صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / رسول تا نازی
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . >>
نویسنده پیام
# : 13 Jun 2007 21:37


قسمت هفتم (من از آن روز که در بند تو ام آزادم ) : سفر کردم که از يادم بري ديدم نميشه
شب بعد با دامادمون رفتيم به بستني شهر دور يکي از ميدون هاست و در حال بستني خوري دامادمون گفت نمي خواي داماد شي گفتم چرا با يه دختري رفيق شديم که گفت آهان منظورت يه زن هست
منم تو دلم هرچي فحش بود بار خواهر و دامادمون کردم آقا به شما چه پدر سوخته ها شايد من بخوام اصلا ديگه هيچي تا شب جهنم بود آخه اين خواهر ما از کجا فهميده بود
ديگه حالم بد شده بود با خودم مي گفتم من پسر به اين نازي چرا بايد برم با نازي که دختر نيست ازدواج کنم تازه اينکه يک بارهم بهم خيانت کرده بود
توي اين مدت اصلا در مورد ارشک نامرد چيزي نگفتم که چه بلاهايي سر ما آورد و چقدر زيرآب ما رو زد و ما رو دزد سي دي خطاب کرد و نامه اي برام فرستاد که آبرومو مي بره
تازه توي اين مدت احتمال هم مي دادم که بازم بخواد اين نازي به من خيانت کنه و با يکي ديگه روي هم بريزه اونم واسه ازدواج تصميم گرفتم به يک مسافرت برم
آره بهترين گزينه رقتن به پيش دختر خواهرم بود که تويزمايزماين يکي از شهرهاي ديگر کشور بود البته جاي خوش آب و هوايي نبود اما بهتر از تهران آلوده بود
اونجا کم کم که احوال من رو دختر خواهرم ديد شک کرد به قضيه و هرچي بود و نبود از زير زبون ما کشيد بيرون
ما هم از شير مرغ تا جون سامسونت هرچي اتفاق افتاده بود واسش گفتيم و اونم قسم خورد که مثل راز تا آخر عمرش بمونه البته اولش گولم زد گفت تو بگو منم از روابط خودم ميگم ولي بعد گفتش که نه من که با کسي نبودم
حالا بماند که چقدر توي اين قضيه پا بر جا موند سفر بدي نبود اونم توي تابستون. بعد ازمدتي که حالم بهتر شد کافي نت رفتم آخه اون موقع ها اونا کامپبوتر نداشتن آخه لازمشون نبود من چون برنامه نويسي کر مي کردم لازم داشتم و بعد افتاديم تو کار نت بازي
توي چت که نبود بهش تلفن کردم خونه نازي کسي جواب نمي داد حتي از تلفن عمومي هم بهش زنگ زدم (کاري که همش توي تهران انجام مي دادم) اما چه سود
وضعيت بحراني به نظر مي رسيد قصد برگشت به سرم زد و اينکار را هم کردم زماني که به تهران برگشتم متوجه شدم
...

# : 19 Jun 2007 18:51


من نمیدونم چرا نویسنده اینقدر اصرار داره که بگه این داستان ماله خیلی وقت پیشه . علیرغم اینکه همونطور که بقیه گفتن سوتی زیاد داره از باب توالی زمانی. (شرک رو که یادتونه ؟) اجزا داستان ( یا به اصرار خودشون خاطره ) خیلی به هم نچسب و پرتن . انگار باری به هر جهت نوشته شدن واسه انجام وظیفه یا .... تا دلتون هم بخواد جا به جا از هنرهای نرم افزاریشون یاد کردن که اون هم جای حرف زیاد داره. بماند..... به هر حال براتون آرزوی پیشرفت و موفقیت دارم .

# : 20 Jun 2007 03:49


قسمت هشتم (دوری حادثه می آفریند ): نارو
آره خودمو به هر بدبختی به تهران رسوندم در اولین حرکت یک تماس مجدد با نازی اما خبری نشد به به مثل اینکه
به ارشک زنگ زدم گقتم ارشک کجای این نازی هیچی نمی گقت همش تفره می رفت تصمیم گرفتم برم پیش ارشک رفتم خونشون
مامانش گفت ارشک نیست و منو تعارف کرد برم داخل منم که منتظر با کله رفتم تو سعی کردم از زیر زبون خواهر کوچیکه و داداش کوچیکه ارشک بکشم بیرون که نازی کجاست
خب اینا با هم رابطه خانوادگی داشتن و صد در صد در اطلاع بودن که گفتن نازی عروسی کرده آقا ما شاخ در آوردیم گفتم بابا گل واژه
نگین گفت نه خیلی هم راست میگم نازی با یک زاهدانی عروسی کرده و خواهرش رفت از تو آشپزخانه یک ظرف عسل آورد و گفت
این ها رو هم روز عروسی پخش کردن آخه جنوبی های لب دریا رسمشون هست من که باور نمی کردم آخه نازی تو تهران اون وقت یک مردک زاهدانی بیاد و بگیردش
کم کم سر و کله ارشک پیدا شد و منم ازش در مورد قضیه نازی و ازدواجش سوال کردم ابتدا کمی من من کرد اما بعد اونم اعتراف کرد که
همه این اتفاق ها توی یک ماهی که تهران نبودی رخ داده من کلم داشت گیج گیجی می رفت ازش پرسیدم آخه نازی کجا و اون مرد توی زاهدان کجا
زاهدان صد میلیارد کیلومتر فاصله داره تا تهران ارشک گفت توی چت با هم آشنا شدن و بعد از رفاقت و کم کم عشقولانه بازی و توی یک ماه رفته خونه بخت
راستی ارشک این رو هم اضافه کرد خب نازی یک زن مطلقه بوده و هر مورد خوبی واسش پیدا می شده حتما قبول می کرده تا یک جوری از این حالت در بیاد
من نمی تونستم اینها رو تحمل کنم تصمیم گرفتم برم خونه و بین راه نفمیدم چجوری خونه رسیدم چند بار نزدیک بود به رحمت برم وقتی رسیدم موزیک رو گذاشتم آره آهنگ یک خواننده قدیمی مربوط به بیست سال پیش حتما شما نمی شناسین البته خیلی شبیه آهنگ آهای تو که اینهمه دوری از من محسن چاووشی بود منظورم این آهنگه :
این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دارو ندارم و با دوری از من طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقت و صبوری از من ستاره ه می گن پشیمون شدی
آره مضمون اون آهنگ هم شبیه همین بود منم پریدم روی تخت و تا جایی که تونستم گریه کردم فکر کنم توی عمرم ایقدر اشک نریخته بودم حتی موقعی که نی نی بود
آخه چرا باید نارو می خوردم اونم از کسی که یک بار دیگه هم داشت این کار رو با من می کرد و من خیلی ساده بخشیده بودمش حالا دیگه نوبت من بود باید انتقام می گرفتم
شب شده بود بابام اومد خونه و گفت رسول پاشو باید بریم خونه ی پسرم عروسم شما دعوتمون کرده ( منم توی دلم گفتم مردشور این عروستو ببرن ) آره این همون زن داداشم بود که یک بار منو از نازی دور کرد
منم پیراهن سیاهمو پوشیدم و جرکت کردیم قتی به اونجا رسیدیم و من و زن داداش تنها شدیم بهم گفت چرا پیراهن مشکی پوشیدی دوست دخترت مرده
منم گفتم برو بابا دوست دختر کجا بود یکی از دوستام مرده گفت اسمشو بگو شاید بشناسم منم گفتم که توی چت باهاش رفیق بودم تو نمیشناسیش دیگه لال شد این زن داداش عوضی
حال روحی من تا چند روز خیلی بد بود و تمامی اعضای خانواده به این موضوع شک کرده بودند ( آن روز ها چه بودی این روز ها چه هستی آن روز ها درختی این روز ها طنابی ) آره دیگه تصمیمم عوض شده بود وقت انتقام بود
باید یک کاری می کردم بهترین گزینه ارشک بود اون می تونست منو راهنمایی کنه من فقط یک شماره از نازی می خواستم تا فقط تا فقط بهش چند تا کلمه که توی دلم مونده بگم
وفتی موضوع رو به ارشک گفتم با روی باز پذیرفت ازش پرسیدم چیه مشکوک می زنی گفت نازی به من هم یک خیانتی کرده چه بهتر که با هم شریک بشیم
تو که باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن هممون پشت نقاب صورتا همیشه از صبح تا شب قایم میشیم
ادامه این داستان کامینگ سون

# : 20 Jun 2007 11:11


ببين اقا رسول خيلي قر مياي تو داستانت از جذابيت درش مياري به زبون ساده بنويس اين ادا و اصولا چي مياي

# : 21 Jun 2007 02:20


قسمت نهم (خشم اژدها ) : انتقام
تقديم به رئيس خشگلا
شماره نازي رو از توي دفتر چه بهم نداد گفت اسم و فاميل داماد اينه و زنگ بزن به صد و هجده زاهدان و شماره اش رو بگير گفتم بابا خره اينجا تهرانه من چجوري 118 اونجا ر بگيرم
گفت زنگ بزن 118 کد زاهدان رو بگير و بعدش 6 تا 8 اضافه کم ميشه 118 اونجا منم همين کار رو کردم به نظرم کد زاهدان 0541 بود اگه فراموش نکرده باشم
بله من موفق شدم شماره نازي توي دستم بود چند سري زنگ زدم شوهر جديدش برداشت حدس زدم شايد صبح شوهر دوم نازي سر کار باشه
فردا زنگ زدم يک صداي ناز از پشت تلفن آره صداي نازي بود قلبم تند تند مي زد انگار بار اول هست مي خوام با نازي حرف بزنم بهش گفتم نازي فلات (فاميلش رو هم گفتم) که از صدام من رو شناخت و گفت اشتباهه وقطع کرد و من هرچي زنگ زدم ديگه خبري نبود احتمالا سيم تلفن رو کشيده بود
چند روز کار من همين بود ( دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم بوي خاکو نم کوچه ميگه هنوز ديوونتم رعد وبرق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز دستاي کيو گرفتي زير باروناي پاييز )همش به خونه نازي زنگ ميزدم باتلفن،موبايل،تلفن عمومي،موبايل فاميلا و... اما مثل اينکه هر شماره اي از تهران بود بر نمي داشت
چند روز بعد ارشک بهم گفت سوتي دادي بابا اما دمت گرم زندگيشونو بهم زدي يعني توي خونشون همش دعوا هست شوهرش ميگه اين کيه همش زنگ ميزنه تو رو ميخواد
ظهر رفتم محل کار پدرم ، بابا يه جوري بود منو توي اتاقش فرا خواند منم خوشحال شدم اما بهم گفت تو خجالت نمي کشه خانم فلاني ( مادر نازي ) اومده اينجا و به من گفت تو هر روز مزاحم دخترش ميشي وکلي گله کرده
منم خب توي خونه تابلو شدم و تا جايي که تونستم حدود يک ماه کاري کردم که چشمم توي چشم بابا نيفته بعد از گذشت اين يک ماه ديگه داشتم عادت مي کردم
دم ارشک گرم البته هرچند آدم زيرآب زني بود و هست اما دلش واسم مي سوخت يه روز بهم گفت که نازي اومده تهران خونه مامانش وووووووووووووووووووي من داشتم پر در مي آوردم
چون خيلي وقت بود (از بس ) به شما ره مامانش زنگ نزده بودم شمارش رو فراموش کرده بودم تلاش کردم و بياد آوردم ( ياد گرفتم) و زنگ زدم اصلا خود نازي گوشي رو بر نمي داشت همش مامانش فحش مي داد
گفتم بهترين فرصت براي انتقام تصاوير زيادي از نازي داشتم کلي عکس که روزي که رفته بود کافي نت ( قديما بهش ميگفتيم کلوب) ازش با وب کم گرفته بودم
به اضافه عکس هايي که وقتي سيستمش رو هک کرده بودم و عکس هاي قشنگي از عروسي اولش که مي تونست زندگيشو از هم بپاشونه
توي دفتر کار خواهرم از تمامي عکس ها پرينت گرفتم آخه من پرينتر نداشتم اون زمان گرون بود البته يک نسخه توي پرينتر مونده بود که يادم رفت بردارم وبعد کلي خواهرمو پيچوندم
عکس ها رو به اضافه يک سي دي که حاوي اصل عکس ها و به اضافه يک تروجان ( اون موقع تازه ساب سون اومده بود ) توي سي دي رايت کردم و از لاي در انداختم توي خونشون
بعد از چند روز صداش در اومد و ارشک بهم گفت سي دي براشون فرستادي که گفتم حالا تابلو بازي در نياري کار خودم بود هرچند که کارساز نبود
از مسجد بيرون ميومدم که دوستام داشتن در مسجد پشت سرم غيبت مي کردن به به جريان منو نازي بود که بعدا لو رفت اين ارشک کثافت بي شعور آبروي منو همه جا برده و همه جا نشسته و پرکرده که رسول با فلاني ريخته روي هم
واي واي آخه آدم چقدر مي تونه عوضي باشه ( آهاي خبر نداري دلم داره مي ميره بهش بگين هنوز داد مي زنم برگرد دردت به جونم ) ارشک بي ادب و بي تربيت
ديگه با اين گندي که بالا اومده بود من نازي رو بيخيال شده بودم ماه رمضان نيز فرا رسيد و منم کلي آدم شده بودم شب ها من تا اذان بيدار بودم و بعد سحري ونماز لالا مي کردم
شب ها توي نت پلاس بودم که توي ناباوري يک شب ديدم نازي با آيديش آن شد
عمر تو و من به خدا مي ره حتي اگه اين خونه زندون بشه مي خندم زندگيم از دست تو داغون بشه مي خنده
قسمت بعد قسمت آخره پس منتظر آخري باشين تا هر چه زودتر از شر ما خلاص بشين
نظر يادت نره

# : 21 Jun 2007 04:28


نه که خیلی نظر ها تا حالا کار ساز بوده ...1

# : 22 Jun 2007 00:55


قسمت دهم ( قسمت آخر ) : بدون شرح = به درک ! ( عنوان ندارد تا قابل حدس زدن نباشد )
خيلي چت کردم فحش دادم مي گفت من نازي نيستم شوهرشم خيلي بهم بد و بيراه گفت و منو پدرو جد و آباد و مردگان و زندگان و ياد کرد
چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي گل بهارو زخم دل دوباره تازه شد
راحتم کنو و واسه هميشه اين گل رو بکن ز ريشه از خيال سرد من برو
الان که دارم قسمت آخر رو مي نويسم دارم عکس هاي نازي رو هم نگاه مي کنم البته فکر نکنين مخفيش کردم عکس هاي نازي هميشه يک شورتکات روي دسکتاپ داره تازشم اکثر اوقات بک گراند سيستمم هست
داشتم با شوهر نازي چت مي کردم که يک دفعه يادم اومد که من به نازي يک و نيم ميليون پول قرض داده بودم ( اگه مال هم ميشديم هديه ) اما من حالا اون رو مي خواستم
به شوهرش گفتم که گفت نه نه فلان و بلان کدوم پول و نازي الان کنارمه و ميگه دروغ ميگي منم گفتم ميرم از مامانت مي گيرم گفت راست ميگي کاستو بده ماست بگير و آش آش به همين خيال باش
بهش گفتم من مي خوام برم سحري بخورم گفت من توي چاييت جيش کردم چون خيلي دوست دارم بهت گفتم تا نخوري منم گفتم شرمنده داداش اما من اصلا چايي خور نيستم هوتي جون چون چاي يک گياه سمي هست که فقط انسان اون رو مصرف مي کنه و حتي هيچ حشره اي دور اون جمع نميشه و نيازي هم به سمپاشي نيزنداره
بعد از فحش بازي ديسکانکت شدم و سحري و نماز و لالا و فردا تصميم گرفتم برم خونه مامان نازي همين کار رو هم کردم داداش نازي پشت آيفون گفت کيه منم گفتم با خانم فلاني کار دارم
داداشش از پله ها پايين اومد يک نگاه وحشتناکي به سر تا پام کرد و گفت بفرما بالا دومين باري بود وارد خونه مادر نازي مي شدم يک بار که عشق بازي کرديم اما اينبار
مامانش سلام کرد منم بدون مقدمه گفتم که من قبلا به نازي پول قرض دادم که گفته لازم داره يک و نيم ميليون نقد لطفا پس بديد که گفت نازي توي حسابش ميليون ها پول داشته و نيازي به پول تو نداشته اما من گفتم که من اين چيزا حاليم نميشه
گفتم نرو پر پر ميشم گفتي مي خوام رها باشم گفتم آخه عاشق شدم گفتي مي خوام تنها باشم گفتم دلم گفتي بسوز گفتم يه روز کسي بودم با من نکن بي حرمتي گفتم تمنا مي کنم گفتي مي خوام خوردت کنم
فرداي اون روز باباي ارشک اومد مدرسه ما منم به ارشک گفتم اشهدتو بخون که الان نمرات ميان ترمتو بابات مي فهمه و کلت بر باد که در کمال تعجب از دفتر منو صدا کردن
بهم گفتن که از مدرسه برو بيرون که آقاي فلانيان (باباي ارشک )باهات کار دارند و منم رفتم سوار ماشين پرايد جديد آقاي فلانيان شدم خيلي ساده بهم گفت دست از سر خانواده نازي بردارم گفت اگه ممکنه اين يک و نيم ميليون رو بيخيال شم و آبروي خودمو نبرم خيلي راحت بهم گفت اين نازي اصلا مشکل اخلاقي داشته و مايه آبروريزي تو هست
منم گفتم من که نمي خوام بانازي ازدواج کنم که مايه آبروريزي باشه من پولمو بگيرم شتر(نازي)ديدي نديدي که گفت حالا من صحبت کنم
ببخشيد که حالا که دم قسمت آخري يادم اومد اما من يک روز که توي مسجد جامع تهران براي روز ظهر عاشورا براي نماز اقامه مي گفتم ( آخه صداي خوبي داشتم جوونيام ) يک چيزي جلب توجه کرد و اون نازي بود همه در سجده بودند اما اون بالا (قسمت خانوما) نازي نماز نمي خوند و داشت با چشاي ور قلمبيده منو نيگا مي کرد شرمنده اما بايد ضميمه مي کردم
خلاصه کنيم که ما بالاخره اين پول رو با واسطه و از دست آقاي فلانيان ( باباي ارشک ) تحويل گرفتيم و تا همين الان هم ديگه دست از نازي که چه ارز کنم دست از داف بازي هم برداشتيم
ممنون که ده قسمت ما رو تحمل کرديد و خيلي ها هم تا آخر تو کف موندند و حال کردن ما موند واسه اون دنيا ( آخه مي خواستم واقعيت رو بنويسم ) من اين داستان رو توي ده شب نوشتم البته در مدت 3 هفته و به مرور زمان هر قسمت رو در سايت قرار دادم
سعي کردم انتقاد ها و نظرات شما رو در داستان تاثير بدم و اميدوارم قلم ناقص من کسي رو نرنجونده باشه
اگه نازي هم داستان من رو خوند بهم اطلاع بده البته ممکنه الان ديگه ني ني هم داشته باشه و ني ني به بغل داستان ما رو خونده باشه
اين هم ايميل بنده اگه کاري داشتين
mail: rasool_pars@yahoo.com
This Story(memory) writed by dr & dj baraxna ( baraksna version 3)
يا حق

# : 24 Jun 2007 23:13


بچه ها آفرین ...
عجب بدرقه سرسنگینی دارید ما رو می کنید .... !!!!
بابا یک خداحافظی نا قابل هم نداشت
من حداقل 8 ساعت پای تایپ این داستان وقت کنار قرار دادم
یعنی ارزشش رو نداشت
!!!
واقعا که شما محشرید ...

# : 25 Jun 2007 20:50


كيرم تو كس خواهر ومادرت كوني مردم سره كار گذاشتي اين كوس و شعرا كجاش ذاستانه

# : 19 Aug 2008 02:37


ببین تو زورکی همون 16 یا 17 سالته و از تخیلاتی که استفاده کردی مشخصه
تازه برای این گندت نظرم میخوای ....رو رو برم 8ساعتم وقتی نیست که صرف کردی
در ضمن برات آرزو می کنم روزی یه نفرو هک کنی و سالهای بعد انم یه آتلیه توپ بزنی کس مخ

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB