقش جیگرمو آتیش میزد. پاشدم رفتم رو به روش واستادم. سرش پایین بودو گریه میکرد. سرشو آوردم بالا تو چشمای خیسش نگاه کردم.
من_ حیف تو نیست که خودتو به خاطر من عذاب میدی؟
نگار_ گفت نه و گریش بیشتر شد
بردمش نشوندمش رو تخت، نمیخواستم زیاد بهش دست بزنم یا نوازشش کنم که حس کنه در مقابل خواسته اش میخوام کوتاه بیام. پاشدم رفتم از یخچال یه لیوان آب یخ آوردم دادم دستش اما نمیخوردو گریه میکرد. حالم از خودم به هم میخورد، گفتم هر چی میخواد بشه بشه. چسبوندمش به خودم سرشو خوابوندم رو پاهامو سرشو نوازش میکردم، اما چیزی نداشتم که بهش بگم، دلم میخواست خودشو خالی کنه. دست خودم نبود اشک منم داشت میومد اما خودمو کنترل می کردم. چند دقیقه که گذشت نگار دیگه گریه نمیکرد. بلندش کردم لیوان آبو دادم دستش. اینبار خوردو یکم آرومتر شد. دستش تو دستام بودو سرشو گذاشت رو شونه چپ من. هر دو به روبه رو نگا میکردیم. هیچ صدایی جز یاور شنیده نمیشد، فقط گه گاه نگار آب دماغشو که به خاطر گریه سرازیر شده بود میکشید بالا. نگار هیچی از خوشگلی کم نداشت. چشمای درشت که شبیه گرگ بود. ابروهای نازک قهوه ای روشن با موهای قهوه ای روشنش که اکثر وقتا از پشت دمب اسبی میبستو جلوشو از دوطرفه میریخت رو صورتش. پوست سفید، دماغ نقلی کمی سربالا با لبای قلوه ای سُرختر از خون و چون زیر نظر یکی از دوست دخترای قدیمم که مربی بدنسازی بود تمرن میکرد بدنشم مثل صورتش هوشو از سر هر آدمی میپروند. وقتی حس کردم حالش اومده سر جاش بلندش کردمو همینجور که يکم کمرشو ماساژ ميدادم ازش خواستم بياد تو آشپزخونه که صورتشو آب بزنه. صورتشو شستو چون حوله تو آشپزخونه نبود بردمش طرف اتاق خواب خودم که هميشه حوله حموممو روی درش آویزون میکردم. صورتشو خودم خيلی آروم خشک کردم. باز نگامون به هم قفل شد. واقعاً دوستش داشتم اما از طرفی حوصله بازی جديدو نداشتم. مثل هميشه ساکت بودم نفسمو با شدت بيشتری خالی کردمو اومدم پيش کامپيوترو همونجور که سرمو روی دست چپم گذاشته بودم به زمين خيره بودم. چند دقیقه بعد نگار با يه صندلی اومد سمت کامپيوترو جلوی من نشست. سرمو آورد بالا
نگار_ هنوزم نميخوای تصمیمتو عوض کنی؟
من_ يکم نگاش کردم گفتم واقعاً نميخوام با آينده تو بازی کنم، حوصله دردسر جديد ندارم. نگار من از اين دنيا اينقدر خوردم که ديگه به اينجام رسيده. صبحا که از خواب پا ميشم ميترسم تا شب يه کاری دست خودم بدم. چرا ميخوای با بودن با من خودتم بسوزونی؟
نگار_ از حرفت چيزی نمی فهمم، يعنی غير منطقی هستن. اگه ميترسی که مثل بارها که برام تعریف کردی تو عشقت شکست بخوری من بهت قول ميدم تا آخر عمرم پيشت بمونم. نميذاريم چيزی بشه. باهم يه زندگی خوبو شروع ميکنيم.
چيزی نگفتم
نگار_ چرا همش به فکر خودتی؟ چرا به من فکر نميکنی؟! تو ميدونی من تا حالا به غیر از تو با کسی نبودم حتی به کسی هم فکر نمی کردم. چرا ميخوای کاری کنی حالا که تونستم عاشقت باشم تو اين عشق شکست بخورم؟
من_ نگار من اون پایه محکمی نيستم که تو فکر ميکنی. من فعلاً ميخوام کار کنم که بنای آیندمو بسازم، الکی زندگی منو خراب نکن. خودتو بدبخت نکن، تو لیاقت بهتر از منو داری.
بدجور کلافه شده بودم. يه کلیپ تصویری ازJOE SATRIANI گذاشتم بلند کردم. پاشدم رفتم تو آشپزخونه به کابينت تکیه دادمو يه سيگار روشن کردم.
من_ نگار یادته اولين باری که گفتی عاشقتم چه حالی شدم؟ حتی حس خنده هم نداشتم، یادته؟ ازم دليلشو پرسیدی بزار برات بگم، هر وقت کسی اين حرف رو به من زده پشتش يه بازیه جديد شروع شده و بعد از اون هم يه فکر سمی ديگه تو ذهن من. چرا به معنای واقعی چيزی که ميگی فکر نميکنی؟؟ چرا همينجوری از کلمات استفاده ميکنی؟ به خدا من پاهام شل ميشه هر بار که اين جمله رو میشنوم. ميدونم سخته از اين به قولِ خودت عشق دل بکنی. اما بايد اينکارو بکنی.
رفتم جلوش واستادم با دستم سرشو آوردم بالا با بغضی که دوباره تو گلوم افتاده بود گفتم بخاطر آينده خودتم که شده قوی باش، همين الان پاشو برو و واسه هميشه منو فراموش کن، یکم چشمام خیس شد. فکر کنم فهميد که از ته دلم ازش خواستم برای هميشه بره. با ناامیدی نگام کرد
نگار_ کاش منم ميتونستم اينقدر راحت مثل تو بی خیاله همه چيز بشم
من_ نگار سهم من از زندگی همين بوده
چند لحظه هیچی نگفت دوباره اومد طرفم جلوم واستاد
نگار_ تو هر چی بگی من ولت نمی کنم، اگه ميتونستم ازت دل بکنم تو اين ۲ ماهی که باهم نبوديم میکندم
من_سرمو تکون دادم گفتم متأسفم، شلوارکمو تو اتاق در آوردم يه شلوار پوشیدم رفتم بيرون
نگار_ کجا؟
من_ ميرم قدم بزنم. تو اگه دوست داری تو خونه بمون اگه ميخوای برو.
درو بستمو رفتم سمت پارکی که با خونم ۲۰ دقيقه فاصله داشت. همینجور که از سیگارم کام میگرفتم، صدای ماشینو شنيدم که داشت بهم نزديک ميشد، آره نگار بود.
نگار_ بيا بالا با هم ميريم
من_ ميخوام تنها باشم
نگار_ اَه بيا بالا ديگه.
نشستم تو ماشين
نگار_ خب کجا داشتی ميرفتی؟
من_ برو سمتِ پارک
تو راه هيچی نميگفت منم ساکت بودمو به صدای خشن گيتار الکتریک که از بلندگوها پخش ميشد گوش ميکردم. رسيديم به پارکو من طبق عادتم بعد از يکم راه رفتن رفتم سراغ تاپ ها. نگارم روی تاپ بغلی نشست. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹ بودو مثل هميشه کوچه ها و خیابونا و همين طور پارکا خلوت. آروم آروم واسه خودم تاپ میخوردمو فکر ميکردم
نگار_ فرهاد
من_ هووم
نگار_ حرفاتو قبول دارم، تو حق داری نخواهی يکجا پابند بشی
همینجور که بهش گوش ميدادم شدت تاپ خوردنمو بيشتر کردم
نگار_ تو هيچی کم نداری، هر دختری آرزو داره يکی مثل تو رو داشته باشه
من_ مثل هميشه يه نيشخنده مسخره زدم گفتم يه زمان خوشحال بودم که از سنم جلوترم، اما خيلی وقته به گه خوردن افتادمو کاش که مثل آدمای عادی بودم، کاش قد همونا میفهمیدم. اينجوری نصف مشکلات الانم رو هم نداشتم.
اعصابم بهم ریخته بود. سرعت تاپ خوردنم به اوج خودش رسيد بود. چشمامو بسته بودمو نفسای بلند ميکشيدمو تاپ میخوردم. دستام که به زنجير بودو آوردم پائینتر، همینکار باعث شد وقتی از بالا به سمتِ پائين می اومدم تاپ از محوره خودش جدا بشه و يه تکون وحشتناکی بخوره. به حدی که
نگار_ با صدایی نگران گفت ديوونه ميخوای خودتو بُکشی؟ مواظبِ باش، آروم کُن اون بــی صــاحــابو.
اما باز حالت عصبی منو ول نمی کرد. يه چند باری تصميم گرفتم اون بالا که بودم دستامو از زنجير ول کنم اما حتی جسمم به حرف خودمم گوش نمی کرد چه برسه به حرفای نگار. نميدونم چقدر تاپ خوردم اما حس کردم بازوهام به خاطر فشار شديدی که روش بوده بدجوری منقبض شده و به شدت درد می کرد. کم کم تاپو آروم کردم به جلو نگاه کردم اما نگارو نديدم حتی حال صدا کردنشو نداشتم سرمو به زنجیر تاپ تکیه دادم با چشمای خمار از خستگی به جلو نگاه کردم. سرعت تاپ خيلی کم شده بودو کم کم داشت ميرفت که واسته. یهویی تاپ واستاد انگار که به يه چيزی خورده باشه. نگار بود که از پشت تاپو نگه داشته بود، اومد جلوم تو صورتش نگاه کردم چشماش خيس بود. همینجوری که نگاش ميکردم بغلم کرد آروم گريه میکردو عذر خواهی میکرد.
نگار_ ببخش که نارحتت کردم، ببخش، تقصير من بود عصبی شدی. قول ميدم ديگه کاری نکنم اينجوری بشی
منم هنوز تو شُک بودم. کم کم به حالته نُرمال برگشتم به کمک نگار که از بغل منو گرفته بود آروم آروم رفتيم رو يه نیمکت نشستيم. سرمو گذاشته بودم رو شونش، وقتی چشمامو باز کردم چشمام به دستم افتاد که تو دستای نگار بود فهميدم از خستگی و حالت گیجی و منگی چند دقیقه خوابم برده بوده. يکم همديگه رو نگاه کرديم
من_ ديگه کم کم بريم
موافقت کردو راه افتاديم سمتِ شير آب تو پارک من يکم سرو صورتمو آب زدم رفتيم طرف ماشين. ماشینو روشن کرد یهو آهنگ شروع کرد خوندن، نگارم که خوب منو میشناخت سریع خاموشش کرد که من کامل حالم جا بیاد
نگار_ گرسنه نیستی؟
من_ بدجور
نگار_ پس محکم بشين بريم يه چيزی بخوريم
يه پیتزای بزرگ گرفتیمو شروع کرديم دو نفری باهم خوردن. پيتزا تموم شد اما من نميدونم چم شده بود انگار هر چی خُرده بودم هزم شده بود
من_ نگار تو سير شدی؟
نگار_ آره من بسمه
من_ من خيلی گشنمه
يه پیتزای ديگه هم گرفتم شروع کردم تنهایی خوردن، نگار هم هی تیکه و متلک بارم میکرد. يه کمی از اون حالت بيرون اومدمو سعی کردم از لحظات لذت ببرم. خلاصه پیتزای دوم هم تموم شد اما من هنوز سیر نشده بودم. نگارو نگاه کردم يه لبخند زدم
من_ یه چیزه خنده دار بگم؟
نگار_ بگو
من_ من هنوز گشنمه
نگار_ یهو هوارش رفت بالا گفت غلط کردی که گشنته مگه معدت کرم داره که اينهمه ميخوری سير نميشی؟ ۲ تا پيتزا بزرگ خوردی با ۲ تا نوشابه باز ميگی سير نشدی. من غلط بکنم ديگه تو رو مهمون کنم. خندم گرفته بود.
من_ باشه بابا چرا ميزنی حالا. بیخیال بريم که دير شد الان مامان جونت نگرانت ميشه. لپمو کشيد.
نگار_ قربون تو که اينهمه به فکرمی
من_ با خنده گفتم من به فکر مامان جونتم نه تو
نگار_ هــــــو، روش غيرت دارما نکنه بهش نظر داری؟
من_ کوتا بيا بابا حالا يه چيزی گفتما
دم خونه که داشتم از ماشين پیاده ميشدم
نگار_ رو حرفایی که زدی فکر ميکنم اما خواهشاً يکم منطقی تر به پیشنهادم فکر کن. من تا آخرش باهاتمو نميذاريم چيزی بشه. فردا بهت میزنگم.
من_ خواهشاً چند روزی اصلاً کاری بهم نداشته باش، بذار بيشتر فکر کنيم.
يه بوس از دور فرستادو رفت. يکم سرمو تکون دادمو رفتم تو خونه.
پایان قسمت دوم.
قسمت سوم در صفحه پنجم.
در جستجوی حقیقت. « آقا جون »
Beny_wax
اعضا
#
: 23 Jun 2007 21:38
Hellish_deatH
فرهاد جان ممنون از بابت جوابی که دادی...
راستش من دچار یه سوء تفاهمی شدم برای اینکه اول تاپیکت گفته بودی که این فقط یک داستانه برای همین من فکر کردم که خواستی نوشته های ارا رو تقلید کنی...
ولی با این توضیحاتی که دادی فهمیدم که انگار این نوشته ها داستان نیست و حقیقت داره...
و شخصیت خودت شبیه ارا هست نه اینکه بخوای از ارا تقلید کنی...از این بابت ازت معذرت میخوام
آخه میدونی فرهاد جان واقعی بودن داستان برای من مهمه دلیلش هم اینه که توی یک داستان تخیلی هر چیزی رو میشه نوشت ولی وقتی بخوای یک خاطره بنویسی دیگه اون تخیل از بین میره و 80% نوشته اتفاق افتاده و واقعیت داره و میشه از تجربیات نویسنده داستان استفاده کرد
بازم معذرت میخوام اگه از انتقادم ناراحت شدی
خدمت دوستان قدیمی شهاب عزیز
.علیرضا جان
.و نازنین خانوم
هم سلام عرض میکنم و ارادت دارم...امیدوارم از دست من دلخور نشده باشید
فرهاد جان بی صبرانه منتظر ادامه نوشته های قشنگت هستم...
و امیدوارم هنوز منو جزو اون زنجیره به حساب بیارید...
پیـــــروز باشید
(¯`*•.ای کاش سرنوشت چیزی جز این مینوشت.•*´¯)
Andia
اعضا
#
: 23 Jun 2007 22:35
به به میبینم که بالاخره تاپیکتو فرستادی. می تونم بفهمم که منظورت از نوشتن این داستان چی بوده .اما عزیز کسی که به قوله ارا فکرای سمی بیاد سراغش دیگه این فکرا ول
کنش نیستن. روان نوشته بودی باید ادامشم خوند تا کامل راجع بهش نظر داد .
یه سوا ل دارم ؟ ببینم شما پسرها از اینکه یکی بهتون ابراز علاقه کنه بعد شماها کم محلی کنین لذت می برید؟
آقا جون مگه آزار داری اذیتش می کنی؟ خوب به خاطره اون آدم میشدی و دلشو نمیشکوندی .
هم خودت از تنهایی در میومدی هم اون بی چاره از وجود کسی مثل تو بهره مند میشد. ازت کم میشد اگه باهاش می موندی؟
red_neck
اعضا
#
: 23 Jun 2007 23:41
سلام به همه
باور نمي كنيد از اينكه دوباره دارم پست مي زنم چقدر خوشحالم مدتها بود كه پستي كه به نقد يه خاطره باشه نزده بودم .
بعد از مدت ها يعني درست بعد از اتمام خاطرات ارا ديگه دستودلم به داستان يا خاطره خوندن نمي رفت تا اينكه موسي عزيز (( كه از همينجا بهش سلام مي كنم و واقعا براي زحمت هاي زيادش براي سايت تشكر مي كنم )) منو با خاطرات كتايون آشنام كرد (( مي نويسم بلكه با نوشتن و ثبت خاطرات نكته مبهم گذشته ها را پيدا كنم )) به نظر من اين خاطره جزو اسطوره هاي سايت شد. درست مثل خاطرات ارا و حاج تقي و مسافر و كيوان و چنتا از اون قديمي تر كه الان اسم نويسنده هاشو يادم نيست . به نظر من اينها شاهكار هاي اين سايت بودن كه اتفاقا مي خواستم با موسي درباره گرد آوري اينا يه صحبتي هم بكنم .
رو اين حساب دوست دارم نوشته هاي فرهادم به اين اسطوره ها به پيونده .
و اما در مورد داستانت فرهاد :
خودت مي دوني منهم كه تنها كسي هستم كه تورو از نزديكم چند بار ديدم و خوب مي شناسمت . مي دونيم چقدرش واقعيت زندگيته و در مورد تشابهات هم بايد بگم بيشتر بخاطر خصوصيات و شيوه نگارشت نسبت به اراس و بي شك راهنمايي هاي آقا كيوانم بي تاثيير نبوده و نوشتتو زيبا و جذاب كرده و اميدوارم با پيشرفت داستانت يه سبك نوشتن براي خودت پيدا كني تا به اسطوره ها به پيوندي . مي دونم كه از پسش بر مي ياي.
و درآخر هم يه حالو احوال با دوستاي گلم بكنم:
يه سلام بزرگ خدمت رئيس بزرگ داريوش آقاي عزيز . حالو احوال قربان
يه سلامم به آقا شاهين مي كنم(( Mandegar )) كه از قديميهاي سايتن و احتمالا منو به جا نمي يارن ولي دورا دور مي شناسمشون.
يه سلامم به موسي عزيز مي كنم و بهت اين اطمينان رو مي دم شما هميشه تو زنجيره ما هستي من واقعا دوست دارم اميدوارم خوشو سلامت باشي اين ID منه خوشحال مي شم تو yahoo ببينمت بابت همون موضوع بالا باهاتم كار دارم red_neck02003@yahoo.com
آنديا اون حرفت يه نمور بو داشتااااااااااااااااااا
به اميد ديدار
خوش باشيد
شهاب
farzad12345
اعضا
#
: 24 Jun 2007 00:37
سلام آقا فرهاد
خوبين؟ داستان رو خوندم تا به اينجا، زيبا بود. منتظر هستم برای ادامه اش.
دوستار تو
فراز
Mandegar
اعضا
#
: 24 Jun 2007 01:21
Quoting: alireza1985
من خوندم
پس یکی خوند بالاخره
nazanin_tavahooom
اعضا
#
: 24 Jun 2007 02:06
سلام به همگی فرهاد خیلی عالی نوشتی من که می گم واقعیه ادامه بده زوووووود
ببین همسره منم میاد تو تایپیکت چطوری داری جون
شاهین یه نظر بده هی میای یه چیزی میگی میری
موسی جان سلام من از دست شما یه ذره شاکیم
aloneman
اعضا
#
: 24 Jun 2007 02:53
سلام فرهاد جان
خوبی عزیز؟ می دونم که بی فایده است اگر بگم بعداَ نظر می دم اما باور کن دوستانی که من و میشناسن می دونن که من وقتم خیلی پر شده اومدم سر بزنم نگی بی معرفته اما قول می دم تو اولین فرصت بخونم چون نظرات دوستان رو که دیدم خیلی کنجکاو شدم ببینم چی نوشتی مخصوصاَ حرفهای علیرضای عزیز
تنها همين سکوت درد مرا درک مي کند *** حتي غزل خيال سرد مرا ترک مي کند
nazanin_tavahooom
اعضا
#
: 24 Jun 2007 03:25
سلام ارتا جان من از بچه ها تعریف شمارو شنیدم خاطراتتو سیو کردم حتما می خونمش
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
171
.
172
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB